در نامهتون به فرزانه ، کاملاً درست نوشتید جناب ابراهیمی :
" كسى كه مولوى را قدرى بشناسد، حافظ را قدرى بخواند، خیام را گهگاه زيرلب زمزمه كند، و تک بيت هاى ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسى به درستى زندگى خواهدكرد...
كسى كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحرى در ماه رمضان، عظمت خوف انگيز كاشيكاری هاى اصفهان، و اوج زيبايى طبيعت را در رودبارک احساس كرده باشد، چنين كسى به درستى زندگى خواهدكرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستى زندگى خواهدكرد. "
بال های پرستوها آسمان را میکاود ؛ پیرمردی در کنارِ خیابان نشسته است . آفتاب بر لبِ هر بام بوسه ی وداع میزند ؛ غروب است و پنجره ها از زیر نگاه ها و لمس ها میلرزند . دخترکی دست پدرش را رها میکند و به دنبال شاپرک سفیدی میدود . مردی بر سرِ مخاطب پشتِ تلفنش ، فریاد میزند . خانهها میدرخشند ؛ خانه ها همیشه میدرخشیدند .
| برایِ درخشش و شاپرک های سفید ، بیست و ششم شهریورماهِ هزاروچهارصد و چهار |