eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
جنس عزای ما فرق می‌کند پریشان خاطر از خواب بیدار شدم. با همان چشمانی که نیمش باز و نیمش بسته بود سری به خبرگزاری‌ها زدم. قلبم با شنیدن خبر شهادت عروس‌، داماد و نوه حضرت آقا که دیشب تکذیب شده بود مچاله گشت. هم‌دانشگاهی‌ام در گروه نوشته بود آقا شهید شده و ساعت ۵ اعلام می‌شود. فحش‌ها و ناسزاها روانه‌اش شد. حقش بود. نوای دلم می‌گفت عجب آدم وقیحی! این خبرها را از کجا می‌آورد. خبر حمله به بیت رهبری را همان دیروز پشت گوش انداخته بودم. لقمه‌های غذا را با اکراه بر دهانم گذاشتم. جو سفره‌ی سحرمان سنگین بود. نگاه‌‌ها رویم زوم شده بود. همه چیز برایم مشکوک بود، استودیوی ماه من چرا تغییر کرده؟ موشک خورده یا؟! یایش را بی‌جواب گذاشتم. افکار منفی را از خود دور کردم. عقربه‌های ساعت کشان‌کشان به سمت ۵ هل داده می‌شد. جنگ بود میان زمین و زمان! خبر فوری در صفحه تلویزیون بر دیدگانم نقش بست! ماه من چرا قطع شد؟ مجری چرا سیاه پوشیده؟ چرا دارد با بغض حرف می‌زند؟ و هزار چرای دیگر. زیر‌نویسِ قرمز رنگِ تلویزیون تیری پرتاب کرد سوی قلبم. شاید هم سوی گوش‌هایم. کر شدم. کور شدم. دیگر خودم نبودم. من گم شده بودم پشت سنگینی سرم، پشت قلبی که ایستاده بود. پست حقایقی که نمی‌خواست باور کند. به دنبال مجرایی بودم برای نفس کشیدن و ضربانی برای تپیدن. صدای شیون و گریه زاری مادر و خواهرم بلند شد. یعنی باید گریه می‌کردم؟! مزاح می‌کنند؟ هق‌هقم بالا گرفت. مانند مارگزیده به خود می‌پیچیدم. دستانم را حلقه کردم دور گلویم. به رگ‌هایم چنگ زدم. یاد یک ساعت پیش افتادم. در نجوای سحر گلوله‌گلوله اشک ریخته بودم و از معبودم طلب کرده بودم که آقایمان در صحت و سلامت باشند. یاد دلگرمی‌های چند ساعت پیش مادرم افتادم که گفته بود:«دخترم نگران نباش هیچ اتفاقی براشون نمی‌افته.» که در جوابش با قاطعیت گفته بودم نگران نیستم؛ معلوم است که چیزی نمی‌شود! یاد شعار برادرم افتادم که در جوابم با همان حالت شوخی و ریشخندی‌‌اش فریاد سر داد و گفت:«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست!» آری قرار بود خون ناقابلمان را پیشکش قدومش کنیم. قرار بود ما پیش‌مرگ آقا شویم؛ اما گویا دست سرنوشت پیشی‌ گرفت و آقایمان را با خود برد. گمان نمی‌کردم روزی را ببینم که زیر بغلم را بگیرند و از طاق آسمان تاریک و زمین سرد حیاط، روانه‌ی خانه‌ام کنند. گمان نمی‌کردم کمرم خمیده شود؛ اما شد. بعد از یک ساعت از اذان بلند شدم و سجاده را پهن کردم. حضرت آقا به نماز اول وقت عنایت ویژه‌ای داشتند، باید با تأسی از مولایمان نماز را به تأخیر نمی‌انداختم. خورشید طلوع کرد. زنده ماندم و اولین روز نبودن آقا را هم دیدم. عزادارن با طبل و سنج، دوقول‌زنان قلب تکه‌تکه شده‌شان را به خیابان‌ها کشاندند. باید لباس عزایم را بر تن می‌کردم. جهاد من این بود که خود را به حسینیه شهرک جهاد برساندم. حی علی العزا! حی علی البکاء! میدان جهاد مملو بود از اشک، آه‌، ناله و ماتم. زنان مویه می‌کردند و بر سر و رویشان می‌زدند. از میان آن جمعیت به دنبال شانه‌ای می‌گشتم تا مانند ابر بهاری بگریم. الحمدالله یافتم. دست در گردنش انداختم... تکه‌ای از جانم را کنده بودند‌ حالا چطور آرام می‌گرفت این دل، بی‌جان حضورش؟ با همان فغان و مصیبت عظمایش خوب یادم بود که این اشک‌ها‌و عزاداری‌ها باید سیاسی باشد. اشک سیاسی که ما را به کنش وادار کند. ما را زنده‌تر بگرداند. باید کاری انجام می‌دادیم. باید عشق و محبت، خشم و نفرت خویش را به گوش جهانیان می‌رساندیم. جگرمان آتش گرفت اما ما سربازان سیدعلی هستیم و این اتفاقات که موانع طبیعی رسیدن به قله است؛ هرگز ما را از پای در نخواهد آورد. جنس عزای ما فرق می‌کند به قول آقایمان عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد. ما بیدارتر از قبل ادامه خواهیم داد. پیروزی از آن ما خواهد بود. هذا ما وعدنا الله و صدق المرسلون. ✍ فاطمه صداقت @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما رأیت إلا جمیلا... می‌خواهم برایتان از مردی بنویسم که اگر درباره‌اش بنویسم و بنویسید و بنویسند بازهم کم است. مردی که سراسر زندگی پر از افتخارش، چیزی جز جهاد فی سبیل الله نیست؛ به تمام معنا یک رهبر آزاده و باصلابت. حقیقتا که ایشان شمه‌ای از مولای بزرگوارشان آقا امیرالمؤمنین داشتند. چرا که هم حیدری‌وار زیستند و مبارزه کردند و هم مظلوم و ساده زیست بودند. آقا جان واقعا خسته نباشید...بالاخره عمری مجاهدت و جنگیدن دربرابر شیاطین داخلی و خارجی توانی مضاعف می‌خواهد. شما از همان زمان که درمشهد مقدس کلاس‌های درس به‌پا می‌کردید تا قدری از کار جهاد تبیین انقلاب را به دست بگیرید و تازمانی که به زاهدان تبعید شدید و حتی طعم شکنجه‌های زندان ساواک را چشیدید. تا امروز که ۳۷سال عمر باعزتتان را صرف حکومتداری شیعه کردید، چیزی جزء خدمت خالصانه در درگاه خداوندگار خویش نداشتید. احسنت به این صلابت و هیبت حیدری. چرا که امروز نام شهید سیدعلی خامنه‌ای قطعا کوبنده‌تر ودلهره‌آورتر برای دشمنان ایران و اسلام خواهد بود. احسنت به وجود پاک شما. چرا که باتمام قدرت همه‌ی این سال‌ها چنان درخت سبز انقلاب را آبیاری کردید که حتی سهمگین‌ترین طوفان‌ها هم نتوانست ریشه‌اش را تکان دهد. هرچند گهگداری طوفانی به پا می‌شد ولیکن کافی بود تا شما دهان بازکنید تا همه‌ی نقشه‌های دشمن نقش بر آب شود. امروز اگر ایران اسلامی می‌تواند تا قلب حیفا و تل آویو را موشک باران کند، اگرمی‌تواند تمام زیرساخت‌های دشمن خونخوار وکودک‌کش ما را در کشورهای منطقه نشانه بگیرد. همه و همه از مدبربودن و باصلابت بودن شماست. شمایی که چنان همه چیز را زیبا و بانظم چیدید که حتی باوجود نبودنتان بازهم فرزندانتان بتوانند راهتان را تا نابودی کامل ریشه‌ی ظلم و فساد یعنی آمریکا و اسرائیل ادامه دهند. آری هرچه می‌نگرم چیزی جزء زیبایی و قدرت در سیره‌ی رهبری و انقلاب اسلامی نمیبینم. باشد که راه شهید خامنه‌ای کبیر را تا ظهور منجی بشریت حضرت مهدی(عج) ادامه دهیم. هرچند در فقدان ایشان کمرمان شکست ولیکن باز هم امیدواریم چراکه خدای خامنه‌ای هنوز زنده است... . و من الله توفیق...🙏🥀 ✍ رحیمه احمدی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
پیشوندِ خطرناک چشم‌هایم را باز کردم. نور آشپزخانه بود که به صورتم می‌خورد؛ فهمیدم وقت سحر است. خواب آشفته‌ای داشتم. پتو را کنار زدم و تکانی به خودم دادم. با بی‌حوصلگی سر سفره نشستم. صدای مادرم می‌آمد که می‌گفت: «اودوختر! هرچی کوی کردوم، بِدار نشودی، بچی ایقس دِر بِدار موشی؟» گفتم: «خسته بودم مامان، خودت که می‌دونی خوابم سنگینه!» باز زمزمه کرد: «اگر از سحر خواب بمانی، حواست باشد نمازت قضا نشود.» در میان صحبت‌هایمان زنگ تلفنم بلند شد. عجیب بود، سابقه نداشتم کسی این موقع به من زنگ بزند. با دلهره به سمتش رفتم و برداشتم. خواهرم بود. با تردید و عجله زیاد گفت: «اخبار رو ببین… شبکه ۶… برو ببین… برو!» دلم شور زد. بدون ذره‌ای معطلی، کنترل تلویزیون را در دست گرفتم و دکمه شبکه ۶ را فشار دادم. مات و مبهوت مانده بودم. هرچه تیتر خبر را می‌خواندم، متوجه نمی‌شدم؛ یا اگر دروغ نگویم، نمی‌خواستم باور کنم. باور کردنی نبود! مثل کودکی که به او دروغ گفته باشند و اشک می‌ریزد، من هم می‌خواستم بگویند که دروغ است… در این روزها، چک کردن گوشی یکی از کارهای همیشگی‌ام شده است. وقتی می‌بینم جهان از خواب سنگینش بیدار شده و تمام آزادی‌خواهانش «جولان عشق» سر می‌دهند، عمیقاً درک می‌کنم که لفظ «شهید» برای آیت‌الله خامنه‌ای (قدس‌سره) خطرناک‌تر از پیش و پیش‌ترهاست؛ همان‌طور که امام خمینی (ره) گفته‌اند: «بریزید خون‌ها را، زندگی ما دوام پیدا می‌کند، بکشید ما را، ملت ما بیدارتر خواهد شد.» آقا، بیدارتر شده‌ایم و مثل خودت می‌گوییم: «اِنَّ مَعِیَ رَبِّی» (خدا با ماست) و ما باید این پرچم را به دست صاحبش برسانیم. برای ما دعا کن دیر نکنیم، که با طلوع خورشید، نمازمان قضاست… ✍ بهاره رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
تلنگر بعد از نماز صبح، طبق روال معمول قرآنم رو باز کردم و اسکناس هزاری نویی که دو سه سال قبل سیدعلی همسایه سرکوچه‌مون به مناسبت عید غدیر به همه‌مون داده بود و من به عنوان نشان صفحات قرآنم استفاده می‌کردم رو برداشتم. خبر از رسیدن جز ۸ رو می‌داد. شروع کردم به خوندن. تلاشم بر این هست که همراه با تدبر بخونم. در این بین بعضی آیات توجهم رو بیشتر جلب می کنه؛ رسیدم به *آیه۱۷۹ سوره مبارکه اعراف* یه قسمتی از آیه اومده که مانند چهارپایانند بلکه گمراه‌تر با خودم گفتم یعنی چی شده که خدای مهربون این طور و با این لحن خطاب قرار میده! آیه رو که بالا پایین کردم و با فهم ناقص و حداقلی خودم تحلیل کردم دیدم موجودات آدم نمایی که دل و چشم و گوش دارند اما این داشته‌ها در درک معارف و حقایق عاجزند اینا پست‌تر از حیوانند. دیدم مصداقشون فقط برای صدر اسلام و گذشتگان نبوده! همین حوالی خودمون، همین چند روز قبل که در واقعیت و مجازی شعارهای جاوید شاه و پهلوی ناجی و... سر می‌دادند، جان بر کف گذر و خیابان رو قرق کرده بودند که او می‌آید و ما آزاد می‌شویم. با خودم می‌گفتم مگر می‌شود این حجم نادانی! این حجم کوردلی! و از شدت این تحیر فقط دندان‌هایم را به هم می‌ساییدم و می‌فشردم. مگر می‌شود تو در حکومتی متولد شوی و رشد کنی و کرامت داده شوی به گاه فعالیت اجتماعی و تصمیم گیری به تو میدان داده شود، شخص اول حکومت در تکریم جایگاهت بگوید:"زن ریحانه است، زن مدیر و مدبر خانه است". این قدر تکریم و تعظیم شوی بعد آزادی را از کسانی بخواهی که زن را ابزاری برای ارضای شهوت و ارتقای شاخص های تجارت می‌خواهند. استقلال و خود کفایی از در و دیوار حکومتت در سخت ترین تحریم‌ها ببارد بعد تو خواهان حکومتی باشی که حاکمش برای اجابت مزاج به اجازه‌ی دیگری وابسته است. حالا حکمت این آیه را می‌فهمم. خدای مهربان برای متوجه کردن ما چه مثال‌های نغزی می‌زند. جز۸ تمام شد و دعای پایانی‌ام این بود که خدایا کمکم کن مصداق این آیه نباشم. پ.ن: آیه ی شریفه۱۷۹ سوره مبارکه اعراف الأعراف وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎً ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺟﻨّﻴﺎﻥ ﻭ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺯﺥ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ [ ﺯﻳﺮﺍ ] ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺁﻥ [ ﻣﻌﺎﺭﻑ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﺍ ] ﺩﺭ ﻧﻤﻰ ﻳﺎﺑﻨﺪ ، ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻥ [ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺣﻖ ﺭﺍ ] ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻨﺪ ، ﻭ ﮔﻮﺵ‌ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺁﻥ [ ﺳﺨﻦ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍ ]ﻧﻤﻰ ﺷﻨﻮﻧﺪ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﻳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺗﺮﻧﺪ ; ﺍﻳﻨﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺧﺒﺮ ﻭ ﻏﺎﻓﻞ [ ﺍﺯﻣﻌﺎﺭﻑ ﻭ ﺁﻳﺎﺕ ﺧﺪﺍﻱ ] ﺍﻧﺪ .(١٧٩) ✍ زهرا خاوری @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
رهبر شهیدم ساعت از وقت اذان صبح گذشته بود. با صدای بلند زنگ گوشی از خواب پریدم. تپش‌های قلبم مثل همیشه شدت گرفت. نیم خیز شدم و با چشم نیمه باز گوشی را پیدا کردم. شماره بدون نام، این موقع صبح!! آخر الان از وقتِ سحری هم گذشته است؛ الان وقت زنگ زدن هست بنده‌ی خدا؟! گوشی را گرفتم با دو دلی: -خوبی؟ +ممنونم. جانم؟ (صدایش آشنا بود) -منم نذیره. +خوبی عزیزم؟ -یه چیزی می‌خوام بگم. ناراحت نشی هااا (ذهنم پیش مادر و پدرم رفت. آخر آنها آن شب پیش ما نبودند.) +چی شده؟؟؟ -رهبر شهید شده. +چی میگی؟ اون خبر که دیشب کذب بود. -مگه تلویزون رو ندیدی؟ برو روشن کن. شبکه خبر رو زدم. آری، زیرنویسش آن خبر کذب را تایید کرده بود. فقط چند ساعت گذشته بود. کاش شب خوابم نمی‌برد تا آن خبر کذب تایید نمی‌شد. نمی‌دانستم کجا بروم. به چه کسی بگویم. از چه کسی پرسم. چند دقیقه بعد مادرم تماس گرفت. گفت: «رهبر شهید شده آره؟» بغض راه صدایم را بسته بود. فقط گفتم:«آره». منتظر صبح بودم. عقربه‌های ساعت انگار قفل کرده بودند و از حرکت افتاده بودند. بلاخره هوا روشن شد. مادر حسین(دوستم) گفت:«حسین تا بیدار بشه بیا خانه‌ی ما باهم بریم میدان جهاد(محل اجتماع عزاداری).» لباس عزا به تن کردن برای عزیزت خیلی سخت است. از خانه‌ی مادر حسین بیرون شدیم. فقط با نگاه و در آغوش گرفتن هم حرف می‌زدیم. نه نای حرف زدن بود و نه نای باور این داغ سنگین. نمی‌دانستم می‌خواهیم به کجا برویم. اصلا برای چه می‌رویم. مثل یک ربات متحرک شده بودیم. همه در ابهام خواب و بیماری بودن. این را از نگاه‌ها می‌شد فهمید. هنوز در شوک شهادت آقایمان بودیم. هیچکداممان نمی‌توانستیم به خانه برگردیم. باید به جایی پناه می‌بردیم تا کمی این قلب شکسته ما تسکين پیدا می‌کرد. تنها پناه‌مان خانه‌ی خدا بود. بعد از اقامه نماز جماعت، روضه امام حسین قلب‌های داغ دیده‌مان را کمی آرام تر کرده بود. آقایمان به آرزویش رسید. بعداز سال‌ها مجاهدت و خدمت به اسلام. خون شهید قطعا ازحیاتش اثر گذارتر خواهد بود. همانطور که ۱۴۰۰ سال پیش خون سرخ آقایمان حسين بن علی علیه السلام پرچم اسلام را دست امام خمینی رساند، یقینا خون شهید سید علی خامنه‌ای، پرچم اسلام را بدست مولایمان حجت بن الحسن می‌رساند. آن روز ما رهبر شهیدمان را به همراه سپاهی از شهیدان اسلام برای یاری مولایمان خواهیم دید. رهبرعزیزم شهادتت مبارک❤️ یکشنبه ۱۰ اسفند ماه ۱۴۰۴ ✍ حمیده حسینی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
مظلوم مقتدر رمقی نداشتم که بخواهم سحری یا به اصطلاح دری پَس شَوی آماده کنم. بچه‌ها را بیدار کردم و با یک لیوان شیر و بیسکوییت پذیرایشان شدم. برنامه ماه من مهمان سحرهای خانه‌مان است زینب نزدیک تلویزیون نشسته بود که با یک مامان گفتن بلند حواسم را از وضو گرفتن پرت کرد. متعجب نگاهش کردم دستانش روی صورتش بود و بلند بلند گریه می‌کرد و می‌گفت:"مامان گفت آقا شهید شدن..." مسح پایم را کشیدم و گفتم:"حتما منظورش خانواده آقاست خودشون بیت نبودن." شبکه را عوض کردم یا الله خبر شهادت آیت الله خامنه‌ای حقیقت دارد. در یک لحظه دوباره گیر کردم بین گریه و شادی، بُهت و شگفتی، تبریک و تسلیت... باز باید خودم آرام باشم، اول باید بچه‌ها را دریابم! زینب را آرام کردم و گفتم:"آقا مزد مبارزاتشان را گرفتند و حیف بود که شهید نشن." خاطرم آمد که در ایام اغتشاشات و تعطیلات یک هفته‌ای به خانه خاله‌ام رفته بودیم. خاله‌ام از ارادتی که نسبت به این بزرگ مرد دارم خبر دارد گفت:"به پسرم گفتم آقای خامنه‌ای این همه برای اسلام و کشورش زحمت کشیده حیفه اگر شهید نشه..." واقعا حیف بود این عالم فرزانه در کارنامه مبارک و سراسر استقامتشان جای شهادت خالی باشد. نمازم را خواندم و خودم را به خدای احد و واحدم سپردم، آقا شهید شدند حالا چه کنیم؟! تلویزیون روشن بود و اعلام می‌کرد مردم می‌توانند خودشان را به میدان انقلاب برسانند... به دو راهی تصمیمی که قرار بود بگیرم فکر می‌کردم بروم یا بمانم؟! محمدحسین تازه خوابش برده بود بعد از آنکه به من سپرده بود به جای گریه کردن برایش قرآن و فاتحه بخوان، بیدارش کردم ، زینب هم بیدار بود... پیشنهاد رفتن به میدان انقلاب را به بچه‌ها دادم، الحمدالله استقبال کردند. آماده شدیم، حس و حالم مُحَرمی بود... خودمان را به میدان فردوسی رساندیم، قانون‌های راهنمایی و رانندگی تقریبا بهم ریخته بود و افسران هم به پلاک‌های ماشین‌ها دقت نمی‌کردند! هوا خنکای صبح زمستانی را داشت سه نفرمان به سمت جمعیت به راه افتادیم... اتحادمان مقدس بود و غیرت دینی داشت. یتیم معنوی شده بودیم! اشک‌هایمان سوز داشت و صداهایمان خشم! دلمان سوخته بود و جگرمان آتش گرفته بود! گویا به پاهایمان غُل و زنجیر بسته بودند سنگین بود اما باید حرکت می‌کرد تا به خواهران و برادران دینی‌اش برسد و عزاداری پدرشان را کنند! به مرکز جمعیت رسیدیم، روی جدول کنار خیابان نشستیم. سوگوار بودیم... دلم می‌سوخت، بند بند استخوانم سوزش را احساس می‌کردند... شهادت حقش بود، اگر شهید نمی‌شد حیف بود اما دلم از تهمت‌هایی که به ایشان زدند می‌سوخت، برای آن بی‌حرمتی‌ها، آن بی‌ادبی‌ها... باز در اعماق وجودم گویا کسی نهیب می‌زد:"آقا برای آنها هم در نمازهای شبشان دعا می‌کرده خدا کند خون پاک فرزند زهرا سلام الله علیها به راه راست هدایتشان کند..." اما در میان بغض‌ها و گریه‌هایم به خودشان گفتم:"حتی اگر آنها هم با دعای شما به حقیقت ایمان بیاورند، از سوزش دلم برای مظلومیتت مقتدرانه‌ات کم نمی‌شود..." ✍ فاطمه صفدری(همسر شهید محمد جعفر حسینی، ابوزینب) @khatoon_af