4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیه میکنم این سخنان کوتاه اما بسیار مهم و راهبردی جناب استاد شفیعی کدکنی را درباره اهداف پشت پرده دشمنان در ترویج زبانهای محلی، با دقت گوش دهید.
#دشمنشناسی
#ادبیات
@Ahmadhoseinsharifi
@pavaragi
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامی اشتباهی به کسی که 10_15 ساله باهاش قهر بود....
اصلاهم اشتباهی نبود...
خدای من!
به آنکه اهل بیت (ع) دادی، چه ندادی
و به آنکه اهل بیت (ع) ندادی، چه دادی!
جانم به فدایشان.
@pavaragi
مدتی قبل با یکی از فرهیختگان گفتوگوی علمی داشتیم، قرار شد درباره مرگاندیشی بنویسیم.
من از آن روز شروع به نوشتن کردم، و امروز بخشی از کار آماده شد که در ضمن چند یادداشت تقدیم میکنم.
👇
اندیشیدن درباره مرگ (۱)
۱.مواجهه با مصائب زندگی از جمله رنجهای زندگی است. فقر یکی از آنها است، بیماری نیز. نوع دیگری را همه میشناسیم که تحملش دشوارتر است! از دست دادن عزیزان. وقتی به ما خبر میدهند برادر، خواهر، پدر و یا یکی از دوستان و همکارانمان از دنیا رفته است. مبهوت میشویم. گاهی از شدت ناراحتی از هوش میرویم. بهحیث روانشناختی در مرحله انکار قرار میگیریم. تا مدتها تصویر عزیز از دست رفته مقابل دیدگانمان است. شخصی را میشناسم که باشنیدن خبر درگذشت همسر جوانش نمیتوانست زنده بماند. جان به جان آفرین تسلیم کرد! افرادی هم اگر نسبت دورتری با ما داشته باشند، اگر آدم خوبی باشد، خاطرات خوب با او را مرور میکنیم. دوستی داشتم که محبوب شبکهی دوستانمان بود، چهارده پانزده سال است که بر اثر سانحهای از میان ما رفته است، هرگاه با دوستان مشترک مینشینیم، یاد او میکنیم و از خاطرات با او بودن میگوییم. معاشرتش با رفقا او را محبوب ساخته بود.
اینچنین افراد کم نیستند.
اگر هم شخص متوفی انسان رذلی باشد یا ما خاطره خوبی از او نداشته باشیم، ممکن است از شدت ناراحتی برایش طلب عذاب کنیم! شخصی میگفت؛ هرگاه به فلان میت (که از اقوام نزدیک نسبیاش نیز بهشمار میرود)، فکر میکنم، جز نفرت بهذهنم نمیآید، هرگز نتوانستم دربارهاش مثبتاندیشه کنم، خاطرات شومی که از او به یاد دارم مقابل دیدگانم سبز میشود. حتی اگر بدیهایی که به من کرد را ببخشم، از ظلمهایی که به مادر و پدر مهربانم کرد نمیتوانم بگذرم!
این واکنش طبیعی است، و از آن گریزی نیست.
ادامه دارد
✍️ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
اندیشیدن درباره مرگ (۲)
۲. اولین مواجهه با مرگ فراموش نشدنی است. ممکن است تأثیر عمیقی بر انسان بگذارد، من از اولین مرگ عزیزانم مبهمی را بهخاطر میآورم، مادربزرگی داشتم که چشمهایش نابینا شده بود. برادری داشت که او هم هشت ده سال آخر عمرش نابینا بود. به یاد ندارم که او را بینا دیده باشم. فقدان امکانات و بهداشت عمومی و فقر دانش و فناوری پزشکی بسیاری از مشکلات را برای مردم به وجود آورده بود.
مادربزرگ با من و دیگر نوههایش بسیار مهربان بود. گاهی دستشان را میگرفتم و به این سو و آن سو میبردم. در کودکیام از دنیا رفته بود، بعد از مرگش، مهمترین مصیبت زندگیام، شهادت دو برادر و پدرم بود. همهی اینها در فاصله کمی اتفاق افتاد. از سال ۶۱ تا ۶۳. هنوز سایهی جنگ بر سر مردم ما سنگینی میکرد که یکی از دوستانم نیز در کمین کمولهها در کردستان باخدای خویش جاودانه شد، با این آخری نیز تیری بر قلبم نشست. به یاد میآورم زمانی را که مانع رفتنم به جبهه شده بود. میگفت سنم کم است و نگران خانوادهام بود. میگفت با شهادت دو برادر دینتان را به انقلاب ادا کردید. حالا من که چندماه قبل به اصرار او برای نرفتن به جبهه توجه نکرده بودم، امروز در منزل پدری خبر شهادتش را دریافت کردم.
کمی بعدتر شوهر خواهرم، بر اثر سانحه از دنیا رفت، اینبار دشواری زندگی را به وضوح حس کردم. هریک از این چند اتفاق طاقتفرسا بود، چه میشد کرد؟! وقتی سرنوشت بخواهد تصمیم بگیرد، باید تسلیمش شد! من با آن کنار آمدم.
سال گذشته خواهر و برادری دوقلو دانشجوی من بودند، خواهر آرام بود و متین، برادر اما پرنشاط و همراه با شیطنتهای پسرانه!
چند جلسه از کلاس گذشته بود که هردو غیبت کرده و در کلاس حاضر نشدند. جویای احوالشان شدم، یکی از دانشجویان از مرگ پدر جوانشان گفت. ترم بعد هردو دانشجوی من در کلاس جدید بودند، اما پسر دیگر آن پسر شاد نبود. دختر هم همیشه تنها بود. یک بار بعد از تدریس، پردهی پنجرهی کلاس را کنار زدم و به حیاط دانشگاه خیره شده بودم، چشمم به دختری افتاد که تنها در دورترین نقطه حیاط قدم میزد. یکی از دانشجویان کلاس گفت، استاد؛ آن دخترخانم تنها، فلانی است. همان که پدرش را از دست داده بود.
وقتی برای اولین بار با این مسئله درباره خودمان فکر میکنیم، موضوع کمی جدیتر و پیچیدهتر میشود.
ادامه دارد
✍️ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
اندیشیدن درباره مرگ (۳)
۳. مسئلهای که هرگز کسی بهفکر حلش نبود. خانم دانلین لوزیک در کتاب «نگرشی نو به مسائل اجتماعی»، یکی از شاخصهای مسئلهی اجتماعی را قابل حل بودن میداند. او سپس برای مثالش از مرگ یاد میکند و میگوید به رغم چالش بودن مرگ، اما کسی به فکر حلش نیست! چون اساسا قابل حل نیست. ما ممکن است بتوانیم با فناوری پزشکی مرگ را به تأخیر بیاندازیم، اما نمیتوانیم از آن بگریزیم. او نتیجه میگیرد امور نظیر مرگ دیگر مسئله اجتماعی به حساب نمیآیند.
اینکه روزی را تجربه کنیم که دستمان از این دنیا کوتاه است. صدایمان را کسی نمیشنود، خواستهی ما را نمیفهمد. از دیدن کسانی که دوستشان داریم و به آنها عشق میورزیم، محرومیم و از آن ترسناکتر اینکه نمیدانیم قرار است به کجا برویم. جایی که کسی نرفته و خبری از آن سو نیاورده است، رعبآور است.
ادامه دارد
✍️ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
کرانه
اندیشیدن درباره مرگ (۳) ۳. مسئلهای که هرگز کسی بهفکر حلش نبود. خانم دانلین لوزیک در کتاب «نگرشی ن
👆👆👆
سلام و عرض ادب استاد
طاعات و عبادات تان قبول حق انشاالله.
.
به نظرم در مسأله دانستن مرگ یک خلطی اتفاق افتاده است!
مرگ مسأله اجتماعی نیست که بگوییم چرا کسی به دنبال یافتن راه حل آن نیست!
مرگ یک پدیده طبیعی است که اثراتی عمیق و جدی بر فرد و جامعه می گذارد
پس مسأله اصلی اثرات مرگ و نوع مواجهه و تاثیر پذیری فرد و جامعه از مرگ عزیزان شخصی و اجتماعی اش هست
این حالات و تأثيرات و تأثرات قطعا یک مسأله اجتماعی مهم است
مانند پدیده زلزله و سیل که به خودی خود یک پدیده طبیعی هستند ولی آثار اقتصادی و اجتماعی و انسانی اش آنقدر زیاد است که می تواند به عنوان یک موضوع جدی در مدیریت بحران و جامعه شناسی و... مورد مطالعه قرار بگیرد
و اگر اینگونه به این مسأله نگاه کنیم می بینیم اتفاقأ در این موضوع اندیشه ورزی های خوبی شده
از روانشناسی و مطالعه دربارهٔ روانشناسی سوگ
تا حتی تلاش های خُرد مانند آنچه شما می نویسید
همگی تلاش های مبارک و موثری در حل مسأله "اثرات مرگ بر زندگی" است
.
در هر صورت، مرگ موضوع جالبی هست که سالها قبل به مناسبت فوت یکی از دوستان عزیزم یک متن درباره اش نوشته بودم
و این پرونده رو شما دوباره برام باز کردید
فرموده اند:
"ابلغ الموعظه، ذکرُ الموت"
ممنونم😊🌹
#شیخ_صابر
اندیشیدن درباره مرگ (۴)
۴. مجرمی را در نظر بگیرید که قاضی حکم اعدامش را صادر کرده است. دوهفته دیگر طناب دار بهگردنش آویخته میشود!
هیچ گریزی از حکم هم نیست. شمارش معکوس شروع میشود.
گفته میشود؛ کسانی که به نوعی درگیر اجرای حکم اعدام هستند، بعضی شبها، کابوس اعدام و اعدامیها را میبینند. معمولا ۲۴ یا ۴۸ ساعت قبل از صبح چهارشنبه، اعدامیها را از بند به قرنطینه منتقل میکنند. خانواده برای دیدار آخر و خداحافظی به زندان میآیند.
در شب آخر، افسر نگهبان یا روحانی زندان برای گرفتن وصیتنامه میروند. دم صبح، زندانی را برای اجرای حکم به محوطه اعدام میبرند. معمولا زندانیان محکوم به قصاص در لحظات آخر هنوز امید به بخشش دارند.
در این موارد قاضی اجرای احکام، زندانی و خانواده مقتول را در اتاقش در زندان ملاقات میکند.
محکومین به قصاص معمولا بخشش میخواهند؛ گاهی بخشیده میشوند و گاهی در خواستشان فایدهای ندارد.
ثانیهها به سختی میگذرد، بیشترین عذاب، نه چوبهی دار، که روان نا آرام در شبهای منتهی به سحرگاه اعدام است! برخی اعدامیها قبل از مرگ داروهایی میخورند که بتوانند آرامش خود را حفظ کنند. آدمهایی را دیدهایم که بسیار متکی به نفس با حکم اعدام خودشان روبهرو شدهاند.
پزشک قانونی که در محوطه است، زندانی را معاینه میکند و بعد هم طناب را میاندازند دور گردن زندانی. گاهی خود خانواده مقتول اهرم را میکشند و زیر پای زندانی را خالی میکنند و گاهی هم کسی به نمایندگی از آنها این کار را میکند.
اگر هیچکس نباشد، مامورهای زندان باید این کار را انجام دهند. خیلی وقتها ماموران هم از زیر این کار در میروند و سربازی که از نظر رتبه از همه پایینتر است اهرم را میکشد.
از میان کسانی که نمیتوانند روی پایشان بایستند، برخی پیش از اجرای حکم به دلیل سکته از دنیا میروند. دیگرانی که به دار آویخته میشوند هم مدت زیادی با مرگ دست و پنجه نرم نمیکنند.
مرتکبین قتل میدانند که مجازاتشان اعدام است. خیلی وقتها خودشان این مسئله را قبول کرده و برای رهایی از عذاب وجدانی که دارند اقرار کرده و بعد از اقرار، احساس راحتی میکنند.
مواجهه با مرگ میتواند کشنده باشد. این فقط محکومان به اعدام نیستند که پیش از حضور در جایگاه اعدام ممکن است سکته کنند.
میکروتروماهایی که برای باقی حاضران در صحنه اجرای حکم رخ میدهد، نیز میتواند به بیماریهای روحی، افسردگی و اضطراب، مشکلات خوردن، مشکلات خواب و مشکلات قلبی و عروقی ختم شود که هر چند در کوتاهمدت ممکن است به چشم نیایند، اما در میانمدت و بلندمدت بروز خواهند کرد.
ادامه دارد
✍️ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
اندیشیدن درباره مرگ (۵)
۵. این دردی که ناشی از زمان نزدیکی مرگ است را داستایوفسکی تحربه کرد! داستایفسکی، عمر طولانی نداشت، ۵۹ سال زمان زیادی نیست! اما تقریبا دو برابر چیزی که خودش فکر میکرد، زنده ماند.
۲۲ دسامبر ۱۸۴۹، وقتی داستایفسکی هنوز سی سال هم نداشت، قبل از اینکه جنایت و مکافات، ابله و برادران کارامازوف را بنویسد، محکوم به اعدام شد. داستایفسکی تا پای اعدام هم رفت، اما در آخرین لحظات بخشیده شد؛ البته بعدا فهمید که ماجرای اعدام در تمام مدت فریب بوده است.
در روز اعدام، داستایفسکی و ۲۱ نفر دیگر از اعضای حلقه پتراشفسکی مجبور شدند زانو بزنند و صلیب را ببوسند، سپس در یک مراسم سر بریدن نمادین، شمشیرها بالای سرشان شکسته شد. بعد در میدان شهر، آنها را به ستونهایی بستند و روی چشمهایشان را پوشاندند، در حالی که آنها هر لحظه منتظر شلیک جوخه آتش و مرگ بودند. اما پیش از آنکه شلیک کنند، فرستادهای از سوی تزار با فرمان توقف اعدام وارد شد و به جای مرگ، این افراد به چهار سال کار سخت در اردوگاه کار اجباری در سیبری محکوم شدند.
داستایفسکی از اینکه جلوی اجرای حکم اعدام گرفته شد، خوشحال بود. او ساعاتی بعد از این رویداد برای برادرش میخائیل نوشت: «چون امروز چهل و پنج دقیقه با مرگ روبهرو شدم و با این فکر در سرم زندگی کردم که تنها به اندازه یک تار مو با مرگ فاصله دارم، و اکنون دوباره زندهام! من به شکل دیگری دوباره متولد شدهام.»
درد ناشی از این تجربه، برای همیشه با داستایفسکی باقی ماند. او برای میخائیل نوشت: «وقتی به گذشته نگاه میکنم، به این فکر میکنم که چه زمانی زیادی تلف شده، چقدر از آن با تلاشهای نابهجا، اشتباهات و بیهودگی و بطالت و زندگی در راه نادرست هدر رفته است؛ و گرچه من زندگی را گرامی داشتم، چقدر در حق قلب و روح خود گناهکار بودم. اکنون که به آن فکر میکنم دلم خون میشود. زندگی یک هدیه است، زندگی شادمانی است، هر دقیقه آن میتواند سعادتی ابدی باشد.
این ایده بعدا در داستان داستایفسکی نیز ظاهر میشود: در ابله، پرنس میشکین از آشنایی محکوم به اعدام میگوید که بعدا عفو شد، و هنوز برای بهبودی از این تجربه در حال تلاش است. از میشکین میپرسند: «برای دوستی که همه این چیزهای ترسناک را برایت تعریف کرد، چه اتفاقی افتاد؟...مجازات او تغییر کرد، یعنی به او زندگی نامحدود اعطا شد. خوب، بعد از آن با این ثروت بزرگ چه کرد؟ آیا او با حساب کردن هر دقیقه زندگی میکرد؟ میشکین پاسخ داد: او اصلا این طور زندگی نکرد و دقایق زیادی را هدر داد.» میشکین در سراسر کتاب، به این حکایت بازمیگردد؛ دقیقا مثل تلاشهای مکرر داستایفسکی برای هضم تجربه وحشتناکی که از سر گذراند.
ادامه دارد
✍️ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
شب قدر را پنهان کردهاند در میان شبها؛ [همانطور که] بندهٔ خدا را پنهان کردهاند میان مدّعیان. پنهان است نه از حقیری، بلکه از غایتِ ظاهری پنهان شده است.
چنانکه آفتاب بر خفّاش نهان است؛ پهلویِ او نشسته و از او خبر ندارد، چون پردهٔ محبت دنیا او را صُمّ بُکم کرده است!
مگر که رحمت فرو آید
که انّا انزلناهُ فی لیلة القدر.
مقالات شمس تبریزی
تصحیح دکتر محمدعلی موحد
@pavaragi
تفاوت افقها و تعیین شب قدر
فقط یکی از شبهای هر سال، شب قدر است؛ اما مختلفبودن افق کشورها (مانند افق ایران و عربستان) باعث میشود که زمان آغاز ماه رمضان در مناطق مختلف، فرق داشته باشد و به تبع آن، زمان شبهای ۱۹، ۲۱ و ۲۳ ماه رمضان نیز مختلف باشد. فقها دربارهٔ این تعارض گفتهاند تفاوت افق کشورها دلیل بر تعدد شب قدر نیست و مردم هر یک از مناطق جهان باید شب قدر و سایر زمانهای مقدس مانند عید فطر یا عید قربان را طبق افق خودشان تعیین کنند.
بر اساس دیدگاه آیتالله مکارم شیرازی، شب، همان سایه نیمی از کره زمین بر نیمه دیگر آن است و این سایه همراه گردش زمین در حرکت بوده و یک دوره کامل آن، ۲۴ ساعت طول میکشد؛ بنابراین ممکن است شب قدر، یک دور کامل از حرکت وضعی زمین به دور خویش باشد؛ یعنی مدت ۲۴ ساعت تاریکی که تمام نقاط زمین را زیر پوشش قرار میدهد. پس شب قدر از یک منطقه شروع میشود و تا ۲۴ ساعت ادامه دارد و همه کره زمین شب قدر را درک میکنند.
@pavaragi
مقدرات یک سال در شب قدر رقم میخورد و براین قرار گفته شد؛ شب قدر آغاز سال نوی معنوی است. چه خوب که در «قرانیترین بهار»، «آغاز طبیعت» با «شروع سال معنویت و تقدیر امور» همراه شده است.
سلام و ادب و مهر!!
به دعای ولی عصر(ع)، حال دلتان در «نوروز طبیعت» و «نوروز معنویت» احسن الحال!
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
محمد صدرا مازنی
@pavaragi