eitaa logo
{فریاد خاموش}🖤
104 دنبال‌کننده
73 عکس
131 ویدیو
0 فایل
بسمـﷲ ــ• aghaz ma: " ¹⁴⁰⁴/¹⁰/⁶ " به نام عشقی که خاموش ماند The first rule of life is being wolf ... 🌸✨ تابع قوانین ایتا درخواستی بود اینجا @kosar15313 @E_E_18 لینکمون https://eitaa.com/kdguen 🌱🌪️
مشاهده در ایتا
دانلود
{فریاد خاموش}🖤
😂😂😂😂👍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
{فریاد خاموش}🖤
بله میدونم🤐
بهـ نامـ خالقـ عشقـ💗 نام رمان:فقط برای او✨ نویسنده:دختری پر انرژی به نام....🌊 خلاصهـــ🐳 دختر داستان که به وسیله ی برادرش به خان روستا فروخته میشه شروع یه داستان هیجان انگیز برامونه‌. دختری که خان روستا بخاطر این که نمیزاشت حقش پایمال بشه و همیشه مراقب اعمالش بود عاشقش میشه!. تیکهـ ایـ از رمانـــ🌱 +میدونستی خیلی دوست دارم تو هم میدونستی که شدی تمام زندگیم +هیچ وقت همچین روزی رو تصور هم نمی‌کردم اره این که قراره بشی بابای بچه هام منم تصور نمی‌کردم تک خنده‌ ی مردونه ای کرد و به سمت صورتم خیز برداشت....❤️‍🔥✨😴 اگر میخوای ادامش رو بخونی جوین شو کانال زیر🥲 https://eitaa.com/kdguen
پارت ¹ فقط برای او✨ برای هزارمین باری بود که داشتم زیر مشت و لگد هاش جون میدادم و فقط اسم مامان بابام رو زمزمه میکردم تا آخرش مهران اومد و جلوش رو گرفت اون هم رو کرد به من و گفت: وای به حالت ببینم پات رو از خونه گذاشتی بیرون دختره ی هرzه اره،اره اون برادرم بود مهراد مهراد از بچگی من رو دوست نداشت و بعد از فوت پدر و مادرم هم مثل یه اضافی باهام رفتار کرد وقتی مهراد رفت بیرون زنش اومد داخل و گفت: خوب زد دختره ی عفrیته ی حال به هم زن کی میشه از اینجا بری نون خور اضافی به حرفاش عادت کرده بودم اما گاهی هم میسوختم چشمام رو بستم و به دیوار تکیه دادم به امید این که یه خوابی چیزی از مامان بابام ببینم و کمی آرامش بگیرم چند روزی شده بود که نزاشته بودن از خونه برم بیرون دلم برای چشمه ی زلال وسط روستا تنگ شده بود توی عالم دفتر و کتاب هام و فکرای رنگی رنگیم بودم که مهیار کوچولو اومد داخل اتاقم و پرید بغLم و گفت: قاله میچه با مم باجی چنی؟ (خاله میشه با من بازی کنی؟) لبخندی به صورت کوچولوش زدم و گفتم: چرا نمیشه خوشگل خاله و شروع کردم به بازی کردن باهاش یه رب ساعتی شده بود که باهم بازی میکردیم که دیدم در با شدت زیادی باز شد و شیدا اومد داخل اتاق و گفت: ها چیه دختره ی هرZه دو روزه از مهراد کتک نخوردی فک کردی جایی خبریه دفتر کتاب باز کردی؟؟ و رو به مهیار گفت: بیا بریم مامان پیش این دختره ی هرzه نشین و مهیار رو با چشمای اشکی بغL کرد و از اتاق خارج شد..... https://eitaa.com/kdguen