eitaa logo
کانون مداحان وخادمیاران رضوی چهارمحال وبختیاری
166 دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
184 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شاعر برای گفتن از این غم کمک می‌خواست روضه برای شرح این ماتم کمک می‌خواست آنقدر روی پیکرش زخم و کبودی بود مرهم برای زخم، از مرهم کمک می‌خواست از راه رفتن‌های او چیزی نمی‌گویم گاهی برای ایستادن هم کمک می‌خواست... آتش میان خیمه‌ها افتاد و از آن روز شانه میان گیسوی درهم کمک می‌خواست در خاطرش آمد رباب آن روز از باران حتی به قدر بارشی نم نم کمک می‌خواست یاد مدینه زنده شد در کنج ویرانه عمه برای غسل او آن دم کمک می‌خواست . . . یادش بخیر آن روز آخر مادر پیرم از من برای نصب یک پرچم کمک می‌خواست ✍
تمام دار و ندارم نثار مقدم تو فدای ماه عزایت، فدای ماتم تو هزار شکر نَمردم به زیر بار گناه هزار شکر رسیدم به زیر پرچم تو غبار فرش حسینیه آبرویم داد چکید اشک روانم ز دیده از غم تو شنیده‌ام رمضان برتر است از هر ماه قبول می‌کنم آن را ولی محرم تو ... چه ماتمی‌ست که عرش خدا سیه‌پوش است چه غصه‌ای‌ست فراتر ز داغ اعظم تو ✍
ساکتم امّا مپنداری که راحت نیستم خوب میدانی زیادی اهل صحبت نیستم با زبان اشک با تو دردِدل کردم که من با زبان دیگری وللهِ راحت نیستم شیعه با حُبِّ وِلای تو تَشَخُّص یافته است پس ببین آن‌قدرها هم بی هُویَّت نیستم عُمر خود را می‌فروشم در دکُان روزگار بی‌بها بردار...دنبال تجارت نیستم جانِ جُون‌ات بیشتر با این فقیرت کار کن در گدایی کردن از تو بامهارت نیستم دوستانم بیشتر از من پریشان تواند غبطه گاهی می‌خورم...اهل حسادت نیستم مادرت قطعاً صدایم کرده، هیئت آمدم من نخواهم رفت آنجایی که دعوت نیستم پیش جاکفشیِ روضه جا بگیرم...کافی است جانِ فرزندان تو راضی به‌زحمت نیستم چشم‌هایم را دو سیلاب تلاطم خیز کن وقت اوج گریه دل‌خوش به رطوبت نیستم ** بعد پیراهن به معجرها...، زبانم لال باد من که مرد روضه‌ی دُشوار غارت نیستم ✍
بازهم محشری از گریه به پا کرد حسین دل ما را ز غم و درد جدا کرد حسین من کجا روضه کجا؟! معرفت آقا بود من حواسم به خودم بود، صدا کرد حسین به بهشتی که خدا داد نیانداخت نگاه رفت با گریه کن خویش صفا کرد حسین من شکستم دل او را، دل من را نشکست این‌همه سال مراعات مرا کرد حسین گریه‌ام نور به قبر همه امواتم شد دِین بر گردن ما بود...، ادا کرد حسین متحیر شده بودیم کجا سجده کنیم پرچم آورد وسط قبله‌نما کرد حسین نام ما را ته مقتل به زبان آورده خون آن حنجره را ضامن ما کرد حسین من حسینی شده‌ی دست امام حسنم نام ما را حسن آورد، دعا کرد حسین چاردیواری این روضه خود شش‌گوشه ست کربلا را وسط روضه بنا کرد حسین اربعین کاش بگویم به همه در صحنش... حاجتم کرببلا بود، روا کرد حسین ** خواهرش رفت اسیری و خودش بر سر نی هرچه را داشت در این راه فدا کرد حسین ✍
من از لبت شنیدم، تا اسم کربلا را دادند دست روحم، درد و غم و بلا را مانند تو ز من هم، پوشیده نیست اسرار می‌بینم ابتدا را ، می‌خوانم انتها را روز ده محرم، روز قرارتان بود تو زود آمدی تا، راضی کنی خدا را گفتند میهمانید، اما چه میهمانی؟ فعلا که تا به امروز، با ما نشد مدارا! در ابتدا که یا رب، مهمان نیزه‌هاییم ختم به خیر فرما، پایان ماجرا را این‌ها که راه ما را، در کربلا گرفتند دیروز در مدینه، بستند راه ما را من عهد بسته‌ام با، مادر که با تو باشم بفرستشان مدینه، زنها و بچه‌ها را ای کاش قبل از آنکه، خیمه به‌پا نمایی می کَندی ای برادر، در دشت قبر ما را لب تر کنی عزیزم، سر می‌دهم به جایت تغییر می‌دهم من، تقدیر را، قضا را تا قتله‌گاه از تل، من راه می‌گشایم خواهند دید اینجا، موسای بی عصا را بر دوش تو شهادت، بر دوش من اسارت بسپار دست زینب، اولاد مصطفی را صد قطعه از تن تو، در چشم زینب آمد وقتی نگاه کردم، هر جای نینوا را ای کاش بین گودال، عصر دهم عزیزم حداقل ندزدند، از پیکرت عبا را حق دارم ای برادر، دلواپس تو باشم آورده کوفه با خود، خولیِ بی حیا را سروده گروه ادبی
اشکِ ما پاره دلی بود که آبش کردیم چشمِ ما خانه‌ی ما بود، خرابش کردیم تکه‌ای سنگ در این سینه‌ی ما بود، شبی... روضه‌اش بُرده و با آهْ مذابش کردیم بارها خواست که دنیا ببرد ما را از... درِ این خانه که هربار جوابش کردیم مَلکی خواست که ما را ببرد باغِ بهشت در حرم مانده و با گریه مُجابش کردیم آنکه زد طعنه به احوالِ پریشانی ما شَمّه‌ای از تو نوشتیم و کبابش کردیم عُمْر آن نیست که از روز و شب ما رفته گریه کردن به تو را عُمْر حسابش کردیم... ✍
تا شنیدیم اشک ما بر زخم‌هایت مرهم است چشم ما از گریه مثل چشمه‌های زمزم است ما نمک‌گیر توأیم ای ساکن کرب و بلا رزقمان یک وعده اشک و وعده‌‌ی دیگر غم است روضه رفتم فکر دنیا را بگیری از سرم ای که گریه بر سرت سرّ نجات عالم است از حبيب بن مظاهر مى‌شود آموخت كه در مسير عاشقى یکبار جان‌دادن كم است قدمت اين روضه‌ها با قدمت خلقت يكى‌ست اولین نوکر که برده فیضِ روضه، آدم است پیرهن مشکی ما را مادرت اندازه کرد این سیاهی هدیه‌ی دخت رسول اکرم است مادرم چادر سیاهش را برای تکیه داد حال آنچه بر سرش کرده‌ست حکمش پرچم است باز هم پیراهنت می‌گردد آویزان ز عرش از همین حالا عزیزم حال ما هم درهم است دشمنت رفته ولی خورشید نیزه میزند زخم‌های تو فراوانند و اشک من کم است ** ای که هستی بطن کاف و ها و یا و عین و صاد نعل کاری کرد حتی ظاهرت هم مبهم است سروده گروه ادبی
توفیق یک سلامِ حضوری نداشتم آن هم منی که طاقت دوری نداشتم شیرین نبود زندگیِ من اگر حسین در مجلس عزای تو شوری نداشتم حس غرور من همه‌ی علتش توئی این نوکری نبود، غروری نداشتم من با غمت، که گفته که افسرده می‌شوم؟ این غم نبود هیچ سُروری نداشتم شکر خدا که روضه و هیأت همیشه هست هیات اگر نبود، صبوری نداشتم چای و نباتِ روضه و نان و نمک ز توست روضه نبود سفره‌ی جوری نداشتم ای کاش غیر شارعِ قبله تمام عمر از هیچ راهِ دیگر عبوری نداشتم ** می‌گفت زیر لب زنِ خولی دمِ سحر در خانه کاش اینکه تنوری نداشتم ✍
374.8K
به مناسبت مراسم شیرخوارگان حسینی (اولین جمعه دهه محرم) بند 1⃣ فکرشم نمی‌کردم، فکرشم نمیکردی وقتی‌که میری میدون، روی نیزه برگردی فکرشم نمی‌کردی، فکرشم نمی‌کردم با تو اومدم اینجا، حالا بی تو برگردم گاهی روی نی، گاهی رو زمین، رأسِ پاکتو دیدم روزی صد دفه، حلق تشنه‌تو، از رو ناقه بوسیدم فدای خنده‌ی خیالیت می‌کُشه من رو جای خالیت (لالا لالا لالا علی‌جون...) بند 2⃣ خوابشم نمی‌دیدم، خوابشم نمی‌دیدی جای گهواره حالا، روی نیزه خوابیدی خوابشم نمی‌دیدی، خوابشم نمی‌دیدم مُردَم و یه «مادر» از، لب‌های تو نشنیدم آرزوهامو، واسه تو گلم، دونه‌دونه سوزوندن زندگیمو با، حنجرت علی، از هم اینجا پاشوندن فدای سیب سرخ رو نی می‌کُشه من رو دیدنت هی (لالا لالا لالا علی‌جون...) ✍
طور سینا بوده گویا سینه‌ی این سرزمین ساکن این خاک بوده مدتی عرش برین هفت پرده خَرق شد از سجده بر این آستان بارگاه قدس بر این خاک می‌ساید جبین کعبه مشغول طواف خیمه‌گاه اقدسش با نوای "ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِين" فخر بفروشد زمین کربلا بر آسمان چون که با خون حسین بن علی گشته عجین نام‌هایش غاضِریه، عَقر یا کرببلا هر کدام از نام‌ها با مقتلی گشته قرین آیه ‌های قدر می‌آیند با هم کربلا کاروان آیه‌های نور قرآن مبین یک به یک حوریه‌ها مستوره و بین حجاب پرده‌دار محمل آن‌ها یل ام البنین شد مطاف نُه فلک قنداقه‌ی شش ماهه‌اش حاجی گهواره‌‌ی او آسمان هفتمین آمده زهرای مرضیه به استقبالشان پیشواز کاروان آمد امیرالمؤمنین پای بگذارد به روی خاک چون ناموس دهر بال بگشاید به زیر پای او روح الامین خیمه زد غم در دل زینب به هنگام نزول آسمان‌ها نیز از اندوه او اندوهگین گفت بانو این زمین بوی جدایی می‌دهد می‌رسد بر گوش جان از این زمین آهی حزین مریم و آسیه و هاجر عزادارت شدند نوحه خوانی می‌کند زهرا برایت این چنین گیسوانت را به دست باد دادی عاقبت حنجرت را داده‌ای بر خنجر شمر لعین خاک بر رخساره‌ی "خدُّ التَریب" من نشست آه ای "شَیبُ الخَضیبم" آه "مقطوع الوَتین" آه از وقتی که دست سفلگان افتاده بود خیمه و عمامه و انگشتری شاه دین "یا غیاث المستغیثینِ" لب تو چکمه خورد نیزه‌ها خوردی به وقت گفتن "هل مِن مُعین" خاک بر سر ریخته کرببلا وقتی شنید رو بگیرد زینب پرده‌نشین با آستین ✍حجت‌الاسلام
عاشق شدن، شاید... اگر... اما... نمی‌خواهد مجنون نمی‌گوید مرا لیلا نمی‌خواهد من آمدم دورت بگردم، برنگردانم شمعِ نگاهت گِردِ خود پروانه می‌خواهد دنیا برای اهل دنیا؛ من تو را دارم آن‌که تو را دارد دگر دنیا نمی‌خواهد امروز جایی نوکری کردم که اربابش هرچه شود، عذر مرا فردا نمی‌خواهد عاشق میان سینه دارد یک حُسینیه عاشق برای گریه کردن جا نمی‌خواهد هرکس که چای روضه را پَس می‌زند انگار در جنّت است و آب کوثر را نمی‌خواهد گریه کنت با دست، بر سر می‌زند یعنی از غصه‌ی ذبح سرت، سر را نمی‌خواهد رو می‌زند خیمه‌به‌خیمه پیش اصحابت تنهایی‌ات را زینب کبری نمی‌خواهد داغ علی اکبر به جانت آتش افکنده جسم تو دیگر تابش گرما نمی‌خواهد حداقل یک پارچه رویت بیندازند پوشاندن پیکر دگر فتوا نمی‌خواهد از کربلا تا کوفه و از کوفه تا به شام راهب فقط فهمید مویت شانه می‌خواهد سروده گروه ادبی
بابا رسید و آورد، گُل‌بوسه‌های خود را عمه بیا درآور، رختِ عزایِ خود را مَنکه نمرده بودم، بر روی نیزه باشی آماده کردم از اشک، ویران‌سرای خود را خوابم اگر نبرده، تقصیرِ عادتم بود بابا بکش به رویم، امشب عبای خود را انگشت‌های لَمسم، انگار حس ندارند بر دامنم تو بنشان، رأسِ جُدای خود را طفلی که داده بودم، دیشب شفای او را انداخت پیشم امروز، قدری غذای خود را ای وای خیزران زد، مثل حصیر گَشتی بدجور بر لبانت، انداخت جای خود خون گریه کرد نیزه، بر حالِ دخترانت داده عمو به نیزه، حال و هوای خود را تقصیر هیچ‌کس نیست، در سینه‌ام نَفَس نیست زجر امتحان نموده، هِی ضربِ پایِ خود را چیزی نخورده بودیم، بر حالِ ما دلش سوخت دیدی تعارفم کرد، تَه‌مانده‌های خود را فهمیدم از سرِ تو، از وضعِ حنجرِ تو رفته سنان و داده، بر شمر جای خود را تا دق کنیم در راه، از دیدنش دوباره آن بی حیا نَشُسته، خونِ ردای خود را بویِ تو را گرفته، دستانِ سرخِ خولی دادی چرا به دستش، مویِ رهای خود را تنها نه نیزه‌ها را، تنها نه تیغ‌ها را پیش فرات می‌شُست، پیری عصای خود را ✍