ا﷽
1️⃣1️⃣1️⃣ صحنه آخر
در کار خدا مانده بودم، مبهوت. مدام با خودم میگفتم:
-خدا عجب کارگردان پردل و جرأتی است که همان صحنهی اول، قهرمان داستانش را از قاب بیرون برده است.
روز اول، فقط مانده بودم میخواهد قصه را بدون حضور او چطور پیش ببرد. اصلاً برایم باورکردنی نبود که دیگر نیست.
روز دهم اسفند، وقتی مجنونوار راه افتاده بودیم سمت میدان انقلاب، هنوز باور نکرده بودم. تمام روزهای آخر زمستان، بهار و اوایل تابستان منتظر بودم برگردد. مدام یک صحنه از بازی تاج و تخت جلوی چشمم میآمد؛ جایی که در سناریوی سریال، جان اسنو میمیرد. او محبوبترین شخصیت داستان بود. خیلی از طرفداران سریال میگفتند بدون او دیگر بازی تاج و تخت را دنبال نمیکنند. اما در قسمت بعد، جادوگری آمد و روح جان اسنو را به جسمش برگرداند.
از همان اسفند، ته دلم منتظر چنین معجزهای بودم؛ اینکه یک روز دوباره ببینمش؛ همانطور ایستاده، سروقامت و با لبخند همیشگی.
دیشب که مهمان دارالذکر شد، فهمیدم قواعد فیلمسازی خدا با قواعد ما فرق دارد. خواهش این همه عاشق، از سراسر جهان، ارادهاش را تغییر نمیدهد. در قصهی او، صحنهی آخر هنوز نرسیده است؛ صحنهی آخر، رجعت است.
ماشین حامل پیکرهای مطهر، آرامآرام میان انبوه جمعیت میدان آزادی از چشمم دور میشد. بطری آبم را پشت سرش خالی کردم و زیر لب گفتم:
-عزیزم، ما منتظریم. زود برگرد. امید داریم کنار امام زمان ببینیمت.
✍ #زهرا_عباسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
مهندسی وداع.pdf
حجم:
4M
ا﷽
2️⃣1️⃣1️⃣ مهندسی وداع
میدانی چرا از وداع با تو میترسم؟ چون توی مدرسه ریاضی را کجومعوج یادم دادند.
من آن سالها همانطور که ریاضی را یاد گرفته بودم، پول جمع میکردم. دبستانی بودم. وقتی کیف پول زیپدارم که قد کف دست یک بچهٔ دبستانی بود، از سکههای نقرهای برنجی ۲۵ تومانی سنگین شد. آقاجون فهمید میتواند بهجای خرجی روزانه، بهم خرجی هفتگی بدهد؛ چون دیگر بهموقع باز و بسته کردن زیپ کیفم را بلد شده بودم.
✍ #فاطمه_شاهابراهیمی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣1️⃣1️⃣ با من سخن بگو مصلی
۱.
شهید آوینی در مستند "با من سخن بگو دوکوهه"، وارد گفتگو با خود پادگان میشود و از زمین دوکوهه میپرسد: «چه کردی که همچین توفیقی داشتی؟»
شاید بعضی فکر کنند نویسنده از صنعت جانبخشی استفاده کرده است. متن در پی استفاده از این آرایه نیست. سید مرتضی بهصورت حقیقی گفتگو میکند، چرا که آخر این گفتگو با یک تمنا پایان میپذیرد: «دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش.»
۲.
استاد محمود عبدالحسینی از معدود عکاسان تدفین امام خمینی بوده است. شب قبل از دفن، وقتی همه عکاسان از بهشتزهرا به تهران برمیگردند، متوجه میشود رفتن به تهران همانا و نرسیدن به عکاسی تدفین در روز بعد همان. برای همین تصمیم میگیرد شب را در یک ماشین بخوابد.
قبل از خوابیدن، مشغول عکاسی از قبری میشود که تازه کنده شده و قرار است محل دفن امام شود. در حین عکاسی با افرادی مواجه میشود که از او قوطی خالی حلقههای فیلم را میخواهند. عکاس اختصاصی رهبری، متوجه نمیشود این افراد برای چه قوطی کوچک فیلمها را میخواهند. نفر سوم که از او قوطی را میخواهد کنجکاوی استاد اجازه نمیدهد بی سؤال از کنار این درخواست بگذرد. از او میپرسد: «قوطی فیلم را برای چه میخواهد؟» وقتی متوجه میشود میخواهند از خاک قبر برای تبرک بردارند، متعجب جواب میدهد:
-هنوز پیکری قرار نگرفته که بخواد متبرک بشه.
استاد عبدالحسینی پاسخ درستی داده؛ هنوز ساعاتی تا تدفین باقی مانده بود. اما آن قطعه از بهشتزهرا بیسبب آخرین منزل و جایگاه امام خمینی نشده بود.
۳.
هیئتهای دیپلماتیک رفتهاند. شبستانی که دیروز زیر گامهای منظم هیئتها بود، حالا با زمزمههای پراکنده پر شده است و سکوتی که مانند آبی راکد بوده، اکنون موج برداشته است. پژواک صداها زیر سقف بلند به گوش میرسد. ازیکطرف صدای شعرخوانی مستمر میآید. جای خالی صفهای رسمی دیروز، تعدادی زن و مرد پیر و جوان، شلخته و جداجدا، یا خوابند یا دراز کشیدهاند تا قدری خستگی از بدنشان برود. بدنهایی که مثل جزیرههای پراکنده روی فرش افتادهاند. کفشهایشان کنار دستشان رها شده است. دستی که بالش سر شده و چادری که روی صورت کشیده شده و نسیم کولری که لبه چادر را تکان میدهد.
محراب مانند موجی فیروزهای تا سقف بالا رفته است. کاشیها نور را پس میزنند و آبی محراب میان سیاهی لباسهای عزاداران میدرخشد.
محراب مانند آسمانی ایستاده بر زمین است و ناظر برنامه دیگریست. غیررسمیترین برنامه وداع با حضور خودجوش مردم پا گرفته است.
جای صندلیهای تشریفات را حلقهای نامنظم از مردم گرفته است. نظم خشک دیروز جای خود را به بینظمی گرم عزاداران داده. مداحی خودجوش از شباهت شهادت رهبر و سیدالشهدا میگوید؛ مرد و زن سینهزنان با لباسهای متنوع، گرد ایستادهاند و گریه میکنند. حلقه مدام تنگ و باز میشود. دستهایی ناهماهنگ بر سینه فرود میآید. اشکهای لغزانی در نور شبستان برق میزند. پرچمهایی که میان جمع تکان میخورند. نظم و ترتیبی ندارد و رفتوآمد افراد راحت است.
روز جمعه محراب نماز میزبان چهار تابوت پیکر رهبر و خانوادهشان بود و الان فقط چهار قاب خالی از آن باقی است.
جمعیت زیاد نیست، مداح آرام میخواند و عدهای گریه میکنند. دستمالی که آرام در تابوت کشیده میشود؛ دستی چند ثانیه مکث میکند؛ چفیهای که بر کف محل تابوت گذاشته میشود؛ دختر دوسالهای با دستخالی تبرک گرفتن بزرگترها را تقلید میکند؛ پرچمی که آرام روی جای خالی میلغزد.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4⃣1⃣1⃣ ایوبهای زمان
ایوب بدری بهنود یکدستش عصا بود و دست دیگرش را داده بود دست دخترش. از شهرری آمده بود. سلانهسلانه راه میرفت. برای اینکه خستهاش نکنم خواستم همزمان با راهرفتن با هم صحبت کنیم؛ اما ایستاد. انگار میخواست حرفهای مهمی بزند.
کهنه سرباز بود. در دفاع مقدس توی چهارتا عملیات شرکت کرده بود. با گونی کولهپشتی درستکردن آن زمان را مقایسه میکرد با اقتدار امروز. آرپیجیهایی که نداشتند و بعد از حمله از دشمن غنیمت میگرفتند را مقایسه میکرد با موشکهایی که میراث تهرانیمقدماند.
سرش را بالا گرفت و به سقف شبستان نگاه کرد: «اون موقع توی مسجد ۵۰ متری خشتیگلی نماز میخوندمی اما حالا به برکت این انقلاب همچین مصلایی داریم.» غرور در زبان بدنش موج میزد. دیگر نه دستش توی دست دخترش بود و نه عصایش روی زمین. عصا را شبیه اسلحه دستش گرفت و گفت: «همین حالا هم اگه ازم بخوان میشینم روی صندلی و با اسلحهام میزنم توی دهن امریکا و اسرائیل.»
بعد از خداحافظی به تعداد زیاد ایوب و یاران و فرزندانش فکر کردم؛ به کسانی که دشمن هیچوقت در نقشه محاسباتیاش آنها را در نظر نگرفته بود.
✍️ #فاطمهالسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣1️⃣1️⃣ بقچهدار
آقاجان بزرگ خانواده بود. پیراهن و شلوار سفید نخی تنش میکرد. دور اتاقهای خانه راه میرفت و دنبالش بوی گل محمدی دور اتاق چرخ میزد. لبهاش به ذکر میجنبید؛ تسبیحهای سنگی ریزودرشت کنار پایش چپ و راست تاب برمیداشتند.
چمدان آقاجان بیشتر از دو ماه کنار کمد، توی اتاق کوچک باز بود. هر روز یکی از بچهها یا نوهها که سرش میزد گوشه چشمی به چمدان میانداخت. یکییکی وسایل آقاجان از توی کمدها و گنجهها میرفت کنار چمدان و بعد به نظمی که خود آقاجان میدانست چیده میشد توی چمدان قهوهای.
آقاجان قرار بود برود خانهٔ خدا؛ لباس سفید بپوشد و حاجی بشود. همه ذوقش را داشتیم؛ اما با عادت دیدن هر روزهاش نمیدانستیم چه کنیم. آقاجان حرفی نمیزد؛ اما وسایل را کمکم جمع میکرد که بچهها آرامآرام آمادهشدنش را برای رفتن ببینند.
همه میدانستند که قرار است حدود چهل روز آقاجان را نبینند. شب قبل از پرواز همه دور سفرهٔ آقاجان جمع شدیم. آش پخته بود با نان و پنیر و سبزی. خودش برای خودش، آش پشتپا بارگذاشته بود.
همه میدویدند مبادا چیزی جا بماند یا آدابی از بدرقه فراموش شود. بوی پیازداغ و سبزی آبخورده توی اتاق جامانده بود. چمدانش توی پیچ راهرو بود و خودش داشت کت کهنه و ساییدهشدهاش را تن میزد. همانطور که دستش توی آستینها میرفت و سرش پایین بود چشم بالا کشید. نگاهش از همهمان رد شد.
وقت خداحافظی یک ساک کوچکتر را کنار در اتاق نشان داد و گفت فردا بیاییم سروقت ساک. کاسهٔ گلسرخی آب را پشت سرش روی موزاییکهای حیاط پاشیدیم. آقاجان وسط بوی خاک نم خورده و صدای سوختن اسپند روی زغال از خانه رفت.
فرداش رفتیم و زیپ سنگین شدهٔ ساک را باز کردیم. آقاجان برای هر کداممان یادگاری گذاشته بود. انگشتر و تسبیحها و جانماز و دستمال اشک و قرآنش را بینمان تقسیم کرده بود.
آقاجان بقچهدار شده بود. خودش هر بار که کسی از دنیا میرفت میگفت: «فلانی بقچه دار شده.» یعنی قبل از رفتن انگار خودش میدانسته بقچهٔ عمرش دارد جمع میشود و یک کارهایی کرده یا وصیت کرده. میگفت: «نگاه و صدا و حرفهای آدم بقچهدار معلوم میکند که رفتنیست.»
آقاجان بقچهدار بود که رفت خانهٔ خدا و لباس سفید پوشید، اما حاجی نشد. بقچهاش را زد زیر بغلش و رفت خود خدا را ببیند.
حالا جای آقاجان، آقا را میبینم. آقاجان راست میگفت. وقتی فیلم دیدارهای چند ماه آخر را میبینم انگار از نگاه و صدا و حرفهای آقا معلوم میکند که آقا بقچهدار شده بود.
آقا هم مثل آقاجان چند ماه است چمدانش را بازکرده که هی ریزریز رفتنش از تهران را ببینیم و باور کنیم.
آقا دلش نیامد یکهو تمام حجم خالیاش توی تهران را به قلبهایمان تحمیل کند. آرامآرام چهار طرف بقچه را هم آورد. ما را شبهای زیادی بعد از شهادتش دور هم توی خیابانها جمع کرد؛ نکند غم فدایی نشدن برایش توی تنهایی مچالهمان کند.
قرار است بیاید و توی حیاط مصلی بماند که برای آخرین بار ببینیمش و بعد پشت سرش قطرههای اشکمان برای بدرقهاش روی آسفالت داغ خیابانهای تهران بیفتد.
آقا بقچهاش را باحوصله از بینمان جمع کرده و آنقدر حواسش هست که آداب بدرقه فراموشمان نشود و بماند روی دلهای بندزدهمان.
آقا قرار است برگردد به جایی که اول زندگیاش آنجا بود. برگردد و تا ابد خادم مضجع امام رئوف بماند.
✍ #مائده_صفدریان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣1️⃣1️⃣ اینبار،... سلام آقا!
جوان، به همهٔ قاب عکسهای آقا در خروجی مترو، سلام میداد:
سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... .
از مراسم تشییع برمیگشتیم و دیگر امیدی به بازگشت آقای شهید به تهران نداشتیم.
بیست و سه چهارساله میزد. پیراهن مشکی که روی شلوار نخی انداخته بود، مرتب بود؛ اما رد سفید شورههای عرق و خاک گرد مانندی که روی تن سیاهی نشسته بود، پنهانکردنی نبود. با کفشهای تابستانیاش لخلخ میکشید کف سنگهای تمیز مترو و جلو میآمد. معلوم بود خسته است. کنار هر عکس دستش را بالا میبرد، کمی انگشتهایش را تکان میداد و آرام میگفت: سلام.
فاصله قابها زیاد نبود. پشتسرهم، بیست بار دستش را بالا برد، نگاه کرد به تصویر و سلام داد به آقا.
سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... .
فکر کردم اینجا، خروجی نیست. اینجا ورودی دنیای بعد از شهید سیّد علیست که جوانهای وفادار مملکتش بیدار و برخاستهاند.
✍ #الهه_زمانوزیری #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣1️⃣1️⃣ بچههای آقا
هنوز به میدان صادقیه نرسیدهایم. پسرکی هشت، نهساله با سینی شربت میآید مقابلمان:
- بفرمایید شربت سکنجبین خیار. بخورید جیگرتون خنک شه.
لباس مشکیاش کاملاً خیس است؛ به تنش چسبیده و زیر آفتاب برق میزند. چفیه سبزرنگی را مدل عربی بسته به سرش و قطرههای عرق از روی شقیقههایش راه گرفته سمت چانه. شربت، گلبهی کمرنگ است و تکههای خیار رنده شده دارد. یکی که خیارش بیشتر است بر میدارم. لیوان را میگیرم جلوی صورت ریحانه. سرش را به طرفین تکان میدهد و با دستش لیوان را پس میزند:
- مامان حالم بده. میخوام بالا بیارم.
لیوان شربت را میدهم دست مرتضی. صورت دخترک را میگردانم رو به خودم. پوست گندمیاش به قرمزی نشسته و چشمهایش خمار شده. باحالت گریه میگوید: «مامان سَرم هم درد میکنه.»
گرما و آفتاب کار خودش را کرده است.
از اول صبح چشم دوختیم به تلویزیون تا ببینیم هروقت ماشین حامل پیکرها افتاد در مسیر میدان آزادی از خانه راه بیفتیم و به بدرقه برسیم. حوالی ساعت ده صبح راهی شدیم.
همه بیست و دوی بهمنها راحت با ماشین میرفتیم تا نزدیک فلکه دوم صادقیه و از آنجا پیاده تا میدان آزادی. اما حالا اشرفی اصفهانی به سمت میدان آزادی را از سر باغ فیض بسته بودند. مردم حتی خیلی قبلتر از آنجا ماشینها را پارک میکردند و پیاده یا با اتوبوس میافتادند توی مسیر.
موهای ریحانه را از پیشانیاش کنار میزنم. بغلش میکنم:
- نترس مامان جان چیزی نیس یکم گرمت شده صبر کن الان آب میزنم به صورتت خوب میشی.
سر میچرخانم به اطراف. کمی پایینتر یک ماشین نیرو ویژه پلیس پارک است. از آن ماشینهای سیاه بزرگ که پشتش چیزی شبیه یک نیم پله دارد. ریحانه را میکشانم دنبال خودم و میگویم بنشیند روی رکاب ماشین پلیس. مأمور جوانی که بغل ماشین ایستاده سریع خودش را کنار میکشد و به ریحانه چشمکی میزند تا سرحالش بیاورد. بطری آب را از توی کیفم درمیآورم. مشتمشت آب میپاشم به سروصورت ریحانه. دخترکم مثل گلی پژمرده، بیحال شده و دهانش مثل ماهی نیمهباز است. دوقلوها توی کالسکه خوابشان برده. سرهایشان کج شده روی شانهها. لپهایشان گل انداخته. دلم شورشان را میزند. میترسم گرما آنها را هم از پا درآورد. دلم به هم میریزد.
میترسم از اینکه با بچهها جلوتر برویم. ریحانه را با پر چادرم باد میزنم. موکب آن طرف خیابان مداحی پخش میکند:
«هرجا رفتی میام علی لای لای، آی بالام علی لای لای...»
اشک هجوم میآورد به چشمهایم. خجالت میکشم. مگر بچههای من عزیزتر از علیاصغر امام حسین و زهرای کوچولوی آقا هستند؟ مگر عزیزتر از اینهمه بچهای هستند که آمدهاند؟
مرتضی صدایم میزند. با دست اشاره میکند به جایی. ردش را میگیرم. زیر سایه سقفهای ایستگاه تاکسی موکبی زدهاند مخصوص بچهها. کنارش هم چادر هلالاحمر است. ریحانه را بغل میکنم و میبرم آنجا. خانمی که مانتو شلوار سرمهای پوشیده ازمان استقبال میکند. شربت پرتقال تگرگی و بیسکویت رنگارنگ برای ریحانه میآورد و راهنماییمان میکند سمت کولر. ریحانه چنددقیقهای جلوی کولر میایستد. شربتش را میخورد و حالش جا میآید. بعد باذوق میدود طرف میزهایی که بچهها دورش نشستهاند و نقاشی میکشند. روبهرویم یک زن و شوهر، بچهای دو سهماهه را لخت کردهاند. پارچه خیس میکنند و میکشند به سروکلهاش. زن به زبان ترکی قربانصدقه بچه میرود.
ریحانه بین دختر و پسری همسنوسال خودش جاگرفته؛ طوری با هم غرق حرفزدن هستند که انگار سالهاست همدیگر را میشناسد. دخترک لهجه شمالی دارد و پسرک لهجه اصفهانی.
با خودم فکر میکنم جمع همه بچههای آقا جمع است. نیم ساعتی داخل موکب میمانیم. ریحانه با کاربرگ نقاشیاش برمیگردد کنارم. کاربرگ، پرترهای است از حضرت آقا درون یک قاب قلب قلبی. ریحانه میگوید: «مامان نقاشیمو یهجوری بذار تو کیفت که تا نشه. تو اتاقم عکس آقارو ندارم میخوام اینو بزنم به دیوار اتاقم.»
✍ #عقیله_طهماسبی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣1️⃣1️⃣ چهارشنبه ۱۷ تیر یا پنجشنبه ۱۸ تیر
میشود یا نمیشود؟ نمیدانم. بین خواب و بیداری وضو گرفتهام و ایستادهام به نماز صبح. قامت بسته فکرم رفته سمت باقی چیزهایی که باید بردارم. یکدست لباس اضافی برای هرکدام از بچهها و پوشکهای سایز ۴ و ۶. نمیفهمم کی رکعت اولم تمام میشود. تیک عینکهای آفتابی و چفیهها و زیرانداز را که میزنم به سلام نماز رسیدهام.
ذهنم میرود پی صبح نهم و میخواهم حساب کنم چهقدر گذشته که زمان انگار کش آمده تا امروز. انگار هنوز دهم اسفند است و همه چیز تازه دارد اتفاق میافتد. انگار هنوز خون تازه است که میجوشد.
چند دقیقه پیش تلویزیون روشن بود. سرم درد میکرد و چشمهام خشک بود. خیره بودم به صفحه؛ صحن و خیابانهای کربلا را نگاه میکردم که انگار میجوشید و آدمها روی پاهایشان قرار نداشتند. حرارت داشت انگار. گویی ظهر روز عاشوراست. نور قرمز تابیده بود و من دلم میخواست باز گریه کنم؛ اما دیگر اشکی نداشتم. خیره بودم به مردم و تصویرهای توی دستشان و چشم میگرداندم دنبال پرچمهای سرخ.
چندهفتهای میشد که پرچم سرخ برایم مهم شده بود. عصر زنگ زدم به مادر همسرم که اگر میتوانند برایم یک پرچم سرخ بگیرند. توی تجمع احمدآباد زیاد پیدا میشود. خودم چند هفته پیشش دیده بودم و گفته بودم یکی بگیریم. نگرفته بودیم و حالا داشتم خواهش میکردم یکی برایمان بگیرند. گفتم تفاوتی هم نمیکند رویش نوشته باشد "یا لثارات الحسین" یا "یا لثارات الخامنهای". مهم سرخ بودن پرچم است. پرچم سرخ در یک دست و قاب عکس توی دست دیگر.
سر ظهر بود که قاب تصویر به دستم رسید. خداخدا میکردم بهموقع برسد. پیام که داده بودم برای سفارشش گفت بیایید حضوری تحویل بگیرید. گفتم نمیتوانم. امکانش را ندارم. نگفتم با سه تا بچه سختم است. دلم میخواست بگویم. گفتم با پیک بفرستید. دوباره پیام دادم کی ارسال میکنید؟ آخرسر امروز ظهر به دستم رسید. اما گل هم میخواستم.
فکر کرده بودم حالا که محمد صبحها میرود موکب و نیمهٔ شب برمیگردد گل از کجا بیاورم. گفتم شاید یک روز با بابا رفتم؛ مثلاً بعد از خانهٔ بابابزرگ. همان روز زینب حالش بد شد. حسین تازه خوب شده بود. دوشنبه بود که زینب چند باری بالا آورد و من همانجا دست و دلم لرزید که تا پنجشنبه باید خوب بشود. میشود یا نمیشود؟ حسین تازه معدهاش خوب شده بود و داشت سرحال میشد. حالا داشت مریضی زینب شروع میشد.
روز بعدش دخترک بیحال افتاده بود و حتی قاشقی برنج هم نخورد و هرچه بود را میگفت «نمیخوام.» باز میگفتم نکند خوب نشود تا پنجشنبه؟ همینها بود که از صرافت گل افتادم گرچه ته ذهنم فکر میکردم شاید بتوانم طوری جورش کنم. ظهر که قاب عکس به دستم رسید دیدم بی گل نمیشود و انگار چیزی کم دارد.
عصر فاطمه کمی تنش داغ بود. شربت استامینوفن را نمیشد به بچهٔ ششماهه بدهم. خودم را دلداری دادم که چیزی نیست. اما باز هم حسین و زینب را تنها گذاشتم توی خانه که پنجدقیقهای بروم و با قطره برگردم. قطره را که خریدم به گلفروشی دور میدان نگاهی انداختم. گل طبیعی هم خوب بود. گرچه توی گرما پژمرده میشد. اما باز هم خوب بود. گلفروشی بسته بود. فاطمه به بغل دویدم به سمت خانه. آخر شب که بچهها خوابیدند ذهنم هنوز پی گل میگشت. قاب تنها هم خوب بود. اما چیزی کم داشت. ذهنم رفت سمت بله برون؛ سمت کادوهای عقد؛ سمت گلهای تزیینی سبدهای هدیه؛ از کمد بالایی یکی را کشیدم پایین. هر طور بود گلهای روی دستهاش را کندم بیآنکه خراب شود. زیاد نبود. اما باز هم خوب بود.
چسباندن گلها که تمام شد همسر و برادرم از موکب آمدند. ساعت از یک گذشته بود و صفحهٔ تلویزیون داشت ماشین حامل پیکر را نشان میداد که هنوز وارد حرم نشده بود. مادر همسرم وقتی پرچم را برایم آوردند گفته بودند مراسم مشهد به ظهر افتاده. حالا پیکر هنوز به حرم هم نرسیده بود.
قرار بود صبح زود برویم و قبل ۱۲ خانه باشیم تا محمد به شیفت موکبش برسد. حالا معلوم نبود باید چهکار کنیم. چشمم خیره به صفحه بود که پرسیدم کی میرویم؟ برنامهٔ ما معلوم نبود. اذان صبح مشهد را که دادند توی حرم امام حسین (ع) نماز را بر پیکر خواندند. بقیه که خوابیدند راه افتادم توی خانه به جمعکردن چیزها.
میشود یا نمیشود؟ محمد قبل خواب گفته بود انشاءالله که میشود. چشمم به چفیهها میافتد. نگاهم پرچم سرخ گوشهٔ خانه را رد میکند و روی تصویر قاب گرفته متوقف میشود. باید بخوابم. هوا دارد روشن میشود. صبح باید بچهها را آماده کنم. هرطورشده خودم را میرسانم.
✍ #طاهره_عطاررئوف #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍