در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب لبخندهای زیبا و پرمعنا دل آدم را می لرزاند، حالا اگر "مسیح" به روی تو لبخند محبت بزن
📌 #برشی_از_کتاب (۱):
نگار! تو را مسیح در میان راه فرستاد تا من اشتباه نرم. هم چنان تو چشم هایم زل زده بود، سرم را تکان دادم. دستم را جلو بردم و جعبه را گرفتم و گفتم: اما واقعیت اینه که یه وجود بزرگ، تو رو در مسیر من قرار داد نه من رو در مسیر تو. می فهمی نیکلاس؟
جعبه را باز کردم، زنجیر را از تو جعبه بیرون آوردم، پلاک را در میان انگشتهایم گرفتم. شکل قلب بود و رویش به صورت مورب، با حروف انگلیسی شکسته، حک شده بود: «مهدی» و زیر آن «مسیح»
🍂🌷🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۲):
نگار! تا به حال نمی دانستم که خدا هم عاشق است و اکنون تمام وجودم از عشق لبریز است. او عاشق است و این عشق را در وجود تمام موجودات نهاده است.
عشقی که نه بخاطر نیاز باشد بلکه ازشدت کمال و اوج بی نیازی است. برای درک چنین مفاهیمی به سالها وقت نیاز دارم. نمی توانم به راحتی در این مورد حرف بزنم.
پیش از این بدون عشق چگونه زندگی کرده ام؟!
از تمام زندگی بدون عشق گذشته ام، شرم دارم، وقتی احساس می کنم تنها دلیل زنده بودنم، برقراری رابطه عاشقانه با کسی است که خودش تمام وجودش لبریز از عشق است.
➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:👇
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#لبخند_مسیح
📚 @ketabekhoobam
در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب قطعاً کم خوانده ای رمانی که هم عاشقانه باشد هم سیاسی هم تاریخی... #مسافر_جمعه #سمیه_
📌 #برشی_از_کتاب (۱)
از بالکن حیاط را نگاه کرد. کف حیاط پر از پاره های آجر و شاخه های درخت بود. کتاب ها را ریخته بودند وسط حیاط و آتش زده بودند و دودش پیچیده بود توی حیاط.
نمی فهمید چه اتفاقی افتاده! هنوز داشت سرباز های توی حیاط را می شمرد که چیزی از بالای پشت بام کف حیاط افتاد. رسول چشم انداخت کف حیاط. آدم بود…
🍃🌹🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۲)
مرد با پایش صندلی را هُل داد و رسول پخش زمین شد. مشت و لگدی که می خورد را حس نمی کرد. بدنش از درد سِر شده بود که یک باره مثل مار مچاله شد و فریاد زد.
درد تا قلبش رفت و تمام رگ های بدنش تیر کشید. انگار از صورتش، درد پمپاژ شود به همه ی بدنش. دستش را روی صورتش برد. خون می جوشید. نرمی و لزجی صورتش می گفت دیگر خاتون رسولش را نخواهد شناخت.
این بار روی زمین افتاد بدون تشنج و لرزش. فقط افتاد.
➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#مسافر_جمعه
📚 @ketabekhoobam
در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب رمانی که راوی فتنه ایست که پس از سال ۸۸ اتفاق می افتد. #شکاف #محمد_ستاری_وفایی 🍁 @k
📌 #برشی_از_کتاب (۱):
میلاد چشمکی زد و انگشت اشاره اش را تکان داد:" به نظرم اگر به یک سوالم جواب بدهی، اسمش را بگویم."
عباس سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. میلاد گفت:" شناختم! اول اسمش میم نیست؟"
عباس جا خورد؛ فکر نمی کرد میلاد او را بشناسد، ولی شناخته بود.
✨🌷✨
📌 #برشی_از_کتاب (۲):
تمام فکرش مشغول این موضوع بود و تمام شب، چشم هایش روی زمین می گشت و هرچیز کوچکی را که فکر می کرد شاید آن امانتی باشد، از روی زمین بر می داشت.
اذان صبح که از گلدسته های مسجد بلند شد، روی جدول رنگ و رو رفته ای که فقط هاله ای از رنگ آبی تیره روی آن مانده بود، نشست.
گردنش درد گرفته بود؛ اما انگار تمام سنگ ریزه ها و آت و آشغال های کوچک کوچه تبدیل شده بودند به امانتی مرد. چشم هایش را بست، لب پایینش را گاز گرفت و...
➖➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#شکاف
📚 @ketabekhoobam
در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب این کتاب شامل روایتهایی است از بیانات و اقدامات رهبر انقلاب در جریان فتنهی ۸۸ که می
📌 #برشی_از_کتاب
هیچ قدرت و غلبه ای در مکتب امام که از تغلّب و از اِعمال زور حاصل شده باشد، مورد قبول نیست. در نظام اسلامی قهر و غلبه معنا ندارد...
آن قدرتی که از انتخاب مردم به وجود آمد، محترم است؛ در مقابل آن، کسی نبایستی سینه سپر بکند، در مقابل آن کسی نباید قهر و غلبه ای به کار ببرد که اگر یک چنین کاری کرد، اسم کار او فتنه است.
➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:👇
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#فتنه_تغلب
📚 @ketabekhoobam
در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب آشنایی با مهربانی ها و خاطرات بانوی صبر و استقامت، حضرت زینب کبری(ع) یکی از دانشجوها
📌 #برشی_از_کتاب (۱):
پیش روی بچه ها، محبوبترین عزیز آنهاست که تا دمی دیگر برای همیشه ترکشان می کند.
بچه ها چه باید بکنند که بیشترین بهره را از این لحظه داشته باشند. تا بعدها با خود نگویند که کاش چنین می گفتیم و چنان می شنیدیم. کاش چنین می کردیم.
🍂🌷🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۲):
و ناگهان به یاد وصیت مادرت می افتی، بوسه ای ازگلوی حسین آنگاه که عزم را به رفتن بی بازگشت جزم می کند.
چه مهربانی غریبی داشتی مادر! که در وصیت خود هم نیاز حیاتی ما را لحاظ کردی! برخیز و حسین را صدا بزن! با این شتابی که او پیش می راند دمی دیگر، صدای تو به گرد کارهایش هم نمی رسد.
🍂🌹🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۳):
به حرم پیامبر که می رسی داخل نمی شوی، دو دست برچهارچوبه در می گذاری و فریاد می زنی «یا جداه! من خبر شهادت برادرم حسین را برایت آورده ام » و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست، در مغرب قبر پیامبر غروب می کنی.
انگار تو هنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته ای و او اشکهای تو را با لبانش می سترد وخواب تو را تعبیر می کند. آن درخت کهنسال جد توست عزیز دلم که به زودی تند باد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت می بندی و پس از مادر…
🍂🌷🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۴):
«زینب(سلام الله علیها )! این هم حسین (علیه السلام ). دستش را بگیر و از اسب پیاده اش کن، چه لذتی دارد گرفتن دست حسین (علیه السلام )، فشردن دست حسین (علیه السلام )، وبوسیدن دست حسین (علیه السلام ) و چه عالمی دارد تکیه کردن دست حسین (علیه السلام ) بر دست تو.»
🍂🌹🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۵):
لزومی ندارد که سکینه از عباس آب خواسته باشد. لزومی ندارد که نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس، خواستن را از چشم های او بخواند. همین قدر کافیست که او پیش روی عباس ایستاده باشد، مژگان سیاهش را حایل چشم ها کرده باشد و نگاهش را به زمین دوخته باشد.
همین برای عباس کافیست تا زمین و زمان را به هم بریزد و جهان را آب کند.
🍂🌷🍃
📌 #برشی_از_کتاب (۶):
اکنون سجاد مانده است و سکینه و تو.
رمق، آنچنان از تن سجاد، رفته است که نشستن را هم نمی تواند. چه رسد به ایستادن و سوار شدن.
تو و سکینه در دو سوی او زانو می زنید، چهار دست به زیر اندام نحیف او می برید و آنچنان که بر درد او نیفزایید، آرام از جا بلندش می کنید و با سختی و تعب بر شتر می نشانید.
تن، طاقت نگه داشتن سر را ندارد. سر فرو می افتد و پیشانی بر گردن شتر مماس می شود. هر دو دلِ رها کردن او را ندارید و هر دو همزمان اندیشه می کنید که این تن ضعیف و لرزان چگونه فراز و نشیب بیابان و محمل لغزان را تاب بیاورد.
عمر سعد فریاد می زند: ((غل و زنجیر!))
و همه با تعجب به او نگاه می کنند که: برای چه؟!
اشاره می کند به محمل سجاد و می گوید: ((ببندید دست و پای این جوان را که در طول راه فرار نکند. ))
عده ای می خندند و تنی چند اطاعت فرمان می کنند و تو سخت دلت می شکند.
بغض آلوده می گویی: ((چگونه فرار کند کسی که توان ایستادن و نشستن ندارد؟!))
آنها اما کار خودشان را می کنند. دست ها را با زنجیر به گردن می آویزند و دو پا را باز با زنجیر از زیر شکم شتر به هم قفل می کنند.
سپید شدن مویت را زیر مقنعه ات احساس می کنی و خراشیدن قلبت را و تفتیدن جگرت را.
➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:👇
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#آفتاب_در_حجاب
📚 @ketabekhoobam
در هر حال کتــاب💕
📚 #معرفی_کتاب این کتاب زندگی شهید احمد کاظمی را از ابتدایی که وارد جبهه های جنگ شده توضیح میدهد و
📌 #برشی_از_کتاب (۱):
احمد کاظمی: می خواهم فرمانده سپاه را ببینم
– چکارش دارید؟
– باید به خودش بگویم.
– ایشان رفته جایی و مدتی طول می کشد تا برگردد.
– صبر می کنم.
– می خواهید کارتان را به من بگویید تا بهشان بگویم؟
– نه به خودشان می گویم.
مدتی گذشت تا فرمانده از راه رسید. به فرمانده سلام کرد.
– با من کاری داشتید؟
– بله.
– بفرمایید.
خودش را معرفی کرد و گفت یک خطی می خواهیم که بایستیم و دفاع کنیم .
– خط ؟ نیامده خط می خواهید؟ شوخی است مگر؟ تجربه جنگ داری؟
– بله کمی دارم.
– کجاها بودی؟
– همین دور و برها.
– همین؟ چند روز؟
– یک ماه و خرده ای.
– تو به این می گویی تجربه جنگ؟ انتظار داری جوان مردم را بدهم دست تو و امثال تو که بردارید ببرید خط به کشتن بدهید؟ نه عزیز من…
– سوریه و لبنان و کردستان هم بوده ام.
فرمانده آمد جلو و زل زل او را نگاه کرد.
– تو سوریه و لبنان و کردستان بوده ای جدّاً؟ به آرامی گفت: بله.
فرمانده با هیجان و تحکم گفت: تعریف کن و او تعریف کرد همه ماجراهای جنگ و جهادش را در سوریه و لبنان. تعریف کرد تا رسید به کردستان…
بله دیگر تا خود دیوان دره رفتیم و در آنجا مستقر شدیم تا وقتی که قرار شد یکی از محورهای اطراف دیوان دره را پاکسازی کنیم.
– خب بعدش؟ بعدش چه کار کردی؟
– بعدش رفتم استراحت.
– ای بابا وسط آن هیاهو؟
– شرمنده گاهی پیش می آید دیگر.
– یعنی چه که پیش می آید؟ ببینم تو حس مسئولیت پذیری ات خوب است؟
– نمی دانم.
– نمی دانی؟ آمده ای و می گویی خط بده به ما. مگر می توانم به کسی که مسئولیت پذیر نباشد خط تحویل بدهم؟ شهر هرت که نیست …
– ازدواج کرده ای؟
– نه .
– پس چرا وسط معرکه ول کردی و رفتی؟
– جوابی ندادی؟
وقتی داشت می رفت مودبانه خداحافظی کرد و آرام آرام و پا کِشان راه افتاد.
– فرمانده گفت تو چرا می لنگی؟
– خب پیش می آید.
– یعنی چه عزیز من؟ ما آدم قبراق می خواهیم با این وضعیت آمده ای مسئولیت بگیری؟
– درست می شود.
– منظورت چیست؟ مادرزادی که نیست؟
– نه خیر.
فرمانده به فکر فرو رفت و بعد گویی ناگهان کشفی کرد. نکند مجروح شده ای؟
او سر تکان داد.
– کی؟ کجا؟
– کردستان.
– کردستان؟ پس چرا چیزی نگفتی درباره اش؟
– گفتم که تو استراحت بودم.
– تو دیگر کی هستی برادر؟ من می گویم ابهام دارد مسئولیت پذیری ات و تو حاضر می شوی خودت را زیر سؤال ببری و رفع اتهام نکنی؟
✨🌹✨
📌 #برشی_از_کتاب (۲):
فرمانده روی کاغذ نوشت: بیست و یکی دو ساله. اعزامی از نجف آباد. انگیزه بسیار بالا، شجاعت و رک گویی زیاد، اتکا به نفس فوق العاده، تواضع بی نظیر، یک رگه سرپیچی و خود رایی دارد،
با این حال روی آینده اش می توان حساب باز کرد.
➖➖➖➖
🔹سفارش کتاب از طریق آی دی:
🆔 @sefaresh_ketabekhoobam
#خط_تماس
📚 @ketabekhoobam