شاید بعضی تجربهها، بعضی خراب شدنها، بعضی دلبریدنها باعثش شده؛ شایدم فقط دارم بزرگ میشم، همین.
شب که میشه یاد چیزهایی میفتم که فراموش کردم؛ خاطرات، دوستیها، احساسات به من هجوم میارن.
مثلا امشب یاد دو سال پیش افتادم که میرفتم باشگاه؛ همش نگاهم به حرفهای ها بود و همش دلم میخواست جزوشون باشم.
موقع برگشتن از کلاس کلی خیالپردازی میکردم راجب اینکه منم یه روز توی زمین بازی کنم.
هم چیزها عوض شدن و هم نه.
بین گذشته و حالا دستوپا میزنم و نمیتونم جای خودمو پیدا کنم.
وزوزهای ذهن🙂↔️
شب که میشه یاد چیزهایی میفتم که فراموش کردم؛ خاطرات، دوستیها، احساسات به من هجوم میارن.
در واقع بهتره بگم تجربههای زیسته به سمتم میان تا دوباره یادآوری بشن، احساس بشن و بگن که هستن، که مبادا فراموش بشن.
هدایت شده از صندوقچه افکار
کنکور خیلی بدی. همون دلخوشیای کوچیکمم ازم گرفتی نامرد:((
وزوزهای ذهن🙂↔️
کنکور خیلی بدی. همون دلخوشیای کوچیکمم ازم گرفتی نامرد:((
همهی پارسالم اومد جلوی چشمم یه لحظه:>>>>>
واقعا عجیبه دوستداشته شدن توسط آدمها، بیشتر از دستاوردهایی که کسبشون میکنم به من احساس ارزشمند بودن میده:]