eitaa logo
شادی و نکات مومنانه
65هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
26.3هزار ویدیو
329 فایل
در صورت رضایت صلوات برای #مادر_بنده و همه اموات مومنین بفرستید لطفا @Yaasnabi   @BaSELEBRTY @zendegiitv4 @menoeslami @jazabbb @shiriniyeh @mazehaa @cakekhaneh @farzandbano @T_ASHPAZE @didanii @sotikodak تبلیغات @momenaneHhh
مشاهده در ایتا
دانلود
کارگاه خویشتن داری_1.mp3
14.54M
۱ ▫️آتش، هم گرما می‌دهد، هم نور ... و ... هـــم می‌سوزاند! برای بهره گرفتن از گرما و نورِ آتش و درامان ماندن از سوزانندگی‌اش، باید به حریمِ سوزانندگی آن وارد نشد. 🔥 حرام ؛ یعنی حریمِ سوزانندگیِ هر چیز! @ostad_shojae
10.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎💎💎 💎💎 💎 با من برادران زنم خوب نیستند ‼️ باید برادران زنم را عوض کنم😂😂 🌼✨ شیـــــــــخِ شـــــــــوخ ✨🌼 🌼✨ @sheykhe_shukh ✨🌼 🤲اگه لذت بردید یه صلوات بفرستید🤲 🌸 کانال دوم ما👈 @tar_ghand 🌸 💎 💎💎 💎💎💎
🕊🕊🕊 🕊🕊 🕊 ❇️خاطرات جالب استاد قرائتی❇️ جریان بوسیدن دست حاج‌آقا😁 بالاخره ببوسند یا نبوسند⁉️🤷‍♂😍 در مسجد الحرام نشسته بودم و با یک نفر گرم صحبت بودم . شخصی دست مرا بوسیده و رفته بود و من متوجّه او نشده بودم . یک نفر آمد و گفت : آقای قرائتی ! من تعجّب می کنم از کبر وخودپسندی شما ! گفتم : چرا ؟ گفت : یک نفر دست شما را بوسید ، ولی شما اعتنایی نکردید و دستتان را پس نگرفتید ! گفتم : آقا من گرم صحبت بودم و متوجه نشدم . امّا او نمی خواست باور کند و رفت .🧐 من حواس خود را جمع کردم ، بعد از لحظاتی فرد دیگری خواست دستم را ببوسد ، گفتم : نه آقا ! قابل نیستم و دستم را پس گرفتم . لحظه ای بعد فردی آمد و گفت : آقای قرائتی ! شما تکبّر دارید ! گفتم : چرا ؟ گفت : پیرمردی آمد دست شما را ببوسد ، ولی شما نگذاشتید و او خجالت کشید ! !😂 🌼✨ شیـــــــــخِ شـــــــــوخ ✨🌼 🌼 ✨ @sheykhe_shukh✨🌼 🤲اگه‌لذت بردید یه صلوات‌بفرستید🤲 🌸کانال دوم ما👈 @tar_ghand🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دعوا در شیرینی فروشی مدال بهترترین و بیخیال ترین رو باید بدن به اونی که داره شیرینی میخوره😂 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
📌 مردی برای اصلاح سر و صورتش ✂️ به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. 🔸 آرایشگر گفت : «من که باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد» مشتری پرسید : «چرا؟» آرایشگر گفت : «کافیست به خیابان بروی و با چشم خودت ببینی مگر می شود خدای مهربان وجود داشته باشد و این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟» 🔹 مشتری چیزی نگفت و وقتی کارش تمام شد، از مغازه رفت بیرون همین که از آرایشگاه بیرون آمد مردی را دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : «از نظر من هیچ آرایشگری در این شهر وجود ندارد» 🔰 مرد آرایشگر با تعجب گفت : «مرد حسابی چرا حرف بی حساب میزنی؟ من اینجا هستم و همین الان موهایت را اصلاح و مرتب کردم» مشتری با اعتراض گفت : «پس چرا کسانی مثل آن مرد ژولیده وجود دارند؟» آرایشگر گفت : «آنها باید به ما مراجعه کنند نه ما به آنها. پس آرایشگر ها وجود دارند» ⚛️ مشتری گفت : «خدا هم وجود دارد، فقط مردم باید به او مراجعه کنند!» 🌹کانال نیستان🌹 ┈┈•✾🌿🌸🌸🌿✾•┈┈ @neyestaan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رمز موفقیت، شروع کردن است موفقیت ها با تصمیم ها شروع می‌شوند زیرا تا تصمیمی اتخاذ نشود تغییری در زندگی رخ نمی‌دهد. فاصله نداشتن و داشتن فقط یک خواستن است. پس بخواه.... سلام صبح یکشنبه تون بخیر🌺 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
حتما بخونید شهیدی که زمان شهادت و پیدا شدن جنازه اش را در وصیت نامه خود قید کرده بود !!!!؟ پس از پایان جنگ ما در مسیری که می رفتیم(آن مسیر در کردستان عراق بود) یک پیرمرد کرد عراقی به من گفت:« شما دنبال شهید می گردید؟» گفتم:« بله » گفت: « بالای این تپه ، جنگی بین ایران و عراق بوده است، بالا بروید و بگردید، این جا شهید دارید.» وقتی ما نقشه را نگاه کردیم ، دیدیم که طبق آن نقشه ی جنگی که در آن زمان داشتیم ، این جا جنگی نشده ، ولی کرد عراقی گفت : چرا !شما این جا شهید دارید. گفتم: شما چه اصراری دارید که این حرف را می زنید؟ گفت:« من در شب های جمعه ، نور سبزی را از اینجا می بینم، این جا احتمالأ شهید هست» مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از صبح تا غروب گشتیم، ولی هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که مشغول بودیم و دیگر نا امید شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه حکمتی است؟ این پیرمرد نور سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.» وقتی فکر می کردم، با نوک سر نیزه هم زمین را خط می کشیدم که یک دفعه دیدم نوک یک پوتین پیداست و در همان حال یکی از بچه ها آنطرفتر بلند شد و فریاد زد که: «این جا من یک شهید پیدا کردم» به هر حال به خودمان آمدیم دیدیم آن روز خدا را شکر حدود چهل شهید پیدا کردیم. گفتیم این نور سبزی که بود، حتما برای همین شهدا است. یکی دو هفته گذشت و خواستم از منطقه رد شوم که دوباره آن پیرمرد را دیدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم: خیلی از شما متشکرم ، آدرسی که شما به من دادید، ما رفتیم و آن جا شهدایمان را پیدا کردم. گفت: نه ، هنوز در آن جا شهید هست و من دو باره شب جمعه آن جا نور سبز دیدم. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم: دفعه ی قبل پیرمرد دروغ نگفت،ما رفتیم و پیدا کردیم. این بار هم حتما واقعیت دارد! خلاصه از صبح بچه ها را بسیج کردیم و به آن جا رفتیم و گفتیم: حتما اسراری در این تپه هست. هر طوری که شده،باید وجب به وجب این جا را بگردیم و شهید پیدا کنیم. اما هرچه گشتیم شهید پیدا نشد، ظهر شد شهید پیدا نشد، عصر شد ، شهیدی پیدا نشد و ما باید ساعت پنج بعد از ظهر از منطقه برمی گشتیم. ساعت چهار خیلی خسته شدیم و گفتیم: شهدا ما خسته شدیم، شما خودتان به ما کمک کنید تا شما را پیدا کنیم همین که نشستیم تا رفع خستگی کنیم، یک لحظه یکی از بچه ها با سر نیزه روی زمین را کوبید ، دید نوک یک پوتین پیدا شد و سریع خاک ها را به اطراف ریختیم، دیدیم لباسش لباس ایرانی است و کاملا خاک اطراف جنازه را خالی کردیم. دستم را توی جیب این شهید فرو بردم واز جیبش یک کیف پلاستیکی در آوردم. در داخل آن یک وصیت نامه بود که همه ی آن سالم بود و اصلا نپوسیده بود. دفعات قبل که می رفتیم، کارت شهید پیدا می شد و این کارت بعد از چند لحظه که از خاک بیرون می آمد و هوا می خورد،آثار نوشتنی اش پاک می شد ولی این کیف از حکمت خدا اصلا نپوسیده بود. وقتی کیف را باز کردم ، دیدم این شهید وصیت نامه ای نوشته است. باز کردم و یک نوشته ی طولانی را که هیچ آثار پوسیدگی در آن نبود، بیرون آوردم و شروع به خواندن آن کردم. داخل آن نوشته بود : من سید حسن، بچه ی تهران و از لشکر حضرت رسول (ص) هستم و..... به اصل نامه اش که رسیدم، نوشته بود: پدر و مادر عزیزم شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت شهدا را دعوت می کنند. فردا شب، شب حمله است. بدانید که شهدا برحق اند. پشتوانه ی این مملکت، امام زمان(عج) است. اگر این اتفاق نیفتاد،هر فکری که شما می کنید، بکنید. پدر و مادر عزیزم من در شب حمله،یعنی فردا شب به شهادت می رسم. جنازه ی من،هشتسال وپنج ماه و بیست و پنج روز در منطقه می ماند. بعد از این مدت، جنازه ی من پیدا می شود و زمانی که جنازه ی من پیدا شود، امام(ره) در بین شما نیست. این اسراری است که ائمه(ع) به من گفتند و مرا به شهادت دعوت کردند و من به شما می گویم:به مردم دلداری بدهید، به آنها روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان(عج) پشتوانه ی این انقلاب است، بگویید که ما فردا شما را شفاعت می کنیم و بگویید ما را فراموش نکنند. همانطور که نشسته بودیم،دفتر و مدارک دنبالمان بود،سریع مراجعه کردیم و عملیاتی را که لشکر حضرت رسول (ص) در آن شب انجام داده بود، پیدا کردیم، دیدیم درست همان تاریخ بوده که هشت سال و پنج ماه وبیست و پنج روز از آن گذشته است! راوی: سرهنگ حسین کاجی –"کتاب خاطرات ماندگار"(خاطرات پخش شده دفاع مقدس از رادیو معارف) صفحه :194-192 🥀🥀🥀 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
برو انور تر منم جاشم🤣 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
رفتم ادکلن بخرم ، با دیدن قیمتا متوجه شدم که ادم باید بوی معرفت بده 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
11.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی مردم اروپا دفعه اول اسم امام رضا رو میشنون! ⭐️ یه کار تمیز فرهنگی ⭐️ 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
سلام سوتی بچه ها 😂 پسر ۵ ساله ام مثل خیلی از بچه ها، شیرینی خیلی دوست داره منم برای اینکه زیاد شیرینی نخوره، وقتی یک دانه بر می داره در جعبه شیرینی را می بندم و می گم هم شیرینی ها خشک می شوند و هم مگس روی آنها می شینه و جعبه را می برم یک روز مهمانهایی که خیلی باهاشون رودربایستی داشتیم آمدند خانه ما و براشون شیرینی آوردم وقتی برداشتند ظرف شیرینی را گذاشتم روی میز پسرم هی به من و ظرف شیرینی نگاه کرد و یهو بلند شد دستاش را روی ظرف تکان داد و گفت مگس میشینه و ظرف را برد تو آشپزخانه 🙈 من 😳 مهمانها🙂 صدا زدم پسرم ظرف شیرینی را کجا می بردی پسرم گفت: مامان خودت گفتی شیرینیها خشک می شن و روشون مگس می شینه منم بردم بذارم تو یخچال من را بگو از خجالت آب شدم😅😅 مهمانها هم یک نگاهی به همدیگه و به من کردند و زدند زیر خنده😂😂😂 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak
با سلام، سوتی آشپزی😂😂 نوجوان بودم و پدر و مادرم رفته بودند مسافرت یک روز با خواهر بزرگترم سر غذا دعوام شد و قصد کردم خودم غذا بپزم از آنجایی که خیلی ته دیگ دوست داشتم گفتم امروز یک ته دیگ چرب و برشته هم میپزم😋 خلاصه برنج را خیس کردم و نان ها را چیدم ته قابلمه و برنج های خیس کرده را با کلی آب خالی کردم تو قابلمه و زیرش را روشن کردم یک چن دقیقه ای که گذشت آمدم به غذام سر بزنم با تعجب 😳 دیدم نان ها اومدن روی آب و با برنج ها در حال جوشیدنن 🙉 من هم دستپاچه شدم و برای اینکه خواهرم نبینه با قاشق نان ها و برنج ها را با هم قاطی کردم تا نان ها له شدند😂😂 و برنج را دم گذاشتم وقتی غذای خوشمزه و شفته ام 🤪 حاضر شد آوردم سر سفره گذاشتم جلوی خواهر کوچکترم و گفتم بخور اون هم می خورد گفتم خوشمزه است اونم از ترس میگفت خیلی خوشمزس ولی مزه خاصی میده😂😂😂😂 🔰🔰🔰🔰🔰 @khandehpak