❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_محمدعلی_رجایی
✫⇠قسمت: 3⃣5⃣
✍به روایت دكتر محمدرضا قندي رئيس دانشگاه علوم پزشكي تهران و رئيس سازمان نظام پزشكي كشور
🌳بعداز نمازبه ما گفت كجا ميرويد؟ گفتيم: دعاي كميل. ايشان ابراز تمايل كردند كه با ما بيايد ولي ما متذكر شديم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بيرون بياييد و به مصلحت نيست اما ايشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روي پوشيده بيايم چراكه دعاي كميل را خيلي دوست دارم.
🌳ايشان در واقع از آبرو و همه چيز خود براي اسلام و انقلاب اسلامي مايه گذاشت و تا توان داشت براي نظام و مردم كار ميكرد يادم ميآيد يك روز يكي از دوستان به ايشان گفت: خسته نباشي آن شهيد درجواب گفت: كسي كه براي خدا كار كند خسته نميشود.
✍به روایت مهندس بهزاد نبوي
🌳 وقتي شهيد رجايي كابينه را تشكيل دادند، به عنوان مسئول كابينه عنوان كرده بود كه وزرا در وزارتخانهها بگردند و سادهترين و سطح پايينترين اتاقها را به عنوان اتاق وزير انتخاب كنند.
✍به روایت كمالي رئيس سازمان غله كشور
✍يك روز از ماه مبارك رمضان، من و يكي دو نفر از همكاران، در اداره مهمان آقاي رجايي بوديم، افطاري بسيار مختصري با هزينه شخصي خود ترتيب داد. البته افطاري به دليل قناعت ايشان، خودمانيتر برگزار شد.
✍به روایت مهندس سيد مرتضي نبوي
🌳زماني كه من در قزوين دانشآموز بودم، آقاي رجايي دبير هندسه مخروطات بودند. اخلاق و آرامش والاي ايشان باعث برتري و امتياز نسبت به ساير دبيران بود و احترام متقابل با دانشجويان داشتند. ايشان در تهران، دبيرستان كمال را اداره ميكرد. من در تهران چند بار به خدمت ايشان رسيدم كه در خصوص رژيم و مسائل انقلاب صحبت ميشد.
🌳بعد از دوره زندان آقاي رجايي، ايشان مدرسه رفاه را كه پوششي براي كارهاي فرهنگي و انقلابي بود راهاندازي كردند.
🌳در ايامي كه آقاي رجايي به زندان رفت و تحت شكنجههاي بسيار قرار گرفت، بنده به اتفاق خانم مرحومم به منزل ايشان رفت و آمد داشتيم. منزل ايشان مركز پخش و توزيع اعلاميهها و نوارهاي حضرت امام (ره) بود.
🌳زماني كه انقلاب اوج گرفت و مردم زندانيها را آزاد كردند، آقاي رجايي كه حبس ابد بود آزاد شد. كميته استقبال از حضرت امام به مسئوليت آقاي رجايي در مدرسه رفاه تشكيل شد. حضرت امام با مشورت آقاي مطهري به مدرسه علوي رفتند. در مدرسه رفاه، طرح كميتههاي انقلاب با كمك آقاي رجايي ريخته شد. بسيار هم جالب بود. بعضي از ما را ميكشيدند كنار و درباره طرح مشورت ميخواستند، بعد از آن بود كه در 14 مسجد تهران، كميتههايي تشكيل شد و اسلحهها از آنجا تقسيم ميشد.
ادامه دارد...
منبع:
https://old.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/8Shahrivar/87/Rajaei/Khaterat.aspx
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_محمدعلی_رجایی
✫⇠قسمت: 4⃣5⃣
✍به روایت حسين مظفر وزير سابق آموزش و پروش
🌳اولين آشنايي اين جانب با شهيد رجايي پس از آزادي از زندان در سال 1357 (قبل از انقلاب) بود. به اينگونه كه يك هفته پس از آزادي از زندان كوتاه مدت(به دليل اعتصاب و اعتراض هاي معلمين) يك رابط از سوي شهيد رجايي به مدرسه ما كه در جنوب شهر در خيابان خاوران، خيابان خواجوي كرماني واقع بود. آمد و گفت؛ من از طرف آقاي رجايي آمدم تا ضمن احوالپرسي از شما دعوت كنم به جمع عدهاي از معلمان مبارز مانند آقايان بهشتي، مطهري، باهنر، دانش و ... بياييد و در جلسه آنها كه در مدرسه رفاه تشكيل ميشود، شركت كنيد و از آن لحظه به بعد آشنايي و ارتباط اينجانب با ايشان آغاز شد و اين آشنايي تا شهادت ايشان استمرار يافت.
🌳در اوايل پيروزي انقلاب اينجانب بيشتر در كميته انقلاب و سپس در دادگاه انقلاب براي تثبيت نظام انقلابي و پالايش كشور از عناصر ضد انقلابي و طاغوتي مشغول بودم كه از دفتر آقاي رجايي تماس گرفته شد كه به لحاظ اغتشاش منافقين در مدارس و به تعطيلي كشاندن مدارس هرچه سريعتر به آموزش و پرورش برگردم. بدين جهت پس از مدت كوتاه سه ماه و پس از مديريت يكي از مدارس جنوب شهر براي مسئوليت آموزش و پرورش ورامين پيشنهاد شدم. اغتشاش و به تعطيلي كشاندن مدارس توسط منافقين به ويژه در مدارس جنوب شهر تهران و حوالي پارك خزانه كه محل ميتينگ و اجتماعات منافقين بود باعث شد كه به اينجانب پيشنهاد رياست ناحيه 6 تهران (منطقه 16 فعلي) داده شود.
🌳آموزش و پرورش ناحيه 6 محل كار خود شهيد رجايي در قبل از انقلاب بود. ايشان در يكي از دبيرستانهاي اين ناحيه تدريس ميكردند. فلذا با فضاي عمومي اين ناحيه آشنا بودند. بدين جهت براي اينجانب فرصت بسيار مناسبي بود تا بيشتر با شهيد رجايي ارتباط داشته باشم و در تصميمگيرهاي آموزش و پرورش در اين ناحيه از نزديك با ايشان مشورت كنم.
🌳يادم نميرود در مورد برخي كارهاي مهم و حساس ميخواستيم تصميم مهمي بگيريم و نياز به مشورت داشتيم ولي آن روز جمعه بود. فكر نميكردم امكان تماس با ايشان را پيدا كنم ولي با يك تلفن مستقيم به دفتر آقاي رجايي متوجه شدم ايشان جمعه را نيز در وزارتخانه به رتق و فتق امور ميگذرانند. به خود جسارت دادم و بدون وقت قبلي به دفتر او مراجعه كردم. احساس نميكردم اجازه ورود يابم اما با تعجب و توام با خوشحالي و با اشاره رئيس دفتر به داخل اتاق آقاي رجايي راهنمايي شدم ولي به محض ورود با صحنهاي روبرو شدم كه بر من تاثيري جز شرمندگي نداشت. ديدم شهيد رجايي عزيز از خستگي مفرط سرش را روي ميز كارش روي دستانش قرار داده و با آرامش به خواب فرو رفتهاند. متاسفانه صوت سلام و عرض ادب اوليه بنده در هنگام ورود او را متوجه ورود بنده كرده بود، لذا وقتي ميخواستم بلافاصله با شرمندگي به عقب برگردم، با همان دستي كه زير سرش داشت، دست مرا گرفت، اصرار و التماس كردم كه اجازه بدهد مرخص شوم، ولي نگذاشت، در صورت و چشمانش اوج مظلوميت و معصوميت را مشاهده كردم، حرفم نميآمد چراكه به مصداق:
"گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي"
🌳همه حرفها و مشكلات يادم رفت. آرام و خجالتزده روي صندلي كنارميز نشستم ولي او با خندهها و شوخيهاي مكرر مرا به حرف آورد و زماني متوجه شدم چه بايد بكنم كه تقريبا دو ساعت از مذاكرات شيرين ما گذشته بود و چند امضاء قشنگ سبزرنگ ايشان نامههاي همراهم را مزين كرده بود. آقاي شهيد رجايي عزيز انساني كم نظير، خداجوي، مردم باور و عاشق شيداي آن امام فرزانه بود. روح بلند او در قالب جسماني كوچك و نحيف اين بزرگ مرد قرار و آرامش نداشت. او افتخارش اين بود كه مقلد امام و فرزند ملت و پاسدار آرمانها و ارزشهاي الهي است؛ هرگز پست و ميز و مسئوليتهاي اداري نتوانست ذرهاي وابستگي و خدشهاي در شخصيت و منش اين اسوه اخلاقي و فضيلت وارد سازد. آري، جامعه امروزي ما بيش از هر چيز تشنه ايمان، صداقت، تواضع و مظلوميت الگوهاي درخشاني چون رجايي است كه جز به خدا و عشق به خدمت و پايداري در راه ارزشها و آرمانهاي الهي به چيز ديگري نينديشند و حاضر باشند آبروي خود را با خدا معامله كنند.
منبع:
https://old.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/8Shahrivar/87/Rajaei/Khaterat.aspx
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_محمدعلی_رجایی
✫⇠قسمت: 5⃣5⃣
✍به روایت برادر شهید
🌳 شهید رجایی به جوانگرایی خیلی عقیده داشت اما از بستگان خود هیچکس را انتخاب نکرد و وقتی به نخستوزیری و ریاست جمهوری رسید برای اینکه نگویند بستگان خودش را سر کار آورد و در این کار برای دیگران سرمشق بود. از رفقای دانشگاهی برای استانداری انتخاب میکرد و دلیل ایشان هم این بود که میگفت میدانم اینها خلاف نمی کنند. از رفقای دوران تحصیل و دانشگاهیاش در دانشگاه انتخاب میکرد و میگفت آنها را میشناسم.
با اینکه از رفقای خود برای کارها انتخاب میکرد اما عقیده داشت که دولت نباید گسترش پیدا کند هر چه میشود محدوده کار دولت کم باشد اما فعال باشد و عمل کند.
🌳 ایشان بخشنامه کرد که در اول وقت همه ادارات باید نماز اول وقت بخوانند و به این بخشنامه هم عمل میشد. حتی در بازار هم خیلی از مغازهها تعطیل میکردند و به نماز میرفتند. اقلیتهای مذهبی هم که در بازار بودند محل بزرگی از مغازهها را انتخاب و در آنجا نیایش میکردند مردم اینقدر به جماعت اعتقاد داشتند، بعد از شهادت ایشان اولین دولتی که روی کار آمد این بخشنامه را لغو کرد و گفت مردم در ادارات و بانکها کار دارند.
ادامه دارد...
منبع:
https://www.farsnews.com/news/13970527000436
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_محمدعلی_رجایی
✫⇠قسمت: 6⃣5⃣
✍به روایت همسر شهید
🌳آقای رجائی به رغم آن همه شکنجههایی که به ایشان داده بودند روحیه بسیار بالایی داشت و به ما در ملاقاتهایی که پیش میآمد واقعاً قوت قلب میداد.
🌳در ملاقاتهایی که به ما میدادند، چون از پشت شیشه و به وسیله تلفن با هم صحبت میکردیم و مأموران در دو طرف هم در اطراف ما قدم میزدند.
🌳یکبار آقای رجائی کاغذ کوچکی را که در کف دستش بود به شیشه چسباند و از من خواست آن را یادداشت کنم که من هم با توجه به ریزی مطالب و رفت و آمد مرتب مأمور کمکم آن را نوشتم. چون هم من و هم ایشان تا مأمور نزدیک میشد، وضعیت عادی به خود میگرفتیم و پس از اینکه به ما فاصله میگرفت، کارمان را ادامه میدادیم. متن این شعر این است:
«همسرم، تا بشیر تابناک روز
دامن گستراند
از فراز کوهسار دور در دامان صحرا
بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزیزان
روی خاک و خون کشاند
پیکر خونین ما را.
همسر من، زندگی هرچند شیرین است
لیک دوست دارم
با تمام آرزو
من در راه انسانها بمیرم
از نشیب جوبیار زندگی
قطرهای شفاف باشم
در دل دریا بمیرم
همسر من
چهره بر دامن نکش
تا یاغیان شب بگویند
همسر محکوم از نام شوهر خود ننگ دارد
لالهای پرخون به روی سینهات بنشان
که گویند
همسر محکوم قلبی کینهتوز و گرم دارد
همسر من
کودکانت را مواظب باش همچون گرد چشمانت
تا نگیرده چهرة مقصودشان را گرد ذلت
روزگاری گر که پرسیدند از احوال بابا
گو که با لبهای خندان، کشته شد در راه ایمان.»
زندان قصر ـ 1356
پایان
منبع:
http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/
📢#پیشنهاد_مطالعه
📖کتاب "ستاره من"، از مجموعه "قهرمانان انقلاب"، نویسنده : زهره یزدان پناه قره تپه، انتشارات سوره مهر
📖کتاب "زندگی نامه سیاسی شهید رجایی"، مولف : سجاد راعی گلوجه، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
📖 کتاب "سیره شهید رجایی"، مولف: غلامعلی رجایی،نشر شاهد
📖کتاب شهید محمد علی رجایی، "اسوه صبر و استقامت"، مولف: هیئت تحریریه واحد فرهنگی بنیاد شهید؛ زیرنظر مرتضی محمودی، انتشارات بنیاد شهید و ایثارگران
📖 کتاب "پانزده سال بعد"، مقدمه اي بر رمان الماس سوخته، پدیدآور :حسن خادم، انتشارات موسسه فرهنگي و اطلاع قم
📖کتاب "الماس سوخته"، نویسنده: حسن خادم، انتشارات سازمان مدارك فرهنگی انقلاب اسلامی
📖کتاب "سوخته عشق"، از مجموعه "دانستنیهای انقلاب اسلامی برای جوانان"، نویسنده: نسرین خدایاری، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی
📖کتاب "بی مرگ، مثل صنوبر"؛ مجموعه شعر به یاد دو برادر، رجایی و باهنر، بهاهتمام: ابوالقاسم حسینجانی، انتشارات شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی
📖کتاب "شهيد محمدعلي رجايي به روايت اسناد ساواک"، از مجموعه "یاران امام به روایت اسناد ساواک"، مولف: مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، انتشارات مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات
📖کتاب "يادواره شهيد محمدعلي رجايي"، نویسنده: شجاء الدين ميرطاوسي، انتشارات نهضت زنان مسلمان
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
هدایت شده از عارفین
#ولو_به_اندازه_یک_پرچم_مشکی...
#سهیم_شویم...
🍃امام صادق(ع) : هـرکس در ایام عزای جد ما حسـین(ع) بر سر در خانه خود پرچم مشکی نصب نماید ، مادرم حضرت زهرا(س) هر روز او و اهل خانه اش را دعا می کند.
#کانال_عارفین
@Arefin
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 1
✍ به روایت همسر شهید
🍃 محدثه سادات صفوی هستم متولد 1369 و فوقلیسانس تاریخ تمدن...
🍃مادر من و زن عموی صادق جان، فرهنگی بودند. سید بودن تنها شرط صادق برای همسر آیندهاش بود و از طرفی چون خواهر نداشت، زن عمویشان برایش خواهری میكند و واسطه ازدواجمان میشود.
🍃اما در واقع زندگی من با همسرم از نماز استغاثه به حضرت زهرا(س) آغاز شد.
در آن روزها من درگیر کنکور ارشد بودم و تمایل زیادی به ازدواج نداشتم. به همین دلیل خانوادهام هم اجازه نمیدادند که خواستگار به منزل بیاید. یک هفته قبل از خواستگاری مادر صادق، من به جدم حضرت زهرا(س) متوسل شدم. نماز استغاثه به حضرت را خوانده و زندگی و ادامه تحصیلم را به ایشان سپردم.
🍃اول اردیبهشت ماه سال 1391 بود كه مادر از صادق برایم گفت و به همین ترتیب بعد از طی مقدمات آشنایی و خواستگاری و. . . ازدواج كردیم.
🍃صادقم متولد دوم اردیبهشت 1367 بود. ایشان یك سپاهی همه فن حریف بود. صادقم با وجود سن كمش در هر رسته و حیطهای تخصص داشت. روز خواستگاری كلی سؤال آماده كرده بودم و سؤالات را یكی یكی میپرسیدم و ایشان با آرامش خاصی جواب میداد. من مضطرب بودم ولی صادق كاملاً آرام بود. در همان جلسه اول خواستگاری گفت كه من سپاهی هستم و این شغل مأموریتها و خطرات خودش را دارد. گفت اگر قبول داری جواب مثبت بده.
🍃در جلسه اول خواستگاری صادق، سئوال خاصی نپرسیدند، ولی من سئوالات زیادی پرسیدم. در مقابل، صادق جوابهای عجیبی میدادند؛ مثلا من از ایشان پرسیدم که وقتی عصبانی میشوید، چه عکس العملی دارید که گفتند خوشبختانه یا متأسفانه من عصبی نمیشوم اگر هم عصبی شوم، عکسالعمل خاصی ندارم و محیط را ترک میکنم و با صلوات خودم را آرام میکنم. باور این مسئله در آن لحظه برایم سخت بود.
🍃بعد از عقد من خود کاملاً به این موضوع واقف شدم که صادق به هیچ وجه عصبی نمیشود؛ تجربه زندگی با ایشان نشان داد که همچون نامشان در گفتارشان صادق هستند.
🍃در جلسه دوم صادق پرسیدند «آخرین کتاب که مطالعه کردید، چه بوده؟» و من هم گفتم: «کتاب "دا"» ما سر این کتاب بحث کردیم و اختلاف نظر داشتیم. یک لحظه من یه شک افتادم و و این دلهره به سراغم آمد که من میتوانم با چنین فردی زندگی کنم؟! اما به یاد آن توسلم افتادم و با خود گفتم این همسر را برای من حضرت فاطمه(س) انتخاب کرده است. در همان جلسه ایشان آرزوی شهادت را مطرح کردند.
🍃من هم چون به مادرم حضرت زهرا(س) متوسل شده بودم همه را به ایشان سپردم. صادقم گفت خیلی از دوستانم به خاطر زندگی از كارشان گذشتند و بعضی هم به خاطر كارشان از زندگی، من هیچكدام از این كارها را نمیكنم. من هم قبول كردم...
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 2
✍ به روایت همسر شهید
🍃خوب به یاد دارم كه تنها در دومین دیدارمان به من گفت دوست دارم مثل همسر شهید تجلایی برای من در لحظه عقد از خداوند شهادت بخواهی.
🍃شهادت صحبت همیشگی ما بود از جلسه اول خواستگاری تا لحظه آخری كه با هم بودیم در مورد شهادتش و تنها ماندن من حرف بود.
🍃مهریه من یك حج بود كه تصمیم گرفتیم نرویم تا نابودی آلسعود بعد 14 سكه بهار آزادی به نیت 14 معصوم.
🍃هرچه اصرار کردیم حاضر نشد حلقه بخرد، انگشتر عقیق را سفارش داد برایش از مشهد آوردند و شد حلقه ازدواجمان.
🍃در نهایت سومین روز از خرداد ماه سال1391همزمان با آزادسازی خرمشهر عقد كردیم و در 21 مرداد ماه 1392 بعد از 14 ماه زندگیمان را در زیر یك سقف آغاز كردیم.
🍃سر سفره عقد (اولین روز ماه رجب) چند باری در گوشم گفت كه آرزویم یادت نرود، دعا كن شهید بشوم و برایم سخت بود كه این دعا را بكنم. هر چند خودم را قانع كرده بودم كه شهادت بهترین نوع ترك دنیاست و تا خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمیافتد، ولی باز هم ته دلم آشوب میشد.
🍃فردای روز عقد كه پنجشنبه بود رفتیم گلزار شهدای تبریز. آنجا با خودم كلنجار میرفتم كه برایش بخواهم یا نه؟ بعد با خودم گفتم الان كه بین این مزارها راه میروم اگر شهیدی هماسم صادقم دیدم مصرانه برایش شهادت بخواهم .
🍃دقیقاً در همین فكر بودم كه روبهرویم شهیدی هم اسم صادق (صادق جنگی) دیدم. نشستم و فاتحهای خواندم و گریه كردم. وقتی صادق آمد جریان را برایش گفتم و خوشحال شد. بله همان شهید همنام صادق باعث شد برایش دعای شهادت بكنم...
در آن لحظه حال عجیبی پیدا کردم اما بعداز آن به این دعا مصمم شدم...
🍃صادق علاقه زیادی به رشته تحصیلی من نداشت، اما بعد از ازدواج خیلی تشویق کرد تا ادامه تحصیل دهم، خیلی علاقه داشت من پیشرفت کنم، با اینکه فوق لیسانس را در شهر دیگری قبول شده بودم، اما اصرار کرد که حتماً بروم و نگذارم درسم نیمهتمام باقی بماند.
🍃اهل خرید کادوهای بیمناسبت و سورپرایز کردن بود. حتی یک بار من سالگرد عقدمان را فراموش کرده بودم، اما صادق همیشه حواسش به مناسبتها بود.
🍃یک سال هم یک روز مانده به تولدش اتفاقی یادم افتاد و جشن تولد هول هولکی برایش گرفتم. وقتی کیف پول هدیه تولدش را بهش میدادم، او هم یک ادکلن به مناسبت تولد خودش به من هدیه داده و من را واقعاً غافلگیر کرد.
🍃یکی از بهترین اخلاقهای صادق این بود که هیچگاه نه نمیگفت، مثلاً وقتی با تمام وجود خسته از سر کار به منزل میآمد، حتما هر روز من را بیرون میبرد، ما برنامه هفتگی و ماهانه داشتیم و به همهجا میرفیتم. از لاله پارک و بازار گرفته تا گلزار شهدا! هر چند حضور در برخی از این مکانها برایشان سخت بود، اما بهخاطر من میپذیرفتند و اصلاً نه نمیگفتند!
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada