eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
کتاب‌های سعادتمند هرازچندگاهی، کتاب‌های خاک‌خورده و نخوردهٔ کتابخانه‌ام را مرتب می‌کنم. از بین تعلقات دنیایی‌ام، به نظر توجه بیشتری شاملشان می‌شود. کتاب‌های قدیمی‌تر که حداقل یک بار روخوانی شدند را از قفسهٔ کتابخانهٔ سه‌طبقه‌ام برداشتم. عنوان کتاب‌ها مرا یاد خاطرات شیرین و تلخ زمان خرید کتاب‌ها می‌انداخت؛ که هرکدامشان با چه اوضاع مالی نابسامانی خریداری شده بودند و همین باعث شده بود برای نگهداری خوب، حواسم باشد. در ایام شیرین طلبگی، دوستم مزاح می‌کرد: اگر زمانی پول نداشتیم، اشکالی ندارد، کتاب‌هایمان هستند، می‌فروشیم. هر زمان که به مضیقه می‌افتادیم، کتاب‌هایمان شده بودند پس‌انداز روزهای مبادایمان. با بالا و پایین کردن جلدهای تمیزشده و نشده، فکرم در رفت و برگشت بود. هنوز از خاطرات و عنوان و موضوعات کتاب‌ها خارج نشده بودم که رفت سراغ جمع‌آوری کمک‌های مردم زلزله‌زدهٔ کنر. چندوقتی بود که حادثهٔ طبیعی تلخی در ولایت کنر در شرق افغانستان افتاده بود. دیدن بعضی از تصاویر مخروبه‌های شدید کنر، مرا می‌برد به یاد مردم عزه. از یک خانواده تنها یک نفر از زلزلهٔ مرگ‌بار نجات یافته بود، یا از خانوادهٔ دیگر، مادر خانواده به همراه طفل‌های خردش شهید شده بود. برای بازماندگان شهید، صبر و ایمان بر خداوند، تنها وسیله‌ای بود که بر درد فراغ عزیزانش التیام می‌بخشید. ان‌شاءالله که یک مبلغ خوب جمع شود و دست چند خانواده را بگیرد. هرچند که تاکنون مبلغ قابل‌توجهی جمع نشده بود، با خودم می‌گفتم: این هم درست می‌شود، نگران نباش. خداوند ما فوق تصورات بنده‌هایش است. در همین حین، تصمیمم را بدون حساب و کتاب کردن گرفتم. قطعاً در این میان سهمی دارم، هرچند که به اندازهٔ یک نخود در یک دیگ بزرگ باشد. گویا همان کتاب‌های خوب نگه‌داشته‌شده، باید رسالتشان را اینجا نشان می‌دادند. اما من کجای این قصه هستم؟ یاد این جملهٔ شهید همت افتادم که می‌گفتند: یادت باشد خدا بنده‌هایش را با آنچه بدان دلبسته‌اند می‌آزماید! با خودم گفتم: میزان ایمان هرکسی با تعلقاتش سنجیده می‌شود. نماز در حلب شهید دانشگر، چمران مظلوم بود، زندگی با فرمانده شهید حسین خرازی، سلیمانی عزیز، مجنون در جزیره معلم شهید علیجانی. در دلم می‌گفتم: خوش به حال شهدا، سعادتمند شدند. پشت‌بندش، بدون هیچ تأملی بر زبانم آمد: عجب، کتاب‌هایشان هم این‌گونه به سعادت رسیدند. ببین مثل این پنج کتاب. حس غریبانه‌ای بین‌مان ایجاد شده بود از همین لحظه؛ مانند مادری که یکی دارد او را از بچه‌هایش جدا می‌کند را داشتم. هرکدام برایم عزیز بودند. اما ادعای بندگی‌ام یک طرف تنها مانده بود. سنگ محک بندگی، همین کتاب‌های سعادتمند شدند. باید بین ادعا و عمل یکی را مشخص کنم. یکی یکی برای عکس گرفتن چیده شده بودند. دو عکس گرفتم. یک متن ساده هم بدون معطلی تایپ شد: «سلام دوستان عزیز. این کتاب‌هایی که گذاشتم، با قیمت مناسب به فروش می‌رسد و قرار است پول کتاب‌ها صرف مردم زلزله‌زدهٔ افغانستان شود. دوستان کتابخوان، به حمایت شما نیاز دارم. بسم‌الله.» ✍ طلبه مهاجر @khatoon_af
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 یادمان مادران شهید افغانستانی سید محمدرضا میری / نقاش و طراح گرافیک 🔷 مادران شهید، ستون‌های صبر و ایمان‌اند. این تابلو، ادای دین کوچکی است به بزرگی دلشان؛ و یادآوری اینکه غیرت و ایثار مرز نمی‌شناسد. @khatoon_af
تو مو می‌بینی و من پیچش مو سال ۱۴۰۱، پروژه‌ی ززآ با مانور بر روی مرگ مهسا امینی رقم خورد. تحرکاتی که به صورت سازماندهی‌شده، جامعه‌ای ایرانی را ملتهب کرد. دوقطبی به وجود آمده بر سر حجاب از همین زمان شدت یافت. بعضی از سلبریتی‌های ایرانی هم به این جریان پیوستند و تشت رسوایی‌شان سروصدا کرد. حال با گذشت سه سال و یک ماه و شانزده روز از آن اتفاق، سلبریتی‌های سکولاری چون فرشته حسینی هم هیزم این فتنه را شعله‌ور می‌کنند. می‌دانیم که همسر نوید محمدزاده به واسطه‌ی ازدواجش، شهروند ایران محسوب شده و دارای شناسنامه می‌باشد. اظهار نظرهای ایشان ناشی از نوع دیدگاه و سبک زندگی غربی است که برای خود برگزیده و ربطی به پدر و مادر افغانستانی وی ندارد. او مسیری را انتخاب کرده که کعبه‌ی آمال و آرزوهایش، غرب آنجا قرار دارد. فرشته حسینی هیچ نسبتی با جامعه‌ی متدین افغانستانی ندارد و در چهارچوب اومانیسم مدرن عمل می‌کند. نقد به فرشته حسینی می‌بایست جنبه‌ی سلبریتی‌ بودن او را نشانه بگیرد نه افغانستانی‌ بودن او را. نکته مغفول این ماجرا، پروژه‌ی افغان‌هراسی‌ست که بعضاً در بین مذهبیون هم مشاهده می‌شود و نگاه تمدنی و امتی را هم به حاشیه می‌برد. دوسالی می‌شود که جریان مهاجرستیز با سردمداری هادی کسایی زاده و کوروش غدیری لگد به فرهنگ ایرانی زده‌اند. ادبیات طرد و اخراج از توییت‌های آنان به تصمیمات کلان در عرصه‌ی سیاستگذاری نفوذ کرد. تفرقه‌ای بین دوملت برادر و همسایه که در شأن مردمان هیچکدام نیست. برای حراست از این وحدت، از ادبیات طرد‌کننده باید پرهیز کرد تا آب به آسیاب دشمن ریخته نشود. @khatoon_af
چایی که با عشق دم کشیده ☕ غذایی که با گرمای محبت پخته شده 🫕 خانه ای آرام که محل آرامش گشته🏠 و لبخندی که امید را زنده می سازد.🙂 روز جهانی زنان خانه دار مبارک ♥️🌿 روز زنانی که در زمان های حساس و لازم بهترین معلم ... بهترین مشاور ... بهترین پرستار ... بهترین آشپز ... بهترین مدیر ... بهترین.... خانواده خود می شوند. خانه داری، همسر داری و فرزند داری برای زنان ننگ نیست. بلکه حفظ خانه و خانواده و تربیت نسل آینده پر افتخار ترین مقام یک زن است. 🎓 @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
"خدایا من به دنبال چه چیزی میگردم؟؟ :آری،بی شک خودم... اوایل دهه ی نود بود که خبرهای سوریه و گروه های تکفیری به سرعت شبکه های خبری و تلویزیون را درنوردید و کم کم بر سرزبان ها افتاد که چه جنایت های شوک برانگیزی در حال رخ دادن در سوریه است...و اینک نوبتِ نقش آفرینی مردانی بود که در قامت" مدافعین حرم" خود را موظف میدیدند که جامه ی رزم به تن کنند و برای دفاع از حرم بی بی جان(س)به سوریه بروند. خیلی زود نام "فاطمیون"غوغا به پاکرد و حرف های ضد ونقیضی که هزاران فکر و خیال را در سرم میپروراند ولیکن در دلم برایشان آرزوی موفقیت و پیروزی میکردم ،نه به این خاطرکه از هموطنانم بودند،بلکه چون شجاعت و غیرت و از خودگذشتگی شان را می ستودم.خودم را موظف میدانستم که هرجا ازشان بد میگفتند بادلیل و برهان به حمایت ازشان بلندشوم و نظرها را عوض کنم. باپخش شدن تصاویرشهدا درشبکه های اجتماعی و آوردن پیکرهایشان ازمناطق جنگی،گویی غلغله ای در شهرها به پاشد،هرچه میگذشت بیقراری ام برای شهدا بیشترمیشد و حال دگرگون شده ی خودم را نمیفهمیدم،من به دنبال چه چیز میگشتم؟!نمیدانم...فقط خوب میدانم که دیگر متعلق به خودم نبودم...🥲 شهریور سال ۹۵بود که پیکر شهید ضیاحسینی که یکی از بستگانمان بود ازسوریه برگشت،روز تشیع جمعیت عظیمی آمده بودند،زن ومرد...پیر و جوان...ایرانی و افغانستانی... ازبلندگوها صدای سوزناک مداحی "این گل را به رسم هدیه تقدیم نگاهت کردیم"پخش میشد و این اشکهای داغ و سوزان مردمانی شهیدپرور بود که شهید را تا خانه ی امن ابدی اش همراهی میکرد،بی شک چنین شکوه و عزتی برازنده ی شهیدی بود که میگفتند در منطقه ی عملیاتی حلب سوریه،برای آزادسازی نقطه ای و نجات جان غیرنظامیان بی پناه،قلب مهربانش مورد آماج تیرهای ظلم و جفاقرارگرفته بود و روحش را آسمانی کرده بود. تشیع شهید حسینی پنداری آغاز راهی نو برای من بود،راهی که هرچه درآن قدم می نهادم ، بیشتر مرا به دانستن و تکاپو وامیداشت... بعد از آن بود که هرجاشهیدی می آوردند و یا مراسمی به پامیشد خودم رامیرساندم،پنداری من نیز هم از خانواده شان بودم،قلبم برایشان مالامال از حزن واندوه و عشق میشد. من به دنبال چه چیزبودم؟؟!بی شک خودِ حقیقی ام،گمشده ای که سالها در جستجویش بودم و پیدایش نمیکردم و البته مهرومحبتی که از اهل بیت(ع)و شهدا مهمان قلبم شده بود و ارمغان آن چیزی نبود جزء "حجاب و چادری"که اکنون دوستش میدارم...براستی چه سعادتی از این بالاتر که شهدا ره نشان باشند و ما پیرو راهشان... ✍️رحیمه احمدی @khatoon_af
قهرمانان فاطمی دلتنگی امانم را بریده بود. یادم نمی‌آمد چند روز و شب از آخرین دیدارم گذشته است. به حساب و کتاب که نشستم، یادم آمد آخرین روزهای سال گذشته در همان حوالی که بوی بهار و رمضان همه جا پیچیده بود؛ همراه با اخت معنوی، رفته بودم. یکی از همین روزهای پاییزی بود که این بار تنهای تنها، دل را زدم به دریا و خود را از میان کارها و مشغله‌ها بیرون کشیدم و راهی دیار عشق شدم. شاید بهتر است بگویم راهی‌ام کردند چرا که رفتن به آن دیار، دعوت است ولاغیر! قطار در ایستگاه حرم مطهر امام خمینی(ره) ایستاد. ابتدا در محضر امام، تجدید عهدی کردم. جگرم از حرف‌های آن روزها آتش گرفته بود. توهین به‌ ارزش‌ها و آرمان‌هایم عذابم می‌داد. با دلی حزین و چشمی گریان‌، خواستم تا روح محتشم‌شان حفظ کند آنچه را که برایش، لاله‌های زیادی پرپر شدند. نگاهی به ساعت کردم. دیر شده بود. گام‌هایم را تندتر کردم. چشمانم خورد به گل‌های رنگارنگی که بویش فضا را معطر کرده بود. تصمیم گرفته بودم دست خالی نروم؛ چرا که در بهشت مهمان‌های جدیدی داشتیم. چشمانم گل‌های داوودی زرد رنگ را شکار کرد. خریدمش. کم بود اما زیبا. از عمق وجودم بو کردمش. به ریه‌هایم جان تازه‌ای بخشید. خوشم آمده بود، دعا کردم شهدا هم خوششان بیاید. مثل همیشه ایستگاه اول، قطعه‌ی ۵۰ بود. برخلاف تصورم شلوغ بود. چشمانم پاهایم را هدایت کرد تا مزار زیبایش. اشک از چشمانم سُر خورد. گونه‌های سرخم که با سردی هوا هم سرخ‌تر شده بود خیس اشک شد‌. یاد آن روز‌های تلخ افتادم. مداحی حاج مهدی به یادم آمد:«دلا دیدی که حاجی‌زاده هم رفت؟!» گل‌های داوودی را چند قسمت کردم. بخشی از آن برای مهمان جدید بهشت بود. بخشی هم برای چند قدم آن‌ور تر، یعنی ستاره‌های خوشنام فاطمیون! قومندان(ابوزینب) مثل همیشه آرام، خندان و باصلابت در صدر مجلس به من نگاه می‌کرد. پرچم سبز رنگ یا زینب(س) که روی مزارشان پهن شده بود توجهم را به خود جلب کرد. چند شاخه گل‌ داوودی را تقدیم نگاهشان کردم. زیر لب حمد و سوره‌ای روانه کردم. یاد مشکلات و مسائل این روزهای مهاجرین افتادم که تمام شدنی نبود. با او همکلام شدم:«من هم همینطور قومندان، من هم خسته و غمگین از داغ وطنم که نمی‌دانم کی می‌کشد مرا...» ✍️فاطمه صداقت @khatoon_af
سرم را چرخاندم. خلوت بود. فقط یک پسر جوان بر مزار جوانی دیگر نشسنه بود که معلوم نبود برادرش است یا رفیقش. با گذشت چند دقیقه‌ای، پدری هم به ملاقات شیر پسرش آمد. برخلاف ازدحام مزارهای کناری‌‌مان، در اینجا پرنده هم پر نمی‌زد. روی یکی از نیمکت‌های چوبی نشستم. سکوت آنجا، با صدای مداحی‌ که پخش کردم شکسته شد. مداحی هلالی که می‌گفت:«میون این همه دلداده زهرا... یه جور دیگه خرید افغانی‌ها رو.» به راستی که فاطمیون برازنده‌شان است چرا که همچون مادرشان مظلوم، غریب، تنها اما مقتدر، محکم و با صلابتند. مفاتیح خاک خورده را از روی مزارش برداشتم. اسمش را خواندم. شهید یوسفی! به گمانم مادرش این مفاتیح را بالای سر پسرش گذاشته است. آن را باز کردم. به دنبال مناجات امیرالمومنین گشتم. جای مادرش که نمی‌دانم حالا از کدام دنیا به یاد گل پسرش است، برای شادی او و همۀ شهدای فاطمیون مناجاتی خواندم. بوی فاطمیه به مشامم می‌رسید. هر کجا چشم می‌دوختم کتیبه‌هایی با نام حضرت زهرا می‌دیدم اما، هیچ کجا به اندازه‌ی قطعه ۵۰، یعنی بخش شهدای افغانستانی، این نام تکرار نشده بود. بر سر هر مزار برچسب فاطمیون را می‌دیدم. همان غیور مردان و شیردلان خدایی که این روزها کمتر کسی نام، یاد و خاطراتشان را به زبان می‌آورند. همان سربازانی که سربند یا زهرا(س) بسته و در راه دفاع از حرم دختر بانوجان، جان را قربانی کردند که مبادا حرامی‌ها به ناموس حیدر چپ نگاه کنند. از مشکلات جامعه مهاجرین دم می‌زنیم اما حاضر نیستیم کاری کنیم تا کودکان و نوجوانان‌مان با قهرمانان‌مان آشنا شوند و بدانند که الگویی دارند.‌ نه فیلمی، نه مستندی و نه حتی کتابی... نیست تا زندگی قهرمانانه‌شان را روایت کنند. البته هست اما کم! بگویند که آن‌ها هم مهاجر بودند، آن‌ها هم سختی کشیدند، آن‌ها هم برچسب ایرانی‌گک، ماله‌کش و... خوردند اما روشن‌دلانه راه درست را پیش گرفتند. به خودم نهیب زدم:«خودت چه کار کردی برای زنده نگه داشتن نامشان؟!» جوابی نداشتم. خجل گشتم. یاد آخرین باری که آمده بودم افتادم. همان قول و قرار. همان عهد مغفول. گفته بودم کاری برای شهدا انجام دهم، اما با گذشت ۸ ماه از آن روز، می‌توانستم بگویم هیچ و هیچ! کار برای شهدا سعادت می‌خواست که من از آن محروم بودم. رفته بودم تا لیاقت دهند کاری کنم. خورشید در حال غروب بود. باید می‌رفتم. زمان کم بود و کارها بی‌شمار. با چشمانی امیدوار، دعا کردم تا وصله‌ی ناجور نمانم. بی هیچ بخر مرا هم از من... تا با تو بمانم ار بمانم ✍️فاطمه صداقت @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
اختیار و جبر شش‌ساله که بودم، بازیگوشی‌های خاص خودم را داشتم. مثلاً از صبح که می‌زدم به دل کوچه تا غروب، کسی حریفم نمی‌شد تا مرا به خانه بیاورد. خب، دوران طفولیت است دیگر؛ سرگرم بودن با دوستان هم‌سن‌وسال برایم لذت‌بخش بود و حسابی هم سرمان شلوغ بود. خیلی خوش می‌گذشت؛ حیف که آن دورانِ بی‌دغدغه و فارغ از غوغای جهان چندان طول نکشید. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود. البته آن‌قدرها هم بی‌فکر و دغدغه نبودیم؛ مثلاً نگران بودیم که مبادا از مسابقاتی که در کوچه برگزار می‌شد جا بمانیم! در میان همین بازیگوشی‌ها و غرق در دنیای کودکانه‌ام بودم که روزی مادرم حقیقت تلخی را با من در جریان گذاشت. قبلا هم برایم مقدمه‌چینی کرده بود، اما من چندان اهمیتی نداده بودم. اولش فکر کردم شوخی می‌کند، ولی وقتی خواهرم ــ که کمی از من بزرگ‌تر بود ــ حرفش را تأیید کرد، فهمیدم شوخی در کار نیست. نمی‌خواستم قبول کنم. می‌گفتم: «لازم نیست کسی به من چیزی یاد بدهد، خودم همه‌چیز را بلدم!» آن روز گذشت، اما از آن به بعد هر وقت کسی از مدرسه حرف می‌زد، خودم را به نشنیدن می‌زدم؛ این گوش در و آن گوش دروازه! کم‌کم سال به پاییز نزدیک می‌شد و اول مهر از راه می‌رسید. روزهای آخر شهریور، هنگام بازی در پاتوق همیشگی‌مان، بحث داغ «مدرسه رفتن» بالا گرفت. همه‌مان قرار بود امسال کلاس اولی شویم، فقط من از این ماجرا دل خوشی نداشتم. بقیه با ذوق و اشتیاق از مدرسه حرف می‌زدند و من هم با بی‌تفاوتی گوش می‌دادم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: «واقعاً شما چطور دلتان می‌آید بازی کردن و اوقات خوش‌مان را کنار بگذارید و از صبح تا ظهر پشت میز بنشینید و بعد هم با انبوهی از تکلیف به خانه برگردید؟ آن‌وقت دیگر وقتی برای بازی نمی‌ماند! من نمی‌آیم، شما بروید!» لجباز شده بودم. بچه‌ها یکی‌یکی مرا نصیحت می‌کردند. یکی گفت: «شاید وقت بازی‌مان کمتر شود، ولی عوضش سواد یاد می‌گیریم.» دیگری اضافه کرد: «وقتی خواندن و نوشتن یاد بگیریم، می‌توانیم برای هم نامه بنویسیم!» و یکی از بچه‌ها با ذوق بیشتری ادامه داد: «بعدها هم که بزرگ‌تر شدیم، خانم دکتر و خانم معلم می‌شویم!» حرف‌هایشان برایم قانع‌کننده بود. انگار این دل کندن ارزشش را داشت. سری به نشانهٔ تأیید تکان دادم و همان لحظه جرقه‌ای در دلم روشن شد. همهٔ بچه‌ها مدرسه را دوست داشتند؛ وقتی فکر می‌کردم آن‌ها رفته‌اند تا سواد یاد بگیرند و من تنها در گوشه‌ای نشسته‌ام، غم عجیبی دلم را می‌گرفت. حالا پانزده سال از آن روزها می‌گذرد. دغدغه‌هایم فرق کرده است. و امروز که می‌نگرم، می‌بینم بسیاری از فرزندان وطنم نمی‌توانند مانند دیگران درس بخوانند. برایم بسیار غم‌انگیز است. من آن روزها به اختیار، علاقه‌ای به درس نشان نمی‌دادم، اما حالا کودکانی هستند که به اجبار از کلاس و مدرسه دور مانده‌اند؛ کودکانی که با تمام وجود آرزوی آموختن دارند و حاضرند برای درس‌ خواندن هر تلاشی بکنند و هر بهای گزافی بپردازند. شاید اگر پانزده سال پیش می‌دانستم درس خواندن چه فرصت بزرگی است، با شوق و انگیزهٔ بیشتری آغاز می‌کردم. با این حال، دلم روشن است و باور دارم که با وجود همهٔ محدودیت‌ها، رشد خواهیم کرد و آینده‌سازان وطن خواهیم بود. ✍️بهاره رضایی @khatoon_af