به من میگفتند: چرا اینقدر آرامید؟
حال آنکه از سر تا به پا سوخته بودم.
شب در کوچهها میدویدم، نعره میکشیدم، روز را به آرامی کار میکردم.
عشق را به وضوح دیدم؛
وقتی داشت بهجای تمام جهان، از او دلجویی میکرد و جورِ تمام آدمهایی که به او زخم زدهبودند را یکتنه به دوش میکشید...
کاش یکی بود چشمامونو میفهمید
وقتی ناراحت میشدیم
به سینهاش اشاره میکرد و میگفت:
«اینجا وطنِ توست»
هدایت شده از باغ خرمالو؛
اگه روابط انسانی انقد پیچیده نبود
بهت زنگ میزدم و میگفتم که چقد
بهت نیاز دارم .