امروز کارگاه طراحی داشتم.
همینطور که سر کلاس داشتم اجسامو طراحی میکردم، تو ذهنم به خودم میگفتم ببین تو از همه آدمایی که اینجان عقب تر و مبتدی تری..
بعد استاد اومد بالای سرم و یه نگاه به برگم انداخت و گفت آفرین. کارت چه خوب شده هاا
منو میگی؟ عین خری که بهش تیتاپ دادن ذوق کردم و ته دلم به خودم امیدوار شدم.
همه چی داره تقریباً اونجوری که میخوام پیش میره.
ولی نمیدونم چرا انقدر غمگینم. انگار هر چی بیشتر میگذره بیشتر احساس تنهایی میکنم و این حس تنهایی از عمق وجودم میاد.
چجوری بگم؟ انگار قلبم داره پاره میشه.
کاش هیچوقت وارد ایتا نمیشدم اصلاً
گاهی وقتا به سرم میزنه هم اینجارو دیل بزنم هم تلگرامو و خودمو راحت کنم.
زندگی کاملاً به کام اوناییه که تو مشهد و قم و شیراز زندگی میکنن و امام رضا و حضرت معصومه و شاهچراغ دارن.
زندگی کاملاً به کام اوناییه که تو پاییز و زمستون هوای سرد و بارونی و برفی دارن.
و زندگی کاملاً به کام اوناییه که توی پاییز شوهر دارن.
خزعبلات؛
میخوام خودمو از پنجره پرت کنم پایین.
البته میتونم با استاد هم این کارو بکنم.
یک ساعت و نیم فقط حرف زد نه کتاب معرفی کرد نه حتی اسم و فامیلشو گفت و خودشو معرفی کرد نه حضور غیاب کرد وا😭
تازه میخواد هر هفته هم برامون جبرانی بزاره😭😭