غزه، کربلای امروز
آسمان غزه سرخ است؛ نه از غروب، که از آتش خمپارهها.
بوی باروت در کوچهها میپیچد و خاک، مزه خون گرفته است.
کودکی با پای برهنه، میان سنگ و شیشه میدود؛ در دستش عروسکی بیسر، و در چشمهایش ترس بیپایان.
مادری کنار ویرانه خانه، پیکر کوچک فرزندش را میفشارد؛ لبهایش میلرزد و زیر لب زمزمه میکند: «ما رأیتُ إلا جمیلاً»… همان جملهای که قرنها پیش، در شام، زنی با داغی بزرگتر بر زبان آورد.
غزه، کربلای امروز است؛ خیمهها همان خیمهاند، تنها نامها عوض شده است.
دیروز فرات، امروز مدیترانه…
دیروز نیزهها، امروز موشکها…
اما خون، همان خون مظلومان است که بر خاک فریاد میزند.
من، زنی افغانستانی، طعم جنگ را چشیدهام و خاک غربت را نفس کشیدهام. وقتی به غزه نگاه میکنم، گویی کودکی خودم را میبینم که میان دود و آوار، دنبال تکهای آسمان آبی میگردد.
اگر نتوانم با پا به غزه بروم، با قلم میروم؛ چون زینب به من آموخت که گاهی یک جمله میتواند خیمهای از حقیقت را برافرازد.
غزه امروز، کربلاست… و من، راوی این کربلا خواهم بود.
✍فاطمه تاجیک
@khatoon_af
سلام به همراهان عزیز خاتون 🌤
یه خبر خوب داریم و یه فراخوان برای همکاری❗🤔
خبر خوب اینکه🙃
به مناسبت هفته دفاع مقدس تصمیم داریم یه ویژه نامه برای شهدای افغانستانی دفاع مقدس منتشر کنیم ویژه نامه ای که خیلی ویژه است چون با روایت های "خاتون های نویسنده" نگارش شده...🌿
توی این مسیر اما نیازمند همکاری و کمک گرافیست های مخلص هم هستیم
کسانی دوست دارند با هنر شون🎨 یاد این شهدای عزیز رو زنده کنن و مورد دعای ویژه شهدا باشند🌻🧡
اگر از همراهان عزیز کسی با ایندیزاین یا فتوشاپ کار کرده و نشریه زده تا فردا به ای دی ادمین خاتون پیام بده🙃
@khatone_zeynabi
🌸🌸🌸🌸
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
مورچههای خوشیمن...
خانه را مورچه زده بود. مامان میگوید مورچهها برایمان خوشیمن هستند. وقتی مورچههای بالدار و بیبال هجوم بیاورند، یعنی میخواهند ما را مسافر کنند. من از مورچهها بدم میآمد؛ حالا اما دوستشان داشتم. سر جانماز که مورچه میدیدم، کاری به کارشان نداشتم، حتی اگر بعد از سجده میچسبید به پیشانیام.
خب، مورچهها خوشیمن هستند. مامان میگوید این مورچهها ما را میبرند کربلا! وقتی اربعین باشد، مگر میشود چیز دیگری حدس زد؟ به خصوص که من از اول محرم گفتهام امسال با مامانی میرویم کربلا. به خصوص که گلزار خانم گفته: «شاهنشاهی با مادرت میرین، من مطمئنم.» به خصوص که خواهرم وقتی داشت میرفت، خداحافظی قبل سفر را کردیم. به خصوص که او هم مطمئن بود دفعهٔ بعد با شیرینی برای زوار میآید.
مورچهها همینقدر خوشیمن هستند.
کلاغ اگر بیاید روی بام و توی چای تفاله تمامقد بایستد، مهمان میآید. خانه را اگر مورچه بزند و کف پای راست بخارد، مسافر میشویم.
خودم را گول میزنم یا اعتقاد دارم به این چیزها؟ نمیدانم...
اما هر شب، هر شب خواب میبینم رفتهام کربلا. چند شنبهشب بود را نمیدانم؛ اما خواب دیدم وقتی چادرم را از روی سرم میزنم بالا، گنبد را میبینم، گریه میکنم. شلوغ است. من کوچولو و مردها دیدم را گرفته بودند. من گریه میکردم. آنجا بیبی را دیدم. مادرم بود، فرشته هم.
من یکهو رفته بودم. انقدر یکدفعهای که شارژر نداشتم و پدرم نمیدانست من کربلایم. توی خواب حرص میخوردم که حالا گوشی خاموش میشود و آنها دلنگران که نرگس چه شد؟
بعدش مادرم را دیدم. گفتم: «بمانیم.» نمیدانم شد یا نه؛ ولی من رفته بودم کربلا.
صبح که بیدار شدم، برای مادرم تعریف کردم. من سفیدخوابم، مادرم هم.
مادرم میگفت: «یک صف بلند بود. یک نفر پاسپورتها را امضا میکرد؛ ولی پاسپورت مرا امضا نکرد.»
آن شب که نیلوفر رفت و زهرا و خاطره و... گریهام بند نیامد. به مادرم گفتم: «هرطور شده امضایت را بگیر.»
گرفت یا نه؟ نمیدانم.
من اما باز هم خواب دیدم. حالم خوب نبود و هوا سرد. راه که میرفتم، تلو تلو میخوردم. انقدر راه رفتم توی خواب که شب خودم را توی جمکران پیدا کردم.
من کجا، خانهمان کجا، جمکران کجا!
یک شبی هم مسجد کوفه بودم. برف میبارید. کفشهایم اما باهام نبود.
توی همهٔ خوابهایم یکی اذیتم میکرده: دختری وحشیانه مرا میزده، پسری با چاقو دنبالم انداخته، یا جوانی بهم طعنهٔ تلوتلو خوردنم را داده.
لابد یک جای کار میلنگد، نه؟ نمیدانم.
کفش و کوله و لباسهایم را آماده کردهام. دلم را هم، از خیلی قبل.
چندتا بند توی دستم باز شده: یکی زنجان، یکی حرم خودمان و دیگری هم مجلسی.
من به بند اعتقاد دارم. اقام دعا کرده: هروقت بند شدم، امام زمان بیایند کمکم.
شیوهٔ بندهای من جور دیگری است. نیت میکنم، چشمهام را میبندم؛ اگر گره باز شد، حاجت روا میشوم.
وقتی هی نیت کردم بروم کربلا، باز شد — سه تا باز شد. گفتم: «عجب جالب شد. امام حسین را به عدد سه میشناسم، این هم سه پس میشود.»
حالاها یکی نه، دوتا نه، سه نفر خندیدهاند. میگویند: «نمیروی، دل خوش نکن.»
باز شد سه.
امشب با امام حسین دعوایم شد. گریه کردم، خیلی هم. گفتم: «گله میکنم به خدا.» خدا را توی جانماز بغلش گرفتم. گفتم: «دیدی خدایا؟ دیدی؟» گفت: «نه.»
نیلوفر استوری گذاشته بود که: «جایی دست دراز کن که دستت را پس نزند.»
گفتم: «دیدی خدایا؟ دستم را پس زدند.»
صدتا امام زمان را صدا زدم که ببیند دارم چی میکشم.
گریه آرامم نمیکند. گریههایم گریه میآورد.
نوحهٔ ترکی حسین جانم پخش میکنم، گریه کنم. یکبار نه، دوبار نه، شاید سه بار — هرچقدر که خوابم ببرد و خودش قطع شود.
از گریهٔ زیاد معدهام عصبی میشود، بالا میآورم.
اگر قرار نبود بطلبد، چرا بندهایم باز شد؟ اگر نمیخواست ببینمش، چرا توی خواب هوایی میکرد؟ اگر دلش باهام نبود، چرا خانه را مورچه زد؟
نمیدانم به امام حسین بیاعتماد شوم یا مورچهها را نادید بگیرم.
مورچهها دورم میپلکند، کربلا میبینم؛ به پرچم روی دیوار نگاه میکنم، گنبد را میبینم.
هر شب دعا میکنم مورچهها بیایند، کف پایم بخارد و خواب ببینم.
هر شب همهشان میشود من، اما کربلایی نه.
✍ نرگس سادات نوری
@khatoon_af
🥳🥳🥳
سلام به همه ی مخاطبان بزرگوار خاتون🌻
اول اینکه عید همگی مبارک و پر سرور 🎊
دوم اینکه بریم سراغ خبر خوب 😇
خبر خوب این که بالااااااخره برندگان پویش "خاتون زینبی" مشخص شدند.🙃🌿
روایت های زیبای شما به دست ما رسید و خط به خط و از عمق وجود خوندیمیشون🥰
و سپردیم به داورهای عزیز تا داوری کنند🧐
و اما...😌
اسامی برندگان عزیز به ترتیب حروف الفبا:
خانم فاطمه بامیکان
خانم صدیقه سادات حسینی
خانم رابعه رضایی
خانم تهمینه سمنگانی
خانم فاطمه صداقت
خانم نرگس السادات نوری
برندگان عزیز به ادمین خاتون پیام بدن تا ان شاءالله هدیه شون رو دریافت کنند🎁
راستی طبق قرارمون هدیه یک میلیون تومانی به برندگان اهدا میشه که ان شاءالله مبارکشون باشه♥️
قرار بود ۵ تا برگزیده داشته باشیم اما چون امتیازها نزدیک بود تصمیم گرفتیم ۶ نفر اعلام کنیم🙃
@khatoon_af
همونطور که قول داده بودیم
بریم سراغ اعلام نتایج قرعه کشی😇
قرعه کشی دیروز مصادف با عید میلاد آقا امام حسن عسکری (ع) انجام شد و ۱۰ نفر از عزیزان به قید قرعه انتخاب شدند.🎊🎁
اسامی برگزیدگان به ترتیب حروف الفبا:
۱.فروزان اصغری
۲.فاطمه تاجیک
۳.زهرا حسینی
۴.آتنا حیدری
۵.صغری حیدری
۶.زهرا خاوری
۷.زینب خاوری
۸.زهرا خدادادی
۹.رحیمه رضایی
۱۰.هانیه نظری
هدیه این عزیزان هم مبلغ پانصد هزارتومان پول نقد هست که میتونند به ادمین خاتون پیام بدند تا ان شاءالله دریافتش کنند. 🌿💚
@khaton_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
💡چراغی در دل تاریکی
هیچوقت فکر نمیکردم اولین تجربهام از مادرشدن، اینگونه آغاز شود. هنوز نمیدانستم باردارم که با سردردهای شدید و حملههای عصبی به دکتر رفتم. گفتند میگرن داری؛ اما وقتی خونریزی شدید گرفتم، تازه فهمیدم کودکی در وجودم بوده و بیصدا پر کشیده است.
ماهها گذشت تا دوباره خبر بارداری دوم رسید. در کمال ناباوری دکترها هشدار دادند: «امکان سقط باز هم زیاد است.» از همان لحظه، روزها و شبهایم رنگ دیگری گرفت. نه غذایی میتوانستم بخورم و نه رمقی برای زندگی داشتم. بیشتر وقتها زیر سروم و آمپول بودم؛ یک پایم در خانه، یک پایم در شفاخانه.
از همه سختتر تنهایی بود. نه پدر و مادرم کنارم بودند و نه همسرم که در ماموریت بهسر میبرد. خانهای خاموش و زنی باردار، پر از اضطراب و ترس. شبها برایم کابوس شده بود. گاهی با وحشت از خواب میپریدم و تا صبح بیدار میماندم. آن وقتها تنها پناه من مناجات حضرت امیر و صوت قرآن بود؛ صداهایی که مثل چراغی در تاریکی، در دلم امید میریختند.
انگار خدا میخواست در دل این تنهایی، روزنهای از مهربانی باز کند. دخترمامایم از عمان آمد و چند صباحی کنارم ماند. دوستم آمد کنارم که خودش غرق مشکلات بود؛ ما هر دو در غربت، دلگرمی یکدیگر شدیم. سختیها تمامی نداشت. یک شب با وحشت دیدم لختههای خون بالا میآورم. ترسیدم. خیلی. حس میکردم پایان نزدیک است. همانجا بود که تصمیم گرفتم به افغانستان برگردم؛ جایی که خانوادهام کنارم باشند.
چند روز پس از برگشتن، نیمهشب با آبریزی شدید بیدار شدم. هیچ دردی نداشتم. تا صبح چیزی نگفتم. صبح که هوا روشن شد، پیش داکتر رفتم. گفت: «کیسه آب پاره شده، باید سزارین شوی.» چیزی که هیچوقت نمیخواستم. اما تقدیر همان بود.
در آن شرایط واقعا نگران بودم که یک وقت اتفاقی بدی نیوفته. من را بردند اتاق عمل. اصلا حال خوبی نداشتم. لباس به تنم کردند؛ یک وقت چشمانم را باز کردم سرم گیجه داشتم دستها و پاهایم را نمیتوانستم تکان بدهم. دیدم خانم برادرم کنارم است با نگرانی پرسیدم: «ینگه جان، بچهام کجاست؟» ینگهام لبخندی زد. پسرم را روی سینهام گذاشت.
و لحظهای رسید که همه آن سختیها، شبهای پر از اشک، روزهای پر از تنهایی، و کابوسهای بیپایان، یکباره محو شد. وقتی کودک کوچک و بیگناهم را در آغوش گرفتم، فهمیدم معنای همه دردها چه بود. این است مادر شدن؛ زاده شدن دوباره در دل تاریکی، با چراغی از عشق که هیچ خاموش نمیشود.
✍🏻 رحیمه رضایی
@khatoon_af