eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
شیر مادر و عطش غزه امروز که به فرزندم شیر می‌دادم، احساس کردم اندکی دل‌درد دارد. قطره‌ی کولیکش را آورده و اندکی در دهانش چکاندم. از مزه‌اش خوشش نیامد، چهره‌اش را در هم کشید و زبانش را بیرون آورد. با قاشق کمی آب در دهانش چکاندم تا مزه‌ی دهانش عوض شود، اما از آب نیز خوشش نیامد. باید هم خوشش نیاید. وقتی تا به حال جز شیر گرم و شیرینِ مطبوع چیزی نچشیده، چگونه آب سرد و بی‌مزه با قاشق فلزی می‌تواند برایش خوشایند باشد؟ این لحظه گذشت. شب، پیش از خواب، طبق عادت همیشگی اینستاگرام را زیر و رو می‌کردم که یک ریلز قلبم را تکه‌تکه کرد. نوزادی فلسطینی، دقیقاً هم‌سن نوزاد من. پدرش برای آرام کردن او، با قاشق فلزی سرد، آب سرد و بی‌مزه به دهانش می‌داد، و آن نوزاد با میل، این آب را می‌بلعید. خدایا! این چه امتحانی‌ست؟ حالا برای منِ مادر، سخت‌ترین کار دنیا شده شیر دادن به نوزادم. هر بار که فرزندم سیر می‌خوابد، من هم دلی سیر برای نوزاد غزه‌ای گریه می‌کنم و زیر لب «اللهم عجل لولیک الفرج» می‌خوانم. با خود می‌گویم: منِ مادر افغانستانیِ مهاجر در ایران، چه کنم برای این نوزاد زیبای گرسنه‌ی غزه؟ گرسنگی مردم را استوری کنم؟ کمک مالی کنم؟ کالای اسرائیلی نخرم؟ جنایات اسرائیل را برای مردم تبیین کنم؟ نه، با هیچ‌یک از این کارها دلم آرام نمی‌شود. و من می‌مانم و اشک و اشک. این عذاب من و امثال من است؛ همان‌هایی که روزی گمان می‌کردند اسرائیل با مردم عادی کاری ندارد و مشکلش تنها حماس و جمهوری اسلامی است. و حالا مانده‌ایم ما و این عذاب، و عذاب‌هایی که در راه است. ✍🏻مامان میثم @khatoon_af
نا نماده است تا تکان بخورد، شکمش را به سنگ ساییده از وفور گرسنگی دیگر، دنده‌هایش به پوست چسبیده کاسه خالی، اجاق خاموش است، او که از یادها فراموش است هیچ کس غیر مرگ این ایام، حالی از روز او نپرسیده مثل هربار سازمان ملل، در بیانیه های پر شورش ضمن محکوم کردن همگان، به خودش با غرور بالیده آن سوی بیکرانه‌ی انکار، یک نفر وقت دیدن اخبار میز خوش آب و رنگ بی خبری از شکم های بی غذا چیده مادری مات و ساکت و مبهوت، بر سر نعش لاغری بر خاک زیر لب گفت: هییییس؛ دخترکم، بعد یک عمر تازه خوابیده استخوان‌های دنده پی در پی، زده از روی پیرهن بیرون آه، این پرچم سراسر اشک، بر مزار زمانه باریده... ✍🏻 سیده تکتم حسینی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
رژیم آش مدتی بود که احساس سنگینی و کسالت عجیبی داشتم، مخصوصا اوایل صبح. بعد از اتمام خواب شبانگاهی بیدار که می‌شدم انگار که کل شب توی معدن ازم کار کشیده باشن. بلآخره رفتم درمانگاه، آزمایش چکابی رو که دکتر تجویز کرده بود، انجام دادم و نتایج رو آخر هفته برای دکتر بردم. در کمال تعجب بهم گفت:" همه چی نرماله، هیچ مشکلی مشاهده نمی‌شه" همینطور که داشتم چادرم رو مرتب می‌کردم و از اتاق دکتر خارج می‌شدم، تو ذهنم می‌گفتم که "یا من الکی می‌گم یا آزمایشگاه‌های شما خطا داره، آخه مگه می‌شه." چند روزی گذشت اما دیدم نه! علائمم همچنان به قوت خودش باقیه! به توصیه یکی از دوستانم، از یه طبیب سنتی وقت گرفتم که خیلی تعریفش رو شنیده بودم؛ از آدم‌های مختلف که فلان مشکل رو با داروهاش رفع کرده یا فلانی بعد چندین سال با تجویز جناب طبیب باردار شده و الان دومی و چندمیش تو راهه! خلاصه منم رفتم پیش جناب طبیب حکیم‌باشی؛ با نگاه به چهره و دست‌هام بهم گفت که "مزاجم بهم ریخته و بدنم احتیاج به پاکسازی داره." و رژیم یک هفته‌ای آش رو برام تجویز کرد، بدون خوردن هیچ چیز اضافه‌ای، فقط و فقط آش. وقتی اومدم خونه، گفتم "امشبه رو هر چی دلم بخواد بخورم که از فردا فقط آش داریم." اون شب یه دل سیر غذا خوردم و فرداش قابلمه آش رو بار گذاشتم، روز اول همه چی خوب بود. به قول دوستان ایرانیمون کاچی به از هیچی... . روز دومم، ای بد نبود اما روز سوم تقریبا سخت شده بود. هیچ میل و رغبتی به خوردنش نداشتم. بدی ماجرا این بود که هیچ چیز اضافی حتی یه کف دست نون هم نباید می‌خوردم. منی که با نون یه انس و الفت خاصی داشتم که حتی همراه پلو و چلو هم باید نون می‌بود. وسطای روز ششم بود. همینطور که داشتم کانالای خبری ایتا رو چرخ می‌زدم، یه کلیپی دیدم که انبوه جمعیت مردم غزه قابلمه‌به‌دست در انتظار یه غذای آبکی‌مانند -یه چیزی تو مایه‌های آش- سر از پا نمی‌شناسن. جمعیت، روهم روهم وایستادن، طوری که قابلمه نفر بالایی رو سر نفر پایینی سرریز می‌شه با اون محتویات داغ. اما پایینی که یه نوجوونی هست قابلمه‌اش رو رها نمی‌کنه، شاید از شدت گرسنگی یا شایدم از شدت غرق‌بودن توی فکر و خیالات اینکه با این مقدار غذا چند نفر از خونواده‌اش می‌تونن زنده بمونن که اجازه سوختن و سوزش بهش نمی‌داد. ناخودآگاه اشکام سرازیر شد و از شدت شرمندگی و خجالت سکوت کردم که "ببین تو با آرامش بدون ذره‌ای سختی و هول و ولا آشت رو می‌خوری، نه تو صفی، نه همهمه‌ای، چهاردیواریتم بالای سرته، بعد از تکراری بودنش زده شدی!" گاهی وقت‌ها، چنان نعمت‌ها برامون عادی می‌شه که نمی‌بینیمشون و به جای شاکر بودن منتقد و معترض هم می‌شیم. باید بگم خدایا شکرت که گاهی یه تلنگرهایی هست تا ذره‌ای به خودمون بیایم... . ✍🏻 ترنم دختر همسایه @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
امیدی که در دل حسینیه شکوفا شد... سال ۱۴۰۲ بود که از وطن، از زادگاه، از آغوش گرم پدر و مادر دل کندم و به ایران آمدم. آمدم به دیاری که هیچ‌کسی را نمی‌شناختم، جز شوهرم. دلی پر از درد داشتم، چشمانی پر از اشک، و قلبی خسته از فراق... وقتی به حرمِ مبارک امام رضا علیه‌السلام رسیدم، اشک از دیده‌هایم جاری شد. رو به ضریح گفتم: «یا امام، من بی‌پناهم... غریبم... هیچ‌کسی را ندارم... تو پناه من باش، مولا جان.» دو هفته هم نگذشته بود که شوهرم رفت به مأموریت، و من ماندم تنها... دختری که همیشه در میان خانواده‌ی کلان، پر از شور و جنب‌وجوش زندگی می‌کرد، حالا در دیار غربت، تنها مانده بود. روزهایم تیره بود و شب‌هایم تار، گویا امید هم دگر از دل‌ام کوچ کرده بود. تا این‌که نزدیک‌های محرم، یک شب روشن از راه رسید. با خواهری مهربان از مردم ایران آشنا شدم ـ یسنا جان، یک خواهر گل و دلسوز. با لبخند گفت: «عزیزم، در محرم به حسینیه‌ای می‌روم که هم‌وطنای خودتان ساخته‌اند. برای خدمت به کودکان مهاجر آنجا هستم، نمی‌خواهی با من بیایی؟» من هم که از تنهایی به تنگ آمده بودم، بی‌درنگ گفتم: «با دل و جان، می‌آیم!» از همان روز، ساعت چهار شام باهم می‌رفتیم حسینیه‌ی "محبان اهل‌بیت" برای عزاداری. پس از آن، می‌رفتیم "حسینیه کودک" — جایی ساده، در زیرزمین یک مکتب که دختران جوان و باایمان افغانستانی با دست خالی اما دلی پر از عشق، برای کودکان مهاجر مهدکودک ساخته بودند. چه صفایی داشت آن‌جا... همه با خلوص نیت، برای رضای خدا، بی‌هیچ توقعی کار می‌کردند. لبخند بر لب، مهر در دل، و عشق حسین در نگاه‌شان می‌درخشید. من هم در کنارشان شدم معلم برای کودکان و شب‌های محرم را با خدمت به گل‌های کوچک بهشتی سپری کردم. در کنار این خواهران هم‌فکر و هم‌دل، حس تنهایی‌ام گم شد و امید آرام‌آرام در دل‌ام شکوفا شد. با خود گفتم: «خدایا، هزار مرتبه شکر! تو چقدر مرا دوست داری که چنین بنده‌های خوب و نازنینی را سر راهم قرار دادی. آدم بعضی وقت‌ها نمی‌فهمد، ولی تو با دست دوستانت، محبتت را نشان می‌دهی...» امروز شاکرم، از صمیم قلب شکر می‌کنم برای همه‌ی این مهرهای پنهان و آشکار. برای اینکه در دل یک حسینیه‌ی ساده، میان آجرهای خام و فرش‌های خاکی، امید را دوباره در دل من زنده ساختی. آری، من خوب فهمیدم. خدا حتی امید را هم در دلِ حسینیه‌ی امام حسین علیه‌السلام می‌نشاند... ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
مواسات گرسنگی روزه قضا که زیاد دارم. اما فکر ادا کردن‌شان به سرم نمی‌زند، آن هم وسط تابستان و در گرمای ۴۵ درجه‌ی شهرمان. معمولا حواله می‌دهم به پاییز-زمستان و روزهای کوتاه سال. چند روز پیش که تصاویر کودکان گرسنه غزه را دیدم حسابی بهم ریختم و به فکر فرو رفتم. من به عنوان یک دختر افغانستانی چه کاری از دستم بر می‌آید؟ مثل همیشه فقط کمک مالی؟ بعد فکر کنم چون کمک مالی داشتم وظیفه خودم را انجام دادم و بروم سراغ کار و زندگی خودم. این بار نمی‌خواستم در همین حد باشد. دوست داشتم همدردی عمیق‌تری با مردم غزه داشته باشم. تصمیم گرفتم روزه بگیرم. روزه بگیرم و همه‌ی فعالیت‌های روزانه را انجام بدهم. روزه بگیرم بدون آن اداهای ماه رمضانی‌ام و تحویل گرفتن‌های خانواده. روزه بگیرم تا در طول روز بیشتر به مردم غزه فکر کنم. بدون معطلی عکسی طراحی کردم و گذاشتم پس زمینه گوشی تا اگر سحر خواب ماندم عهد روزه گرفتن، یادم نرود. شروع شد. سحری خواب ماندم. از اول صبح ضعف کردم اما سعی کردم پرتوان به کارهایم برسم. رفته رفته ضعفم بیشتر شد تا رسید به ظهر و برق‌ها رفت‌. حالا عطش بود و گرما. مدام به ساعت نگاه می‌کردم. چهارساعت مانده، سه ساعت، کمی دیگر صبر کنم اذان می شود. الله اکبر. الله اکبر. اولین لقمه را در دهان گذاشتم و گریه کردم‌. من فقط ۲۱ ساعت گرسنگی کشیدم و نزدیک اذان نای راه رفتن نداشتم. کسی که نمی‌داند چه ساعتی غذا می‌رسد یا اصلا غذایی می‌رسد یا نه، چه حالی دارد؟ می‌خواهم سی روز، روزه بگیرم ولی می‌دانم من اگر تمام سال را هم روزه بگیرم نمی توانم درک کنم کودکان غزه چه می‌کشند. ✍🏻 رابعه رضایی @khatoon_af
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا رقیه بنت الحسین (ع) گاهی یک بانوی افغانستانی اینگونه هدایت کننده به سمت امام می‌شود... @khatoon_af
هم جهاد با حضرت زینب(س)🇦🇫 راوی حقیقت در زمانهٔ خودت باش... مهم نیست با پای جسم در طریق الحسین قدم برمی‌داری یا نه، اینجا پای دل تو را به سر منزل دوست می‌رساند... . پس دست به قلم شو... سلاح تو، قلم توست؛ قلمی که از رشادت زینب‌های عصر ما تراوش می‌کند. 🔸️ پویش روایت‌نویسی اربعینی ویژه بانوان افغانستانی (جاماندگان اربعین نیز می‌توانند در پویش شرکت کنند) 💠 محورهای ارسال روایت: حضرت زینب(س) الگوی نقش آفرینی زنانه غزه، کربلای امروز مکتب حسینی، فراتر از ملیت‌ها اربعین، الگوی حریّت و عزت ملت‌ها هم سرنوشتی ملت‌ها در منطقه‌ی ما 🔻ارسال روایت‌ها به آیدی: @khatone_zeynabi 🎁 همراه با ۵ جایزه ۱ میلیون تومانی (ویژه برگزیدگان) 🎁 ۱۰ جایزه ۵۰۰ هزار تومانی و جوایز متبرک دیگر به قید قرعه @khatoon_af
سلام به همه‌ی مخاطبان عزیز خاتون🌸🌱 در رابطه با پویش روایت نویسی "خاتونِ زینبی" برخی از شرکت کننده‌ها سؤال‌هایی داشتند و ما تصمیم گرفتیم به برخی از سؤالات پر تکرار پاسخ بدیم🥰 🔺️خیلی‌ها سؤال پرسیدند: امکانش هست آقایون یا بانوان دیگر ملیت‌ها هم شرکت کنند؟ خب متاسفانه پاسخ منفی هست.🥲 🔺️بعضی از دوستان هم پرسیدند نتایج و برگزیدگان چه زمانی مشخص می‌شه؟ همون‌طور که در پوستر مشخص کردیم، مهلت ارسال روایت‌ها تا ۲ شهریور هست. بعد از اون بررسی رو شروع می‌کنیم ان‌شاءالله 😍🙃 🔺️یکی از سؤال‌های مهم و پرتکرار درمورد استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن روایت بود، اینکه امکان استفاده دارند یا خیر؟🤔 ❌شرکت کنندگان عزیز امکان استفاده از هوش مصنوعی رو ندارند.❌ فقط و فقط در بخش علائم نگارشی و ویراستاری می‌تونن از ابزار‌های نوشتاری یا دیگران کمک بگیرند.🙃😊 💠همون‌طوری که از اسم پویش و توضیحات ما در کپشن هم مشخصه، هدف ما تشویق بانوان افغانستانی به نوشتن هست.🧕 این که ترس‌مون رو کنار بذاریم و دست به قلم بشیم‌ و باور کنیم با همین قلم‌ها ✒و روایت‌هامون📃 می‌تونیم تأثیرهای عمیقی بر دیگران بذاریم و گره‌های زیادی رو از کشورمون باز کنیم.🌼 چطوری؟ با تولید امید به وسیله قلم‌هامون... . پس ترس رو کنار بذاریم و آنچه از دلمون برمیاد رو به قلم بیاریم.🖋📚 بعید می‌دونم کسی باشه که در مورد اربعین و آقا امام حسین (ع) خاطره یا روایتی نداشته باشه. یا بچه‌های مظلوم غزه رو ببینه و احساس ناراحتی و غم عمیقی نداشته باشه. ما دوست داریم روایت خودتون رو بخونیم‌.😍❤ پس دست به کار بشین و خاطره و روایت‌هاتون رو در محورهایی که مشخص کردیم بیان کنید. 📃📚 منتظر روایت‌هاتون هستیم😊🌸 @khatoon_af
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️برای دختران سرزمینم... 🎙خاطره گویی خانم زکیه سهرابی فعال فرهنگی افغانستانی @khatoon_af
تیغ دودم زمانه پرده‌ی اول: حرم آقای کریم چفیه پهن شد تا جانمازم باشد. زاویه‌ی مهر اذیتم می‌کرد. دست بردم و راستش کردم. درهمین گیرودار، واژه‌ی «افغانی» تا عمق جانم رسوخ کرد. سرچرخاندم و نگاهی نصفه‌ونیمه مهمانش کردم. مانده بودند تا خستگیِ مسیر به‌در کنند. از آبادشدن خانه‌ای به‌دست کارگر افغانی می‌گفت. بی‌غل‌و‌غشی دیده بود و نقل می‌کرد. خرسند شدم. پرده‌ی دوم: هفتِ تیر یا هفت‌ْتیر حسرت نخریدن از دو دستفروش قبلی روی دلم مانده بود. می‌خواستم کم‌خرج کنم. ایستگاه طالقانی از پشت پنجره محو می‌شد و من جمع‌وجورکنان مقابل درب واگن، زل زدم به عینکم. دستفروشی کنارم ایستاد و زبان چرخاند: «افغانی هستی؟» خط نگاهش را شکار کردم. به دختر جوان چشم بادومی رسیدم.[دم‌دستی‌ترین روش تشخیص انسان افغانستانی] دختر سرش را آهسته تکان داد. به جای او، بغضش را قورت دادم. -«افغانی‌ها همه‌شان کثافتند. همه‌ی‌شان!» پرده‌ی سوم: معامله‌‌ی باخت-باخت بیایید نحوه‌ی دوبهم‌زنی را به آسانی یک آب خوردن پیش برویم. در وهله‌ی اول به چند گیرهٔ روسری، یک دستگاه پز، یک دستفروش و یک خریدار نیازمندیم. مطمئن شوید فروشنده‌ با صفر و یک همه‌چیز را برانداز کند. جاهل به آمارِ بزه‌کاری در میان دیگری[مهاجر افغانی] باشد. تروخشک را باهم بسوزاند و بشوراند. یک چیز کم است، بِلْکُل از یاد برده بودمش؛ ساکتین در صحنه مهر تأیید این کار هستند. تبریک می‌گویم؛ آتش تفرقه گُر گرفت. پیامی از باب النعیم دارم: «المسلمون إخوة لا فضل لأحد علی أحد إلا بالتقوی؛ مسلمانان با هم برادرند و هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد، جز به تقوا» ✍🏻 مریم رجبی @khatoon_af