هدایت شده از حضرت مادر
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دید آرامی ، نشد آشفته او...😔
یک روز ، تا رفتن آرامش و امنیت منطقه...
هدایت شده از حضرت مادر
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتبیستوشش سراب🕳 چادرم رو جمع کردم و در ماشین رو بستم زهرا از تو آینه نگاه
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمت_بیستوهفت
سراب🕳
زهرا ماشین رو پارک کرد و نفس عمیقی کشید
_امروز چقد خیابون ها شلوغه و ترافیکه هیچ وقت برای جای پارک انقد اذیت نشدم
فائزه آروم خندید
_فکر میکردیم زودمیرسیم دیر هم شد
خودم رو سمت در کشیدم به شوخی گفتم
_خداروشکر خوبه حداقل سالم رسیدیم
زهرا چشم هاش رو ریز کرد از توی آینه نگاهی بهم انداخت
_رانندگی من رو مسخره میکنی! باشه صنم خانم تلافی این حرفت یادم نمیره
صدای خنده من و فائزه بلند شد
_زهرا صنم بیدی نیست به این باد ها بلرزه مگه یادت رفته زیر بارون شدید بخاطر اینکه غفاری ضایع کنه سوار ماشینش نشد مثل جوجه آب کشیده اومد سرکلاس نشست انگار نه انگار زیر بارون خیس شده بود
زهرا کوتاه خندید
_آره مگه میشه یادم بره، پیاده شیم فکر کنم ندا زودتر از ما رسیده تا قهر نکرده بزاره بره زودتر بریم
پیاده شدیم زهرا در ماشین رو قفل کرد با قدم های بلند سمت کافی شاپ رفتیم
وارد حیاط شدیم از کنار آلاچیق های که دور تا دورشون پوشش عایقی شده بودن ردشدیم
فائزه دستگیر در رو پایین کشید داخل رفتیم
جواب سلام پیشخدمتی که با روی خوش جلو اومد و خوش آمد گفت رو دادیم
زهرا نگاه گذری به کل میز و صندلی ها انداخت گوشیش رو از داخل جیب پالتوش بیرون آورد
_ندا چرا نیومده!
_کاش قبل از اینکه بیایم بهش زنگ میزدی میپرسیدی میاد یا نه
زهرا گوشی رو کنار گوشش گذاشت
_صبح گفت حتما میاد بریم بشینیم تا ببینم کجا مونده که هنوز نرسیده
فائزه به میزی که روبروی در ورود بود اشاره کرد
_همین جا بشینیم که وقتی بیاد ببینمون
سمت میز رفتیم و نشستیم زهرا گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد دوباره شماره رو گرفت
کیفم رو روی میز گذاشتم
_جواب نمیده؟
_نه مشغوله
دوباره شماره رو گرفت روی بلند گو گذاشت
بعد از اولین بوق صدای ندا پخش شد
_سلام زهرا جون کجایی؟
_سلام عزیزم کافی شاپ شما نرسیدی؟
_چرا عزیزم من چند دقیقه ست که رسیدم طبقه بالا هستم بیاید اینجا
_باشه الان میایم فعلا
گوشی رو قطع کرد فائزه از روی صندلی بلند شد و با صدای پایینی گفت:
_این همه میز و صندلی خالیه چرا رفته بالا!
زهرا شونه ای بالا انداخت
_نمیدونم والا
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت_بیستوهفت سراب🕳 زهرا ماشین رو پارک کرد و نفس عمیقی کشید _امروز چقد خیا
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمت_بیستوهشت
سراب🕳
آخرین پله رو بالا رفتیم به سالن طبقه دوم که چیدمانش تقریبا شبیه پایین بود رسیدیم فائزه به ندا که کنار پنجره نشسته بود و غرق در افکارخودش بود و سیگار میکشید و دودی که به آرامی توی هوا می رقصید اشاره کرد
_اونجا رو باش تا حالا همچین چیزی رو اینجا ندیدیم
زهرا پوزخندی زد و آروم گفت
_فکر کنم قانون طبقه پایان با بالا فرق داره ما هم همیشه پایین بودیم برای همین با جو بالا نا آشنا هستیم بریم بشینیم
چشم از حلقه های دودی که از دهنش بیرون میفرستاد برداشتم و سرم رو متاسفم تکون دادم
_شما برید بشینید من الان میام
فائزه نگاه کنجکاوش توی صورتم چرخید
_کجا؟از سیگار کشیدن این ناراحت شدی میخوای بری؟
نیشخندی زدم
_نه نمیرم، وقتی خودش اینطوری دوست داره من چرا ناراحت بشم
خدا امروزمون بخیر کنه ،برم زنگ بزنم صدرا بگم دانشگاه نیستم شاید همین جا بیاد دنبالم.
_خب زهرا میرسونت چه کاریه بهش بگی بیاد
_باید بهش بگم که نره جلوی در دانشگاه معطل بشه، برید بشینید به این خانم مفتخر هم بگید سیگارش رو خاموش کنه لباس هامون بو نگیرن
زهرا سرش رو با احساس تاسف و نگرانی تکون داد
_من فقط کافیه مامانم از کنارم رد بشه بو سیگار حس کنه بیچاره میشم
ندا روی صندلی جابجا شد سیگارش رو روی نوک انگشتاش گرفت و سرش رو چرخوند با دیدنمون لبخندی زد
_چه عجب اومدید بالاخره، دیگه داشت علف زیر پام سبز میشد چرا نمیاید بشینید؟ نکنه میخواید سر پا حرف بزنیم
فائزه چادرش رو جمع کرد با لحن آرومی گفت
_سلام ندا جان منتظریم سیگارت رو خاموش کنی بیایم بشینیم
صدای خنده ندا بلند شد و سرش رو تکون داد سیگار رو توی بشقاب جلوی دستش خاموش کرد
_بفرمایید فائزجان اگر دیگه مشکلی نیست بیاید بشینید
چند قدمی از فائزه و زهرا فاصله گرفتم و شماره صدرا گرفتم از پله ها پایین رفتم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت_بیستوهشت سراب🕳 آخرین پله رو بالا رفتیم به سالن طبقه دوم که چیدمانش تقری
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتبیستونه
سراب🕳
از صدرا خدا حافظی کردم و برگشتم فائزه به صندلی کنارش اشاره کرد جلوتر رفتم و
کیفم رو روی تکیه گاه صندلی آویزون کردم و روبروی زهرا که کنار ندا نشسته بود نشستم
بوی قهوه و کیکی که توی فضا پخش شده بود رو به ریه هام فرستادم فائزه فنجون قهوه ش رو برداشت جرعه ای ازش خورد
_قهوه ش خوشمزه ست تا از دهن نیفتاده بخور
فنجون رو جلو تر کشیدم زهرا دستاش رو روی میز گذاشت و به چشم های ندا خیره شد و با لبخند گفت
_توی این فضای دنج با این موسیقی آروم و دلنواز حیف نیست سیگار میکشی بفکر سلامتی خودت نیستی بفکر آلود شدن هوای اینجا باش
ندا لبخند تلخی گوشهی لبش نشست
_فعلا مسکن این روزهای من همینه
فائزه نگاه کنجکاوش بین همه مون چرخید و روی ندا ثابت موند
_این همه قرص و دارو مسکن وجود داره تو چرا رفتی سراغ سیگار ؟
فائزه آروم خندید و با لحن شوخی گفت
_بازم جای شکرش باقیه سراغ دخانیات دیگه ای نرفتی وگرنه معلوم نبود امروز بجای سیگار چی مصرف میکردی
یهویی صدای خنده هر چهارتامون بلند شد
لبم رو به دندون گرفتم نگاهی به پشت سرم انداختم و آروم گفتم
_بچه ها آقا که بالا نیست؟
ندا خندید سرش رو به بالا تکون داد
_نه کسی نیست فقط دو تا خانم اینجا هستن
فائزه دست به سینه به صندلی تکیه زد
_ندا جواب سوال من رو ندادی
به سیگار خاموش شده ای که توی بشقاب له شده بود چشم دوخت و با صدای غمگینی گفت
_مسکن های خواب آور بخورم که چی بشه؟ چند ساعتی از اتفاق های که افتادن دور بشم دردی ازم دوا نمیشه ،باید بیدار باشم انقد فکر کنم و روزهای که گذشته رو مرور کنم که دیگه یادم نره چی به سرم اومده و باعث و بانی روزهای تلخم کی بوده برای همین تنها چیزی که میتونه باعث بشه خوابم بپره روزی چند نخ سیگار کشیدنه
بُهت زده گفتم
_روزی چند نخ ؟دختر نکن برای سلامتیت خطر داره بجای سیگار کشیدن ورزش کن خودت رو سرگرم یه کاری کن یا برو پیش یه روانشناس ،خیر سرت خودت داری پزشک میشی برای خودت اینطور نسخه میپیچی وای به حال مریض هات
_فعلا فقط به کله پا کردن دو نفر فکر میکنم وقتی موفق بشم حالم عالیه میشه
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتبیستونه سراب🕳 از صدرا خدا حافظی کردم و برگشتم فائزه به صندلی کنارش اشاره
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتسیام
سراب🕳
زهرا نگاهش رو از روی صورت ندا برداشت و کنجکاو پرسید ؟
_منظورت از اون دو نفر کیا هستن؟مگه چکار کردن
گلوش رو صاف کرد و ادامه داد
_البته اگر دوست داری بگو وگرنه بریم سر بحث خودمون حرفای که قرار بود در مورد پیر زاده بهمون بگی
ندا فنجون قهوه ش رو روی نعلبکی گذاشت
_ همه این اتفاق های این چند وقت مسببش همین پیرزاده از خدا بی خبره اگر اون همه حرف الکی و دروغ رو به سهیل نزده بود و شایعه پراکنی نکرده بود اینطوری اوضاع و احوال من بهم نمیریخت
هرسه تا از حرفی که شنیدیم جا خوردیم با نگاه متعجب و مبهوت به صورتش خیره شدیم
فائزه همونطور که چشمش هاش گرد شده بود لبهاش رو از هم جدا کرد و پرسید
_چه شایعه ای ؟سهیل کیه؟
نفسش رو با آهی که حاکی از ناراحتی بود بیرون فرستاد
_سهیل کیانی
حرفهاش لحظه به لحظه ما را بیشتر متعجب میکرد و زهرا زبونش رو روی لبش کشید
_منظورت دکتر کیانی دانشگاه خودمونه؟
با تکون دادن سرش جواب زهرا رو داد
_آره من و سهیل کیانی قرار بود آخرای تابستون برای ادامه تحصیل بریم آلمان که کیانی بعد از پیگیری هاش گفت باید صبر کنیم طرحت کامل تموم بشه بعد بریم چند باری برای رفتنمون با پیرزاده حرف زده بود همدیگه رو دیده بودن قرار شد تا قبل از شروع شدن طرح من کارهای بله برون و عقد انجام بدیم بعد سهیل اگر بتونه یه کاری کنه زودتر بریم و بعد از تموم شدن تخصص من برگردیم و جشن عروسی بگیریم همه چیز داشت خوب پیش میرفت چند جلسه ای خانواده هامون همدیگه رو دیدن و قرار و مدار ها رو گذاشتن تا اینکه چند روزی از سهیل خبری نبود، بهش زنگ میزدم و پیام میدادم جواب نمیداد، زنگ میزدم خواهر و برادرش میگفتن سهیل میگه خودش تماس میگیره ولی بازم خبری ازش نمیشد این تغییر یهوییش داشت اذیتم میکرد تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم برم بیمارستان ببینمش و دلیل این رفتارهاش رو بفهمم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتسیام سراب🕳 زهرا نگاهش رو از روی صورت ندا برداشت و کنجکاو پرسید ؟ _منظور
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمت_سیویک
سراب🕳
زهرا فنجون قهوه ش رو روی میز گذاشت و گلوش رو صاف کرد و گفت:
_خب رفتی بیمارستان چی شد؟
ندا سرش رو چرخوند رو به پنجره و خیره شد به بیرون، آهی کشید و چشم هاش روبست برگشت به روزهای گذشته
_وقتی روبروی ایستگاه پرستاری دیدم اول از دیدنم جا خورد و قیافه طلبکارانه ای به خودش گرفت بیرون اومد روبروم ایستاد سلام کردم با اخم جواب داد
_چرا اومدی اینجا؟
_کارت دارم وگرنه بیکار نیستم این همه راه بیام
سهیل نگاه چپ چپش رو از روم برداشت
_اول هماهنگ میکردی بعد می اومدی
_ وقتی گوشیت رو جواب نمیدی با سخنگو پشت خط هماهنگ کنم؟
دوباره اخم هاش رو توی هم کشید
_چرا صدات رو روی سرت میندازی؟ آرومتر صحبت کن، گوشم درد گرفت
از نگاه با جذبه ش ترسی به دلم نشست
نبایدبزارم متوجه حالم بشه وگرنه امکان داره از ترسیدنم خوشحال بشه، نگاهم توی صورتش چرخید
_وقتی بی دلیل رد تماس میزنی و به بقیه هم میگی وعده وعید بدن خودت بهم زنگی میزنی من رو معطل میزاری و زنگ هم نمیزنی بایدم صدام بلند بشه
نفس کلافه ای کشید و با اخم به داخل حیاط اشاره کرد
_برو پیش ماشین الان میام
چی فکر کرده پیش خودش که اینطوری باهام حرف میزنه باید حالش رو بگیرم انگار متوجه نیست داره با کی حرف میزنه
با اخم و حرص سمت حیاط رفتم بعد از چند دقیقه وارد حیاط شد و سمتم اومد
_مگه نگفتم برو پیش ماشین جلوی در وایسادی که چی بشه؟
نفس کلافه ای کشیدم و سویچم رو از داخل جیبم بیرون آوردم و جلوی چشم هاش تکون دادم و با حرص گفتم
_کجا تشریف میبری من با ماشین خودم میام
_هرجا که میری برو پشت سرت میام
سوار ماشین شدم برای اینکه تمرکزم رو حفظ کنم و آروم بشم چند نفس کشیدم با کف دستم ضربه آرومی روی فرمان زدم
_اه کاش بیمارستان نمی اومدم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از دُرنـجف
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینم حال خوب امروزمون ...
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت_سیویک سراب🕳 زهرا فنجون قهوه ش رو روی میز گذاشت و گلوش رو صاف کرد و گفت
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتسیودو
سراب🕳
نگاهی به جمعیت و شلوغی کافی شاپ انداختم و روی پاشنه پا چرخیدم با دیدن صورت عصبانی و رگ های بیرون زده گردن سهیل غالب تهی کردم
اگر بهش بگم بریم یه جای دیگه امکان داره عصبانی تر بشه امروز کلا کارم شده پشیمون شدن از هرجای که میرم اون از بیمارستان اینم از اینجا، خدا امروز بخیر بگذرونه
کیفش رو روی میز گذاشت و شماتت بار گفت
_من آوردی اینجا به تماشای بقیه بشینم
آب دهنم رو بزور قورت دادم و سمت میز رفتم و روبروش نشستم و زیر لب گفتم
_نه اومدم بپرسم چرا جواب زنگ و پیام ها رو نمیدی
با شنیدن حرفم درونش آتش روشن شد و یهو شعله ور شد
_چرا باید جواب کسی که به بازیم گرفته رو بدم ؟
با تعجب نگاهش کردم
_خانم بخرد خودتون به خنگ بازی نزنید من همون روزی که باهاتون صحبت کردم گفتم قصدم ازدواج نه دوستی و سرکار گذاشتن شما، گفتم یانه؟
سرم رو تکون دادم
_مگه من گفتم قصدم ازدواج نیست؟
طوری که نفت روی آتیش ریخته بشه عصبانیتش شعله ور تر شد چشم هاش رو بست و دست هاش رو مشت کرد و آروم روی میز کوبید
_ حالم از دروغ گفتن و دروغ شنیدن بهم میخوره کسی که بهم دروغ بگه به شعورم توهین کرده وقتی قول و قرار ازدواج به کسی دیگه دادی مگه من مسخره شما هستم که الکی بازیم بدید شایدم حرف مازیار درست باشه چند نفر دیگه هم مثل من سرکار گذاشتی من رو بخاطر درست شدن شرایط اقامت تحصیلی و خارج رفتن اون یکی ها به چه دلیلی؟
بغض سنگینی که به گلوم نشسته و جلوی راه نفس کشیدنم رو گرفته رو باید مهارش کنم نباید غرورم پیشش شکسته بشه
به زور زبونم که خشک شده بود رو تکون دادم و بغضم رو سرکوب کردم
_حواستون به حرف زدنتون باشه پیرزاده غلط کرده با شما، برای این تهمتی هم که زدید از هر دوتاتون شکایت میکنم ببینم چند نفری که میگید رو میتونید بیارید حرفتون رو ثابت کنید یا به التماس و خواهش می افتید برای رضایت گرفتن
صندلی رو عقب کشیدم به محض بلند شدنم صداش بلند شد
_بشینید سر جاتون، پیرزاده دروغ میگه من دروغ میگم عرفان حاجتی چی اونم دروغ میگه؟ خودم صداش رو شنیدم که به مازیار گفت باهم در ارتباط هستید
بُهت زده بهش خیره شدم
_عرفان حاجتی گفت با من در ارتباطه؟من بهش قول ازدواج دادم؟امکان نداره این چرت و پرتها رو سر هم کردی که چی بشه؟حرفهای که زدید رو نتونستید عملیشون کنید دنبال بهانه میگیردید همه چی بهم بریزه، فکر کردید چهارتا حرف پشت سرم بزنید میام به دست و پاتون می افتم و التماساتون میکنم که بیا من رو بگیر! نه آقای کیانی خواب دیدید خیر باشه من برای موندن کسی خواهش و تمنا نمیکنم هر کسی رو لایق زندگی کردن و کنارم بودنم ندونم کنارش میزارم از این لحظه هم دیگه هیچ چیزی بین من و شما وجود نداره یه حساب و کتاب مالی که تا امشب وقت دارید همه پولی که بهتون دادم واریز بزنید
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨