خاتون | روایت زنان مهاجر
ده دقیقه
تب و بدندرد کل در کل بدنم رخنه کرده بود. کنار بخاری افتاده بودم و حال شام درست کردن هم نداشتم. توی ذرهبین سرچ میزدم که چه داروها و قرصهایی برای شرایطم بیخطر است. متن وب را بالا پایین میکردم که آقای همسر هم از سر کار رسید.
- داروخانه گفت برای خانمهای باردار سرخودی دارو نمیده... باید برن دکتر.
فکر کردم حالا انقدرها هم حالم بد نیست که دکتر بروم. انگاری که فکرم را خوانده باشد نشست بالای سرم و دست گذاشت روی پیشانیام. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «خیلی تب داری! فکر اینکه بپیچونی رو از سرت بیرون کن. من میرم مسجد، جلسه داریم، بعد بریم دکتر.»
خندهام گرفته بود. ظاهراً موافقت کردم تا جلسه را برود. ولی با خودم محاسبه کردم تا از جلسه بیاید، تجمع شروع میشود و باید برویم تجمع. نمیشد که نرویم؛ یعنی برای ما واجب بود. به قول آبجی فاطمه باید مواظب باشیم قضا نشود که قضایی ندارد.
تا جناب همسر برگشت همان ۸ شد و ساعت شروع مراسم. گفت: «آماده کن بریم.» من هم به خیال تجمع رفتن تندتند آماده کردم. حال راه رفتن نداشتم و پاهایم را به زور میکشیدم که آقای همسر جلوی مطب دکتر ایستاد.
- اینجا؟ بریم دکتر؟ به اجتماع نمیرسیم ها؟
- بعد دکتر میریم. نگاه کن، دکتر خلوتته.
- نه، بریم تجمع. من خودم فردا میرم دکتر.
میدانست نمیروم؛ برای همین دستم را گرفت و گفت: «نخیر، همین امشب. اونقدر طول نمیکشه.»
با اکراه رفتم داخل مطب. خلوت بود؛ یعنی بهجای بیست نفر، دو نفر در صف انتظار بودند. تا ویزیت شدیم، ساعت شد ۸ و نیم. از شانس من، آقای دکتر سرم نوشته بود؛ میگفت برای خانمهای باردار خوب هست و زودتر روبهراه میشوند.
من نمیخواستم روبهراه شوم؛ یعنی میرفتم تجمع، روبهراه میشدم، اما کسی گوش نمیداد. پکر بودم و میخواستم غرغر کنم. گفتم: «فردا میزنم»، ولی همسرم قبول نمیکرد. میگفت: «به فکر خودت نیستی؟ حداقل به فکر آن طفل معصوم باش.»
آخرش باز هم تسلیم شدم و رفتم زیر سرم. دقیقهها را که رد میشد، نگاه میکردم. نمیدانم چرا زمان آنقدر سریع میگذشت؛ انگار عقربهها با هم مسابقه گذاشته بودند تا من را ناامید کنند. ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه بود و بیست دقیقه دیگر تجمع تمام میشد.
بالاخره سرم تمام شد. آقای همسر اشاره کرد به گوشی اسنپ بزنم بریم تجمع؟ بلند گفتم: «بعععله!»
ده دقیقه از تجمع مانده بود که رسیدیم. نه پرچم فاطمیون برداشته بودم، نه عکس آقا؛ ولی مهم این بود که رسیدیم. نمیدانم تأثیر سرم بود یا استشمام هوای حضور مؤمنین، اما حس کردم بهترم.
برنامه بیشتر طول کشید و من خوشحال بودم که دقیقههای بیشتری در خیابان حاضر بودم.
قبل از آمدن اسنپ، همسرم پرسید: «به نظرت ده دقیقه ارزشش رو داره؟»
با اطمینان گفتم: «یه دقیقه هم ارزشش رو داره، چون آقا فرمان داده.»
✍ رابعه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بغض در گلو مانده
نمیدانم دقیقا از چه زمانی، اما شبها قبل از خواب برای سلامتیاش آیتالکرسی میخواندم و تابستان که ایران جنگ شد بیشتر!
بیشتر از خانوادهام و حتی بیشتر از مادرم برای سلامتی او دعا کرده بودم! گاهی که در فضای مجازی ویدیوهایش را میدیدم با اشک و شوق تماشایش میکردم و قربان صدقهاش میرفتم و این اواخر وقتی میدیدمش و صدایش را میشنیدم غصه لرزش صدایش را میخوردم!
آن روزی که خبر شروع دوباره جنگ را شنیدم، همان روزی که حدود ساعت ۱۱ به وقت اروپا خبر هدف قرار گرفتن بیت را خواندم، با اینکه حتی درصدی به از دست دادنش فکر نکردم اما تند تند آیتالکرسی خواندنهایم شروع شد، چهار قل برایش میخواندم و دیگر هر دعایی میتوانستم داشتم میکردم.
تا آن که شب شد و اطرافیان پشت سر هم خبر شهادت رهبری را برایم خواندند. بازهم باورم نمیشد اما یک لحظه به واقعی بودنش فکر کردم و تمام تنم به لرزه افتاد. مهمان داشتیم و من از همگی خواهش کردم این خبر دروغ را ادامه ندهند! آن شب تا نیمه شب بیدار بودم و به خودم دلداری داده بودم تا آن که حدود ساعت ۲ خبر شهادت دخترش را خواندم و قلبم ریخت و تنها چند دقیقه بعد از آن... "انّا لله و انّا الیه راجعونِ" خبرگزاریها مرا از تمام دنیا ناامید کرد... .
دیگر حالم دست خودم نبود و همسری که سعی در آرام کردنم داشت. سختترین روز زندگیام را گذراندم. اما ته قلبم باور نداشت. حالا بیشتر از ۱۰۰ روز از آن روز کذایی گذشته و من هنوز منتظرم این خبر تکذیب شود... که این بار باز هم واقعیت بیرحم تر از قبل به صورتم میخورد.
دارد خبر تاریخ وداع و تشییع دست به دست میشود و این قلبم را طوری مچاله میکند که نفسم تنگ میشود...
کاش حداقل آنجا بودم، کاش میتوانستم آنجا و در میان سیل جمعیت عاشقانش عزاداری کنم. من هنوز بغضم در گلو مانده. هنوز هم باور به نبودنش نکردهام.
هنوز هم گاهی حواسم نیست و برای سلامتیاش آیت الکرسی میخوانم. من هنوز هم نتوانستهام آن کلمه "شهید" قبل از نامش را هضم کنم... .
و ای کاش آنجا بودم شاید این بغض میتوانست راحتتر تبدیل به اشک شود... .
✍🏻 زهرا حکیمی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
پای دل همپای جسم
به خود که آمدم؛ خود را در میدان امام حسین(ع) یافتم. در ابتداییترین نقطه ایستاده بودم. مثل بسیاری از مردم، چشمانتظارِ عاشق. دلم نمیآمد دورتر بروم. میخواستم این لحظات پایانی را قدر بدانم؛ برعکس آن ۳۷ سال زعامت، که نفهمیدم چه دُر گرانبهایی میانمان بوده. ثانیههایش مثل کوهی روی سینهام سنگینی میکرد. چقدر نفس کشیدن سخت بود. راستی واقعاً من برای چه به تهران رفته بودم؟!
در تمام این ۴ ماه تلاش میکردم از باور کردنش طفره بروم؛ اما گویا دیگر زمانش فرا رسیده بود. باید میپذیرفتم. قرار بود «جانم» را بدرقه کنم. اما چگونه؟
خبر آغاز تشییع از انقلاب، خونم را به جوش آورده بود. گویی عقربههای ساعت به مسابقهای بیفرجام تن داده بودند. ثانیهها با سرعتی سرسامآور در حال بلعیدن فرصتهای اندک ما بودند. ما در آن ماراتنِ زمان، بسیار عقب افتاده بودیم. با این ازدحام جمعیت، رسیدن به پیکر شهدا ممکن بود؟ یعنی چشمانم برای آخرین بار به آقای شهید منور میشد؟
ایستگاههای مترو برای بسته شدن از هم سبقت میگرفتند. امام حسین، دوازده دولت، سعدی، شادمان و دانشگاه شریف یکی پس از دیگری درهایشان را به رویمان میبستند و ما را مثل موجی سرگردان به ایستگاه بعدی میراندند. بعضیها بیخیال مترو شده بودند و تصمیم گرفتند با پای پیاده خودشان را به ولیشان برسانند. همهی پاها به سمت آزادی در حرکت بود. کسی را نمیدیدی که در سکون باشد. بیشک مردمِ مبعوثشده، لایق و برازنده آن جماعت بود.
پاهایم هم بیاختیار در حرکت بودند؛ گاهی تند، گاهی آرام و بیفاصله از یکدیگر. پس از پیادهروی ۵ ساعته، گزگز و کرخت شدن پاهایم باعث شده بود صدای کشیده شدن کفشهایم روی زمین شنیده شود. ذکر میگفتم تا بتوانم ادامه دهم. هرچه میرفتیم، از زمان مشخصشده روی «بلد» کم نمیشد. اصلاً انگار روی تردمیلی بیانتها قدم برمیداشتیم؛ میرفتیم، اما پیش نمیرفتیم.
قصد داشتیم برگردیم عقب! اما گویا بخت با ما یار بود. سر از مترو حسنآباد درآوردیم. به جای فرهنگسرا، سمت صادقیه روانه شدیم. ما را طرشت پیاده کرد. آفتاب با تمام قوا میتابید؛ انگار میخواست آخرین بدرقهاش را دریغ نکند. اما هیچ چیز مانع از حرکت نمیشد. جمعیت، رودی خروشان بود که به سمت عشق جاری شده بود. تا میدان آزادی ۴۰ دقیقه پیاده رفتیم. بالاخره به مقصد رسیدیم. با موج همراه شدیم. ناگهان چشمانمان به شهدا مبارک شد. دلم لرزید. حال بد ۹ اسفند دوباره برایم تکرار شد. واقعاً یک کوه چگونه در یک تابوت جا شده بود؟ آقای ما که با عصا هم راه نمیرفت، حالا بیجان...
با قدمهایمان رهبر شهید و خانواده مبارکشان را مشایعت کردیم. دیگر انگار خون در رگهایم یخ زده بود. چقدر دلم میخواست فریاد دلم را رها کنم و این مصیبت را داد بزنم؛ اما صدایم درنمیآمد. اشک از پهنای صورتم بر زمین میریخت. با دستانم محکم بر سرم میکوبیدم. باز هم انگار کم بود برای ادای این مصیبت...
قدمهایم اینبار انگار توی دریا بود. آنقدر خیابان را آبپاشی کرده بودند که چالهچولههایش به برکههای کوچک تبدیل شده بود. میلیونها پا، مثل رودهایی که راه دریا را پیدا کرده باشند، در جریان بودند تا به خورشید برسند. خیلیها پای جسم را رساندند و خیلیها هم نتوانستند. این سؤال مدام در ذهنم میآمد که حالا که من با پای جسم رسیدم، پای روح چه؟ پای دل چه؟ من مجاور پیکر رهبر شهیدم بودم؛ اما آیا واقعاً به او نزدیک شده بودم؟ یا گناهان و کمکاریها، زنجیری به پای روحم بسته بودند و مرا همان ابتدای خیابان دماوند نگه داشته بودند؟
هزار حرف در سینه داشتم؛ اما با دیدنش، همه واژهها از خاطرم گریخته بودند. فقط گفتم حلالمان کن که شما جانفدای ما شدید...
✍فاطمه صداقت
@khatoon_af
پرچم رهبر باید بالا باشه
بهش میگفتند بیبیجان. سیسال پیش خانه زندگیاش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. میگفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراکپزی، هم غذا بار میگذاشتیم، هم خودمان را باهاش گرم میکردیم.
حالا دوازده سال است، یک اتاق صدمتری انداخته بالای خانهاش و اسمش شده حسینیه حضرت زینب(س). برایم تعریف کرد روزی که بیت را زدند، توی حسینیه با همسایهها دوره قرآن داشتیم. هول افتاد به جانمان. چهارده تا مرغ به نیت چهارده معصوم(ع) نذر کردیم. پولمان کفاف گوسفند نمیداد. نزدیک اذان صبح که خبر شهادت آمد، با عکس آقا به بغل ریختیم بیرون. سیل سنگ توی کوچه راه افتاد.
دست کشیدم به پارچههای مشکی روی زمین. یکی نرم بود، یکی زبر. بیبی گفت این پارچههای چادری را مردم از خانههایشان آوردهاند. چادرهای کهنه بوده. شستیم و اتو کردیم، شابلون اسم آقا را زدیم رویش و توی محلات مشهد پخش کردیم. بعد اشکهایش را با پشت دست، از جلوی چشمش کنار زد. انگشت اشارهاش را برد بالا و گفت: «روز تشییع پرچم رهبر باید بالا باشه. دشمن باید بدانه ایرانی و افغانستانی ندارد. همه پای دین آقای خامنهای هستیم.»
✍🏻 مریم برزویی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما فرزندان شمایم
ساعت از ۱:۳۰ شب گذشته است، اما استرس و شوق دیدار، خواب را از چشمانم ربوده بود. هر دقیقهای که میگذشت، دلم میخواست زودتر عقربهها حرکت کنند. خودم را کنار پیکر مطهر آقای عزیزم تصور میکردم؛ هم میخواستم فردای تاریخی در جهان نباشد، آخر دیگر این تاریخ، آخرین دیدارمان میشود. نمیخواهم این حرف را باور کنم؛ آخرین روزی است که آقا را میبینیم و برای همیشه تهران را ترک میکند برای سفری طولانی. نمیخواهم تمام شود، دلم میخواست ساعت و زمان بایستد؛ بنشینم ساعتها گریه کنم، ساعتها حرف بزنم تا بغض گلویم را خالی کنم. افسوس نمیشود؛ ۴ ماه گذشت و بعضیها هنوز دارند خفه میکنند. نمیدانم، باورش سخت است؛ در دلم کربلایی به پا شده بود.
نماز صبحمان را خواندیم، اسنپ آمد و ۴ نفری سوار شدیم. در بین راه، راننده از نوع حرف زدنها و عکس آقا متوجه شد که راهی آخرین دیدار با پیکر آقایمان هستیم؛ التماس دعا کرد و ما را به مقصد رساند. خانمی برای زائرانِ اتوبوس، لقمهای ساده از نان و پنیر و گوجه تدارک دیده بود؛ معلوم بود لقمهها همراه با چاشنیِ اشک و آه و عشق درست شدهاند؛ آقا از شما راضی باشد.
مادری در میان آن جمعیت، پسرک معلولش را از کیلومترها راه به دوش کشیده آورده بود تا به آقای شهیدش بگوید: «پسرم را بزرگ میکنم تا قد بکشد و جانفدای راه اسلام شود، مثل شما آقای شهیدم.» هر ایستگاهی که رد میشدیم، ساعتها به نظر میگذشت و هرکدام از آدمها کیلومترها آمده بودند. وقتی به ایستگاه شهید مدنی رسیدیم، قلبم از جا کنده میشد؛ انگار به دنبال یک گمشدهی مشترک میگشتیم. گوشه و کنار خیابان مملو از جمعیت عاشق بود. تا حالا اینقدر عاشق از نزدیک دیده بودی؟ مشخص بود از راههای دور خودشان را رسانده بودند.
انتظار برای عاشق سخت است؛ آن معشوقی که سالها ندیده بودی اما در عین حال، عشقش از قبلها در گوشه قلبت حک شده بود و تو تازه فهمیدی بودی، و چقدر دیر... اینها را میتوان از چشمهای دلدادگانش تفسیر کرد، اگر خوب عشق را فهم کرده باشی... ساعتها و دقیقهها میگذشت اما ما دنبال گمشدهمان، خیابان و کوچهها را طی میکردیم؛ پیر، جوان و بچه، زن و مرد، همه یکی شده بودیم.
هم خسته بودم و هم احساس میکردم به آقای عزیزم نمیرسم؛ باید قدمهایم تندتر میشد. آن لحظه اگر کسی میگفت این مسیر را باید چند شبانه روز طی کنی شاید به پیکر آقا برسی، حتماً دو پای دیگر هم قرض میگرفتم تا برسم. مردم در گوشههای خیابان، به سمت آزادی، نماز ظهرشان را میخواندند. در حالت معمول، یک دیوانه زیر آفتاب نماز نمیخواند، حتماً باید زیر اندازی نرم و سایهای پیدا میکند؛ اما حالا عاشقانِ آقای شهید گویا دیوانگی را هم رو سفید کرده بودند؛ از آسمان و زمین، گرمای خورشید میبارید اما برای کسی مهم نبود.
حال عجیبی حاکم بود؛ به نظرم ملائکه هم تعجب کرده بودند. بالاخره بعد از ۷ سال پیادهروی، رسیدم به میدان آزادی. تا چشم کار میکرد، نقطه شروع و پایان جمعیت را نمیدیدی. وقتی چشمم به پیکر شهدا خورد، اولین تابوت، آقای شهیدم را دیدم. باورم نمیشد آن آقای رشیدمان در این تابوت خوابیده باشد، مگر میشود؟ پس ما کجا بودیم؟ آن مدعیان جانفدا؟
نمیدانم، حرفها داشتم اما گویا باید مثل همیشه، سخنرانیهایتان را گوش میکردم و سکوت کردم و سکوت و اشک ریختم. برای بعد از شما فکر میکردم که ما چطور زنده میمانیم؟ آری، ما تا انتقام خون شما و سرورمان ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را نگیریم، آرام نخواهیم ماند. ما فرزندان شماییم. پدرمان را گرفتند. ولی شما یک خامنه ای نبودید، خامنهایها تربیت کردید. الحمدلله که در عصری نفس کشیدم که شما نفس کشیدید. پا به پایتان میآیم؛ اگر میتوانستم فرسنگها میآمدم، اگر میتوانستم و میشد، دنیا را رها میکردم و با شما میآمدم اما نمیشود... آه...
ساعت از ۱۶ میگذشت؛ خیابان به انتها رسیده بود. وقت خداحافظی بود. پیکرها وارد ساختمان شدند؛ با محو شدن پیکرها، خیابان شیون و فریاد شده بود. حتماً ملائکه هم با عاشقان آقا گریه سر میدادند؛ حتماً آن لحظه آقا هم دلش نمیآمد ما را تنها بگذارد؛ حتماً دلشان برایمان خیلی سوخته بود، حتماً.
گویی خورشید هم از این دردِ فراق کمرش خم شده بود؛ دیگر خبری از گرمای سوزانش نبود.
✍حمیده حسینی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
#دلنوشت
تا بوده، بسیاری از خلاقان و خوش ذوقان و اهل دلان، برای ابراز آنچه در اعماق دلشان جاخوش کرده بود قلم را انتخاب می کردند. چنانچه که سعدی، با شعر و شاعری تصدق دلارامش رفت، فردوسی قلم به دست گرفت تا عظمت افسانه های پارسیان را به رخ بکشد و بلعمی هم نوشت و نوشت که آیندگان تاریخ گذشتگان را از یاد نبرند. بماند که خدایمان نیز برای هدایت من و شما به بهترین مخلوقاتش، نوشته ای اعجاز آفرین عطا کرد و به قلم هم سوگند خورد.
بعضی افکار و احساسات هم به وجود می آیند که لباس کلمه و جمله به تن کنند و سوار بر قلم نویسنده ای بشوند تا روی کاغذی بنشینند؛ ولی در مقابل، بعضی افکار و احساسات هستند که وقتی جامه واژه بر تنشان می کنی، چروکیده می شوند و دیگر شبیه به پیش ما را به شگفتی وا نمی دارند. انگار که نخواهند روحشان را در کالبد قلم، محصور بدارند. اینجاست که می فهمیم قلم هم به خودی خود نا توان است.
و آنجا که نویسنده ای پی به ناتوانی قلمش ببرد، گویی دلش را ریش ریش می کنند و گویی لال می شود. انگار که کتاب هایش را مقابل چشمانش آتش می زنند و انگار که روی زمین سیراب از خون رهبرش قدم بر می دارد و نمی تواند فریادی برآرد و ضجه ای بزند. چون هر آنچه احساس و فکری که داشته آنگونه که می خواهد نشان داده نمی شود. و کاری از او ساخته نیست.
بعضی نویسنده های بد اقبالی مثل من نیمچه نویسنده، هر چقدر هم که بخواهیم و دست و پا بزنیم، انگار آنچه در دل و در سر داریم، روی کاغذ نمی نشینند. مثلا نمی توانیم بنویسیم چطور بند پوسته پوسته دلمان پاره شد وقتی خبر شهادت عزیزمان را دادند. مثلا نمی توانیم بنویسیم لکنت زبان می گیریم وقتی می خواهیم قبل از اسم عزیزمان شهید بگوییم. مثلا نمی توانیم بنویسیم اشکی که گاه و بی گاه از چشمانمان می ریزد، برای چیست. برای رهبر شهید تشنه لبمان است که مظلومانه و بسی مقتدرانه شهید شد، برای بیچارگی عصر غیبت، برای زهرا کوچولو و ماکان و کودکان میناب و غزه و برچی و ضاحیه، یا برای انتقام و به پا خاستن.
خلاصه که این روز ها برای نیمچه نویسنده های یتیم شده خیلی دعا کنید. سقف آرزوی برخی هاشان مثل پرنازی که می خواست کتابش را رهبر تقریظ کند ریخته. یا اشکشان مثل سلما که قصد کرده بود در محضر آقا شعری بخواند، خشک نمی شود و بعضی هاشان هم مثل بنده حقیر، گویی هم خودشان لال شده اند، هم قلمشان ناتوان.
✍زینب حسینی
@khatoon_af
کامیون محمدعلی
مشغول دیدن تشییع آقا از تلویزیون بودم که یکهو دیدم محمدعلی دارد کامیونش را دنبال خودش میکشاند. کامیونش مثل همیشه که بازی میکرد نبود؛ این بار یک چیزی شبیه تابوت که پرچم ایران رویش کشیده شده بود، پشت کامیون بود.
شوکه شدم و برای یک لحظه چیزی در قلبم فرو ریخت.
گفتم: «چیکار میکنی محمدعلی؟» گفتم: «دارم آقا رو تشییع میکنم.»
بغض گلویم گرفت. زندگی ما چقدر شبیه روضه شده بود. حتی بچههای ما هم زندگیشان و بازیشان را به آقا گره زده بودند و هر طرف نگاه میکردیم، یاد آقا بود و یاد آقا...
گفتم شاید چون تو تلویزیون دیده، الگو گرفته. یاد روزی افتادم که شبکه پویا یک کلیپ از رهبر شهید پخش میکرد و محمدعلی اشک توی چشمهایش حلقه زده بود. گفتم: «محمدعلی، آقا رو دوست داشتی؟»
گفت: «آره، تو تلویزیون دیدمش، خیلی مهربون بود...»
بغض گلویم را میفشرد. نگاهی دوباره به کامیون اسباببازی حامل پیکر آقا کردم. یک جا خودکاری بود که محمدعلی پرچم ایران را دورش چسب زده بود و شبیه تابوت آقا درست کرده بود. چقدر بچههای ما زود بزرگ شده بودند! چقدر بچههای ما افغانستانیها با پرچم ایران مانوس بودند. نسلهای جدید ما انگار که این پرچم کشور خودشان باشد، دوستش داشتند. برای ما بزرگترها که پرچم ایران، پرچم اسلام شده بود.
تشییع تمام شد، اما محمدعلی هنوز هم گاهی آقا را دور تا دور خانه تشییع میکند و من هر بار کامیونش را میبینم، بغض میکنم...
✍ ف. صداقت
@khatoon_af