خانهیِدوست
پاییزِ سال هزاروسیصدوهفتاد است ؛ باران بیتاب خود را به شیشه های نازک میکوبد . پیرمرد دوچرخه ی سبزرنگش را کنار میگذارد و کت پشمیاش را به خودش فشار میدهد . دخترکی کوچک با گیسوان بافته ، از روی چاله های آب میپرد و زیرلب "باز باران با ترانه" میخواند ؛ مادردخترک چادر رنگیاش را با ریزگل های بنفش که بوی یاس میدهد ، سرکردهاست . مردجوانی که چترسیاهی به دست دارد ، با شتاب از کنار پیرمرد میگذرد و پسربچه ای با شنیدن صدای پدرش از پشت پنجره ، به خانه میرود . غبارِ رقتانگیزِ شهر با اشک آسمان ، پاک شده است ؛
دودِاسپندِ با عطرِتن خاکِخیس درهم میآمیزد و پیرمرد به زندگی میاندیشد .
| برایِ روزهایِ بارانی و دور ، برای اندیشه و زندگی ، بیست و نهم تیرماهِ هزاروچهارصد و سه |
همسایه و سایه یِ سرِمن
|چایخانه یِ صحنِ امام حسن در حرمِ عزیزترینم ، دومِ مردادماهِ هزاروچهارصد و چهار |