eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
تا ۷ شهریور تمدید شد پویش روایت نویسی خاتون زینبی تا ۷ شهریور تمدید شد. پس تا وقت هست عجله کنید و روایت تون رو بنویسید و برای ما ارسال کنید 📚✒ از کجا معلوم؟ شاید شما برنده شدید🙃🌱 @khatoon_af
یک کربلا مقابل هر انتخاب ماست دلم بی‌تاب بود، و می‌خواستم حتی برای لحظاتی هم که شده، وجودم در آن بهشت نفسی تازه کند. سختی؟ نه! زیبایی‌های مسیر را با تمام قلبم به دوش می‌کشم، فقط مرا برسانید به آن بهشت... در دل اصرار داشتم، و اما خود می‌دانستم که مصلحت ماندن است. زیارت اجباری و از روی هوس و خواست را درست نمی‌دانستم. باید پای خود را روی نفس می‌گذاشتم. اگر خدا بخواهد، در همین ایام اربعین خاله می‌شوم و سال آینده، ان شاءالله، با عضو جدید خانواده باهم، راهی این سفر لذت‌بخش خواهیم شد... بالاخره باید خودم را یک طوری باید تسکین می‌دادم، و همین باعث آرامش جانم می‌شد. ساعت از نیمه شب گذشته بود باید خبری از ایستگاه اطلاعات می‌گرفتم. با تردید رفتم، و با شوق برگشتم. خواب از چشمانم ربوده شد، انگار تمام دنیا را در کف دستانم گذاشته‌اند! انگار تنها منم که خوش‌ترین حال را در این لحظه درک می‌کنم! پرستاری، از نسبت من با نوزاد می‌پرسید؛ و من غرق در افکار خویش با خود می‌گفتم: «یعنی این فرشته‌کوچک، خواهرزاده من است؟» «یعنی شکر خدا بالاخره، من هم خاله شده‌ام؟!» احساس عجیب و نزدیکی می‌کردم، که در واژه نمی‌گنجید، و قابل وصف نبود. قرار بود همه باهم به خانه برگردیم؛ خوشحال بودیم ولی خبر آمد که مادر می‌تواند مرخص شود؛ ولی نوزاد بماند. حالش مساعد نیست، و نیاز به مراقبت بیشتری دارد، تا کمی بهتر شود. راستش را بخواهید، قدم‌هایم نمی‌توانستند مرا به سمت خانه، بدونِ نوزاد ببرند، اما نباید دل مادرش را می‌لرزاندم. امید می‌دادم که حتماً زود سلامتی‌اش را به دست می‌آورد. باید می‌رفتیم و نوزاد را به خدا می‌سپردیم. حس می‌کردم تکه‌ای از قلبم را همان‌جا، در کنار او، جا گذاشته‌ام و می‌روم؛ ولی همچنان لبخندم را حفظ می‌کردم تا در دل خواهرم امید زنده بماند. نذر بی‌بی که مادرم آماده کرده بود، را بین همسایه‌ها تقسیم کردم. در میان سکوت و استراحت به فکر فرو رفته بودم، که زنگ تلفن به لرزه در آمد. گوشی را برداشتم؛ خبری از برق و آنتن نبود، به سختی تماس برقرار می‌شد. +الو... از بیمارستان... نوزادتان... حالش خوب... باید انتقال... تنها چیزی که متوجه شدم این بود که باید برای انتقال به بیمارستانِ دیگر، سریع خودمان را به بیمارستان فعلی برسانیم. بغضم را قورت دادم؛ نباید بروز می‌دادم که مبادا مادرش بی‌قرار‌تر از این شود. در بیمارستان جدید اوضاع کمی بهتر به نظر می‌رسید، قرار شد اگر آزمایش‌ها مطلوب باشد، جراحی انجام شود. طفل نوزاد و جراحی؟ دلهره عجیبی وجودم را فرا گرفت‌! خدا بخیر کند... اما باید امیدوار می‌ماندم؛ حتماً بعد از جراحی حالش خوب می‌شود و بعد هم به‌سلامتی می‌رویم خانه‌ی خودمان، و از این فضای انزجار آور دور می‌شویم. صبح بعد زمانی که نوزاد باید برای جراحی آماده می‌شد. ما با چشمانی پر از نگرانی، و دکتر با نگاهی سرشار از ترحم گفت: «ببخشید، متاسفم و تسلیت می‌گویم! نوزادتان دیشب پر کشید، و در حال حاضر به سردخانه انتقال داده شده.» دنیا برایم بی‌رنگ شد، پاهایم سست شد و دیگر نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. من مادر نبودم ولی جگرگوشه‌ام را از دست داده‌ام، من مادر نبودم ولی کم از حال مادرش نداشتم. بیتابی‌ها و دلتنگی‌هایش را از عمق جانم درک می‌کردم. بی‌قراری‌های خواهری که می‌گوید: امروز به بچه‌ام شیر نداده‌ام، من می‌دانم دخترم گرسنه است. و شیری که روانه شده و دیگر نوزادی نیست تا شیره مادر را به جان بگیرد. من مادر نیستم، ولی اندوه امروزم، در برابر اندوه مادری در کربلا، تنها قطره‌ای در برابر دریاست. می‌دانم دل مادری که در کربلا در میانه آن قیامت عظیم شور می‌زند چه خبر است! روضه‌ی طفل شیرخوار کربلا مدام در گوش‌های من زمزمه می‌شد. گریه‌های حضرت رباب(س) از برای نوشیدن جرعه‌ای آب و جمع شدن شیر در وجودش و دلداری‌های حضرت زینب(س)... می‌خواستم بدانم حضرت زینب(س) چگونه حضرت رباب (س) را دلداری می‌داده؟ یا آن مادری که طفل نوزادش در غزه زیر آوار جان داده بود را چگونه دلداری داده‌اند؟ باید یاد بگیرم... آه از دل حضرت زینب(س) آه از دل خانم رباب... آه از دل مادران غزه... می‌دانم قابل قیاس نیست، شرم دارم اگر مصیبتی را بالاتر از مصیبت کربلا بدانم... باید یاد بگیرم صبوری را، باید زینبی‌وار صبوری کرد... باید بزرگ شوم... من راه‌ها در پیش دارم... من هنوز خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هایم... کربلای هر کسی متفاوت است. یکی انتخاب می‌کند سختی مسیر رفتن، به جان بخرد و دیگری انتخابش سختی ماندن است، و هر دو در امتحان الهی به سر می‌برند. و من در غفلت بودم و نمی‌دانستم کربلای من همین‌جا بود، در دلِ داغی که آمد تا مرا عمیق‌تر کند، و شاید تنها ذره‌ای، شبیه‌تر سازد. ✍🏻 بهاره رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
🔸از سیلاب دیروز تا خونبار امروز شبی بهاری بود. با خانواده همه دور دسترخوان جمع بودیم؛ حوالی ساعت هشت شب. زنگی برای پدرم آمد. ناگهان لقمه‌ای که در دست داشت از دستش افتاد. مادرم با وحشت پرسید:«چه شده حاجی؟» وقتی گوشی را قطع کرد‌، با صدایی گرفته گفت: «زنگ زده‌اند موتر بچا را سیل برده.» همه وحشت‌زده شدیم. با شتاب پرسیدیم:«خودشان چطور استند؟ سالم‌اند؟» پدرم گفت:«می‌گویند کسی آسیب ندیده اما موترها را سیل برده.» دسترخوانی که تازه هموار شده بود همان‌ طور جمع شد. همه پریشان و ترسیده بودیم. من و مادرم بیشتر از همه. پدرم به مامایم، برادر کلانم و بچه‌کاکایم زنگ زد. گفت:«موتر عیسی را سیل برده، بیایید برویم». مامایم و برادرم از دره‌صوف حرکت کردند، پدرم و بچه‌کاکایم از مزار. بین راه دره‌صوف و مزار این اتفاق برای برادرم افتاده بود. آن شب، من و مادرم در خانه با دل ناآرام ماندیم، کل شب خواب نتوانیستیم. از دنیا بی‌خبر بودیم، غافل از اینکه با همان موتر خود برادرم را نیز سیل برده است. برادری که همه کسم بود؛ تنها رفیقم در خانواده. خانمش او شب خانه نبود. رفته بود خانه مادر خود. یک بار با خود گفتم زنگ بزنم به ینگه(۱) خود باز گفتم نه بنده خدا باردار است نترسه در این نصف شبی، باشد تا فردا چیزی نگویم بهش. دلم بی‌قرار بود. هر بار به پدرم زنگ می‌زدم می‌پرسیدم: »عیسی کجاست؟» می‌گفت: «عیسی خوب است، ما هنوز نرسیدیم.» اما حقیقت این بود که تمام شب را دنبال پیکر او می‌گشتند. بعد از ساعت یک شب، هر چه برایشان زنگ زدم، گوشی‌هایشان خاموش بود. شب سیاه به پایان رسید. وقتی نماز صبح خواندم پس از آن دست‌هایم را بلند کردم: خدایا، برادرم را سالم برگردان خانه. مادرم آرام نمی‌گرفت. مادر است دیگر. از خانه بیرون می‌رفت، دوباره برمی‌گشت. گفتم:«مادر ناراحتی نکن. [حال] عیسی خوب است.» ساعت ده بجه بود که گوشی پدرم زنگ خورد. وقتی جواب داد، صدایش گرفته بود. گلویش را صاف کرد و گفت:«عیسی را پیدا کردیم حالش خوب است، نگران نباشید دَ راه هستیم، میایم خانه.» رفتم به مادرم گفتم، اما دل خودم آرام نگرفت. دم در خانه قدم می‌زدم که دیدم مردم همه به طرف مسجد می‌روند. دلم لرزید. با خود گفتم، حتما خبری شده. دیگر جان در تنم نمانده بود. هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد. تا اینکه پدرم خانه آمد. سر و رویش پر از خاک بود. با شتاب پرسیدم:«پدر پس عیسی کجاست؟» مرا در بغل گرفت و گفت:«دیگر عیسی رفت... عیسی نداریم.» زمین و آسمان برایم سیاه شد. همراه همه به مسجد رفتیم. رسم است برای متوفی مجلس روضه بگیرند؛ روضه، ارباب بی‌کفن یاحسین‌جان. بعد از روضه، مردها بیرون رفتند تا زن‌ها برای خداحافظی بیایند. وقتی نوبت ما رسید، پدرم گفت:«به شرطی کفن را باز می‌کنم که گریه نکنید. نباید اشکتان روی میت بچکد.» گفتیم: «باشه.» اما وقتی صورت برادرم را باز کردن که ببینیم... از بس بین آب و گل مانده بود. چهره‌اش شناخته نمی‌شد. دندانش شکسته بود. آه از داغ جوان! چه می‌کند با دل آدم. خواستم او را در آغوش بگیرم اما نگذاشتند. از کدام درد بنویسم؟ از تازه‌دامادی‌اش؟ از فرزندی که هنوز به دنیا نیامده بود؟ از مهربانی‌هایش که حتی یک بار کلام تلخی به من نگفته بود؟ یک و نیمسال هم نشده بود که عروسی کرده بود. عروس جوانش شش‌ماهه باردار بود. آه از دل ینگه‌جانم که در اوج جوانی بیوه شد. آه از دل مادرم که داغ دو جوانش هنوز تازه بود و خدا سومی را هم برد. آه از پدری که دیگر حتی یک تار موی سیاه بر سرش نمانده بود. سال‌ها از آن حادثه گذشته، اما داغ برادر سردشدنی نیست. هر بار جوانی را می‌بینم که می‌میرد، زخم دلم تازه می‌شود. هر بار خبری از غزه می بینم، هر بار کودکی در بمباران پرپر می‌شود، داغ عیسی برایم دوباره زنده می‌شود. اما وقتی با خود فکر می‌کنم، می‌بینم داغ من هیچ است در برابر مادرانی که امروز در غزه، هر روز داغ جوان و کودک‌شان را می‌بینند. آه... از سیلاب دیروز تا خونبار امروز، درد مشترک است. و من جز دعا، کاری از دستم برنمی‌آید. هر بار که سجاده پهن می‌کنم، نخستین دعایم این است: «خدایا، هیچ مادری داغ جوان نبیند داغ جوان آدم را پیر می‌کند.» ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
سلام به همراهان عزیز خاتون روایت های پویش خاتون زینبی بررسی شده و برندگان هم مشخص شده...😇 بزودی برندگان اعلام میشن و روایت های برگزیده هم منتشر میشه ان شاءالله 🎉 تا اون زمان یکسری از روایت های ارسالی رو در کانال قرار میدیم تا ان شاءالله کم کم برسیم به روایت های برنده و اعلام برندگان ⏰ ممنون از شما که صبوری می کنین🌸🌿
غزه، کربلای امروز آسمان غزه سرخ است؛ نه از غروب، که از آتش خمپاره‌ها. بوی باروت در کوچه‌ها می‌پیچد و خاک، مزه خون گرفته است. کودکی با پای برهنه، میان سنگ و شیشه می‌دود؛ در دستش عروسکی بی‌سر، و در چشم‌هایش ترس بی‌پایان. مادری کنار ویرانه خانه، پیکر کوچک فرزندش را می‌فشارد؛ لب‌هایش می‌لرزد و زیر لب زمزمه می‌کند: «ما رأیتُ إلا جمیلاً»… همان جمله‌ای که قرن‌ها پیش، در شام، زنی با داغی بزرگ‌تر بر زبان آورد. غزه، کربلای امروز است؛ خیمه‌ها همان خیمه‌اند، تنها نام‌ها عوض شده است. دیروز فرات، امروز مدیترانه… دیروز نیزه‌ها، امروز موشک‌ها… اما خون، همان خون مظلومان است که بر خاک فریاد می‌زند. من، زنی افغانستانی، طعم جنگ را چشیده‌ام و خاک غربت را نفس کشیده‌ام. وقتی به غزه نگاه می‌کنم، گویی کودکی خودم را می‌بینم که میان دود و آوار، دنبال تکه‌ای آسمان آبی می‌گردد. اگر نتوانم با پا به غزه بروم، با قلم می‌روم؛ چون زینب به من آموخت که گاهی یک جمله می‌تواند خیمه‌ای از حقیقت را برافرازد. غزه امروز، کربلاست… و من، راوی این کربلا خواهم بود. ✍فاطمه تاجیک @khatoon_af
سلام به همراهان عزیز خاتون 🌤 یه خبر خوب داریم و یه فراخوان برای همکاری❗🤔 خبر خوب اینکه🙃 به مناسبت هفته دفاع مقدس تصمیم داریم یه ویژه نامه برای شهدای افغانستانی دفاع مقدس منتشر کنیم ویژه نامه ای که خیلی ویژه است چون با روایت های "خاتون های نویسنده" نگارش شده...🌿 توی این مسیر اما نیازمند همکاری و کمک گرافیست های مخلص هم هستیم کسانی دوست دارند با هنر شون🎨 یاد این شهدای عزیز رو زنده کنن و مورد دعای ویژه شهدا باشند🌻🧡 اگر از همراهان عزیز کسی با ایندیزاین یا فتوشاپ کار کرده و نشریه زده تا فردا به ای دی ادمین خاتون پیام بده🙃 @khatone_zeynabi 🌸🌸🌸🌸 @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
مورچه‌های خوش‌یمن... خانه را مورچه زده بود. مامان می‌گوید مورچه‌ها برایمان خوش‌یمن هستند. وقتی مورچه‌های بال‌دار و بی‌بال هجوم بیاورند، یعنی می‌خواهند ما را مسافر کنند. من از مورچه‌ها بدم می‌آمد؛ حالا اما دوست‌شان داشتم. سر جانماز که مورچه می‌دیدم، کاری به کارشان نداشتم، حتی اگر بعد از سجده می‌چسبید به پیشانی‌ام. خب، مورچه‌ها خوش‌یمن هستند. مامان می‌گوید این مورچه‌ها ما را می‌برند کربلا! وقتی اربعین باشد، مگر می‌شود چیز دیگری حدس زد؟ به خصوص که من از اول محرم گفته‌ام امسال با مامانی می‌رویم کربلا. به خصوص که گلزار خانم گفته: «شاهنشاهی با مادرت می‌رین، من مطمئنم.» به خصوص که خواهرم وقتی داشت می‌رفت، خداحافظی قبل سفر را کردیم. به خصوص که او هم مطمئن بود دفعهٔ بعد با شیرینی برای زوار می‌آید. مورچه‌ها همین‌قدر خوش‌یمن هستند. کلاغ اگر بیاید روی بام و توی چای تفاله تمام‌قد بایستد، مهمان می‌آید. خانه را اگر مورچه بزند و کف پای راست بخارد، مسافر می‌شویم. خودم را گول می‌زنم یا اعتقاد دارم به این چیزها؟ نمیدانم... اما هر شب، هر شب خواب می‌بینم رفته‌ام کربلا. چند شنبه‌شب بود را نمی‌دانم؛ اما خواب دیدم وقتی چادرم را از روی سرم می‌زنم بالا، گنبد را می‌بینم، گریه می‌کنم. شلوغ است. من کوچولو و مردها دیدم را گرفته بودند. من گریه می‌کردم. آنجا بی‌بی را دیدم. مادرم بود، فرشته هم. من یکهو رفته بودم. انقدر یک‌دفعه‌ای که شارژر نداشتم و پدرم نمی‌دانست من کربلایم. توی خواب حرص می‌خوردم که حالا گوشی خاموش می‌شود و آن‌ها دلنگران که نرگس چه شد؟ بعدش مادرم را دیدم. گفتم: «بمانیم.» نمی‌دانم شد یا نه؛ ولی من رفته بودم کربلا. صبح که بیدار شدم، برای مادرم تعریف کردم. من سفیدخوابم، مادرم هم. مادرم می‌گفت: «یک صف بلند بود. یک نفر پاسپورت‌ها را امضا می‌کرد؛ ولی پاسپورت مرا امضا نکرد.» آن شب که نیلوفر رفت و زهرا و خاطره و... گریه‌ام بند نیامد. به مادرم گفتم: «هرطور شده امضایت را بگیر.» گرفت یا نه؟ نمی‌دانم. من اما باز هم خواب دیدم. حالم خوب نبود و هوا سرد. راه که می‌رفتم، تلو تلو می‌خوردم. انقدر راه رفتم توی خواب که شب خودم را توی جمکران پیدا کردم. من کجا، خانه‌مان کجا، جمکران کجا! یک شبی هم مسجد کوفه بودم. برف می‌بارید. کفش‌هایم اما باهام نبود. توی همهٔ خواب‌هایم یکی اذیتم می‌کرده: دختری وحشیانه مرا می‌زده، پسری با چاقو دنبالم انداخته، یا جوانی بهم طعنهٔ تلوتلو خوردنم را داده. لابد یک جای کار میلنگد، نه؟ نمی‌دانم. کفش و کوله و لباس‌هایم را آماده کرده‌ام. دلم را هم، از خیلی قبل. چندتا بند توی دستم باز شده: یکی زنجان، یکی حرم خودمان و دیگری هم مجلسی. من به بند اعتقاد دارم. اقام دعا کرده: هروقت بند شدم، امام زمان بیایند کمکم. شیوهٔ بندهای من جور دیگری است. نیت می‌کنم، چشم‌هام را می‌بندم؛ اگر گره باز شد، حاجت روا می‌شوم. وقتی هی نیت کردم بروم کربلا، باز شد — سه تا باز شد. گفتم: «عجب جالب شد. امام حسین را به عدد سه می‌شناسم، این هم سه پس می‌شود.» حالاها یکی نه، دوتا نه، سه نفر خندیده‌اند. می‌گویند: «نمی‌روی، دل خوش نکن.» باز شد سه. امشب با امام حسین دعوایم شد. گریه کردم، خیلی هم. گفتم: «گله می‌کنم به خدا.» خدا را توی جانماز بغلش گرفتم. گفتم: «دیدی خدایا؟ دیدی؟» گفت: «نه.» نیلوفر استوری گذاشته بود که: «جایی دست دراز کن که دستت را پس نزند.» گفتم: «دیدی خدایا؟ دستم را پس زدند.» صدتا امام زمان را صدا زدم که ببیند دارم چی می‌کشم. گریه آرامم نمی‌کند. گریه‌هایم گریه می‌آورد. نوحهٔ ترکی حسین جانم پخش می‌کنم، گریه کنم. یک‌بار نه، دوبار نه، شاید سه بار — هرچقدر که خوابم ببرد و خودش قطع شود. از گریهٔ زیاد معده‌ام عصبی می‌شود، بالا می‌آورم. اگر قرار نبود بطلبد، چرا بندهایم باز شد؟ اگر نمی‌خواست ببینمش، چرا توی خواب هوایی می‌کرد؟ اگر دلش باهام نبود، چرا خانه را مورچه زد؟ نمی‌دانم به امام حسین بی‌اعتماد شوم یا مورچه‌ها را نادید بگیرم. مورچه‌ها دورم می‌پلکند، کربلا می‌بینم؛ به پرچم روی دیوار نگاه می‌کنم، گنبد را می‌بینم. هر شب دعا می‌کنم مورچه‌ها بیایند، کف پایم بخارد و خواب ببینم. هر شب همه‌شان می‌شود من، اما کربلایی نه. ✍ نرگس سادات نوری @khatoon_af
امشب یه خبر خوب داریم😍🍃 حتما ساعت ۲۲ به کانال خاتون سر بزنید ⏳
🥳🥳🥳 سلام به همه ی مخاطبان بزرگوار خاتون🌻 اول اینکه عید همگی مبارک و پر سرور 🎊 دوم اینکه بریم سراغ خبر خوب 😇 خبر خوب این که بالااااااخره برندگان پویش "خاتون زینبی" مشخص شدند.🙃🌿 روایت های زیبای شما به دست ما رسید و خط به خط و از عمق وجود خوندیمیشون🥰 و سپردیم به داورهای عزیز تا داوری کنند🧐 و اما...😌 اسامی برندگان عزیز به ترتیب حروف الفبا: خانم فاطمه بامیکان خانم صدیقه سادات حسینی خانم رابعه رضایی خانم تهمینه سمنگانی خانم فاطمه صداقت خانم نرگس السادات نوری برندگان عزیز به ادمین خاتون پیام بدن تا ان شاءالله هدیه شون رو دریافت کنند🎁 راستی طبق قرارمون هدیه یک میلیون تومانی به برندگان اهدا میشه که ان شاءالله مبارکشون باشه♥️ قرار بود ۵ تا برگزیده داشته باشیم اما چون امتیازها نزدیک بود تصمیم گرفتیم ۶ نفر اعلام کنیم🙃 @khatoon_af
برندگان قرعه کشی نگران نباشید حواسمون به شما هم هست🙃🌿