#حوادث_اخیر
#فتنه
#مثنوی
🔸معرکۀ آخرالزمانی🔸
صدای زوزۀ ابلیس میرسد از دور
لهیب آتش فتنهست و عدهای مزدور
دوباره فتنۀ دجالها به راه افتاد
دوباره پنجۀ ظلمت به جان ماه افتاد
نداشت تاب تماشای شوکت ما را
که آفتابِ وطن کور کرده آنها را
نفاق و زور و زر این مرتبه شده همدست
اگر درست ببینی نبرد احزاب است
زمین فتنه نبین عرصۀ مجازی بود
شگرد فتنهگر این بار کشتهسازی بود
اگر که معترضی راه اعتراض این نیست
به غیر فتنهگری شیوۀ شیاطین چیست؟
ببین که حرف زدنهایشان دوپهلو نیست؟
فریب و شعبدهای از قماش جادو نیست؟
نگاه کن که ببینی شب دو رویی را
و در نقاب صداقت دروغگویی را
ببین فریب و نفاق است میدهد جولان
کجاست اینک دشمنشناسِ این میدان
کسی که نان زده در خون خلق، مردم نیست
خسی که شعله برافروخت غیر هیزم نیست
به غیر ویرانی نیست این وطنسوزی
بیا که همدلی ماست رمز پیروزی
ببین حماسۀ این خاک را که پایندهست
امید و زندگی و عشق همچنان زندهست
بیا که ملت ما سربلند دورانهاست
بیا زمان عبور از تمام طوفانهاست
مباد دشمن میهن شود هواخواهت
مباد این دم آخر جدا شود راهت
مباد در دو قدم راهِ مانده سرد شویم
بیا برادرم آمادۀ نبرد شویم
بیا که موسم آن رزم ناگهانی ماست
زمان معرکۀ آخرالزمانی ماست
به گوش میرسد این روزها از آن سوی نیل
صدای خرد شدنهای نعش اسرائیل
بیا که یک دو قدم مانده تا تجلی نور
بیا که میرسد از آسمان طنین ظهور
بیا که در صف یاران آسمان باشیم
بیا که پشت سر صاحبالزمان باشیم
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
هدایت شده از کاروان دل (یوسف رحیمی)
#اعیاد_شعبانیه
#ترکیب_بند
🔸ماه عشّاق🔸
ماه عشق است، ماه عشّاق است
ماه دلهای مست و مشتاق است
در میخانهٔ کرم شد باز
اَلدَّخیل! این حریمِ رزّاق است
ریزهخوارش فقط نه اهل زمین
جرعهنوشش تمام آفاق است
بیحساب است فضل این ساقی
شب جود و سخا و انفاق است
بین دلهای بیدلان امشب
با سر زلفِ یار میثاق است
«قبره فی قلوب من والاه»
حرمش قبلهگاه عشّاق است
ماه شعبان رسید! ماه سه ماه
کربلا میرویم! بسم الله
::
السلام ای پناه مُلک و مکان
در یدِ قدرتت عنان جهان
رفته قنداقهات به عرش خدا
تشنهٔ پایبوسیات همگان
در طوافت قیامتی شده است
میرسد هر فرشته با هیجان
پَر قنداقهٔ تو میبخشد
پر و بالی به فطرس نگران
از سرانگشت پاک مصطفوی
جرعه جرعه بنوش شیرهٔ جان
خواند جدّت «حسینُ منّی» را
«وَ أنا مِن حسین» را تو بخوان
با تو جود و شجاعت نبویست
ای شکوه حماسههای عیان
در نمازت شبیه فاطمهای
بین میدان علیست جلوهکنان
چشمهای تو مرز خوف و رجاست
قَهر و مِهر تو آتش است و امان
رحمت محض! یا ابا الأیتام!
پدری کن برای عالمیان
ای که آقایی تو بیحد است
باز ما را به کربلا برسان
شب جمعه شمیم سیب حرم
منتشر میشود کران به کران
روضههایت بهشت اهل ولاست
چشم ما چشمههای کوثر آن
«وَ... مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»
اشکها از غمت همیشه روان
اَلسّلام ای شهید روز دهم
اَلسّلام ای امام تشنهلبان
تا ابد در فراز، پرچم توست
خون سرخت همیشه در جَرَیان
کربلای تو از ازل بودهست
مبدأ حرکت زمین و زمان
شب سوم رسیدهای، ای ماه
اَلسّلام علیکَ ثارالله
::
اَلسّلام ای نگین عرش برین
سروِ بالا بلند اُمّ بَنین
جذبههای نگاه هاشمیات
ماه را میکشد به سوی زمین
عبد صالح! مُواسِیاً لِلّه!
پدر فضل! روح حق و یقین!
به حضورت گشوده دست، فلک
به قدوم تو سوده عرش، جبین
وقت هوهوی ذوالفقار علیست
به روی مرکب حماسه نشین
میشود با اشارهٔ تو دو نیم
هر کسی آید از یسار و یمین
زینبت «إن یکاد» میخواند
آسمان محو هیبت تو! ببین
کاشف الکرب اهلبیت نبی!
بازوان تواند حصن حصین
ماه من! بازوی رشید تو را
که برافراشتهست بیرق دین -
- زده بوسه علی به گریه، چنان
چیده از آن حسین بوسه، چنین
سائلان تو بیشمارند و...
گوشه چشمی به ما! بس است همین
شب جود و کرامت و بذل است
شب چارم شب اباالفضل است
::
اَلسّلام ای حقیقت جاری
روح تقوا و زهد و بیداری
سَیّدُالسّاجدینِ شهر رسول
عبد مسکینِ حضرت باری
روزهایت مجاهدت، ایثار
نیمهشبهات بخشش و یاری
در مناجاتت ای صحیفهٔ نور
آیه آیه زبور میباری
همه مجذوب ربّنای تواند
محوِ این سِیْر و این سبکباری
گوش کن این صدای داوود است
که به شوق تو میشود قاری
پا برهنه به حجّ که میآیی
کعبه را هم به وجد میآری
خطبههای تو تیغِ برّاناند
ثانی حیدری و کرّاری
در مصاف تو سهم دشمن تو
چیست غیر از مذلّت و خواری؟
وارث عزت و سخای حسین
ای که بعد از عمو، علمداری
به محبان خود نظر فرما
بیشتر موقع گرفتاری
رو سیاهی من گذشت از حدّ
تو برایم مگر کنی کاری
در نماز شبت دعایم کن
تو عزیزی تو آبروداری
دلم از بند هر غم آزاد است
شافع من امام سجاد است
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
☑️ @Yusof_Rahimi
#امام_سجاد علیهالسلام
#صحیفه_سجادیه
#قصیدهواره
🔸زبور آل محمد🔸
رسیده عاشقی از راه دور، خسته و عطشان
به شوق جرعهٔ نابی از آن زلالی باران
رسیده چشم بدوزد به روی ماه تو امشب
به لطف نور نگاهت شود دوباره مسلمان
از آسمان خبر آورده جبرئیل نگاهت
سخن بگو که نظیرش نیامدهست به قرآن
کلیم از کلماتت به وجد آمده در طور
شد از نوای تو داوود دلسپرده و حیران
بخوان برای جهان از زبور آل محمد
بخوان به لحن حجازی دوباره آیهای از آن
برای رفتن از این خاک تا عوالم افلاک
چه راهها که گشودهست در برابر چشمان
چه بندها که گشوده ز بال بندگی ما
چه حصنها که بنا کرده در مقابل شیطان
دعا بخوان که بدانم چگونه باز بخوانم
خدای گمشدهام را در این تلاطم دوران
دعا بخوان و ببخشا از آفتاب نگاهت
دوباره مرهم لطفی به روح زخمی انسان
هبوط تلخ بشر را به چشم دیدهای آری
در آن غروب غریب به نیزه رفتن قرآن
هزار سال گذشتهست از آن حکایت و باقیست
هنوز زخم عمیقی به قلبهای پریشان
به گوشه گوشۀ این خاک مانده داغ اسارت
هزار طفل یتیماند آه بی سر و سامان
بیا و خطبه بخوان با طنین حیدر کرار
که این جهان بپرد از سرش خماری نسیان
بیا بخوان که بتابد دوباره نور حقیقت
بیا بخوان که بلرزد به خویش پیکر عصیان
دعا بخوان و بخوان از یگانه منجی دنیا
دعا بخوان و بخوان از پناه عالم امکان
دعا بخوان که ببخشد دعای روشنت آخر
بر این چکامهٔ آشفتهحال نقطهٔ پایان
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
هدایت شده از کاروان دل (یوسف رحیمی)
#حضرت_علی_اکبر علیهالسلام
#قصیدهواره
🔸کریم السجایا🔸
سلامٌ علی آل یاسین و طاها
سلامٌ علی آل خیر البرایا
سلام خدا و سلام رسولش
به ماهی که همتا ندارد به دنیا
اگر در فضائل... جمیل الثنایا
اگر در خصائل... کریم السجایا
به صورت حمید است و محمود و احمد
به سیرت علی است و عالی و اعلی
به هنگامۀ کارزار است حیدر
به هنگام ذکر و مناجات، زهرا
حسین است در علم و حلم و سیادت
شده عین عباس ساقی و سقا
که ساقی عشق است و مرد شهادت
که سقای آب حیات است و یحیی
خوشا آن اذانی که باران فیضش
کند خاک دلمُرده را باز اِحیا
فدای نمازی که وقت قیامش
سراسر شود دشت چشم تماشا
فدای قنوتی که پرواز داده
به افلاک دلهای دردآشنا را
فدای سجودی که با اشتیاقش
به خاک حرم سجده آورده طوبی
فدای سلامی که گفتهست پاسخ
به صد شوق آن را نبی البرایا
خوشا آن جوانی که در خلق و خویش
شود سورۀ حُسن یوسف سراپا
برای پدر چیست زیباتر از این؟
جوانش شود سرو خوش قد و بالا
برای حسین است از این چه خوشتر؟
که هر جا سخن گفت با ماه لیلا،
به غیر از سَمِعتُ به غیر از اَطَعتُ
نیاورد آن ماه حرفی به لبها
ببینید در این بیابان، چه ماهی
مهیا شده تا زند دل به دریا
که دریادل است و به لب دارد اینک:
ألَسنا علی الحق؟ ألَسنا؟ ألَسنا؟
چه سخت است از او چنین دل بریدن
مگر تاب میآوَرَد قلب بابا
بپرسید از چشم یعقوب، مردم!
از این هست جانکاهتر؟ هست آیا؟
نگاه حسین است حرزی به جانش
به لبهای زینب خدایا خدایا
به بازی گرفته چنان مرگ را او
که شد مست از آن رزم، شمشیر حتی
گرفتهست در دست خود ذوالفقاری
که برخاسته بانگ لا سیف الا...
چه شوریست در سر، چه شوقیست در دل
شگفتا از این جانفشانی شگفتا
شهادت شده مست چشمان مستش
که مشتاقتر پر گشودهست حالا
برای تماشای صبح نگاهش
دل قدسیان است غرق تمنا
ملائک همه صف به صف در طوافش
بهشت است دلتنگ آن ماهسیما
ببین کیست آغوش وا کرده سویش؟
ببین کیست کوثر به دست آمد اینجا؟
به بعثت رسیده مگر مصطفایی؟
و یا رفته تا آسمانها مسیحا؟
ذبیح است سوی منا پر گشوده؟
و یا این بیابان شده طور سینا؟
رسیدهست دیگر زمان عروجش
شنیدهست از سوی حق «ارجعی» را
زبان لال مانده به توصیف ذاتش
همان ذات ممسوس در ذات یکتا
سلامٌ علی اهل بیت النبوه
سلامٌ علی آل یاسین و طاها
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
☑️ @Yusof_Rahimi
هدایت شده از کاروان دل (یوسف رحیمی)
#امام_عصر علیهالسلام
#دعای_ندبه
🔸ازدحام ابرها🔸
امروز دلتنگم، نمیدانم چرا! شاید...
این عمر با من راه میآید؟ نمیآید؟
اصلاً چقدر از راه مانده؟ من کجا هستم؟
کِی اختیار لحظههایم رفت از دستم؟
دلخوش به رفتن بودم اما راه گم کردم
این راه روشن را چه شد ناگاه گم کردم
حتی چراغ روشنی هم این طرفها نیست
در ازدحام ابرها، خورشید پیدا نیست
فانوس دل، میخواهد ای خورشید، نور از تو
خیری ندارد باقی این عمر دور از تو
دور از نگاهت لشکر غمها کمین کرده
آهِ مرا داغ فراقت آتشین کرده
ای یوسف غربتنشین! سوی وطن برگرد
جانِ سفر کرده بیا یکدم به تن برگرد
آرام جانها! کی جدا بودی ز ما؟ هرگز
از دیده پنهانی ولی از دل جدا؟ هرگز
این دود اسفند است یا نه، آتش دلهاست
در چشم بارانی به یادت تا سحر احیاست
تو پرسش بیپاسخ دلهای مشتاقی
سوز و گدازِ ناله و فریاد عشاقی
سخت است یوسف باشی و تنهاترین باشی
در اوج عزت باشی و غربتنشین باشی
گم کرده این دنیا دوباره راه و چاهش را
گم کرده پشت ابر غیبت، آه... ماهش را
دنیای ما بازار مصر است و چه بازاریست
دنیا غمش هم بی تو حتی کوچهبازاریست
عمریست که ما راه را از چاه گم کردیم
افسوس با خود یک کلاف نخ نیاوردیم
این لحظهها بی یاد تو دلگیر و دلتنگاند
این نغمهها بی عطر نام تو بدآهنگاند
این روزها شاید تو دلتنگی که اینگونه
یکباره دیگرگون شده دنیای وارونه
من خوب میدانم تو دلگیری از این دنیا
دلگیری از روز و شب ما بیتفاوتها
بیتو تمام عمر، ما غرق تماشاییم
بار گرانی بر زمین... ما گرم حاشاییم
در کولهبار عمر ما حتی کلافی نیست
هر کس که گفت از انتظار تو که «کافی» نیست
دلگیری از بیرنگی این شادی و غمها
دلگیری از دنیای تکراری آدمها
هر صبح جمعه آمد و ما خواب میدیدیم
دریای عشقت بود و... ما مرداب میدیدیم
یک شب بیا بیدار کن ما را که برخیزیم
از عشق خود سرشار کن ما را که برخیزیم
دلها اسیر سوز و سرمای زمستان است
دنیای ما محتاج لبخند بهاران است
میآیی از فصل گل و لبخند میدانم
در روزهای آخر اسفند... میدانم
با تو بهار رفته، از تبعید میآید
میآیی و آن روز با تو عید میآید
✍🏻 #یوسف_رحیمی
📘 #دوستت_دارم
☑️ @karavanedel
☑️ @Yusof_Rahimi
#مناجات_شعبانیه
#مثنوی
🔸ای منتهای آرزویم🔸
ای مهربان میخوانمت وَاسمَع دُعائِی
با قلب و جان میخوانمت وَاسمَع نِدائِی
ای مهربان بشنو صدای هقهقم را
بشنو صدای نبض قلب عاشقم را
امشب نگاهم کن که محتاج نگاهم
من یوسفی تنها میان قعر چاهم
آغوش بگشا بر هراسانی الهی
سویت پناه آوردهام از بیپناهی
در وحشتم از فتنۀ صد رنگ دنیا
دنیا... که افتاده به دامش صد زلیخا
یعقوبِ چشمم یکدم آرامش ندارد
بگذار از داغ فراقت خون ببارد
کی مژدهای وقت دعایم میفرستی؟
کی بوی پیراهن برایم میفرستی؟
ای با خبر از حال و احوال دل من
ای یک نگاهت رافع هر مشکل من
ذکر لبم «اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» است
تو خوب میدانی که برگشتم چگونهست
من بازمیگردم که باشم در هوایت
در سایهسار رحمت بیانتهایت
من هر کجا، هر لحظه محتاج نگاهم
ای منتهای آرزویم! ای پناهم!
من ذره و... محو تماشای تو هستم
من قطره و... راهی دریای تو هستم
طغیان امواج و... من و... این بیپناهی
دریاب این از قطره کمتر را الهی
چون قایقی سرگشته در امواجم امشب
محتاج احسان توام، محتاجم امشب
داری خبر از شور و آشوب دل من
مهر تو کشتی نجات و ساحل من
بی تو جهان با بیکسان نامهربان است
آغوش لطفت مأمن درماندگان است
طوفان خشمت زیر و رو کرده دلم را
میجویم ای دریای رحمت! ساحلم را
مهر تو باران، لطف تو دریاست دریا
من چون کویر و جان من غرق تمنا
این قلب کوچک گرچه گنجایش ندارد
بگذار بارانِ تو بیمنّت ببارد
من تکدرختی خشک در صحرای سوزان
لبتشنهام، لبتشنۀ یک جرعه باران
من ماندهام در این کویرِ بیترحّم
خورشیدباران کن دلم را با تبسّم
جان بر لبم از هُرم سوزانِ کویری
من آمدم تا که در آغوشم بگیری
آغوش وا کردی به روی بیپناهی
بخشندهتر از تو نمیبینم الهی
آغوش عفوت هر که را در بر بگیرد
جا دارد از نو زندگی را سر بگیرد
دلواپسم دلواپس ساعات مرگم
روحم تکیده، خستهام، بی بار و برگم
در این شب خوف و خطر، درمانده ماندم
باید به آغوشت خودم را میرساندم
اما چه شد؟ اما کجا جا ماندم آخر؟
از خود ندیدم خستهتر، بیبالوپرتر
اقرار من، جان را به سویت میکشاند
اشکم مرا تا خاک کویت میرساند
نفس ستمپیشه چه آورده به روزم؟
در دوزخ اعمال خود تا کی بسوزم؟
ای مهر تو بیانتها، لطفت مکرر
ای با من از مادر همیشه مهربانتر
در زندگی باران جود توست جاری
هنگام مرگم چشم از من برنداری
فردا که طفل و مادر از هم میگریزند
در رستخیز محشر از هم میگریزند
فردا که بر پا میشود طوفان محشر
هستم شکستهقایقی هر سو شناور
جز ساحل امنت ندارم تکیهگاهی
آنجا پناهم ده که تو تنها پناهی
ای چشم امیدم به احسان تو روشن!
فردا که گفته روی میگردانی از من؟
در عمرم از تو غیر زیبایی ندیدم!
کی بعد مرگ از رحمت تو ناامیدم؟
آشفتهام از غربت امروز و فردا
محتاج لطف تو منم در هر دو دنیا
از تو ندیدم جز خطاپوشی و رحمت
من بیشتر محتاج عفوم در قیامت
از من چهها دیدی و رسوایم نکردی
رسوای خاص و عامِ دنیایم نکردی
فردای محشر هم خودت کاری کن، ای دوست
بیآبرویم، آبروداری کن، ای دوست...
✍🏻 #یوسف_رحیمی
📘 #دوستت_دارم
☑️ @karavanedel
#دعای_افتتاح
#مثنوی
🔸چراغ محبت🔸
اَللّٰهُمَّ إنِّى أفتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمدِکَ...
خدایا خدایا خدایا خدا
خودت اذن دادی بخوانم تو را
خودت اذن دادی صدایت کنم
چه میشد که جان را فدایت کنم
به شوق تو گرم نیایش شدم
تو را خواندم و غرق خواهش شدم
مرا شوق تو بال و پر داده است
به چشمم چراغ سحر داده است
به یاد تو شبهای من روشن است
که یادت چراغ دو چشم من است
صدایت زدم تا اجابت کنی
مرا غرق باران رحمت کنی
فدای تو و مهربارانِ تو
که همتا ندارد بهارانِ تو
ببار ای بهاریترین ابرها
که لبریز شد کاسۀ صبرها
ببار ای همه رحمت و روشنی
ببار ای که آرام جان و تنی
چه باران لطفی سرازیر شد
که از دیدنش چشم و دل سیر شد
چه عطری! شب ما بهاری شده
کویر دلم لالهکاری شده
بهارِ تو فصل گلافشانی است
فراوانی است و فراوانی است
فراوانیِ جود را دیدهایم
از این باغ هر دم گلی چیدهایم
به مهر تو این باغ سرزنده است
نسیم محبت پراکنده است
ولی وای از آن دم که طوفان شود
که سرچشمۀ قهر، جوشان شود
شود سیل و بنیادِ هستی بَرَد
که فرعونها را به زیر آورد
اگر ابرهه خواست سرکش شود
شود خاک، سجیل و آتش شود
به یک لرزه ویران شود این جهان
که مدفون شود صد چو قارون در آن
ندارد کسی وقت خشم تو تاب
ندارد جهان تاب یکدم عِقاب
فدای شکوهِ خداییِ تو
فدای تو و کبریاییِ تو
::
چه بسیار دیدی پریشانیام
تو دیدی که من رو به ویرانیام
تو دیدی اسیرم، اسیرِ هوس
ندارم به جز لطف تو دادرس
گشودی گره بارها بارها
گشودی گره از همه کارها
خبر داشتی از من و حال من
گشودی گره از پر و بال من
که مِن بعد جلدِ حریمت شوم
که مَن بعد از این یا کریمت شوم
چه بسیار غمها که بردی ز دل
که از روسیاهی نگردم خجل
دلم بیتالاحزانی از غصه بود
که مهر تو بر روی من در گشود
خودت خواستی باز راهم دهی
در آغوش لطفت پناهم دهی
چراغ محبت که افروختی
دلم را که پروانهوش سوختی
اسیر تو و یک نگاهت شدم
دگر بندۀ سر به راهت شدم
تو بودی که تنها پناهم شدی
تو بودی که خورشید راهم شدی
شب عمر با یاد تو روشن است
که یاد تو تنها انیس من است
::
خوشا آنکه با دوست خلوت کند
که هر روز و شب شکر نعمت کند
چه زیباست زیبایی خلقتش
جهان، این جهانِ پر از نعمتش
چه زیباست، زیباپسندیِ دل
برون رفتن دل از این آب و گل
چه زیباست محوِ تماشا شدن
که محو تماشای یکتا شدن
کجا میشود دل اسیر قفس
بداند اگر قدر این یک نفس
بیا چشم وا کن به دیدار او
که حیران نمانی تو در کار او
جهان را ببین سر به سر غرق شور
همه ذرهها غرق شور حضور
بیا جا نمانی از این رستخیز
از این لحظۀ با شکوه و عزیز...
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
دعای سحر.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
#امام_رضا عليهالسلام
#دعای_سحر
#چارپاره
🔸فَاَجِبنی یا الله🔸
رمضان گذشته یادم هست
حاجتی داشتم در آن شبها
نیمهشب بود و راه افتادم
به سوی مرقد امام رضا
صورتم را نسیم آهسته
در مسیر حرم نوازش کرد
اشکهایم برای اذن ورود
از نگاه امام خواهش کرد
گفتم آقا تو خوب میدانی
با امید زیاد آمدهام
به هوای نگاه لطفت از
سمت بابالجواد آمدهام
منقلب شد چهقدر حال دلم
غرق در شور و التهاب شدم
در پیِ کنج خلوتی بودم
راهی صحن انقلاب شدم
چه نوایی! چه شور و غوغایی!
میشد از نور، لحظهها سرشار
هر دلی را در آن سحر میبرد
لحن زیبای «موسویقهّار»
چه شد آن لحظهها! نمیدانم
حاجتم پاک رفته بود از یاد
دل من رفت و من به دنبالش
تا رسیدم به پنجرهفولاد
چشمها بیقرار و بارانی
گره بغض بود و حنجرهها
دستها با نوایِ «اَساَلُکَ»
میشد آنجا دخیل پنجرهها
نمنم اشکها نوایی داشت
فَاَجِبنی، اَجِبنی یا اللّٰه
هر کسی زیر لب دعایی داشت
فَاَجِبنی، اَجِبنی یا اللّٰه
هر کسی داشت حاجتی با خود
زائری از خدا شفا میخواست
مادری هم برای فرزندش
پسری صالح از خدا میخواست
پدری دلشکسته را دیدم
قاب عکسی میان دستش داشت
سر خود را به وقت دلتنگی
به روی شانههای قاب گذاشت
ندبه میکرد زیر لب اما
حرفها داشت گریه و آهش
در دلم محشری بهپا میکرد
العجل یا بقیة اللّٰهش
آخرین سطر از دعا بود و
لحظههای بیان حاجتها
رفتم آرام سمت او گفتم
ای پدر! دارم التماس دعا
گفتم امشب مرا دعا کن تا
با دعای تو روسفید شوم
در رکاب اماممان من هم
مثل فرزند تو شهید شوم
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
دعای الصباح.mp3
زمان:
حجم:
12.7M
#دعای_صباح
#مناجات
#غزل
🔸نورٌ عَلیٰ نور🔸
الهی! با نگاهی جلوه دادی صبحگاهان را
و بخشیدی به چشمان جهان، خورشید تابان را
شب تاریکِ دنیا را چراغان کرده آیاتت
میان آسمان آویختی ماه فروزان را
برای ما فرستادی چنان نورٌ عَلیٰ نوری
که روشن کرده شام تیره و تاریک انسان را
زمین گهوارۀ امنیست در دستان پر مهرت
به ما بخشیدهای یکجا امان و امن و ایمان را
در آشوب و تلاطمها به دستان تو دلگرمم
ندارد این پر و بال شکسته، تاب طوفان را
شبیه تو ندیدم مهربانی در همه عالم
در آغوشت بگیر این بار هم عبد پشیمان را
نگیر از من نگاهت را... نگاه مهربانت را
که با جان و دلم حس میکنم این مهر پنهان را
الهی «تُخرِجُ الحَیَّ مِنَ المَیّت» که میخوانم
خبر دارم دلم مردهست، یک دم زنده کن آن را
گمانم نیست برگردانی از سرچشمۀ لطفت
خدایا تشنهلب این بندۀ حیران و عطشان را
به حق دستهایی که به خاک علقمه افتاد
بگیر ای مهربان! این دستهای سرد و لرزان را
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
جنگ ما آغاز شد، روز نبرد آخر است
آی صهیون حرامی! وقت فتح خیبر است
گور خود را کندهای بنشین و میدان را ببین
میرسد سجیلها از راه و صبح محشر است
گوش کن تا بشنوی فریادهای فتح را
گوش کن! هرچند میدانم که گوش تو کر است!
نالۀ مظلوم را یک عمر نشنیدی، دریغ
پیک مرگت را ببین اکنون که در پشت در است
ذوالفقار است این که میآید برای انتقام
این خروش خون اولاد شهید حیدر است
مرگ در بستر برای ما همیشه ننگ بود
پس شهادت آخرین اوراق سرخ دفتر است
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
#امام_حسن_مجتبی علیهالسلام
#غزل
🔸سنگ صبور🔸
سلام مرا میرساند نسیم
به تو همسفر با پرِ یاکریم
چه عطریست میآید از کوچهها؟
عجب دلبری میکند این شمیم!
مدینه پر از عطر لبخند توست
که آورده آن را به اینجا نسیم
نشستی سر سفره با کودکان
شد آغوش تو جنت هر یتیم
تو سنگ صبوری برای همه
تویی در غم دردمندان سهیم
قیامت به پا کرده در کوچهها
طنینت: «لَقَولُ رسولٍ کریم»
ولی در مدائن چه تنها شدی
در آن فتنه، آن ابتلای عظیم
امان از دغلبازی روزگار
فغان از فریبِ زر و زور و سیم
غریبی تو در بین قوم ریا
غریبی و این غربت است از قدیم
چه کردی که حتی شده دشمنت
اسیر تو و آن نگاه رحیم
بدون تو فردا چه آوارهاند
کسانی که رفتند از آن حریم!
مبادا دمی از تو باشم جدا
مبادا کسی جز تو در دل مقیم...
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel
#امام_علی علیهالسلام
#چارپاره
🔸شهر عبرتها🔸
با من این شهر را تماشا کن
شهر بُهت است، شهر عبرتها
کوچههایش غریب و رازآلود
دارد این کوچهها حکایتها
فصل اندوهگینی از تاریخ
بین این کوچهها رقم خورده
چه قرار و مدارهایی که
چون در خانهها به هم خورده
در هر خانه را که میکوبی
با تو رازی نهفته میگوید
در هر خانه را که بگشایی
حرفهایی نگفته میگوید:
کوچهها گرم رفت و آمد بود
غرق در رفت و آمدی مرموز
بوی فتنه به گوش میآمد
که به چهره نقاب داشت هنوز
گوش این شهر پر شد از پچپچ؟
یا صدای چکاچک شمشیر؟
زخمهایی عمیق زد دشمن
زخمی از جنس فتنه و تزویر
لشکر مخفی شیاطین داشت
شهر را از دروغ پر میکرد
نیزههای فریب و فتنهگری
عزم این شهر را ترور میکرد
بگذر از کوچههای سرگردان
حال این کوچهها دگرگون است
سوی مسجد شتاب کن، انگار
دل تنگش هنوز پر خون است
دیده با چشم خود، مجاهدها
یک به یک لب به شکوه وا کردند
باز یاران همدل دیروز
غُر زدند و گلایهها کردند:
این یکی گفت: فصل رفتن نیست!
فصل کِشت است، فصل محصول است
فصل بازار و کسب و کار، آخر
ترک شهر و دیار معقول است؟
آن یکی گفت: خستهایم از جنگ
آه دیگر نبرد کافی نیست؟
آن همه دوری از زن و فرزند
آن همه رنج و درد کافی نیست؟
حرفها بوی بیوفایی داشت
هر کس آنجا بهانهای آورد
عاقبت شام، زهر خود را ریخت
عاقبت کوفه کار خود را کرد
جَبَلُ الصّبر لب به شِکوه گشود
داغ دل بود یا گدازۀ درد؟
داشت از هُرم درد دلهایش
مسجد کوفه نالهها میکرد
آه ای مردم نمکنشناس!
چه به روز دل من آوردید؟
اُف به عهد شما ریاکاران
که دلم را همیشه خون کردید
چه شده دشمنانتان در شام
اینچنین همدلاند و همپیمان
چه شد ای قوم، وقت یاری حق
دلپریشان شُدید و نافرمان؟
منبر از داغ او پریشان بود
ماند محراب و چشم خونبارش
در و دیوار هم به خود لرزید
تا به گوش آمد أینَ عمارش
چقَدَر خطبه خواند با دلِ خون
چقَدَر شِکوه کرد با دلِ تنگ
دل آن شهر مرده بود اما
«نرود میخ آهنین در سنگ»
أینَ عمار؟ نیست در کوفه
مرد صبر و بصیرت و تبیین
أینَ مالک؟ هنوز هم تازهست
داغ قرآن ناطق و صفین
نکند باز در همین کوفه
فتنه برپا کنند بدعهدان
در شب تار و تیرۀ این شهر
ماه سرنیزهها شود قرآن
با من این شهر را تماشا کن
گاه تاریخ میشود تکرار
شهر رنگ و درنگ و عبرتهاست
کوفه، باقیست یا اُولِی الاَبصار
✍🏻 #یوسف_رحیمی
☑️ @karavanedel