eitaa logo
کارام جانم می‌رود
821 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8️⃣1️⃣1️⃣ چهارشنبه ۱۷ تیر یا پنجشنبه ۱۸ تیر می‌شود یا نمی‌شود؟ نمی‌دانم. بین خواب و بیداری وضو گرفته‌ام و ایستاده‌ام به نماز صبح. قامت بسته فکرم رفته سمت باقی چیزهایی که باید بردارم. یک‌دست لباس اضافی برای هرکدام از بچه‌ها و پوشک‌های سایز ۴ و ۶. نمی‌فهمم کی رکعت اولم تمام می‌شود. تیک عینک‌های آفتابی و چفیه‌ها و زیرانداز را که می‌زنم به سلام نماز رسیده‌ام. ذهنم می‌رود پی صبح نهم و می‌خواهم حساب کنم چه‌قدر گذشته که زمان انگار کش آمده تا امروز. انگار هنوز دهم اسفند است و همه چیز تازه دارد اتفاق می‌افتد. انگار هنوز خون تازه است که می‌جوشد.  چند دقیقه پیش تلویزیون روشن بود. سرم درد می‌کرد و چشم‌هام خشک بود. خیره بودم به صفحه؛ صحن و خیابان‌های کربلا را نگاه می‌کردم که انگار می‌جوشید و آدم‌ها روی پاهایشان قرار نداشتند. حرارت داشت انگار. گویی ظهر روز عاشوراست. نور قرمز تابیده بود و من دلم می‌خواست باز گریه کنم؛ اما دیگر اشکی نداشتم. خیره بودم به مردم و تصویرهای توی دستشان و چشم می‌گرداندم دنبال پرچم‌های سرخ.   چندهفته‌ای می‌شد که پرچم سرخ برایم مهم شده بود. عصر زنگ زدم به مادر همسرم که اگر می‌توانند برایم یک پرچم سرخ بگیرند. توی تجمع احمدآباد زیاد پیدا می‌شود. خودم چند هفته پیشش دیده بودم و گفته بودم یکی بگیریم. نگرفته بودیم و حالا داشتم خواهش می‌کردم یکی برایمان بگیرند. گفتم تفاوتی هم نمی‌کند رویش نوشته باشد "یا لثارات الحسین" یا "یا لثارات الخامنه‌ای". مهم سرخ بودن پرچم است. پرچم سرخ در یک دست و قاب عکس توی دست دیگر.  سر ظهر بود که قاب تصویر به دستم رسید. خداخدا می‌کردم به‌موقع برسد. پیام که داده بودم برای سفارشش گفت بیایید حضوری تحویل بگیرید. گفتم نمی‌توانم. امکانش را ندارم. نگفتم با سه تا بچه سختم است. دلم می‌خواست بگویم. گفتم با پیک بفرستید. دوباره پیام دادم کی ارسال می‌کنید؟ آخرسر امروز ظهر به دستم رسید. اما گل هم می‌خواستم.  فکر کرده بودم حالا که محمد صبح‌ها می‌رود موکب و نیمهٔ شب برمی‌گردد گل از کجا بیاورم. گفتم شاید یک روز با بابا رفتم؛ مثلاً بعد از خانهٔ بابابزرگ. همان روز زینب حالش بد شد. حسین تازه خوب شده بود. دوشنبه بود که زینب چند باری بالا آورد و من همان‌جا دست و دلم لرزید که تا پنجشنبه باید خوب بشود. می‌شود یا نمی‌شود؟ حسین تازه معده‌اش خوب شده بود و داشت سرحال می‌شد. حالا داشت مریضی زینب شروع می‌شد. روز بعدش دخترک بی‌حال افتاده بود و حتی قاشقی برنج هم نخورد و هرچه بود را می‌گفت «نمی‌خوام.» باز می‌گفتم نکند خوب نشود تا پنجشنبه؟ همین‌ها بود که از صرافت گل افتادم گرچه ته ذهنم فکر می‌کردم شاید بتوانم طوری جورش کنم. ظهر که قاب عکس به دستم رسید دیدم بی گل نمی‌شود و انگار چیزی کم دارد.    عصر فاطمه کمی تنش داغ بود. شربت استامینوفن را نمی‌شد به بچهٔ شش‌ماهه بدهم. خودم را دلداری دادم که چیزی‌ نیست. اما باز هم حسین و زینب را تنها گذاشتم توی خانه که پنج‌دقیقه‌ای بروم و با قطره برگردم. قطره را که خریدم به گل‌فروشی دور میدان نگاهی انداختم. گل طبیعی هم خوب بود. گرچه توی گرما پژمرده می‌شد. اما باز هم خوب بود. گل‌فروشی بسته بود. فاطمه به بغل دویدم به سمت خانه. آخر شب که بچه‌ها خوابیدند ذهنم هنوز پی گل می‌گشت. قاب تنها هم خوب بود. اما چیزی کم داشت. ذهنم رفت سمت بله برون؛ سمت کادوهای عقد؛ سمت گل‌های تزیینی سبدهای هدیه؛ از کمد بالایی یکی را کشیدم پایین. هر طور بود گل‌های روی دسته‌اش را کندم بی‌آنکه خراب شود. زیاد نبود. اما باز هم خوب بود.  چسباندن گل‌ها که تمام شد همسر و برادرم از موکب آمدند. ساعت از یک گذشته بود و صفحهٔ تلویزیون داشت ماشین حامل پیکر را نشان می‌داد که هنوز وارد حرم نشده بود. مادر همسرم وقتی پرچم را برایم آوردند گفته بودند مراسم مشهد به ظهر افتاده. حالا پیکر هنوز به حرم هم نرسیده بود. قرار بود صبح زود برویم و قبل ۱۲ خانه باشیم تا محمد به شیفت موکبش برسد. حالا معلوم نبود باید چه‌کار کنیم. چشمم خیره به صفحه بود که پرسیدم کی می‌رویم؟ برنامهٔ ما معلوم نبود. اذان صبح مشهد را که دادند توی حرم امام حسین (ع) نماز را بر پیکر خواندند. بقیه که خوابیدند راه افتادم توی خانه به جمع‌کردن چیزها.    می‌شود یا نمی‌شود؟ محمد قبل خواب گفته بود ان‌شاءالله که می‌شود. چشمم به چفیه‌ها می‌افتد. نگاهم پرچم سرخ گوشهٔ خانه را رد می‌کند و روی تصویر قاب گرفته متوقف می‌شود. باید بخوابم. هوا دارد روشن می‌شود. صبح باید بچه‌ها را آماده کنم. هرطورشده خودم را می‌رسانم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 9️⃣1️⃣1️⃣ خدای خامنه‌ای زنده است از مصلی که بیرون آمدیم، حس کردم دنیایم به آخر رسیده. جسمم داشت روح خسته و سنگینم را به‌زور روی زمین می‌کشید و جلو می‌برد. با مقصد تمام آرزوهایم وداع کرده بودم. با کسی که همهٔ هدف‌های زندگی‌ام را مطابق راهنمایی‌های او چیده بودم: نویسنده چیره‌دستی بشوم که برای کتابم تقریظ بنویسند. شاعر خوبی بشوم تا نیمه رمضان، توی بیت، برایش شعر بخوانم. حتی رشته‌ام را عوض کنم و زبان و ادبیات فارسی بخوانم چون گفته بودند: «راجع به زبان، بنده حقیقتش [این است که] نگرانم؛ واقعاً نگرانم. نگذارید زبان فارسی دچار فرسودگی و دچار ویرانی بشود؛ ما باید آن را خیلی حفظ کنیم.»  مقصدم را گم‌کرده بودم. انگار تنها چراغ تونلی تاریک را خاموش کرده باشند و حالا مجبور باشم، کورمال‌کورمال راهم را پیدا کنم. زیر فشار جمعیتِ داخل مترو به این فکر می‌کردم که حالا باید چه‌کار کنم؟ درمان این حیرانی و گم‌گشتگی چیست؟ باید مثل الان که با موج جمعیت به چپ و راست می‌روم، ادامهٔ زندگی و اهدافم را هم بسپارم به امواج زندگی؟  از واگن لبریز از جمعیت مترو که بیرون آمدیم خواهرم گفت: «یکی از پیکسل‌های روی کوله‌ات نیست. فکر کنم افتاده زمین.»  کوله را از روی دوشم برداشتم و نگاهش کردم. قبل از حرکت دو تا پیکسل قرمز و سفید چسبانده بودم به کوله‌پشتی مشکی‌ام.  به‌جای خالی پیکسل نگاه کردم.  پیکسل قرمزرنگ شهید سید علی خامنه‌ای که آقا دستش را بالا گرفته بود، لای جمعیت گم شده بود و پیکسل چهرهٔ خندان آقا با جملهٔ «خدای خامنه‌ای زنده است» مانده بود روی کوله‌پشتی‌ام...  لبخندی زدم و زیر لب گفتم:  «پیامتان دریافت شد.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣2️⃣1️⃣ همسفر من، دلهره به هر دری زده بودم شش قفله بسته بود. صبرم طاق شده و جدی‌جدی ترسیده بودم. همان صبحش در قنوت نماز زدم زیر گریه. ازیک‌طرف باورم نمی‌شد در تشییع عزیزتر از جانم، رهبر شهیدم، مرجع تقلیدم نباشم. ازیک‌طرف به مامان نگاه می‌کردم که سرش را روی بالش گذاشته، دلم آب و روغن قاطی می‌کرد. منی که قوت مسلمانی‌ام را حضور در تشییع روح خدا خمینی می‌دانستم، حالا ترس بود که دلم را پرکرده، خدایا تکلیف من چیست! سر من بی‌کلاه نماند. دوستانم هرکدام برنامه خود را بسته و بساط سفر جمع کرده بودند. صدیقه تهران رفته بود، منا و کوثر و فاطمه کوله‌های اربعین را امسال زودتر بسته و عازم نجف بودند. من هم هزار بار از خودم پرسیده بودم بروم یا نروم. وسط این سؤال‌های بی‌جواب پیامی آمد:  «اتوبوس ۴۰ نفره، دوروزه قم سه میلیون.»  آشفته گوشی را روی میز رها کردم و مشغول تا کردن لباس‌ها شدم. باز به مامان نگاه کردم. نشسته بود و تسبیح می‌گرداند.  کاسه چه کنم چه کنم را حسابی پرکرده بودم. برای غذا پیاز خرد کردم. آب چشم و اشک دل قاطی شده، بروم یا نروم؟ درست در لحظه‌ای که خواستم با داداش غلامحسین هماهنگ کنم پیامی دیگر آمد و کاسه‌کوزه‌ها را زد شکست: «اتوبوس نیروی مازاد دارد و ثبت‌نام جدید نداریم.» دوباره نقطه سرخط.  باز خودم را می‌دیدم با دست‌های خالی و حیران در وقتی که هر کس سهمی در این روزها و در این واقعه تاریخی دارد، منم هیچ! آخر من کجای دنیا ایستاده‌ام؟ درست مثل روزی بودم که سلیمان بن صرد، دید عشق از قفس پریده و او مانده و حوضش. حتی جابر انصاری را می‌دیدم بی‌ چشم، افتان‌وخیزان خود را بالای تن اربا اربا (ع) می‌رساند و من سُر و مُر گُنده، بی‌هیچ سهمی روی مبل. گوشی از دستم نمی‌افتاد. خداخدا می‌کردم راه چاره‌ای نشانم بدهد. مامان صدایم کرد. بلندش کردم و زیر بغلش را گرفتم. وقتی آوردمش روی تشکچه‌اش، بیسکویت کشمشی و چای برایش گذاشتم. گوشی درینگ صدا کرد: «آجی روی من حساب کن.» داداش غلامحسین بود. نبضم تندتند می‌زد. شک‌وتردیدِ رفتن یا نرفتن، جایش را به دلهره داده بود. مامان، مامان پارسال یا شش‌ماه پیش، حتی دو سه ماه پیش نبود. سوی چشم‌هایش کم‌تر، درد پاهایش بیشتر و حافظه‌اش ضعیف‌تر شده بود. آیا غلامحسین از پس او برمی‌آید؟ عزم را جزم کنم؟  اگر پایش لیز بخورد، اگر، اگر... هزار فکر و خیال بود که راحتم نمی‌گذاشت. اصلاً خودم آن‌ها را وسط می‌کشیدم، یکی‌یکی تأیید و تکذیبشان می‌کردم. مختار در صفحه تلویزیون حرف می‌زد.  گوشی باز صدایم می‌زند:  «قم دوروزه، ون ۱۸ نفره.»  یکی از درونم به مختار می‌گوید:  «مرد! چرا، چرا وقتی که باید آنجا، کنار امام باشی، کار دیگری برای خودت دست‌وپا کردی؟ چرا تقدیر با تو این‌طور رفتار کرد!»  به حال خودم حیران نشسته بودم. سریال تمام شده بود. کسی می‌خواند: «باید برخاست.» مامان ذکر می‌گفت: «الله‌اکبر، الله‌اکبر...»  خدا نور توکلش را روشن کرد، الله‌اکبر. باز هم هول و ولا داشتم؛ اما خدا بزرگ‌تر است را روشن می‌دیدم. دو میلیون سفر را واریز کردم. بلند شدم. کوله اربعین را از کمد بیرون آوردم. دلهره‌ام را در یکی از جیب‌هایش گذاشتم. باید با من می‌آمد تا وقت طوفانی‌اش به او بگویم مامان را به خدای بزرگ سپرده‌ام.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣2️⃣1️⃣ تولدی دوباره چند قدم جلوتر از در سوم مصلی ایستاده، یک پلاکارد دستش گرفته و دور گردنش یک چفیه پیچیده است. خانمی سمتش می‌آید:  «دخترم حجابت را هم رعایت کنی خیلی خوب میشه.»  دختر بدون این‌که خطی به ابروهاش بیفتد آرام و شمرده می‌گوید: «ما مثل هم فکر نمی‌کنیم، اجازه بدین بحث نکنیم.»  به نظر می‌رسد دختر خوش تعاملی باشد، به زن بی‌احترامی نمی‌کند و عصبانی نمی‌شود. خانم که دور می‌شود من نزدیک می‌روم. صورت لاغری دارد، بدون ذره‌ای آرایش. موهاش را با یک کش سیاه ساده از پشت بسته. می‌پرسم: «دوست‌هات چیزی نمی‌گن که چفیه می‌بندی و میای کف خیابون؟» می‌گوید: «من تصمیمم رو گرفتم، اونا طردم کردن، ولی من همینم.»  بعد انگار یاد آقا می‌افتد، بلور اشک توی چشمش بالا و پایین می‌رود، نوک دماغش قرمز می‌شود: «من درباره این مرد اشتباه فکر می‌کردم، موقع شهادتش خیلی سوختم.»  چند قطره اشک روی عینک آفتابیم می‌نشیند. دستش را می‌گیرم: «اسمت چیه؟»  می‌گوید: «نیلوفر»  می‌گویم: «نیلوفر من مشهدی‌ام، توی مشهد یک استاد اخلاقی داریم میگه زندگی مثل یک کارنامه‌س، فیزیک داره شیمی داره ریاضی داره فارسی داره. آدم ممکنه توی یه درس، دو درس بهترین نمره رو بیاره، توی درسای دیگه‌ش ضعف داشته باشه. خداروشکر توی دیدن طرفِ درستِ تاریخ بهترین نمره رو گرفتی دختر، دمت گرم.» می‌خواهم یاد تذکر آن زن بیفتد و بداند زندگی مجموعه‌ای از درس‌هاست. ادامه می‌دهم: «استادمون میگه آدم وقتی نمره‌هاش خوبه، سعی می‌کنه بقیه نمره‌هاش هم بهتر بشه که معدلش بکشه بالا.»   کنارش می‌ایستم و با هم عکس می‌گیریم. عکس را نگاه می‌کنم. چهرهٔ آفتاب‌سوختهٔ نیلوفر بین چفیه می‌درخشد. دختر درست مثل اسمش است. نیلوفر گلی‌ست که ریشه‌اش در آب است و گاه بو می‌گیرد؛ اما ساقه می‌کشد و گلش سر به آفتاب بلند می‌کند و زیباست. دختر، رو به سمت آفتاب گرفته. گاه آدمی از آب‌های راکد می‌روید، سر بالا می‌گیرد و می‌شود نماد مقاومت و تولدی دوباره. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2⃣2⃣1⃣ طبقه‌ی بالای مصلی ساعت دوازده ظهر است. دیگر طاقت ایستادن زیر آفتاب داغ را ندارم. از مه‌پاش و نقاب هم دیگر کاری ساخته نیست. پاهایم دیگر رمقی ندارند. سرم گیج می‌رود. خودم را به استراحتگاه خادمان می‌رسانم. دو خانم با حمایل سبز جلوی در ایستاده‌اند.   - کجا؟   - بالا کار دارم.  به‌سختی در را برایم باز می‌کنند. پشت سرم خانم مسنی می‌خواهد داخل شود. می‌شنوم: - مادرجان، اینجا نه؛ داخل مصلی، لطفاً.  از پله‌ها که بالا می‌روم، خنکای تهویه جان دوباره‌ای به ریه‌هایم می‌دهد. از سبد بزرگی یک کیسه نایلونی برمی‌دارم و کفش‌های گرد و غباریم را تویش می‌گذارم. آرام از بین خانم‌های دراز کشیده و نشسته رد می‌شوم و خودم را به کوله‌پشتی‌ام می‌رسانم. ولو می‌شوم روی موکت سبز.    همهمه زیاد است. بااین‌حال نیمی از خانم‌ها روی پتوهای زردشان خوابیده‌اند. بعضی‌ها یک ملحفهٔ شخصی روی پتویشان انداخته‌اند. زیر سرشان یا لباس لوله شده است یا کوله و کیف. پرانرژی‌ترها اما دور هم حلقه زده‌اند؛ گاهی درد دل می‌کنند و گاهی مشورت. کمی آن‌طرف‌تر، مامان‌های خادم از تنبلی دخترهای نوجوانشان حرف می‌زنند. خانمی که دارد پایش را چرب می‌کند، کرمش را به دیگران تعارف می‌کند و می‌گوید: - دخترم تن به کار نمی‌ده، اما اگه بخواد کار کنه، هم خوب بلده، هم تمیز انجام می‌ده.  کنارم دو دختر حدوداً بیست‌ساله نشسته‌اند. یکی دارد موهای بلند آن یکی را شانه می‌کند. گاهی خم می‌شود و چیزی در گوشش پچ‌پچ می‌کند. بعد هر دو ریزریز می‌خندند.  بوی جوراب اذیتم می‌کند. چند جرعه آب از بطری سرمی‌کشم. انگار بارانی ناگهانی توی بیابان ببارد. تمامش در تنم فرومی‌رود و ناپدید می‌شود. سرم را می‌چرخانم. دختری لقمهٔ نان لواش را گاز می‌زند. رو برمی‌گردانم تا راحت باشد. کمی دورتر، خانمی با روپوش امدادگری و مقنعه خوابیده است. زیر سرش هم چیزی نیست. دلم برایش کباب می‌شود.   صدای اذان «روح‌الله کاظم‌زاده» از گوشی کسی پخش می‌شود. دختری سمت چپم، لقمه‌اش را تمام کرده و دارد با بطری کوچکش وضو می‌گیرد. سرویس بهداشتی هم دور است، هم شلوغ و هم صفش طولانی. نرم نرم خانم‌ها چادر نمازشان را روی سر می‌اندازند و از کیفشان مهر سفری درمی‌آورند.    دیگر نمی‌توانم بنشینم. کیف‌دستی‌ام را زیر سرم می‌گذارم. همان‌طور با چادر دراز می‌کشم. یکهو تمام خستگی‌ام از پشت و کمرم روی زمین می‌ریزد. به سقف زیبا و بلند مصلی خیره می‌شوم. پنجره‌ها آن‌قدر پرنورند که نمی‌شود نگاهشان کرد. گوشهٔ دیوار سالن، بردی از نقاشی‌های کودکان با موضوع شهداست. حدس می‌زنم خادمان فرهنگی آنجا باشند.  کار شانه‌زدن و بافتن موی آن دو دختر تمام می‌شود. حالا یکی سرش را روی پای دیگری گذاشته است. جوری با هم حرف می‌زنند که دلم برای دوست صمیمی‌ام تنگ می‌شود.  خانمی می‌آید و چوب‌پرهای گردگیری را بین چند نفر پخش می‌کند. عده‌ای روسری‌های مشکی‌شان را با گیره محکم می‌کنند و بلند می‌شوند. آن دو دوست هم جزوشان هستند. یکی، قبل از راه‌افتادن، چند تار موی دوستش را زیر مقنعه مرتب می‌کند. چند دقیقه بعد، دیگر هیچ‌کدامشان در استراحتگاه نیستند. دوباره میان جمعیت گم شده‌اند. تازه می‌فهمم قبل از اینکه خادم مردم باشند، پناه همدیگرند.   (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3️⃣2️⃣1️⃣ من از تاریکی می‌ترسم... غروب روزی که پدربزرگ را دفن کردیم همه به هم نماز لیلةالدفن را یاد می‌دادند. زن‌دایی شیرین بعد از نماز توی سجده با گریه گفت: «آقا... باورم نمی‌شه برات نماز وحشت خوندم.» ما به پدربزرگم می‌گفتیم "آقا"، چون سید بود. فکر می‌کردم نماز وحشت یعنی تو عزیزت را سپرده‌ای به خاک و آمده‌ای خانه و او در تاریکی قبر وحشت می‌کند.  من از تاریکی می‌ترسم. توی تاریکی وهم برم می‌دارد که کسی دارد نگاهم می‌کند. بعضی وقت‌ها در تاریک و روشنایی نیمه‌شب که بلند می‌شوم آب بخورم، تاریکی می‌چربد به نور کم‌جان چراغ‌خواب و از ترس پا تند می‌کنم به جایی که تنها نباشم. گاهی حتی منصرف می‌شوم از آب‌خوردن.  دیشب وقتی وضو می‌گرفتم، نور چراغ بالای روشویی جوری چشم‌های پف‌کرده از گریه‌ام را پر کرده بود که وقتی چراغ را خاموش کردم، حجم سیاهی آوار شد روی دلم. باید نوری دست‌وپا می‌کردم که نترسم. کاری که می‌خواستم بکنم منصرف‌شدن نداشت. گوشی را برداشتم و عکس آقا را آوردم و نور صفحه را تا ته زیاد کردم و گذاشتم کنار جانمازم. "الله‌اکبر" را که گفتم بغضم ترکید. اگر در نماز نبودم حتماً با هق‌هق می‌گفتم: «آقا... باورم نمی‌شه دارم برات نماز وحشت می‌خونم.» عکس او در گوشی، هاله‌ای نور می‌تابانْد به اطراف و این از وحشتم کم می‌کرد. اما مگر همه چیز تاریکی بود؟ یکی دو ساعت دیگر صبح می‌شد بالاخره. ترس و غمی که بعد از امشب در دلم افتاده بود با چه هاله‌ای قرار بود زدوده شود؟   یادم افتاد جایی خواندم به این نماز "نماز هدیه" هم می‌گویند. این کلمه از زهر ماجرا کم می‌کند. تو داری به عزیزت در این شبِ مهم هدیه‌ای می‌دهی که شاید نوری شود در تاریکی قبرش.  آقا که نیاز به این نور ندارد؛ اما حتماً جبران می‌کند برایم. من خیلی نیاز دارم به بازتاب نوری که برایم می‌فرستد. شاید از وحشتم کم کند. هرچند او قبل از این‌ها برایمان بوته‌های نور کاشته. باید بگردیم و پیدا کنیمشان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣2️⃣1️⃣ آقای فیلمبردار ساعتی ست آفتاب چهاردهم تیر ماه طلوع کرده. جمعیت سیاه‌پوش در صحن مصلی تهران و خیابان‌های اطراف به انتظار ایستاده‌اند. روی زمین جای سوزن انداختن نیست. قطره‌های آب مه‌پاش به زمین نمی‌رسد. باد پرچم‌های افراشته را به رقص می‌آورد و گرما روی صورت‌ها عرق می‌نشاند. مکبر فریاد الصلاه الصلاه سر می‌دهد. مردم ناباورانه گریه می‌کنند. همه به سمت قبله می‌ایستند. حتی بچه‌های انتظامات روی سکو و اهالی رسانه مستقر روی بالکن مصلی. اما آقای فیلمبردار پشت به قبله ست. روی کرین نشسته و دسته‌اش را بالا و پایین می‌کند. گوشی روی گوشش است. باید زاویه دوربین را تنظیم کند. باید این صحنه را ثبت کند. مکبر تکبیر می‌گوید. میلیون‌ها دست تا کنار گوش بالا می‌آید. آقای فیلمبردار انگار نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. لحظه‌ای از روی صندلی بلند می‌شود، درحالی که دست راستش هنوز دسته کرین را گرفته، رو به قبله می‌ایستد. با یک دست تکبیر می‌گوید و برمی‌گردد سمت دوربین. نمی‌دانم بینندگان تلویزیون آن لحظه لرزش تصویر داشتند یا نه، ولی می‌دانم لرزش قلب‌ همگانی بود. ممنون آقای فیلمبردار که خواستی یک الله اکبر بیشتر پشت‌سر رهبر شهید باشد. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣2️⃣1️⃣ رهایش کن زن لبنانی بود. با همان تعارفات ملموس و وقار زبانی که از دل فرهنگش می‌آمد. برای مراسم وداع رهبر آمده بود. در خانه‌ی یکی از دوستان، دور هم جمع شده بودیم تا از زبان خود او، قصه‌ی زندگی "عایده سرور" را بشنویم. راستش را بگویم، من اما برای جست‌وجوی چیز دیگری آمده بودم. آمده بودم شاید در میان حرف‌هایش، راهی برای آرام کردن خودم پیدا کنم. این چند ماه جنگ، هراسی افتاده بود به جانم. ترس از آن لحظه‌ای که بفهمم فرزندم دیگر نیست و در برابر کفر بی‌حفاظ بمانم. از شهادت دو پسرش گفت. از آن مادرانگی عجیبی که به جای چنگ زدن به دامن فرزند، راه را برای رفتنش باز می‌کند. از جوان هجده‌ساله‌ی شهیدش گفت، بی‌آنکه نامش را با واژه‌ی ناکامی گره بزند. می‌گفت علی، در لحظه‌ی شهادت، کامش با تشنگی شیرین شده بود. بی‌مکث این‌ها را روایت می‌کرد. سرش را بالا گرفته بود و کلمات عربی را، محکم از تهِ حلقش بیرون می‌داد. نگاهش که به من می‌افتاد، حسی شبیه به غبطه‌ای تلخ در دلم می‌دوید. انگار در برابر استواری او، لرزشِ من عیان بود. طاقت نیاوردم، میان کلامش پریدم و پرسیدم: « دختر من عاشق شهادته ولی من هنوز باهاش کنار نیومدم. شما چطور از شهید شدن پسرت نترسیدی؟» حرف را به مسیر دیگری کشاند. انگار نمی‌خواست با یک پاسخ مستقیم، از لایه‌ی عمیق حقیقت عبور کند. ادامه داد. از شهید دومش گفت. از انگشتری گفت که قائد به آن دعا خوانده بود تا از جان پسرش محافظت کند. می‌گفت آن انگشتر همیشه در دست محمدعلی بود، جز همان روز شهادت. با شنیدن این حرف، فکر سمجی مثل خوره به جانم افتاد: «پس دختر من که اون انگشتر را نداره چی؟» اگر برای او، با آن‌ نشانه‌ی متبرک، باز هم راه به شهادت باز شده بود، من برای محافظت از عزیزم به چه چیزی باید چنگ بزنم؟ واقعیت خودش را به صورتم می‌کوباند. عایده آرام‌آرام دور اصل ماجرا می‌گشت. انگار قلبم را در دست گرفته بود و با فشارهای ظریف، مرا به لبه‌ی بی‌تابی می‌رساند تا خودم به حقیقت برسم. در میانه‌ی سکوت‌هایش، سوالی دیگر از درونم قد می‌کشید: «این زن این‌همه شجاعت را از کجا آورده؟ چرا من، با این همه ادعا، هنوز دارم در برابر سایه‌ی فقدان می‌لرزم؟» خاطره‌هایش که تمام شد، بقچه‌ی سفرش را پهن کرد. ابتدا یادگاری پسرانش را نشانمان داد و سپس، چفیه و انگشتر هدیه‌ی قائدش را. چفیه‌ی سیدعلی خامنه‌ای‌؟! حصار دفاعی ذهنم فرو ریخت. خون با شتابی عجیب در تنم دوید. سر بردم میان چفیه. بوی خوشی داشت. نفس عمیقی کشیدم و حس کردم برای نخستین بار، به امامم نزدیک شده‌ام. انگار هدایا مختص من بودند. بعد این همه سال انتظار که حتی یک دیدار ساده نصیبم نشده بود. اشک امانم نمی‌داد. انگشتر فیروزه‌ای را جلویم گرفت و گفت: «هدیه.» انگشتر را بین دو انگشت نگه داشتم و بی‌اختیار ضجه زدم. او این‌همه به من نزدیک شده بود و من، غرق در شوق، نمی‌دانستم با این نزدیکی بی‌درنگ چه کنم. بغض گلویم را گرفت. رو کردم به زن و با صدایی لرزان پرسیدم: «ما می‌خواییم عزیزمون رو تشییع کنیم ولی هنوز نبودنش رو باور نکردیم، شما موقع تشییع سیدحسن چه کردین؟ چطور نفستون بند نیومد؟» صورتش گل انداخت. انگار تازه به اصل ماجرا رسیده بود. با صلابتی که به کلماتش می‌داد، گفت: «مگه پیامبر شهید نشد؟ امیرالمؤمنین و امام حسین(ع) شهید نشدن؟ حیف نبود این مرد بزرگ توی رختخواب بمیره؟» آب دهانم را قورت دادم. چرا همه چیز را یادم رفته بود؟ دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. تمامِ آن دفاع‌های مادی و آن تلاش‌ها برای ساختن یک ایمان بی‌هزینه در برابر این نگاه، فروریخت. هنوز برای دفاع از خود، به در و دیوار عقیده‌ام می‌زدم که رو به جمع کرد و از قول آقا گفت: «لَعَلَّ استِشهادِی یُؤَدِّی إلیٰ تَوحیدِ الدّاخِلِ وَالخارِجِ.» دیگر کلامی برای گفتن نبود. در برابر این منطق بزرگ فرو ریختم. من تا آن لحظه، به جای توکل، به دنبال تضمین بودم و به جای تسلیم، دنبال تملک عزیزانم. رهبرم برای ما و برای این راه از جانش گذشته و شهادت را به جان خریده ولی من هنوز می‌خواهم فرزندم را فقط برای خودم نگه دارم؟ مگر می‌شود دم از این مسیر زد و وقت امتحان، عزیزترین‌ها را از خدا دریغ کرد؟ باید می‌دانستم برای حفاظت باید رهایش کنم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣2⃣1⃣ دنیا بهت خیلی بدهکاره چند خانم با صورت‌های آفتاب سوخته‌، کنار دیوار تکیه داده بودند. متوجه بارم شدند و اشاره کردند، کنارشان بروم. به گِل خشک‌شده روی چادرشان زل زدم. یکی که از بقیه مسن‌تر بود گفت: -بی چه ووستادی؟ بعد برایم روی زیراندازشان جا باز کرد. کسی که پهلویم بود پرسید: -مال کام حدی؟ مثل بچه‌های تازه به حرف افتاده، قیافه‌ام شبیه کلمه‌ی "هان؟" شده بود. علامت تعجب توی صورتم را که دیدند، خندیدند. یکی که جوانتر از بقیه‌ بود، کیسه‌ای پراز خرمای خشک را به طرفم گرفت: -می‌گه اهل کجایی؟ یک دانه خرما برداشتم: -تهران. شما ولی انگار از راه دور اومدین. سخت نبود؟ زن جوان که چشم‌های عسلی و درشتش بیشتر از هر چیزی در صورتش پیدا بود، سرش را رو به جایگاه پیکرها کرد: -از دورترین روستاهای لرستان اومدیم. وظیفه‌مونه. سختم باشه کاری نکردیم برای آقا که ۳۷ سال برامون زحمت کشیده. از بلندگو صدای سرود "باید برخاست" بلند بود. به جمله‌ی "انا علی العهدی" که رسید، پنج نفرشان دست‌های مشت کرده را بالا آوردند و با جمعیت فریاد زدند "لبیک یا مهدی". هنوز روی پیکرهای مطهر را باز نکرده بودند. به پرده‌های آبی حائل زل زدم. پلک‌هایم سنگین و دلم سبک شد. عرق از پشت گوش‌ها و گردنم به کِتفم راه گرفت. نگاهی به ساعت روی صفحه‌ی گوشی انداختم. هنوز چند دقیقه به هفت مانده بود. یاد راه طولانی که باید برگردم افتادم. هوای گرگ و میش، نزدیک مصلی رسیده بودم. مجبور شدم ماشین را در یکی از خیابان‌های اطراف پارک کنم و بقیه‌ی مسیر را پیاده بیایم. زن و مرد و پیر و جوان، دسته‌دسته سمت ورودی‌ها حرکت می‌کردند. گویی موج‌هایی به دریا برمی‌گردند. کودکان هم شبیه صدف در بینشان شناور بودند. راه طولانی، با قدم‌های کوتاه من درازتر شده بود. چند باری روی نیمکت‌های کنار خیابان و ایستگاه اتوبوس نشسته‌بودم تا بالاخره به در پنجم رسيدم. حالا تصور برگشتن از آن مسافت زیاد مجابم کرد، بلند شوم. نگاهی به جایگاه پیکرها انداختم و تندتند با آقا حرف زدم. با اینکه دلم نمی‌خواست برگردم، از چند خانمی که چوب‌پر دستشان بود راه خروج را پرسیدم و بیرون زدم. درِ خروجی خلوت بود. همزمان با من یک پژو بیرون آمد. سرم را مقابل شیشه‌اش خم کردم: -ببخشید آقا تا نزدیکای خیابون مطهری چطوری برم؟ راننده مرد جوانی بود با موهای پرپشت خرمایی و چهره‌ای خسته. لب‌هایش را کمی ورچید: بیا بالا می‌رسونمت. پر درآوردم. روی صندلی که نشستم تشکر کردم: -خیر ببینی آقا. فرشته‌ی نجاتم شدین، ماشین رو تقاطع خیابون شهدای ناجا و سلیمی گذاشتم. شما تا هر جا که مسیرتون می‌خوره منو برسونین. تلفنش را از روی سررسید جلوی شیشه برداشت و روی نقشه خیابان را پیدا کرد: -خیلی راهه. چطوری اومدی؟ سخت نبود با این وضعت؟ یاد حرف خلیله افتادم و در دلم گفتم چه سختی؟! آقا ۳۷ سال برای ما زحمت کشیدند. به مرد که از آینه‌ی جلوی ماشین نگاهم می‌کرد گفتم: -سخت باشه. آدم مگه تشییع باباش نمی‌ره؟ ما خیلی مدیون آقاییم. بعد از چند لحظه‌ای سکوت، راننده ضبط ماشین را روشن کرد و صدای مداح در فضا پیچید. "آقای من بعد تو پائیز پر از دردیم به جای تو غم رو بغل کردیم..." مداحی که رسید به این بند شانه‌های راننده می‌لرزید، "دنیا بهت خیلی بدهکاره..." (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله| تلگرام |📍