همیشه توی مدرسه بچه ی قانون مدار و خوبی بودم.
کلاسارو نمی پیچوندم
از مدرسه فرار نمیکردم
تو امتحانا تقلب نمیکردم
با بچه ها دعوا نمیگرفتم
سعی میکردم همیشه درسامو بخونم
زنگای تفریح بعد از خوردن زنگ کلاس سریع به کلاس بر میگشتم
وقتی همه باهم هماهنگ میکردن که نرن مدرسه من مجبور بودم برم چون خانوادم مجبورم میکردن و راهی جز این نداشتم..
خزعبلات؛
همیشه توی مدرسه بچه ی قانون مدار و خوبی بودم. کلاسارو نمی پیچوندم از مدرسه فرار نمیکردم تو امتحانا
هیچ کدوم از اونایی که این کارارو انجام دادن و جزو شر ترین بچه های مدرسه بودن هیچ پشیمونی ای ندارن و اون انضباط هایی که به اصطلاح ازشون کم شد هر چند که تهش هیجده نوزده شدن ولی هیچ تاثیر بدی توی آینده و کنکورشون نذاشت.
اونا نهایتِ لذت رو از مدرسه بردن ولی من همیشه ترس از سرزنش شدن توسط خانواده و مدیر و معاون مدرسه رو داشتم:))
البته به جز دبیرستان که یکم اجتماعی تر شدم و اون خجالتی بودنه رو گذاشتم کنار و حسابی با معلما شوخی و خنده راه مینداختم و خلاصه با کل مدرسه جور بودم.
تقریباً بیشتریا منو میشناختن و سال دوازدهم که دیدم داره حسرت این چیزا رو دلم تلنبار میشه سعی کردم قوانین مدرسه رو یکم به چپم بگیرم.