eitaa logo
بصیرت خوشاب(سبزوار)
571 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
3.2هزار ویدیو
46 فایل
قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جمعه، نغمهٔ ظهور... ✍علی اکبر ملکی صبح جمعه را با نوای قدم هایت آغاز می‌کنیم. آسمان، پرده‌های خاکستری شب را می‌دَرَد و ستارگان، همچون سربازانی خاموش، در کمند سپیده صبح تو صف می‌کشند. ای قائم آل محمد! ای که آمدنت نه پایان تاریکی، که آغاز طلوع خورشیدی است که هرگز در خونِ غروب نخواهد مرد. جمعه، آینه‌ای است که در آن، گذشته و آینده به هم می‌رسند و زمین، زمزمه‌هایش را به آسمان هدیه می‌کند: «بیا... بیا...». در این صبحِ روشنِ انتظار، قلبِ زمین از جستجوی تو می‌تپد. هر برگِ درخت، نام تو را با خطِّ باد می‌نویسد و هر قطرهٔ شبنم، چشمی است که به راه تو خیره مانده. ای منجیِ آوارگانِ تاریخ! ما در این کویرِ غربت، چاه‌های عمیقِ اشک حفر کرده‌ایم، اما می‌دانیم آن سوی این ریگ‌های سوزان، چشمه‌سارِ تو جاری است. می‌دانیم شب، هرچند طولانی، در نهایت تسلیمِ پنجه‌های طلوع تو خواهد شد. ای که آمدنت فصلِ شکفتنِ نارنج‌های یخ‌زدهٔ تاریخ است! جمعه، تنها روزِ استراحت نیست؛ روزِ جنبشی است خاموش، روزِ فریادی است که از ژرفای سینه‌های خستهٔ مؤمنان برمی‌خیزد: «یا ابن الحسن! اینک زمانه، زخم‌خورده از ، بر سینه‌اش نشسته و زمزمه می‌کند: عَجِّلْ...». هر جمعه، گویی زمین، جامه‌ای سفید بر تن می‌کند و خود را برای عروسیِ ظهور تو آماده می‌سازد. امروز، باد را به پیامی می‌سپاریم: به او بگو پرواز کند تا به دیارِ غیبت برسد و در گوشِ تو زمزمه کند که ما اینجا، در پسِ دیوارهای قرن‌ها، همچنان ایستاده‌ایم. ایستاده‌ایم با چراغِ دل‌هایی که روشنی‌اش را از یادِ تو وام گرفته‌اند. ایستاده‌ایم با قامت‌های خمیده، اما اراده‌هایی راست‌تر از کوه‌ها. می‌دانیم روزی خواهد آمد که این سکوتِ سنگین، ترک برمی‌دارد و فریادِ یا مهدی، همچون صاعقه‌ای، آسمان و زمین را یکی خواهد کرد. جمعه، یادآورِ این است که زمین، یتیم نیست. تو می‌آیی... می‌آیی تا قلم‌های تاریخ، از خون به روشنایی بگردند و ، بر جهان سایه بیندازد. تو می‌آیی تا گُلِ وجودِ آدمی، دوباره در گلستانِ توحید شکوفا شود. ما امروز، درِ خانه‌هایمان را به رویِ نسیمِ می‌گشاییم و بر پلک‌های منتظرمان، اشک‌های امید می‌کاریم. اشک‌هایی که فردا، سبزه‌زارِ را آبیاری خواهند کرد. یا اباصالح المهدی! در این جمعهٔ ملکوتی، پیمان می‌بندیم که حتی اگر زمانه، مارگزیده شود و راه‌ها بسته گردد، باز هم فریاد خواهیم زد: «آی انتظار... آی سبزِ امید! ما نخواهیم مرد، نخواهیم مرد، تا نسیمِ ظهور تو از شرق برخیزد...». اللهم اجعلنا من أنصاره وأعوانه🌅 جمعه، نفسِ کشیدنِ زمین برای دیدارِ توست... @khoshab1 Basiratkhoshab.ir
🟢مرد آن است که دنیا در او ذوب شود/ طالب کدام سکه ای؟ روزی مردی سرگشته، چون برگ خزان در کوچه‌های جهان می‌گشت، تا راز سعادت را بیابد. به صحرایی رسید که در آن پیرمردی با چهره‌ای نورانی، بر سکویی از خشت نشسته بود و به آیینه‌ای کهن می‌نگریست. مرد نزدیک شد و پرسید: «ای پیر خردمند! این آیینه را چه می‌کنی؟» پیر، آیینه را به دستش داد و گفت: «بنگر... در آن چه می‌بینی؟» مرد نگریست و گفت: «خاک و زنگاری تیره.» پیر تبسمی کرد و پارچه‌ای ابریشمین از جیب برگرفت و آیینه را چنان سایید که خورشید در آن تابید. سپس گفت: «این آیینه، دل آدمی است. زنگارش، گناهان و غبار دنیاست. کیمیای سعادت، در آن است که آن را چندان بمالی تا خورشید حقیقت در آن بتابد...» «ای نفس سرکش! تو کوره‌راهی را می‌پویی که انتهایش به ابدیت می‌رسد. غافلی که در بازار دنیا، سکه‌های فریبنده می‌خری و گنجینه‌ات را از خالی می‌کنی. بدان که سعادت، گمشده‌ای نیست که در کوچه‌های خاک جستجو شود؛ گوهری است در عمق وجودت، زیر خروارها غبارِ غفلت. 🟢 غزالی در کیمیای سعادت می‌نویسد: ، هنرِ مردن پیش از مردن است. هنرِ آن است که پرده‌های ظلمانی «خود» را بدری و آینه‌ای شوی برای تجلی انوار الهی. این راه، پر از خارهای آزمون است؛ خاری به نام « » که ریشه در خاک نفس می‌دواند، خاری به نام « » که چشم جان را کور می‌کند. اما آنکه پیشه کند و را چراغ راه، به باغی می‌رسد که در آن گل‌های یقین شکفته است و نسیم رحمت، برگ‌های وجودش را نوازش می‌دهد. ای آدمیزاد! تو کشتی‌ای در اقیانوس دنیا. اگر بادبانت به نام « » بلند نشود، طوفان ، تو را به صخره‌های هلاک خواهد کوبید. تو کیمیاگری که می‌توانی مس وجودت را به طلای عبادت بدل کنی... شرط آن است که آتشِ محبت خدا، کوره‌ات را گرم کند و پتکِ ترس از معاد، ناخالصی‌ها را از تو بزداید. به یاد آر روزی را که غزالی از کاخ دانشِ ظاهری بیرون آمد و در کویرِ خلوتِ قلبش چادر زد. آنجا که ستارگان، آیات الهی بودند و سکوت، زبانِ راز شد. فهمید که ، دریایی است بی ماهی، و عبادت ، پرنده‌ای است بی بال. پس نوشت: "سعادت، در آن است که کنی، گویی او را می‌بینی..." و اینک، تو در این بازار شلوغ جهان، مشتری کدام سکه‌ای؟ اگر طلای سعادت می‌خواهی، باید خود را در بوته‌ای بگذاری که آتشش، اشک نیمه‌شب‌هاست و باد مکشش، نفسِ «لا اله الا الله»... "کیمیای وجودت را با عشق بجوشان تا سعادت، زرِ خالص شود." 🌙 «مرد آن نیست که دنیا را بچشد، مرد آن است که دنیا در او ذوب شود...»/امام محمد غزالی @khoshab1
جوانی پرشرار و بیقرار بود که از شتابِ جوانی، گویی آتش در قدمهایش میسوخت. روزی به نزد پیرمردی خردمند رفت و گفت: «ای پیر! من میخواهم یکشبه ره صدساله بروم و نام بلند بیافرینم. چگونه به اوج برسم؟» پیر خاموش شد، جوانه ی نهالی را از خاک برکشید و گفت: «این را ببین! اگر امروز این نهال را با زور بکشی تا سایه اش بر زمین نیفتد، فردا خشک میشود. اما اگر به آن مهلت دهی تا ریشه در خاک دواند، سالیان بعد، درختی تناور خواهد شد که صدها مسافر زیر سایه اش آرام گیرند.» سپس ادامه داد: « ، آتشی است که اگر با نیامیخته باشد، خاکستر میسازد. مکن، اما از حرکت بازمستان. همچون نهال است؛ آرام، اما رشد میکند تا به آسمان رسد.»/گلستان سعدی @khoshab1
شما،نانوایانِ عشق پرور دستهایتان همچون دو موجِ دریا، خمیرِ زندگی را بر سنگِ محنت مالید و نان را، گرمتر از نفسهای نخستینِ صبح، بر خوانِ سپیده دم نهادید. تنورهایتان آتشدانِ امید بود، و هر قرص نانتان، مهرِ بی نام و نشانِ مهربانی. 🔵برای اولین بار در تمام ایام نوروز نانوایان شهرستان خوشاب به ویژه در سلطان‌آباد و روستاها بدون تعطیلی در حالی که مردم سرگرم تعطیلات نوروزی و مسافرت رفتن بودند علی رغم همه مشکلاتی که داشتند و دارند صادقانه به مردم خدمت کردند. صمیمانه از تمام این عزیزان و کارگرانشان تشکر می کنیم. @khoshab1
برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟ دزد گفت از مردم آزاری چه سود؟ گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بدکار از منافق بهتر است گفت: هان، بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها که بردستی کجاست؟ گفت، در همیان تلبیس شماست گفت، آن لعل بدخشانی چه شد؟ گفت، می‌دانیم و می‌دانی چه شد گفت، پیش کیست آن روشن نگین؟ گفت، بیرون آر دست از آستین دزدی پنهان و پیدا، کار توست مال دزدی، جمله در انبار توست تو قلم بر حکم داور می‌بری من ز دیوار و تو از در می‌بری حد به گردن داری و حد می‌زنی گر یکی باید زدن، صد می‌زنی می‌زنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق می‌برم من جامهٔ درویش عور تو ربا و رشوه می‌گیری به زور دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیه‌دل مدرک و حکم و سند دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را؟ می‌زدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران می‌خواستی دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عُجب، عیب خود مپوش چیره‌دستان می‌ربایند آنچه هست می‌بُرَند آنگه ز دزد کاه، دست در دل ما حرص، آلایش فزود نیت پاکان چرا آلوده بود دزد اگر شب، گرم یغما کردن است دزدی حکام، روز روشن است حاجت ار ما را ز راه راست برد دیو، قاضی را به هرجا خواست برد. @khoshab1
"بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین قدمی که می‌تونی برداری اینه که فقط تصمیم بگیری ادامه بدی. حتی اگه اون روز هیچ اتفاق بزرگی نیفته، فقط اینکه تسلیم نشی یعنی تو برنده‌ای." جیمز کلیر @khoshab1
🔹خسارت ۱۸۰ میلیاردی نتیجه حمله برخی از کشاورزان اصفهانی به پمپاژخانه آب انتقالی به ‎یزد! یزد ۵ روز است آب ندارد!! @khoshab1