eitaa logo
♥خــــــاطره شــــــهدا♥
410 دنبال‌کننده
269 عکس
19 ویدیو
11 فایل
♥هوالمحبوب♥ ■زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست■ ■این کانال حاوی داستان پرواز معراجی های انقلاب، دفاع مقدس، مدافع حرم و ... است■ ⛔ کپی از مطالب با ذکر "منابع" بلامانع است ⛔
مشاهده در ایتا
دانلود
#شهید_صادق_عدالت در کنار مزار #شهید_حامد_جوانی @khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت: 13 ✍گذری بر زندگی صادق 🍃جوان نخبه مدافع حرم، دانشجوی کارشناسی تربیت بدنی و ورزشکار حرفه‌ای در 8 رشته ورزشی بود که در دومین روز از اردیبهشت 67 به دنیا آمد و در چهارمین روز همان ماه سال 95 در حلب سوریه به شهادت رسید. 🍃مادرش زمانی که صادق را باردار بوده، پدرش در جبهه حضور داشته، وجود صادق از آن دوران بهره مند شده و در روحیاتش تاثیر گذاشته است. صادق از نظر قیافه و خصوصیات اخلاقی کاملا به پدرش شباهت داشت. خودش نیز از این موضوع خوشش می آمد و سعی می کرد همانند پدرش رفتار کند، مثلا چیزهایی را بخورد که پدرش می خورد. 🍃دوران خردسالی او با اتمام جنگ و بازگشت آزادگان همراه بود؛ مادرش همانند دیگران وقتی تصاویر بازگشت اسراء از تلویزیون پخش می شد، اشک شوق می‌ریختند. آن زمان صادق تقریباً یک‌سال و نیم سن داشت. به قدری تیزهوش و زیرک بود که به این رفتار مادر توجه می‌کرد و وقتی تلویزیون برنامه اسراء را پخش می‌کرد و مادر حواسش نبود؛ مادر را صدا می‌زد و می‌گفت: «مامان بیا گریه کن آمدند!» با اینکه نمی‌دانست دلیل این کار چیست. 🍃مادرش شاغل بود و صادق را از دو، سه سالگی به مهد بردند او را در کلاس نوزادان نگهداری می‌کردند، اما در یک هفته اول به قدری بی‌قراری و گریه کرد که معلم رده نوپایان صادق را به کلاس خودش برد تا آرام گیرد. با اینکه آن رده بزرگتر از سن صادق بود، اما به‌قدری خودش را با کودکان آن کلاس وفق داد که از همان روز نشان داد با افراد بزرگ‌تر از خودش راحت‌تر است و می‌تواند ارتباط برقرار کند؛ از آن روز به بعد همیشه در کلاس‌هایی که یک رده از سن خودش بزرگ‌تر بود، می‌ماند. 🍃صادق از دوران نوجوانی فردی واقع‌بین، ظلم‌ستیز و یاری‌رسان مستمندان بود، اما در کنار اینها احترام به بزرگان از ویژگی‌های بارز صادق بود. روزی پدرش متوجه می‌شود که صادق و دوستانش تیمی را تشکیل داده‌اند و با مبالغ ناچیز خوار و بار تهیه می‌کنند و شبانه به حاشیه‌نشینان شهر آذوقه می‌رساندند، این کار نشان از آن داشت که واقعاً به درس‌هایی که از امام علی(ع) گرفته بودند عمل می کردند، آنطور نبود که بشنود و عمل نکند. 🍃فرهنگ پاسداری اولین اولویت و سر مشق خانواده صادق بود و او با این فرهنگ مانوس شده و به همین علت خودش علاقه داشت که وارد سپاه شود. و روحیه نظامی گری در وجود صادق بود سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نهادی است که به تأثیر از امام حسین (ع) و قیام ایشان تأسیس شده و مأموریت‌هایش نیز برای تداوم راه حسینی است. 🍃پدرصادق به این لباس قداست و ارزش خاصی قائل است و وقتی این لباس را بر تن صادق می‌دید افتخار می‌کرد و از تماشا کردنش لذت می‌برد؛ هر جوانی را با این لباس می‌بیند یاد و خاطره صادق برایش زنده می‌شود. ادامه دارد منبع: http://www.rajanews.com/news/264853/ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada
#شهید_صادق_عدالت @khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت: 14 ✍گذری بر زندگی صادق 🍃در فتنه 88 که در تبریز هم جریان پیدا کرده بود، پدرش به عنوان فرمانده سپاه ناحیه تبریز فعالیت داشت و مأموریت‌هایی را به بسیجیان و پاسداران محول می‌کرد. یک مرتبه پدر صادق به خودش می‌گوید: «آقا رضا تو که به این سادگی جوانان مردم را به مأموریت می‌فرستی که احتمال هرگونه خطری برای‌شان وجود دارد، چرا پسر خودت را نمی‌فرستی؟!» 🍃وقتی این جرقه در ذهنش زده می‌شود صادق را صدا می زند و می‌گوید: «آماده شو و تیمی که برای مأموریت اعزام می‌کنم را همراهی کن.» صادق با ادب و احترام کامل و بدون اینکه اعتراضی به خواسته پدرش داشته باشد، دستش را بر روی چشمانش گذاشته می‌گوید: «چشم بابا!» 🍃صادق چهار شانه و تنومند بود، وقتی پدر بدرقه‌اش می کرد یاد بدرقه امام حسین(ع) افتاد که پسرش را با دعا راهی میدان جنگ کرده بود و او نیز به تأسی از امام حسین(ع) در دلش دعا زمزمه می‌کند؛ حتی یک آن این فکر به ذهنش می‌آمد: «من که پسرم را با این شور و شوق راهی‌اش می کنم شاید زخمی برگردد!» ولی می‌گوید چاره‌ای نیست، وقتی فردی مأموریتی را می‌پذیرد تبعاتش نیز برایش نوش است، اما در دل نگرانی داشت و با صلوات به ائمه متوسل شد، چند ساعت بعد خبر مجروحیت صادق را آوردند و در آن لحظه فقط می‌گوید: «خدایا رضایتم در رضایت توست و به آنچه امر می‌کنی تسلیم هستم.» بعد می‌پرسید که از چه ناحیه‌ای مجروح شده است؟ گفتند: « کمی دستش زخمی شده است.» 🍃چند ساعت بعد با دستی باند پیچی شده آوردنش. به پدرش می‌گوید: بابا چیزی نشده فقط کمی دستم خراش برداشته؛ پدرش نمی‌خواهد که زیاد به عمق قضیه وارد شود و معذبش کند. بعد از چند هفته پدرش متوجه می‌شود که دستش باد کرده وضعیت مساعدی ندارد، با یکی از همکاران راهی بیمارستانش می‌کند و عکسبرداری کرده و متوجه می‌شوند که تاندون یکی از انگشتانش قطع شده و نیاز به عمل دارد، هزینه عمل هم که 40 هزار تومان شده بود، سپاه پرداخت کرد. 🍃بعد از چهار، پنج ماه یک روز پدرش سرکار در اتاقش بوده که همکارش وارد می شود و می گوید: «امروز صادق هزینه عملی را که خرج دستش کرده بودیم را در پاکتی آورده و گفته که این پول را به بیت‌المال برگردانید، چون من نمی‌خواهم مدیون بیت المال باشم.» ادامه دارد منبع: http://www.rajanews.com/news/264853/ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada
#شهید_صادق_عدالت @khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت: 15 ✍گذری بر زندگی صادق 🍃صادق يك سپاهي همه‌فن‌ حريف بود. با وجود سن كمش در هر رسته و حيطه‌اي تخصص داشت. روحیه صادق همچون نظامی‌ها نبود. علاقه زیادی به گل و گیاه داشت؛ یکی از اتاق‌های خانه را به گلدان‌هایش اختصاص داده بود و دائم به آنها رسیدگی می‌کرد. 🍃در رشته‌های راپل (سنگ نوردی صخره نوردی) غواصی، غریق نجات، قایقرانی، کاراته، راگبی، مربیگری و داوری فوتبال، پاراگلایدر و سقوط آزاد فعالیت داشت و اعتقاد داشت باید آنقدر توانمند باشم که در هر زمینه‌ای که نظام و اسلام نیاز دارد، بتوانم مؤثر باشم. 🍃بسیار شوخ‌طبع و مهربان بود، حتی برخی اوقات مادرش به او تذکر می داد که در بحث‌های جدی شوخی نکند، اما او همیشه با شوخ‌طبعی پاسخ می‌داد. با کودکان کودک بود و با بزرگان بزرگ! 🍃شاید این‌گونه به نظر بیاید که ریاضت محض داشت و فقط نماز و قرآن می‌خواند، از دنیا بریده بود، اما صادق این‌گونه نبود به هر کاری در جای خود می‌رسید از عبادت گرفته تا تفریحات! 🍃چون فردی اجتماعی بود به همین خاطر اکثراً دیر به خانه می‌آمد و جر و بحث‌های مادر و فرزندی سر دیر آمدنش بین‌شان پیش می‌آمد. خیلی وقت‌ها شده بود که از پدرش هم پنهان می‌کردم و برخی اوقات پدرش می‌خوابید و من هم‌چنان منتظر او می‌شدم، با وجود اینکه از خودش مطمئن بودم اما نگران هم می‌شدم. 🍃صادق خشک ‌مقدس نبود، اما به واجباتش هم عمل می‌کرد مثلاً وقتی روزه مستحبی می‌گرفت به همه اعلام نمی‌کرد، چندین بار خانواده دیده بودند که با زبان روزه به استخر رفته حتی برای آنها هم سئوال شده بود که «چرا روزه به استخر می‌روی؟» گفته بود: «تا اذان کنار استخر بودم و بعد اذان سرم را زیر آب بردم.» 🍃همه چیز در زندگی صادق جای خودش را داشت! مانند تمام افراد عادی بود حتی می‌توانم بگویم برخی زمان‌ها شده بود که نماز صبح‌اش قضا شود یا به سختی بیدارش می‌کردند، اما در مقابل شبهایی هم با خواندن نماز شب با خدا مأنوس می شد. 🍃مردم‌داری را می‌توانم مهم‌ترین ویژگی صادق بود. هوش سرشاری داشت و کافی بود تصمیم بگیرد در یک حوزه ورود کند، در کمترین مدت زمان به تبحر کافی دست می‌یافت و در خیلی از موارد از بقیه اطرافیانش جلو می‌زد. 🍃صادق عاشق خدا بود. ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشت. صادق ذره‌ای به مادیات ارزش قائل نبود فقط در حدی به دنبال مادیات بود که معاش عادی زندگی‌اش را تأمین کند و تا لحظه مرگ مادیات نتوانست صادق را به سمت خود بکشاند. ادامه دارد منبع: http://www.rajanews.com/news/264853/ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت: 16 ✍دلنوشته همسر شهید 🍃"یا زینب" گفت وقتی افتاد حسین "زینب! "زینب!" گفت و جان داد حسین حتّی نگذاشت تا که تنها برود با او سر ِ خویش را فرستاد حسین 🍃از عمق وجود مسرورم که تو برای دفاع از زینب حسین رفتی محرم هایی که شریک نفس کشیدنت بودم میدیم که چه سوز و گدازی در سینه داری 🍃هرگز فراموش نمیکنم شب تاسوعایی که بعد از مراسم هییتتان خواستی برای سینه زنی بروی،(برخلاف 8 روز اولی که باهم به مسجد میرفتیم و من هر لحظه منتظر بودم که میکروفون به دست تو دهند تا نوحه سرایی کنی برای سالار شهیدان عزیز زهرا ) بعد از اینکه خداحافظی کردی و دوباره برگشتی،آمدی سمت من و با لحنی عجیب گفتی خانومم اگه دلت شکست به یاد کربلا و شب عاشوراش برا شهادت منم دعا کن 🍃در را بستی و رفتی و من ماندم و دعای تو و شب عاشورای امام حسین 🍃صادقم! دلم لرزید با خود میگفتم گویی صادق راست میگفت که من او را همچو بتی میپرستم 🍃استغفار کردم از افکار شیطانی و عشق زمینی که به جای صعود، زمین گیرترم کرده بود 🍃ما بین همین نجواها بی اختیار گریه آمد سراغم و بلند بلند با خود حرف میزدم 🍃اینکه صادق برایم عزیزتر از حسین برای زینب است!! نه اصلا اعتراف میکنم که برایم عزیزتر از حسین زینب نیستی ولی به همان اندازه که خدای عشقمان عزیز آفریده 🍃عزیزی صادقم ! و عزیزتر شدی وقتی که فدای زینب امام بی سر شدی 🍃شهید همیشه زنده ام ! محرم هم آمد و تو نیامدی برگه نوحه هایت روی میزی که مخصوص همین کار در نظر گرفته بودی گوشه خانه منتظر شماست 🍃قلم حسرت لمس انگشتانت را دارد و دکمه های پیراهنت نیز در انتظار بسته شدن و رفتن به عزا 🍃عزیز جانم کی میشود دوباره شال مشکی بر سر ببندی و سرتا پا مشکی پوش عزاداری کنی 🍃نمیدانم کی نمیدانم کجا و نمیدانم در چه ماه و سال و ساعتی دوباره تو خواهی آمد ایمان دارم به ظهور منتقم و ایمان دارم به رجعت شما شهیدان به همراه ایشان پایان منبع: http://www.tabnakazarsharghi.ir/fa/news/306274/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82 📢 📖کتاب "مرغ سحر"، گردآوری: حامد شب‌خیر قراملکی، بازنویسی: وحید آقاکرمی،سفارش دفتر فرهنگ و مطالعات ادبیات پایداری حوزه هنری استان آذربایجان شرقی، انتشارات حكیم نظامی گنجه‌ای 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :1⃣ ✍ به روایت همسر شهید ☀️صدای ابراهیم را می شنیدم می ترسیدم. خودش هم بعدها گفت :همین حس را داشته وقتی مرا میدیده، یا صدام را می شنیده. حس من فقط این نبود. ☀️من ازش بدم می آمد. نه به خاطر این که به من گفت : مگر یاسین توی گوشم می خوانده. این هم خب البته هست. ولی چیز دیگری هم هست. که بعد از آن همه دعوا واسطه بفرستد برای خواستگاری. ☀️باید خودش حدس میزد که بهش می گویم، نه. باید می فهمید که خواستگاری از من توهین است. که یعنی من هم حق دارم مثل خیلی های دیگر برای شهید شدن آمده باشم آن جا، آمده باشم پاوه. ☀️ازش بدم آمد که همه اش سر راهم قرار می گرفت، همه اش می آمد خواستگاری ام، همه اش مجبور می شدم آرام و عصبی و گاهی با صدای بلند بگویم : " نه " ☀️یا نه، اگر بهش گفتم آره، باز سر عقد ازش بدم بیاید، که چرا باید همه چیز را برای خودش بخواهد. حتی مرا، حتی شهید شدن خودش را. ☀️باورتان می شود آن لحظه که بی سر دیدمش بیشتر از همیشه ازش بدم آمد؟ خودش نبود ببیند یا بشنود چطور می گویمش بی معرفت، یا هر چیز دیگر، تا معرفت به خرج بدهد، بیاید مرا هم با خودش ببرد. قرارمان این را می گفت. که اگر هم رفتیم با هم برویم. ☀️تا آن روز که آتش به جانم زد، گفت : " دلم خیلی برات تنگ می شود، ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم." می گفت :" می رود، مطمئن است، زودتر از من "، تا صبوری را کنار بگذارم، بگویم : " تو شهید نمی شوی، ابراهیم.... تو پدر منی، مادر منی، همه کس منی. خدا چطور دلش می آید تو را از من جدا کند؟ ابراهیم مرا؟ابراهیم مهدی را؟ابراهیم مصطفی را؟نه، نگو. خدای من خیلی رحمان است، خیلی رحیم است. نمی گذارد تو...." ادامه دارد...✒️ منبع: کانال سنگر شهدا 🍃جهت .تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :2⃣ ✍ به روایت همسر شهید ☀️خرداد 59بود گمانم. روز اول،از راه رسید، خسته و کوفته بودیم،که آمدند خبر دادند مسئول روابط عمومی سپاه پاوه گفته : تمام خواهر ها و برادر های اعزامی باید بعد از نماز بیایند جلسه داریم. ☀️آن روز بهش می گفتن :" برادر همت. " فکر کردم باید از کردهای محلی باشد.با آن پیراهن چینی و شلوار کردی و گیوه ها و ریشی که بیش از حد بلند شده بود. ☀️اگر می دانستم تا چند دقیقه ی دیگر قرار است ازش توهین بشنوم یا ازش متنفر بشوم، شاید هرگز به دوستم نمی گفتم : "توی کرد ها هم انگار آدم خوب هم پیدا می شود. " ☀️آن روز آمد سر به زیر و آرام و گاهی عصبی، گفت : " منطقه حساس است و سنی نشین و ما بایدحواس مان باشد که با رفتار و کردارمان حق نداریم اختلافی بین سنی و شیعه بیندازیم." گفت :" پس بین همه مان، خواهرها و برادرها، نباید هیچ حرفی از حضرت علی علیه السلام بشود. " ☀️همه با سکوت تاییدش کردیم. گفت :" مهمان هم داریم. او روحانی سنی بود." حرف هایی گفته شد و بحث کرده شد. نتوانستم بعضی هاشان را هضم کنم. وارد بحث شدم، موضع گرفتم. مقبول نمی افتاد. ☀️ابراهیم عصبی شده بود. چاره نداشت، بهم برگردد. اما نمی شد، نمی توانست. من هم نمی توانستم. یعنی فکر می کردم نباید کوتاه بیایم. تا جایی که مجبور شدم برای اثبات حرفم قسم بخورم. به کی؟ به حضرت علی علیه السلام. ☀️مهمان بلند شد ناراحت رفت. ابراهیم خون خونش را می خورد. نتوانست خودش را کنترل کند. فکر کنم حتی سرم داد زد، وقتی گفت : "مگر من تاحالا یاسین توی گوش شما می خواندم؟ این چه وضع حرف زدن با مهمان ست؟" ☀️من هم مهمان بودم. خبر نداشت خانواده ام راضی نبودند بیایم آنجا. و بیشتر از همه پدرم. که ارتشی بود و اصلا آبش با این چیزها توی یک جوی نمی رفت. خبر نداشت آمدنی راه مان را گم کرده بودیم و خسته بودیم و خستگی مان حتی با آن نان و ماست هم در نرفت. ☀️خبر نداشت توبه هام را کرده بودم و حتی وصیتنامه را هم نوشته بودم. آن وقت او داشت به خودش حق می داد، جلوی همه سر من داد بزند و یاسین را به سرم بکوبد. بلندشدم آمدم بیرون. ☀️یادم می آید، جنگ شروع شده بود،از طرف دانشگاه برامان اردو گذاشتند. قرار بود برویم مناطق مختلف با جهاد سازندگی و واحد های فرهنگی سپاه همکاری کنیم. ما را فرستادن کردستان. راننده خواب الود بود و راه را عوضی رفت. رسیدیم کرمانشاه. گفتند نیروها باید تخلیه شوند. ☀️سنندج شلوغ بود و پاوه تازه به دست دکتر چمران آزاد شده بود و همه چیز نا آرام. مرا با شش پسر و دختر دیگر فرستادند پاوه. همه مان دلمان کردستان بود. که ابراهیم آمد آن جور زد غرورم را شکست. ☀️همان جا قصد کردم سریع برگردم بروم اصفهان. نمی شد، نمی توانستم. غرورم اجازه نمی داد. سرم را گرم کردم به کارهایی که به خاطرش آمده بودم... ادامه دارد...✒️ منبع: کانال سنگر شهدا 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @khatere_shohada