هم چیزها عوض شدن و هم نه.
بین گذشته و حالا دستوپا میزنم و نمیتونم جای خودمو پیدا کنم.
وزوزهای ذهن🙂↔️
شب که میشه یاد چیزهایی میفتم که فراموش کردم؛ خاطرات، دوستیها، احساسات به من هجوم میارن.
در واقع بهتره بگم تجربههای زیسته به سمتم میان تا دوباره یادآوری بشن، احساس بشن و بگن که هستن، که مبادا فراموش بشن.
هدایت شده از صندوقچه افکار
کنکور خیلی بدی. همون دلخوشیای کوچیکمم ازم گرفتی نامرد:((
وزوزهای ذهن🙂↔️
کنکور خیلی بدی. همون دلخوشیای کوچیکمم ازم گرفتی نامرد:((
همهی پارسالم اومد جلوی چشمم یه لحظه:>>>>>
واقعا عجیبه دوستداشته شدن توسط آدمها، بیشتر از دستاوردهایی که کسبشون میکنم به من احساس ارزشمند بودن میده:]
و وای بچهها، باشگاه قبلیای که میرفتم خیلییی جو رقابتیای داشت ( همه داشتن تو سرشون میزدن که برن توی تیم ) و خب من صرفا رفته بودم که لذت ببرم و والیبال یاد بگیرم.