eitaa logo
کاروان دل (یوسف رحیمی)
730 دنبال‌کننده
138 عکس
12 ویدیو
1 فایل
🔸کانال اشعار یوسف رحیمی 🔸کانال نوحه‌ها: ☑️ eitaa.com/nouheh
مشاهده در ایتا
دانلود
علیه‌السلام 🔸ازدحام ابرها🔸 امروز دلتنگم، نمی‌دانم چرا! شاید... این عمر با من راه می‌آید؟ نمی‌آید؟ اصلاً چقدر از راه مانده؟ من کجا هستم؟ کِی اختیار لحظه‌هایم رفت از دستم؟ دلخوش به رفتن بودم اما راه گم کردم این راه روشن را چه شد ناگاه گم کردم حتی چراغ روشنی هم این طرف‌ها نیست در ازدحام ابرها، خورشید پیدا نیست فانوس دل، می‌خواهد ای خورشید، نور از تو خیری ندارد باقی این عمر دور از تو دور از نگاهت لشکر غم‌ها کمین کرده آهِ مرا داغ فراقت آتشین کرده ای یوسف غربت‌نشین! سوی وطن برگرد جانِ سفر کرده بیا یک‌دم به تن برگرد آرام جان‌ها! کی جدا بودی ز ما؟ هرگز از دیده پنهانی ولی از دل جدا؟ هرگز این دود اسفند است یا نه، آتش دل‌هاست در چشم بارانی به یادت تا سحر احیاست تو پرسش بی‌پاسخ دل‌های مشتاقی سوز و گدازِ ناله و فریاد عشاقی سخت است یوسف باشی و تنهاترین باشی در اوج عزت باشی و غربت‌نشین باشی گم کرده این دنیا دوباره راه و چاهش را گم کرده پشت ابر غیبت، آه... ماهش را دنیای ما بازار مصر است و چه بازاری‌ست دنیا غمش هم بی تو حتی کوچه‌بازاری‌ست عمری‌ست که ما راه را از چاه گم کردیم افسوس با خود یک کلاف نخ نیاوردیم این لحظه‌ها بی یاد تو دلگیر و دلتنگ‌اند این نغمه‌ها بی عطر نام تو بدآهنگ‌اند این روزها شاید تو دلتنگی که این‌گونه یک‌باره دیگرگون شده دنیای وارونه من خوب می‌دانم تو دلگیری از این دنیا دلگیری از روز و شب ما بی‌تفاوت‌ها بی‌تو تمام عمر، ما غرق تماشاییم بار گرانی بر زمین... ما گرم حاشاییم در کوله‌بار عمر ما حتی کلافی نیست هر کس که گفت از انتظار تو که «کافی» نیست دلگیری از بی‌رنگی این شادی و غم‌ها دلگیری از دنیای تکراری آدم‌ها هر صبح جمعه آمد و ما خواب می‌دیدیم دریای عشقت بود و... ما مرداب می‌دیدیم یک شب بیا بیدار کن ما را که برخیزیم از عشق خود سرشار کن ما را که برخیزیم دل‌ها اسیر سوز و سرمای زمستان است دنیای ما محتاج لبخند بهاران است می‌آیی از فصل گل و لبخند می‌دانم در روزهای آخر اسفند... می‌دانم با تو بهار رفته، از تبعید می‌آید می‌آیی و آن روز با تو عید می‌آید ✍🏻 📘 ☑️ @karavanedel ☑️ @Yusof_Rahimi
🔸ای منتهای آرزویم🔸 ای مهربان می‌خوانمت وَاسمَع دُعائِی با قلب و جان می‌خوانمت وَاسمَع نِدائِی ای مهربان بشنو صدای هق‌هقم را بشنو صدای نبض قلب عاشقم را امشب نگاهم کن که محتاج نگاهم من یوسفی تنها میان قعر چاهم آغوش بگشا بر هراسانی الهی سویت پناه آورده‌ام از بی‌پناهی در وحشتم از فتنۀ صد رنگ دنیا دنیا... که افتاده به دامش صد زلیخا یعقوبِ چشمم یک‌دم آرامش ندارد بگذار از داغ فراقت خون ببارد کی مژده‌ای وقت دعایم می‌فرستی؟ کی بوی پیراهن برایم می‌فرستی؟ ای با خبر از حال و احوال دل من ای یک نگاهت رافع هر مشکل من ذکر لبم «اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» است تو خوب می‌دانی که برگشتم چگونه‌ست من بازمی‌گردم که باشم در هوایت در سایه‌سار رحمت بی‌انتهایت من هر کجا، هر لحظه محتاج نگاهم ای منتهای آرزویم! ای پناهم! من ذره و... محو تماشای تو هستم من قطره و... راهی دریای تو هستم طغیان امواج و... من و... این بی‌پناهی دریاب این از قطره کمتر را الهی چون قایقی سرگشته در امواجم امشب محتاج احسان توام، محتاجم امشب داری خبر از شور و آشوب دل من مهر تو کشتی نجات و ساحل من بی تو جهان با بی‌کسان نامهربان است آغوش لطفت مأمن درماندگان است طوفان خشمت زیر و رو کرده دلم را می‌جویم ای دریای رحمت! ساحلم را مهر تو باران، لطف تو دریاست دریا من چون کویر و جان من غرق تمنا این قلب کوچک گرچه گنجایش ندارد بگذار بارانِ تو بی‌منّت ببارد من تک‌درختی خشک در صحرای سوزان لب‌تشنه‌ام، لب‌تشنۀ یک جرعه باران من مانده‌ام در این کویرِ بی‌ترحّم خورشیدباران کن دلم را با تبسّم جان بر لبم از هُرم سوزانِ کویری من آمدم تا که در آغوشم بگیری آغوش وا کردی به روی بی‌پناهی بخشنده‌تر از تو نمی‌بینم الهی آغوش عفوت هر که را در بر بگیرد جا دارد از نو زندگی را سر بگیرد دلواپسم دلواپس ساعات مرگم روحم تکیده، خسته‌ام، بی بار و برگم در این شب خوف و خطر، درمانده ماندم باید به آغوشت خودم را می‌رساندم اما چه شد؟ اما کجا جا ماندم آخر؟ از خود ندیدم خسته‌تر، بی‌بال‌وپرتر اقرار من، جان را به سویت می‌کشاند اشکم مرا تا خاک کویت می‌رساند نفس ستم‌پیشه چه آورده به روزم؟ در دوزخ اعمال خود تا کی بسوزم؟ ای مهر تو بی‌انتها، لطفت مکرر ای با من از مادر همیشه مهربان‌تر در زندگی باران جود توست جاری هنگام مرگم چشم از من برنداری فردا که طفل و مادر از هم می‌گریزند در رستخیز محشر از هم می‌گریزند فردا که بر پا می‌شود طوفان محشر هستم شکسته‌قایقی هر سو شناور جز ساحل امنت ندارم تکیه‌گاهی آنجا پناهم ده که تو تنها پناهی ای چشم امیدم به احسان تو روشن! فردا که گفته روی می‌گردانی از من؟ در عمرم از تو غیر زیبایی ندیدم! کی بعد مرگ از رحمت تو ناامیدم؟ آشفته‌ام از غربت امروز و فردا محتاج لطف تو منم در هر دو دنیا از تو ندیدم جز خطاپوشی و رحمت من بیشتر محتاج عفوم در قیامت از من چه‌ها دیدی و رسوایم نکردی رسوای خاص و عامِ دنیایم نکردی فردای محشر هم خودت کاری کن، ای دوست بی‌آبرویم، آبروداری کن، ای دوست... ✍🏻 📘 ☑️ @karavanedel
🔸چراغ محبت🔸 اَللّٰهُمَّ إنِّى أفتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمدِکَ... خدایا خدایا خدایا خدا خودت اذن دادی بخوانم تو را خودت اذن دادی صدایت کنم چه می‌شد که جان را فدایت کنم به شوق تو گرم نیایش شدم تو را خواندم و غرق خواهش شدم مرا شوق تو بال و پر داده است به چشمم چراغ سحر داده است به یاد تو شب‌های من روشن است که یادت چراغ دو چشم من است صدایت زدم تا اجابت کنی مرا غرق باران رحمت کنی فدای تو و مهربارانِ تو که همتا ندارد بهارانِ تو ببار ای بهاری‌ترین ابرها که لبریز شد کاسۀ صبرها ببار ای همه رحمت و روشنی ببار ای که آرام جان و تنی چه باران لطفی سرازیر شد که از دیدنش چشم و دل سیر شد چه عطری! شب ما بهاری شده کویر دلم لاله‌کاری شده بهارِ تو فصل گل‌افشانی است فراوانی است و فراوانی است فراوانیِ جود را دیده‌ایم از این باغ هر دم گلی چیده‌ایم به مهر تو این باغ سرزنده است نسیم محبت پراکنده است ولی وای از آن دم که طوفان شود که سرچشمۀ قهر، جوشان شود شود سیل و بنیادِ هستی بَرَد که فرعون‌ها را به زیر آورد اگر ابرهه خواست سرکش شود شود خاک، سجیل و آتش شود به یک لرزه ویران شود این جهان که مدفون شود صد چو قارون در آن ندارد کسی وقت خشم تو تاب ندارد جهان تاب یک‌دم عِقاب فدای شکوهِ خداییِ تو فدای تو و کبریاییِ تو :: چه بسیار دیدی پریشانی‌ام تو دیدی که من رو به ویرانی‌ام تو دیدی اسیرم، اسیرِ هوس ندارم به جز لطف تو دادرس گشودی گره بارها بارها گشودی گره از همه کارها خبر داشتی از من و حال من گشودی گره از پر و بال من که مِن بعد جلدِ حریمت شوم که مَن بعد از این یا کریمت شوم چه بسیار غم‌ها که بردی ز دل که از روسیاهی نگردم خجل دلم بیت‌الاحزانی از غصه بود که مهر تو بر روی من در گشود خودت خواستی باز راهم دهی در آغوش لطفت پناهم دهی چراغ محبت که افروختی دلم را که پروانه‌وش سوختی اسیر تو و یک نگاهت شدم دگر بندۀ سر به راهت شدم تو بودی که تنها پناهم شدی تو بودی که خورشید راهم شدی شب عمر با یاد تو روشن است که یاد تو تنها انیس من است :: خوشا آن‌که با دوست خلوت کند که هر روز و شب شکر نعمت کند چه زیباست زیبایی خلقتش جهان، این جهانِ‌ پر از نعمتش چه زیباست، زیباپسندیِ دل برون رفتن دل از این آب و گل چه زیباست محوِ تماشا شدن که محو تماشای یکتا شدن کجا می‌شود دل اسیر قفس بداند اگر قدر این یک نفس بیا چشم وا کن به دیدار او که حیران نمانی تو در کار او جهان را ببین سر به سر غرق شور همه ذره‌ها غرق شور حضور بیا جا نمانی از این رستخیز از این لحظۀ با شکوه و عزیز... ✍🏻 ☑️ @karavanedel
دعای سحر.mp3
زمان: حجم: 3.4M
عليه‌السلام 🔸فَاَجِبنی یا الله🔸 رمضان گذشته یادم هست حاجتی داشتم در آن شب‌ها نیمه‌شب بود و راه افتادم به سوی مرقد امام رضا صورتم را نسیم آهسته در مسیر حرم نوازش کرد اشک‌هایم برای اذن ورود از نگاه امام خواهش کرد گفتم آقا تو خوب می‌دانی با امید زیاد آمده‌ام به هوای نگاه لطفت از سمت باب‌الجواد آمده‌ام منقلب شد چه‌قدر حال دلم غرق در شور و التهاب شدم در پیِ کنج خلوتی بودم راهی صحن انقلاب شدم چه نوایی! چه شور و غوغایی! می‌شد از نور، لحظه‌ها سرشار هر دلی را در آن سحر می‌برد لحن زیبای «موسوی‌قهّار» چه شد آن لحظه‌ها! نمی‌دانم حاجتم پاک رفته بود از یاد دل من رفت و من به دنبالش تا رسیدم به پنجره‌فولاد چشم‌ها بی‌قرار و بارانی گره بغض بود و حنجره‌ها دست‌ها با نوایِ «اَساَلُکَ» می‌شد آنجا دخیل پنجره‌ها نم‌نم اشک‌ها نوایی داشت فَاَجِبنی، اَجِبنی یا اللّٰه هر کسی زیر لب دعایی داشت فَاَجِبنی، اَجِبنی یا اللّٰه هر کسی داشت حاجتی با خود زائری از خدا شفا می‌خواست مادری هم برای فرزندش پسری صالح از خدا می‌خواست پدری دل‌شکسته را دیدم قاب عکسی میان دستش داشت سر خود را به وقت دلتنگی به روی شانه‌های قاب گذاشت ندبه می‌کرد زیر لب اما حرف‌ها داشت گریه و آهش در دلم محشری به‌پا می‌کرد العجل یا بقیة‌ اللّٰهش آخرین سطر از دعا بود و لحظه‌های بیان حاجت‌ها رفتم آرام سمت او گفتم ای پدر! دارم التماس دعا گفتم امشب مرا دعا کن تا با دعای تو روسفید شوم در رکاب اماممان من هم مثل فرزند تو شهید شوم ✍🏻 ☑️ @karavanedel
دعای الصباح.mp3
زمان: حجم: 12.7M
🔸نورٌ عَلیٰ نور🔸 الهی! با نگاهی جلوه دادی صبحگاهان را و بخشیدی به چشمان جهان، خورشید تابان را شب تاریکِ دنیا را چراغان کرده آیاتت میان آسمان آویختی ماه فروزان را برای ما فرستادی چنان نورٌ عَلیٰ نوری که روشن کرده شام تیره و تاریک انسان را زمین گهوارۀ امنی‌ست در دستان پر مهرت به ما بخشیده‌ای یک‌جا امان و امن و ایمان را در آشوب و تلاطم‌ها به دستان تو دلگرمم ندارد این پر و بال شکسته، تاب طوفان را شبیه تو ندیدم مهربانی در همه عالم در آغوشت بگیر این بار هم عبد پشیمان را نگیر از من نگاهت را... نگاه مهربانت را که با جان و دلم حس می‌کنم این مهر پنهان را الهی «تُخرِجُ الحَیَّ مِنَ المَیّت» که می‌خوانم خبر دارم دلم مرده‌ست، یک دم زنده کن آن را گمانم نیست برگردانی از سرچشمۀ لطفت خدایا تشنه‌لب این بندۀ حیران و عطشان را به حق دست‌هایی که به خاک علقمه افتاد بگیر ای مهربان! این دست‌های سرد و لرزان را ✍🏻 ☑️ @karavanedel
جنگ ما آغاز شد، روز نبرد آخر است آی صهیون حرامی! وقت فتح خیبر است گور خود را کنده‌ای بنشین و میدان را ببین می‌رسد سجیل‌ها از راه و صبح محشر است گوش کن تا بشنوی فریادهای فتح را گوش کن! هرچند می‌دانم که گوش تو کر است! نالۀ مظلوم را یک عمر نشنیدی، دریغ پیک مرگت را ببین اکنون که در پشت در است ذوالفقار است این که می‌آید برای انتقام این خروش خون اولاد شهید حیدر است مرگ در بستر برای ما همیشه ننگ بود پس شهادت آخرین اوراق سرخ دفتر است ✍🏻 ☑️ @karavanedel
علیه‌السلام 🔸سنگ صبور🔸 سلام مرا می‌رساند نسیم به تو هم‌سفر با پرِ یاکریم چه عطری‌ست می‌آید از کوچه‌ها؟ عجب دلبری می‌کند این شمیم! مدینه پر از عطر لبخند توست که آورده آن را به اینجا نسیم نشستی سر سفره با کودکان شد آغوش تو جنت هر یتیم تو سنگ صبوری برای همه تویی در غم دردمندان سهیم قیامت به پا کرده در کوچه‌ها طنینت: «لَقَولُ رسولٍ کریم» ولی در مدائن چه تنها شدی در آن فتنه، آن ابتلای عظیم امان از دغل‌بازی روزگار فغان از فریبِ زر و زور و سیم غریبی تو در بین قوم ریا غریبی و این غربت است از قدیم چه کردی که حتی شده دشمنت اسیر تو و آن نگاه رحیم بدون تو فردا چه آواره‌اند کسانی که رفتند از آن حریم! مبادا دمی از تو باشم جدا مبادا کسی جز تو در دل مقیم... ✍🏻 ☑️ @karavanedel
علیه‌السلام 🔸شهر عبرت‌ها🔸 با من این شهر را تماشا کن شهر بُهت است، شهر عبرت‌ها کوچه‌هایش غریب و رازآلود دارد این کوچه‌ها حکایت‌ها فصل اندوهگینی از تاریخ بین این کوچه‌ها رقم خورده چه قرار و مدارهایی که چون در خانه‌ها به هم خورده در هر خانه را که می‌کوبی با تو رازی نهفته می‌گوید در هر خانه را که بگشایی حرف‌هایی نگفته می‌گوید: کوچه‌ها گرم رفت و آمد بود غرق در رفت و آمدی مرموز بوی فتنه به گوش می‌آمد که به چهره نقاب داشت هنوز گوش این شهر پر شد از پچ‌پچ؟ یا صدای چکاچک شمشیر؟ زخم‌هایی عمیق زد دشمن زخمی از جنس فتنه و تزویر لشکر مخفی شیاطین داشت شهر را از دروغ پر می‌کرد نیزه‌های فریب و فتنه‌گری عزم این شهر را ترور می‌کرد بگذر از کوچه‌های سرگردان حال این کوچه‌ها دگرگون است سوی مسجد شتاب کن،‌ انگار دل تنگش هنوز پر خون است دیده با چشم خود، مجاهدها یک به یک لب به شکوه وا کردند باز یاران همدل دیروز غُر زدند و گلایه‌ها کردند: این یکی گفت: فصل رفتن نیست! فصل کِشت است، فصل محصول است فصل بازار و کسب و کار، آخر ترک شهر و دیار معقول است؟ آن یکی گفت: خسته‌ایم از جنگ آه دیگر نبرد کافی نیست؟ آن همه دوری از زن و فرزند آن همه رنج و درد کافی نیست؟ حرف‌ها بوی بی‌وفایی داشت هر کس آنجا بهانه‌ای آورد عاقبت شام، زهر خود را ریخت عاقبت کوفه کار خود را کرد جَبَلُ الصّبر لب به شِکوه گشود داغ دل بود یا گدازۀ درد؟ داشت از هُرم درد دل‌هایش مسجد کوفه ناله‌ها می‌کرد آه ای مردم نمک‌نشناس! چه به روز دل من آوردید؟ اُف به عهد شما ریاکاران که دلم را همیشه خون کردید چه شده دشمنانتان در شام این‌چنین هم‌دل‌اند و هم‌پیمان چه شد ای قوم، وقت یاری حق دل‌پریشان شُدید و نافرمان؟ منبر از داغ او پریشان بود ماند محراب و چشم خونبارش در و دیوار هم به خود لرزید تا به گوش آمد أینَ عمارش چقَدَر خطبه خواند با دلِ خون چقَدَر شِکوه کرد با دلِ تنگ دل آن شهر مرده بود اما «نرود میخ آهنین در سنگ» أینَ عمار؟ نیست در کوفه مرد صبر و بصیرت و تبیین أینَ مالک؟ هنوز هم تازه‌ست داغ قرآن ناطق و صفین نکند باز در همین کوفه فتنه برپا کنند بدعهدان در شب تار و تیرۀ این شهر ماه سرنیزه‌ها شود قرآن با من این شهر را تماشا کن گاه تاریخ می‌شود تکرار شهر رنگ و درنگ و عبرت‌هاست کوفه، باقی‌ست یا اُولِی الاَبصار ✍🏻 ☑️ @karavanedel
علیه‌السلام 🔸شب آخر🔸 پیچیده شمیم گل پرپر شب آخر حرف سفر و داغ مکرر، شب آخر اشکی که شده نذر غم فاطمه سی‌سال انگار شده چندبرابر شب آخر انگار همین چند شب پیش شبانه... آمد چه به روز دل حیدر شب آخر حالا شب وصل است ولی با سر خونین شرمنده نمانده‌ست ز کوثر شب آخر با اشک غریبانهٔ خود گفت سخن‌ها از بی‌کسی آل پیمبر شب آخر از کرب‌و‌بلا گفت و حکایات غریبش از داغ برادر به برادر، شب آخر گویا خبر آورده نسیم از دل صحرا پیچیده شمیم گل پرپر شب آخر ✍🏻 ☑️ @karavanedel
علیه‌السلام 🔸آیین محبت🔸 به گِردش اختران و کهکشان تازه‌ای دارد ببین خورشید حق را آسمان تازه‌ای دارد خوشا از راه‌های آسمان با او سخن گفتن بیا بشنو کلامش را بیان تازه‌ای دارد تصرف می‌کند در قلب‌ها اعجاز آیاتش پیمبر نیست، نه! اما زبان تازه‌ای دارد موافق یا مخالف، جرعه‌نوش چشمۀ علمش میان دشمنان هم دوستان تازه‌ای دارد در این دنیای صدرنگ دروغ و حیله و نیرنگ شکوه صدق و یک‌رنگی جهان تازه‌ای دارد ببین تازه‌مسلمان‌های آیین محبت را ببین دین محمد را که جان تازه‌ای دارد بگو هارون مکی! اوست فرزند خلیل‌اللّٰه تنور خانۀ او داستان تازه‌ای دارد پناه هر یتیم و هر فقیر و هر گرفتاری‌ست میان خانه‌اش دارالامان تازه‌ای دارد بهاری تازه بخشیده به دنیا نفحۀ مهرش ولی دنیا برای او خزان تازه‌ای دارد برای بستن دست علی و آل او افسوس زمانه هر زمانی ریسمان تازه‌ای دارد ✍🏻 📖 ☑️ @karavanedel
علیهاالسلام 🔸خواهر خورشید🔸 قدم قدم به حضورت چکیده اشک مدامم منم که شوق سراسر برای عرض سلامم برای اذن زیارت پر از تلاطم اشکم برای عرض ارادت چه الکن است کلامم چنان غبار رسیدم به خاک‌بوسی دریا مرددم که خودم را در این حرم چه بنامم سلام می‌دهم از هر کجای شهر به سویت که با سلام تو آغاز گشته صبحم و شامم سلام بر تو! جگرگوشهٔ عزیز پیمبر! سلام زهرهٔ زهرا، سلام ماه تمامم سلام دختر باران! سلام کوثر قرآن! سلام خواهر خورشید! نور چشم امامم! چه عطر و بوی ملیحی‌ست در بهشت تو بانو رسیده رایحهٔ مشهدالرضا به مشامم طواف آخر صحن است و حجره‌های شهیدان... چه آرزوی قشنگی‌ست این‌که حُسن ختامم... ✍🏻 📖 ☑️ @karavanedel
عليه‌السلام 🔸دلتنگ🔸 دلتنگم و دلتنگی‌ام از حد گذشته ساعات عمرم در غمی ممتد گذشته اشکم تلاطم می‌کند در پشت پلکم دلشوره‌‌هایم دیگر از این سد گذشته نبض دلم تنها به دیدار تو بسته‌ست کار دلم از باید و شاید گذشته بیچاره رودی که بخشکد در کویری خوش‌بخت ابری که بر آن گنبد گذشته ای وای اگر عمری سرآید دور از تو خوش‌وقت آن عمری که در مشهد گذشته درد فراق تو دوای اوست، آری آن‌کس که می‌گوید کنارت بد گذشته ✍🏻 📖 ☑️ @karavanedel