خاتون | روایت زنان مهاجر
نزدیکتر که میشُدَم، قدمهایم شُلتر میشد. چطور میشد باور کرد؟ من فقط یک خبر در کانال دیدم و حالا اینجا هستم. در یک قدمی خانهی کوثر...
همه جای دیوار کوچه پر بود از بنرهای تسلیت؛ شهادتت مبارک کوثر جان...
نوگلِ دانش آموز، شهادتت مبارکت باد.
پلهها را بالا رفتیم، تَقی به در زدیم، صدای جیغ و داد کودک یک سالهای آمد. وارد شدیم؛ محمد بود، برادر کوثر. محمد به صدا حساس شده بود، موجِ موشک او را اینگونه کرده بود و آرام نمیگرفت. خانم خلیلی و خانم سادات مهربان با پتویی او را لالایی دادند؛ گویی آن لحظه محمد را کودک بیپناهی میدیدند که از ترس فقط آغوش مادر را میخواست، و آنها برایش آغوش شدند.
مادر و خواهر و زن عموی کوثر آمدند.
چقدر چشمان مادر غم دیده بود، گویی از فرط خستگی توان نگاه کردن هم نداشت. زیر بغل دخترش را گرفته بود که عصای آهنی داشت، پایش از چند ناحیه شکسته بود. چند دقیقهای سکوت بود و بعد شروع به صحبت کردیم.
زن عمو: کوثر مانند یک آدم بزرگ بود، از مهربانیهای بیدریغش گرفته تا مهمان دوستی و خوش بیان بودنش، بنظرم کوثر انتخاب شده بود.
خواهر: از خانهی ما فقط آشپزخانه بود که آوار شده بود و کوثر دقیقا دیشب کنار آشپزخانه خوابیده بود.
مادر اما باز هم سکوت میکرد. دوباره صدای سروصدا و ناآرامی محمد بلند شد؛ گویی مادر حتی فرصت غم گُساری برای دخترش را نداشت.
خواهر: همهمان زخمی شدیم، من نمیتوانم بیان کنم، خیلی از احساسات درونم زبانه میکشند. پدر در خانه نبود. خواهر از وابستگی و دوست داشتن زیاد کوثر و پدر گفت. اما حالا پدر غمِ ازدست دادنِ دخترش را به کناری گذاشته تا برای خانوادهاش به دنبال سرپناهی باشد، به دنبال مَسکَنی.
خانم خلیلی و خانم سادات اهمیت و ضرورت مراجعه به روانشناس را برای خانواده توضیح دادند و اینکه ما آمادهی خدمت رسانی هستیم. حرفها زیاد بودند، زیاد گفتند، زیاد شنیدیم، زیاد بغض کردیم و زیاد غمگین شدیم.
من اما در دنیای دیگری سِیر میکردم. مدام خودم را به جای کوثر به جای خانوادهی کوثر متصور میشدم، اینکه چطور میشود ما آدمها فقط خبرها رو بشنویم و باز هم به زندگی ادامه دهیم، در صورتیکه مرگ در یک قدمی ما وجود دارد. چطور بعد از دیدن و شنیدن این وقایع من میتوانم از مادرم بپرسم شام چی داریم؟
چطور میشود یک افغانستانی با غم از دست دادن دخترش و غم نامیده نشدن شهید بر روی دخترش و غم نداشتن مسکن و پاسخگو نبودن دولت، ترس و نگرانی مجدد از جنگ و نگرانی از بابت کارتها و نداشتن پول برای تمدیدش، یکجا کنار بیاید؟
من که جای آن خانواده نیستم، اما من در جایگاه خود، در جایگاه کسی که بیعدالتی میبیند، غم دیگران را میبیند، میشنود، از خدای خودم در آن دنیا طلب حق میکنم. چرا که در این دنیا حقوق ما پایمال میشود. و تحمل اینها برای ما، فقط و فقط با فکر به رضای الهی میسر میشود، که اگر خداوند را بالای سرمان نمیدیدیم، اندازهی اَرزَنی تحمل این رنجها میسر نمیشد.
و در آخر:
اللهم عجل لولیک الفرج
بیا اِی زیباییِ که برایت نژاد آدمها اهمیت ندارد، ملیت آدمها نزد تو یکیست، بیا که سخت محتاج عدالتت هستیم.
شهادتت مبارک کوثر جانم
تو هدیهای بودی در راه خدا، در راه اسلام...
(یکشنبه ساعت ۱۱:۳۰، خیرآباد ورامین، منزل شهیده کوثر عادلی)
✍فاطمه سادات حسینی
#متن_ارسالی_شما
@khatoon_af
▪️إِذَا مَاتَ اَلْمُؤْمِنُ اَلْفَقِيهُ ثُلِمَ فِي اَلْإِسْلاَمِ ثُلْمَةٌ لاَ يَسُدُّهَا شَيْ ءٌ .
▪️امام صادق(ع) فرمود: چون مومن عالمی بميرد، رخنه ای در اسلام افتد كه چيزی آن را نبندد.
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ابولفضل؛ شجاعتی در میانِ فقدان
دلم میخواست او را در آغوش بگیرم؛ او اشک بریزد و به تمام غمهای دلش بگوید: «بیایید بیرون! بیایید حرف بزنید! بیایید در آغوش کشیده شوید!»
ابوالفضل ۱۲ سال دارد...
آخر چگونه به قلب کوچکش بفهماند که دیگر مادری نیست، پدری نیست، ریحانه و یگانهای نیست، دایی علیرضا نیست و مادربزرگ هم نیست؟❤️🩹
چگونه به قلب کوچکش بفهماند که دیگر نمیتواند با یگانه و ریحانه بازی کند، درس یاد بدهد یا نقاشی بکشد؟
چگونه بپذیرد که دیگر مادری نیست که صبحها برایش لقمه درست کند، موهایش را نوازش کند و بگوید: «پسرم، ابوالفضل جان...»
قلب کوچکش چگونه درک کند که پدری دیگر از سر کار نمیآید تا بگوید: «ابوالفضلِ بابا چطوره. بیا با هم بریم پارک، فوتبال بازی کنیم»
آغوش مادربزرگ چه میشود؟ پنجشنبهها به خانهی گرم، نرم و پرنورِ چه کسی پناهنده شود.
چه بسیار حرفهای عاشقانه که مدفون شدند...
چه بسیار نگاههای زیبا...
چه بسیار دوستداشتنهای ابراز نشده...
چه بسیار قدمهای نزده...
چه بسیار...
صدای خندههای خانواده را کدام رادیو، تلویزیون یا موبایلی پخش میکند؟ دستهای گرم و مهربان مادر را کدام پتو به او میدهد؟
آه... کسی چه میداند از قلب کوچک ابوالفضل
قلب ابوالفضل خیلی کوچک است؛ چطور به او بگویم که در همین قلب کوچکت، این درد بزرگ را جای بده، پسرم. پسر مهربان من، ابوالفضلِ شجاع من...
از این پس، تنها تویی؛ تویی که باید قدرتمند، با اراده و با توکل به خداوند ادامه دهی.
خداوند تو را همچون معجزهای برای ما نگاه داشت.
کسی چه میداند؛ شاید خداوند میخواست بگوید: «ای آدمها! ای آدمها!»
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»🌱
پ.ن: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۷
منزل عموی ابوالفضل 💔
شهدای جنگ رمضان
خانوادهی احمدی و یوسفی
✍🏻 فاطمه سادات حسینی
@khatoon_af
گفت:
هرکس پیر شود؛
از بر و رو میافتد؛
گفتمش: پیر میخانهی ما اشرف مخلوقات است...
#عکس_نوشت
#زینب_صفری
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ده دقیقه
تب و بدندرد کل در کل بدنم رخنه کرده بود. کنار بخاری افتاده بودم و حال شام درست کردن هم نداشتم. توی ذرهبین سرچ میزدم که چه داروها و قرصهایی برای شرایطم بیخطر است. متن وب را بالا پایین میکردم که آقای همسر هم از سر کار رسید.
- داروخانه گفت برای خانمهای باردار سرخودی دارو نمیده... باید برن دکتر.
فکر کردم حالا انقدرها هم حالم بد نیست که دکتر بروم. انگاری که فکرم را خوانده باشد نشست بالای سرم و دست گذاشت روی پیشانیام. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «خیلی تب داری! فکر اینکه بپیچونی رو از سرت بیرون کن. من میرم مسجد، جلسه داریم، بعد بریم دکتر.»
خندهام گرفته بود. ظاهراً موافقت کردم تا جلسه را برود. ولی با خودم محاسبه کردم تا از جلسه بیاید، تجمع شروع میشود و باید برویم تجمع. نمیشد که نرویم؛ یعنی برای ما واجب بود. به قول آبجی فاطمه باید مواظب باشیم قضا نشود که قضایی ندارد.
تا جناب همسر برگشت همان ۸ شد و ساعت شروع مراسم. گفت: «آماده کن بریم.» من هم به خیال تجمع رفتن تندتند آماده کردم. حال راه رفتن نداشتم و پاهایم را به زور میکشیدم که آقای همسر جلوی مطب دکتر ایستاد.
- اینجا؟ بریم دکتر؟ به اجتماع نمیرسیم ها؟
- بعد دکتر میریم. نگاه کن، دکتر خلوتته.
- نه، بریم تجمع. من خودم فردا میرم دکتر.
میدانست نمیروم؛ برای همین دستم را گرفت و گفت: «نخیر، همین امشب. اونقدر طول نمیکشه.»
با اکراه رفتم داخل مطب. خلوت بود؛ یعنی بهجای بیست نفر، دو نفر در صف انتظار بودند. تا ویزیت شدیم، ساعت شد ۸ و نیم. از شانس من، آقای دکتر سرم نوشته بود؛ میگفت برای خانمهای باردار خوب هست و زودتر روبهراه میشوند.
من نمیخواستم روبهراه شوم؛ یعنی میرفتم تجمع، روبهراه میشدم، اما کسی گوش نمیداد. پکر بودم و میخواستم غرغر کنم. گفتم: «فردا میزنم»، ولی همسرم قبول نمیکرد. میگفت: «به فکر خودت نیستی؟ حداقل به فکر آن طفل معصوم باش.»
آخرش باز هم تسلیم شدم و رفتم زیر سرم. دقیقهها را که رد میشد، نگاه میکردم. نمیدانم چرا زمان آنقدر سریع میگذشت؛ انگار عقربهها با هم مسابقه گذاشته بودند تا من را ناامید کنند. ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه بود و بیست دقیقه دیگر تجمع تمام میشد.
بالاخره سرم تمام شد. آقای همسر اشاره کرد به گوشی اسنپ بزنم بریم تجمع؟ بلند گفتم: «بعععله!»
ده دقیقه از تجمع مانده بود که رسیدیم. نه پرچم فاطمیون برداشته بودم، نه عکس آقا؛ ولی مهم این بود که رسیدیم. نمیدانم تأثیر سرم بود یا استشمام هوای حضور مؤمنین، اما حس کردم بهترم.
برنامه بیشتر طول کشید و من خوشحال بودم که دقیقههای بیشتری در خیابان حاضر بودم.
قبل از آمدن اسنپ، همسرم پرسید: «به نظرت ده دقیقه ارزشش رو داره؟»
با اطمینان گفتم: «یه دقیقه هم ارزشش رو داره، چون آقا فرمان داده.»
✍ رابعه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بغض در گلو مانده
نمیدانم دقیقا از چه زمانی، اما شبها قبل از خواب برای سلامتیاش آیتالکرسی میخواندم و تابستان که ایران جنگ شد بیشتر!
بیشتر از خانوادهام و حتی بیشتر از مادرم برای سلامتی او دعا کرده بودم! گاهی که در فضای مجازی ویدیوهایش را میدیدم با اشک و شوق تماشایش میکردم و قربان صدقهاش میرفتم و این اواخر وقتی میدیدمش و صدایش را میشنیدم غصه لرزش صدایش را میخوردم!
آن روزی که خبر شروع دوباره جنگ را شنیدم، همان روزی که حدود ساعت ۱۱ به وقت اروپا خبر هدف قرار گرفتن بیت را خواندم، با اینکه حتی درصدی به از دست دادنش فکر نکردم اما تند تند آیتالکرسی خواندنهایم شروع شد، چهار قل برایش میخواندم و دیگر هر دعایی میتوانستم داشتم میکردم.
تا آن که شب شد و اطرافیان پشت سر هم خبر شهادت رهبری را برایم خواندند. بازهم باورم نمیشد اما یک لحظه به واقعی بودنش فکر کردم و تمام تنم به لرزه افتاد. مهمان داشتیم و من از همگی خواهش کردم این خبر دروغ را ادامه ندهند! آن شب تا نیمه شب بیدار بودم و به خودم دلداری داده بودم تا آن که حدود ساعت ۲ خبر شهادت دخترش را خواندم و قلبم ریخت و تنها چند دقیقه بعد از آن... "انّا لله و انّا الیه راجعونِ" خبرگزاریها مرا از تمام دنیا ناامید کرد... .
دیگر حالم دست خودم نبود و همسری که سعی در آرام کردنم داشت. سختترین روز زندگیام را گذراندم. اما ته قلبم باور نداشت. حالا بیشتر از ۱۰۰ روز از آن روز کذایی گذشته و من هنوز منتظرم این خبر تکذیب شود... که این بار باز هم واقعیت بیرحم تر از قبل به صورتم میخورد.
دارد خبر تاریخ وداع و تشییع دست به دست میشود و این قلبم را طوری مچاله میکند که نفسم تنگ میشود...
کاش حداقل آنجا بودم، کاش میتوانستم آنجا و در میان سیل جمعیت عاشقانش عزاداری کنم. من هنوز بغضم در گلو مانده. هنوز هم باور به نبودنش نکردهام.
هنوز هم گاهی حواسم نیست و برای سلامتیاش آیت الکرسی میخوانم. من هنوز هم نتوانستهام آن کلمه "شهید" قبل از نامش را هضم کنم... .
و ای کاش آنجا بودم شاید این بغض میتوانست راحتتر تبدیل به اشک شود... .
✍🏻 زهرا حکیمی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
پای دل همپای جسم
به خود که آمدم؛ خود را در میدان امام حسین(ع) یافتم. در ابتداییترین نقطه ایستاده بودم. مثل بسیاری از مردم، چشمانتظارِ عاشق. دلم نمیآمد دورتر بروم. میخواستم این لحظات پایانی را قدر بدانم؛ برعکس آن ۳۷ سال زعامت، که نفهمیدم چه دُر گرانبهایی میانمان بوده. ثانیههایش مثل کوهی روی سینهام سنگینی میکرد. چقدر نفس کشیدن سخت بود. راستی واقعاً من برای چه به تهران رفته بودم؟!
در تمام این ۴ ماه تلاش میکردم از باور کردنش طفره بروم؛ اما گویا دیگر زمانش فرا رسیده بود. باید میپذیرفتم. قرار بود «جانم» را بدرقه کنم. اما چگونه؟
خبر آغاز تشییع از انقلاب، خونم را به جوش آورده بود. گویی عقربههای ساعت به مسابقهای بیفرجام تن داده بودند. ثانیهها با سرعتی سرسامآور در حال بلعیدن فرصتهای اندک ما بودند. ما در آن ماراتنِ زمان، بسیار عقب افتاده بودیم. با این ازدحام جمعیت، رسیدن به پیکر شهدا ممکن بود؟ یعنی چشمانم برای آخرین بار به آقای شهید منور میشد؟
ایستگاههای مترو برای بسته شدن از هم سبقت میگرفتند. امام حسین، دوازده دولت، سعدی، شادمان و دانشگاه شریف یکی پس از دیگری درهایشان را به رویمان میبستند و ما را مثل موجی سرگردان به ایستگاه بعدی میراندند. بعضیها بیخیال مترو شده بودند و تصمیم گرفتند با پای پیاده خودشان را به ولیشان برسانند. همهی پاها به سمت آزادی در حرکت بود. کسی را نمیدیدی که در سکون باشد. بیشک مردمِ مبعوثشده، لایق و برازنده آن جماعت بود.
پاهایم هم بیاختیار در حرکت بودند؛ گاهی تند، گاهی آرام و بیفاصله از یکدیگر. پس از پیادهروی ۵ ساعته، گزگز و کرخت شدن پاهایم باعث شده بود صدای کشیده شدن کفشهایم روی زمین شنیده شود. ذکر میگفتم تا بتوانم ادامه دهم. هرچه میرفتیم، از زمان مشخصشده روی «بلد» کم نمیشد. اصلاً انگار روی تردمیلی بیانتها قدم برمیداشتیم؛ میرفتیم، اما پیش نمیرفتیم.
قصد داشتیم برگردیم عقب! اما گویا بخت با ما یار بود. سر از مترو حسنآباد درآوردیم. به جای فرهنگسرا، سمت صادقیه روانه شدیم. ما را طرشت پیاده کرد. آفتاب با تمام قوا میتابید؛ انگار میخواست آخرین بدرقهاش را دریغ نکند. اما هیچ چیز مانع از حرکت نمیشد. جمعیت، رودی خروشان بود که به سمت عشق جاری شده بود. تا میدان آزادی ۴۰ دقیقه پیاده رفتیم. بالاخره به مقصد رسیدیم. با موج همراه شدیم. ناگهان چشمانمان به شهدا مبارک شد. دلم لرزید. حال بد ۹ اسفند دوباره برایم تکرار شد. واقعاً یک کوه چگونه در یک تابوت جا شده بود؟ آقای ما که با عصا هم راه نمیرفت، حالا بیجان...
با قدمهایمان رهبر شهید و خانواده مبارکشان را مشایعت کردیم. دیگر انگار خون در رگهایم یخ زده بود. چقدر دلم میخواست فریاد دلم را رها کنم و این مصیبت را داد بزنم؛ اما صدایم درنمیآمد. اشک از پهنای صورتم بر زمین میریخت. با دستانم محکم بر سرم میکوبیدم. باز هم انگار کم بود برای ادای این مصیبت...
قدمهایم اینبار انگار توی دریا بود. آنقدر خیابان را آبپاشی کرده بودند که چالهچولههایش به برکههای کوچک تبدیل شده بود. میلیونها پا، مثل رودهایی که راه دریا را پیدا کرده باشند، در جریان بودند تا به خورشید برسند. خیلیها پای جسم را رساندند و خیلیها هم نتوانستند. این سؤال مدام در ذهنم میآمد که حالا که من با پای جسم رسیدم، پای روح چه؟ پای دل چه؟ من مجاور پیکر رهبر شهیدم بودم؛ اما آیا واقعاً به او نزدیک شده بودم؟ یا گناهان و کمکاریها، زنجیری به پای روحم بسته بودند و مرا همان ابتدای خیابان دماوند نگه داشته بودند؟
هزار حرف در سینه داشتم؛ اما با دیدنش، همه واژهها از خاطرم گریخته بودند. فقط گفتم حلالمان کن که شما جانفدای ما شدید...
✍فاطمه صداقت
@khatoon_af