هدایت شده از 𝑯𝒂𝒏𝒊𝒇
وجود مقدم بر ماهیت است..
مثلاً یک چاقو یا صندلی قبل از ساخته شدن، هدف و ماهیتش معلومه، صندلی برای نشستن، چاقو برای بریدن
یعنی ماهیتشون قبل از وجودشون تعیین شده
سارتر میگه انسان اینجوری نیست..
انسان اول وارد دنیا میشه، و بعد خودش تصمیم میگیره چه کسی باشه، هیچ نقش از پیش تضمینشدهای نداری، هیچ ذات آماده و نهاییای به تو تحمیل نشده، تو مسئول ساختن خودتی..
البته که دیدگاه ها متفاوته(کلیش همینه دیگه؟)
نمیدونم چجوری باید چیزی که تو ذهنمه رو بگم بهت ولی خب..
شیرچایِ
چشم دُکمهای مَن، همه چیز تمام شد. صرفاً خواستم برای آخرین چیزهایی که از تو داشتم کمی دارچین تازه بر
نمیدونم چرا این روزها خیلی به فکرتم. چون هنوز چیزهای زیادی بین ما یا برای من حل نشده موند و رابطهمون زودتر از اونکه فرصت کنه آرام بگیره، تمام شد.
حسرت کوچکی همیشه ماند که حتی یکبار هم بهت نگفتم «عزیزِ دلم» «قربونت برم»
آخرین تصویری که از تو مانده، همان دورس گرمِ قهوهای ـ شکلاتی تنت است؛ همان که انگار تمام وایبت را در خودش جمع کرده بود، چیزی که حالا توی این تخته است، چوب دارچین، یکذره ماسالا و این یادداشت کاهی که قاطی میشود و مینشیند وسط دلم… عین خودت.
دلم برایت تنگ شده، چشمدکمهای.
راستش خیلی ناراحت میشوم اگر فکر کنم حالا با کسی دیگری در رابطهای،
اما باز هم تو را میبو-؛
شیرچایِ
نمیدونم چرا این روزها خیلی به فکرتم. چون هنوز چیزهای زیادی بین ما یا برای من حل نشده موند و رابطه
باید دلمو با تو صاف کنم بعد از این ۵ ماه، بتوانم بالاخره از سَرم بیرونت کنم.
ته چایِ کلماتم را توی سینک خالی کنم،
تا تفالههایش روی دلم نماند.