eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
اما...وقت اعلام برندگان قرعه کشی فرا رسیده⏳
همونطور که قول داده بودیم بریم سراغ اعلام نتایج قرعه کشی😇 قرعه کشی دیروز مصادف با عید میلاد آقا امام حسن عسکری (ع) انجام شد و ۱۰ نفر از عزیزان به قید قرعه انتخاب شدند.🎊🎁 اسامی برگزیدگان به ترتیب حروف الفبا: ۱.فروزان اصغری ۲.فاطمه تاجیک ۳.زهرا حسینی ۴.آتنا حیدری ۵.صغری حیدری ۶.زهرا خاوری ۷.زینب خاوری ۸.زهرا خدادادی ۹.رحیمه رضایی ۱۰.هانیه نظری هدیه این عزیزان هم مبلغ پانصد هزارتومان پول نقد هست که میتونند به ادمین خاتون پیام بدند تا ان شاءالله دریافتش کنند. 🌿💚 @khaton_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
💡چراغی در دل تاریکی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اولین تجربه‌ام از مادرشدن، اینگونه آغاز شود. هنوز نمی‌دانستم باردارم که با سردردهای شدید و حمله‌های عصبی به دکتر رفتم. گفتند میگرن داری؛ اما وقتی خونریزی شدید گرفتم، تازه فهمیدم کودکی در وجودم بوده و بی‌صدا پر کشیده است. ماه‌ها گذشت تا دوباره خبر بارداری دوم رسید. در کمال ناباوری دکترها هشدار دادند: «امکان سقط باز هم زیاد است.» از همان لحظه، روزها و شب‌هایم رنگ دیگری گرفت. نه غذایی می‌توانستم بخورم و نه رمقی برای زندگی داشتم. بیشتر وقت‌ها زیر سروم و آمپول بودم؛ یک پایم در خانه، یک پایم در شفاخانه. از همه سخت‌تر تنهایی بود. نه پدر و مادرم کنارم بودند و نه همسرم که در ماموریت به‌سر می‌برد. خانه‌ای خاموش و زنی باردار، پر از اضطراب و ترس. شب‌ها برایم کابوس شده بود. گاهی با وحشت از خواب می‌پریدم و تا صبح بیدار می‌ماندم. آن وقت‌ها تنها پناه من مناجات حضرت امیر و صوت قرآن بود؛ صداهایی که مثل چراغی در تاریکی، در دلم امید می‌ریختند. انگار خدا می‌خواست در دل این تنهایی، روزنه‌ای از مهربانی باز کند. دخترمامایم از عمان آمد و چند صباحی کنارم ماند. دوستم آمد کنارم که خودش غرق مشکلات بود؛ ما هر دو در غربت، دل‌گرمی یکدیگر شدیم. سختی‌ها تمامی نداشت. یک شب با وحشت دیدم لخته‌های خون بالا می‌آورم. ترسیدم. خیلی. حس می‌کردم پایان نزدیک است. همان‌جا بود که تصمیم گرفتم به افغانستان برگردم؛ جایی که خانواده‌ام کنارم باشند. چند روز پس از برگشتن، نیمه‌شب با آب‌ریزی شدید بیدار شدم. هیچ دردی نداشتم. تا صبح چیزی نگفتم. صبح که هوا روشن شد، پیش داکتر رفتم. گفت: «کیسه آب پاره شده، باید سزارین شوی.» چیزی که هیچ‌وقت نمی‌خواستم. اما تقدیر همان بود. در آن شرایط واقعا نگران بودم که یک وقت اتفاقی بدی نیوفته. من را بردند اتاق عمل. اصلا حال خوبی نداشتم. لباس به تنم کردند؛ یک وقت چشمانم را باز کردم سرم گیجه داشتم دست‌ها و پاهایم را نمی‌توانستم تکان بدهم. دیدم خانم برادرم کنارم است با نگرانی پرسیدم: «ینگه جان، بچه‌ام کجاست؟» ینگه‌ام لبخندی زد. پسرم را روی سینه‌ام گذاشت. و لحظه‌ای رسید که همه آن سختی‌ها، شب‌های پر از اشک، روزهای پر از تنهایی، و کابوس‌های بی‌پایان، یک‌باره محو شد. وقتی کودک کوچک و بی‌گناهم را در آغوش گرفتم، فهمیدم معنای همه دردها چه بود. این است مادر شدن؛ زاده شدن دوباره در دل تاریکی، با چراغی از عشق که هیچ خاموش نمی‌شود. ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
کتاب‌های سعادتمند هرازچندگاهی، کتاب‌های خاک‌خورده و نخوردهٔ کتابخانه‌ام را مرتب می‌کنم. از بین تعلقات دنیایی‌ام، به نظر توجه بیشتری شاملشان می‌شود. کتاب‌های قدیمی‌تر که حداقل یک بار روخوانی شدند را از قفسهٔ کتابخانهٔ سه‌طبقه‌ام برداشتم. عنوان کتاب‌ها مرا یاد خاطرات شیرین و تلخ زمان خرید کتاب‌ها می‌انداخت؛ که هرکدامشان با چه اوضاع مالی نابسامانی خریداری شده بودند و همین باعث شده بود برای نگهداری خوب، حواسم باشد. در ایام شیرین طلبگی، دوستم مزاح می‌کرد: اگر زمانی پول نداشتیم، اشکالی ندارد، کتاب‌هایمان هستند، می‌فروشیم. هر زمان که به مضیقه می‌افتادیم، کتاب‌هایمان شده بودند پس‌انداز روزهای مبادایمان. با بالا و پایین کردن جلدهای تمیزشده و نشده، فکرم در رفت و برگشت بود. هنوز از خاطرات و عنوان و موضوعات کتاب‌ها خارج نشده بودم که رفت سراغ جمع‌آوری کمک‌های مردم زلزله‌زدهٔ کنر. چندوقتی بود که حادثهٔ طبیعی تلخی در ولایت کنر در شرق افغانستان افتاده بود. دیدن بعضی از تصاویر مخروبه‌های شدید کنر، مرا می‌برد به یاد مردم عزه. از یک خانواده تنها یک نفر از زلزلهٔ مرگ‌بار نجات یافته بود، یا از خانوادهٔ دیگر، مادر خانواده به همراه طفل‌های خردش شهید شده بود. برای بازماندگان شهید، صبر و ایمان بر خداوند، تنها وسیله‌ای بود که بر درد فراغ عزیزانش التیام می‌بخشید. ان‌شاءالله که یک مبلغ خوب جمع شود و دست چند خانواده را بگیرد. هرچند که تاکنون مبلغ قابل‌توجهی جمع نشده بود، با خودم می‌گفتم: این هم درست می‌شود، نگران نباش. خداوند ما فوق تصورات بنده‌هایش است. در همین حین، تصمیمم را بدون حساب و کتاب کردن گرفتم. قطعاً در این میان سهمی دارم، هرچند که به اندازهٔ یک نخود در یک دیگ بزرگ باشد. گویا همان کتاب‌های خوب نگه‌داشته‌شده، باید رسالتشان را اینجا نشان می‌دادند. اما من کجای این قصه هستم؟ یاد این جملهٔ شهید همت افتادم که می‌گفتند: یادت باشد خدا بنده‌هایش را با آنچه بدان دلبسته‌اند می‌آزماید! با خودم گفتم: میزان ایمان هرکسی با تعلقاتش سنجیده می‌شود. نماز در حلب شهید دانشگر، چمران مظلوم بود، زندگی با فرمانده شهید حسین خرازی، سلیمانی عزیز، مجنون در جزیره معلم شهید علیجانی. در دلم می‌گفتم: خوش به حال شهدا، سعادتمند شدند. پشت‌بندش، بدون هیچ تأملی بر زبانم آمد: عجب، کتاب‌هایشان هم این‌گونه به سعادت رسیدند. ببین مثل این پنج کتاب. حس غریبانه‌ای بین‌مان ایجاد شده بود از همین لحظه؛ مانند مادری که یکی دارد او را از بچه‌هایش جدا می‌کند را داشتم. هرکدام برایم عزیز بودند. اما ادعای بندگی‌ام یک طرف تنها مانده بود. سنگ محک بندگی، همین کتاب‌های سعادتمند شدند. باید بین ادعا و عمل یکی را مشخص کنم. یکی یکی برای عکس گرفتن چیده شده بودند. دو عکس گرفتم. یک متن ساده هم بدون معطلی تایپ شد: «سلام دوستان عزیز. این کتاب‌هایی که گذاشتم، با قیمت مناسب به فروش می‌رسد و قرار است پول کتاب‌ها صرف مردم زلزله‌زدهٔ افغانستان شود. دوستان کتابخوان، به حمایت شما نیاز دارم. بسم‌الله.» ✍ طلبه مهاجر @khatoon_af
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 یادمان مادران شهید افغانستانی سید محمدرضا میری / نقاش و طراح گرافیک 🔷 مادران شهید، ستون‌های صبر و ایمان‌اند. این تابلو، ادای دین کوچکی است به بزرگی دلشان؛ و یادآوری اینکه غیرت و ایثار مرز نمی‌شناسد. @khatoon_af
تو مو می‌بینی و من پیچش مو سال ۱۴۰۱، پروژه‌ی ززآ با مانور بر روی مرگ مهسا امینی رقم خورد. تحرکاتی که به صورت سازماندهی‌شده، جامعه‌ای ایرانی را ملتهب کرد. دوقطبی به وجود آمده بر سر حجاب از همین زمان شدت یافت. بعضی از سلبریتی‌های ایرانی هم به این جریان پیوستند و تشت رسوایی‌شان سروصدا کرد. حال با گذشت سه سال و یک ماه و شانزده روز از آن اتفاق، سلبریتی‌های سکولاری چون فرشته حسینی هم هیزم این فتنه را شعله‌ور می‌کنند. می‌دانیم که همسر نوید محمدزاده به واسطه‌ی ازدواجش، شهروند ایران محسوب شده و دارای شناسنامه می‌باشد. اظهار نظرهای ایشان ناشی از نوع دیدگاه و سبک زندگی غربی است که برای خود برگزیده و ربطی به پدر و مادر افغانستانی وی ندارد. او مسیری را انتخاب کرده که کعبه‌ی آمال و آرزوهایش، غرب آنجا قرار دارد. فرشته حسینی هیچ نسبتی با جامعه‌ی متدین افغانستانی ندارد و در چهارچوب اومانیسم مدرن عمل می‌کند. نقد به فرشته حسینی می‌بایست جنبه‌ی سلبریتی‌ بودن او را نشانه بگیرد نه افغانستانی‌ بودن او را. نکته مغفول این ماجرا، پروژه‌ی افغان‌هراسی‌ست که بعضاً در بین مذهبیون هم مشاهده می‌شود و نگاه تمدنی و امتی را هم به حاشیه می‌برد. دوسالی می‌شود که جریان مهاجرستیز با سردمداری هادی کسایی زاده و کوروش غدیری لگد به فرهنگ ایرانی زده‌اند. ادبیات طرد و اخراج از توییت‌های آنان به تصمیمات کلان در عرصه‌ی سیاستگذاری نفوذ کرد. تفرقه‌ای بین دوملت برادر و همسایه که در شأن مردمان هیچکدام نیست. برای حراست از این وحدت، از ادبیات طرد‌کننده باید پرهیز کرد تا آب به آسیاب دشمن ریخته نشود. @khatoon_af
چایی که با عشق دم کشیده ☕ غذایی که با گرمای محبت پخته شده 🫕 خانه ای آرام که محل آرامش گشته🏠 و لبخندی که امید را زنده می سازد.🙂 روز جهانی زنان خانه دار مبارک ♥️🌿 روز زنانی که در زمان های حساس و لازم بهترین معلم ... بهترین مشاور ... بهترین پرستار ... بهترین آشپز ... بهترین مدیر ... بهترین.... خانواده خود می شوند. خانه داری، همسر داری و فرزند داری برای زنان ننگ نیست. بلکه حفظ خانه و خانواده و تربیت نسل آینده پر افتخار ترین مقام یک زن است. 🎓 @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
"خدایا من به دنبال چه چیزی میگردم؟؟ :آری،بی شک خودم... اوایل دهه ی نود بود که خبرهای سوریه و گروه های تکفیری به سرعت شبکه های خبری و تلویزیون را درنوردید و کم کم بر سرزبان ها افتاد که چه جنایت های شوک برانگیزی در حال رخ دادن در سوریه است...و اینک نوبتِ نقش آفرینی مردانی بود که در قامت" مدافعین حرم" خود را موظف میدیدند که جامه ی رزم به تن کنند و برای دفاع از حرم بی بی جان(س)به سوریه بروند. خیلی زود نام "فاطمیون"غوغا به پاکرد و حرف های ضد ونقیضی که هزاران فکر و خیال را در سرم میپروراند ولیکن در دلم برایشان آرزوی موفقیت و پیروزی میکردم ،نه به این خاطرکه از هموطنانم بودند،بلکه چون شجاعت و غیرت و از خودگذشتگی شان را می ستودم.خودم را موظف میدانستم که هرجا ازشان بد میگفتند بادلیل و برهان به حمایت ازشان بلندشوم و نظرها را عوض کنم. باپخش شدن تصاویرشهدا درشبکه های اجتماعی و آوردن پیکرهایشان ازمناطق جنگی،گویی غلغله ای در شهرها به پاشد،هرچه میگذشت بیقراری ام برای شهدا بیشترمیشد و حال دگرگون شده ی خودم را نمیفهمیدم،من به دنبال چه چیز میگشتم؟!نمیدانم...فقط خوب میدانم که دیگر متعلق به خودم نبودم...🥲 شهریور سال ۹۵بود که پیکر شهید ضیاحسینی که یکی از بستگانمان بود ازسوریه برگشت،روز تشیع جمعیت عظیمی آمده بودند،زن ومرد...پیر و جوان...ایرانی و افغانستانی... ازبلندگوها صدای سوزناک مداحی "این گل را به رسم هدیه تقدیم نگاهت کردیم"پخش میشد و این اشکهای داغ و سوزان مردمانی شهیدپرور بود که شهید را تا خانه ی امن ابدی اش همراهی میکرد،بی شک چنین شکوه و عزتی برازنده ی شهیدی بود که میگفتند در منطقه ی عملیاتی حلب سوریه،برای آزادسازی نقطه ای و نجات جان غیرنظامیان بی پناه،قلب مهربانش مورد آماج تیرهای ظلم و جفاقرارگرفته بود و روحش را آسمانی کرده بود. تشیع شهید حسینی پنداری آغاز راهی نو برای من بود،راهی که هرچه درآن قدم می نهادم ، بیشتر مرا به دانستن و تکاپو وامیداشت... بعد از آن بود که هرجاشهیدی می آوردند و یا مراسمی به پامیشد خودم رامیرساندم،پنداری من نیز هم از خانواده شان بودم،قلبم برایشان مالامال از حزن واندوه و عشق میشد. من به دنبال چه چیزبودم؟؟!بی شک خودِ حقیقی ام،گمشده ای که سالها در جستجویش بودم و پیدایش نمیکردم و البته مهرومحبتی که از اهل بیت(ع)و شهدا مهمان قلبم شده بود و ارمغان آن چیزی نبود جزء "حجاب و چادری"که اکنون دوستش میدارم...براستی چه سعادتی از این بالاتر که شهدا ره نشان باشند و ما پیرو راهشان... ✍️رحیمه احمدی @khatoon_af