سال ۹۴ مامان جانم راهی حج واجب شد. وصیت مادربزرگم بود که اگر نشد برود ، مامان من نائبش باشد.
مامان رفت و هر روز عکس و فیلم میفرستاد و دلم بدجوری پرپر میزد.
تا اینکه خبر رسید حجاج در سرزمین منا با لب تشنه، با لباس احرام و مظلومانه در خیابانی که آنها را به آغوش خدا رساند، شهید شدند.
اینکه به من چه گذشت بماند...
اینکه در آن واویلا پدربزرگم هم زیر دست و پا بود و با کمک اطرافیان نجات یافت بماند
همهاش فکر میکردم خانوادهی شهدا چه میکشند
تا اینکه کتاب خیابان ۲۰۴ را خواندم.
بعد از آن دختر یکی از شهدا زندگی پدر شهیدش را نوشت و تازه فهمیدم سفیر ایران در آن مراسم شهید شد. و حالا سفیر ما در بهشت است.
این جانماز دیروز از طرف خانواده شهید به دستم رسید.
آن مثلث سفیدی که با تسبیح قابش کردم یک تکه نور است وسط روزهای تاریک من....
وقتی حسابی دلم شکسته بود به دستم رسید.
قصه این است که لباس عربی شهید آقایی پور توسط دخترش به این جانمازها دوخته میشود.
و میآید که نور بپاشد به روزگار آدمها
درست شبیه بارانی که به زمین خشک میرسد
شبیه چراغی در دل شب
شبیه نسیمی میان دشت
خلاصه که این جانماز فانوس شبهای من خواهد بود.
سجده بر پیراهن یکحاجیِ شهیدِ مهاجرُ الی الله رزق طیبی بود که به لطف خدا نصیب حالم شد.
از این به بعد من هم یکی از دخترهای بابانفسی هستم.
به امید دیدارش....
@khate_Revayat
ممنونم دخترِ شهیدِ الله♡ @mahlimaan
#بابا_نفسی
#مهاجر_الی_الله
﷽
دلم برای نیمه شبهایی که نوبت شیفت حرم بود تنگ است.
سه ساعت وقت استراحت بود.
از حرم برمیگشتیم. شام میخوردیم و میخوابیدیم. البته اگر خواب به چشممان میآمد!
هربار که سر روی متکا میگذاشتم، صدای همهمه زائران توی گوشم میپیچید.
عطری که با آن ضریح را میشُستم به مشامم میرسید.
با خودم فکر میکردم که چطور شده که اینجا هستم.
تنها یک در با حرم فاصله داشتم و در انتظار بودم که ساعت ۱بامداد بشود و سر پُستم حاضر شوم.
دلم برای آن یک هفته خادمی سامرا تنگ است. دلم پُر است.
کاش میشد برای چند روز بروم سامرا
توی خانهای که شش دانگ به اسم امام مهدیست زندگی کنم. چند روزی،روی فرشهایی که او قدم گذاشته راه بروم.
در سکوت حرم غرق شوم
و نگران هیچ چیز نباشم
بار هیچ مسئولیتی روی شانههایم نباشد
کاش میشد
میترسم درون گرداب غمها غرق شوم و حرم را نبینم
آن یک هفته خادمی، کاری کرد که قلبم تا ابد گوشهی ضریح ششگوشه بماند
حرم را جارو کند
فرشها را جابجا کند
و عطر بپاشد روی پنجرههای ضریح و پَر به دست صورت زائران را نوازش کند
قلب من آنجاست
قلب من خادم آنجاست
و چقدر سخت است روزگار آدمی که قلبش جایی دیگر زندگی میکند!
#خط_روایت #سمیرا_چوبداری
#سامرا #حرم_اَمنِ_بابای_امام_زمان
#دلم_سخت_گرفته_برای_سامرا
@khate_Revayat
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
🌧🌻
خدا حواسش هست
خدایِ شنوایِ آههای از دل برآمده
خدایِ بینایِ شکستگی دلها
#الله
32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱✨🤍
به بهانهی میلاد خانم حضرت زینب کبری سلام الله علیها رفتیم میان مردم شهر و این ۱ دقیقه رو ثبت کردیم...
#میلادت_مبارک #یازینب
#خط_روایت #سمیرا_چوبداری
#مجموعه_فرهنگی_ابرار
#شهرقدس
@khate_Revayat