.
#قسمت_هفتاد_و_پنجم🦋 <ادامه> روزی یکی از بچه های تبلیغات گفت: «نیمه شب که بیدار شدم، دیدم یک نفر
#قسمت_هفتاد_و_ششم 🦋
<ادامه>
اگر اهل بودی، همین کلام کفایت می کرد.
من که لیاقت نداشتم. اما قدرت و نفوذ این بزرگوار به حدی بود که آدم را با درون خودش به جنگ می انداخت.
بلبشوی کردستان که شروع شد،
همراه علی آقا و جمعی دیگر از دوستان به پادگان آموزشی قدس اعزام شدیم تا بعد از طی دوران آموزشی، به کردستان اعزام بشویم.
روزها را به سختی آموزش می دیدیم و شب ها تا دیروقت، با دریایی از معارف علی آقا شب زنده داری می کردیم.🌙
امروز شاید این که علی آقا از چه چیز هایی صحبت می کرد، چندان قابل توجه نباشد؛
چون بحمدالله پایه های نظام قوّت گرفته است و ما شاهد تغییرات شگرفی هستیم؛
اما سال ۵۸، زمانی که خیلی از عقاید و رفتارهای ناپسند هنوز جایگزینی پیدا نکرده بود،
رهنمودهایی می داد که چند سال بعد،
ما از زبان بزرگان مملکت می شنیدیم.
بعد از چند وقتی که هنوز آموزشها ادامه داشت، آقای مهاجری به دلیل تأهل، به بنده اجازه داد شبها به منزل بروم.
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه روزی علی آقا گفت:
«اکبر، دیگر نمی خواهد به منزل بروی!»
گفتم: «چرا؟! »
گفت: «چهار_پنج روز دیگر آموزش ها تمام می شود و تو باید عادت کنی بین بچه ها باشی و با محیط مأنوس بشوی تا بعداً جدایی از خانه و زندگی آزارت ندهد.»
وقتی خوب فکر کردم، دیدم راست
می گوید....بنابراین ماندم.
آموزش فشرده بود و خستگی بیش از اندازه فشار می آورد.
وقتی شبها می خوابیدم، تا نماز صبح بیدار نمی شدم.
نیمه شبی، بد خوابی به سرم زد و بیدار در جای خود به سقف نگاه می کردم که دیدم یک نفر آهسته از تخت پایین رفت.
با خود گفتم:
«اینجا چه خبر است؟! »
بعد آهسته پایین آمدم و به دنبالش به راه افتادم.
دیدم وضو گرفت ورفت به محوطۂ بازی که آنجا بود.
هوا خنک بود و شب، تاریک و سیاه.
چشمانم که به تاریکی عادت کرد،
صحنه ای شگفت انگیز دیدم ....
از هر گوشه ایی، صدای ناله ای بلند بود.
یکی ((العفو)) می گفت، یکی دعا می خواند.
جلو رفتم تا بدانم اینها کیستند.
علی آقا، مچاله سر به سجده گذاشته بود.
#اکبر_محمد_حسینی ناله می کرد.
#ناصر_فولادی دستانش به آسمان بود.
#شیخ_حسن_جعفری قرآن به سر گرفته بود.
نمی دانستم چه کنم...
🌻•• ↷#j๑ïท🌱
@khybariha ✌️🏻📿
.
#قسمت_نود_و_ششم 🦋 "محمدرضا سخی" همرزم علی آقا بوده ؛ می گوید:« با او در کرمان آشنا شدم ،بعد از این
#قسمت_نود_و_هفتم 🦋
اکثر اوقات هم سرش پایین بود و انگار لب هایش را به هم دوخته اند.
امّا امان از لحظه ای که به حکم عقل و شرع و دین لب باز می کرد، کلمه به کلمه اش حساب شده و دقیق بود. 👌
بعد از #شهادت #اکبر_محمد_حسینی، برای مجلس ختم به منزلشان رفتیم. در این مجلس، علی آقا هم حضور داشت.
فرصتی پیش آمد تا آیاتِ قرآنی تلاوت کند. "سورهٔ یاسین"را خواند. بعد در بهت و حیرت همه شروع به تفسیر کرد. 😳
به حدّی تسلط داشت که همه مجذوب شدیم. آن جلسه برای من درس عبرتی شد تا فکر نکنم هر کس که کمتر حرف بزند، لابد کمتر هم بلد است.
و #خدا خودش بهتر می داند که او برای هر عملی انجام می داد حسابی باز کرده بود.
یکبار در یک بحث و گپ اعتقادی، حرف پیش می آمد و علی آقا چنین تعریف می کرد: « روزی می خواستم برای انجام بعضی از کارهای شخصی به اهواز بروم.
به بچهها هم گفتم من رفتم اهواز. آمدم کنار جاده ایستادم تا با ماشین های صلواتی یکراست به اهواز بروم؛
امّا یک ساعت از من ایستادن، همان و نیامدن حتی یک ماشین، همان.
با خود گفتم :خدایا چطور است که هر وقت می آمدم، اینجا پر از ماشین بود؛ امّا امروز هیچ ماشینی نیست. 🤔
ناگهان به ذهنم رسید زمانی که از سنگر بیرون آمدم، غافل از یاد خدا گفته بودم من رفتم اهواز، بی آنکه بگویم انشاءالله.
دوباره برگشتم سنگر و این بار به بچهها گفتم :من انشاءالله به اهواز می روم.
این دفعه.........
🌻•• ↷#j๑ïท🌱
@khybariha ✌️🏻📿