شب تا صبح که میشینیم کنارِ دوستان چرت و پرت میگیم.
صبحِ کله ی سحر هم با چشمای نیمه باز میریم نماز صبح و روضه.
و بعدش هم که همینطور اینور اونور تو هیئتا ول میچرخیم تا آخرِ شب.
آخر شبم میریم موکب یه چایی میزنیم بر بدن.
و دوباره چرت و پرت گفتن تا صبح...
خزعبلات؛
امیدوارم کسی که براش مهم نیستین، براتون مهم نشه.
دلم واسه اینجا تنگ شده بود؛)
خزعبلات؛
دلم واسه اینجا تنگ شده بود؛)
چقدر خوب شد که همه چی تموم شد.
چقدر شبها تا صبح بیدار موندمو درسایی که دوست نداشتمو به زور ریختم تو مغزم و شاید اشتباه ترین تصمیمِ زندگیم هم همین بود.