ترامپ کله کاهی
سَقَط بشی الهی🤣🦦
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
رفیـــق ڳوش ڪن🙃♥️
خـــدا میخاد صداٺ بزنه☺️😍🗣
نزدیک اذانه🍃🕌
بلند شو مؤمݩ😇📿
اصلا زشتھ بچھ مسلمۅݩ مۅقع نماز تۅ فضاے مجازے باشھ!!🙄😶🙊
#بسم اللّٰہ🌙💌
نٺ گوشے←"OFF"❎
نٺ الهے←"ON"✅
وقٺ عاشقیہ😍
ببینم جا نـــماز هاٺون بازه؟🤨🧐
وضـــو گرفٺید؟🤔😎
اگ جواب بݪہ هسٺ ڪہ چقد عالے😉👏💯
اݪٺمآس دعــــآ...🤲📿
اَݪݪہُمَ عَجݪ ݪِوَݪیڪَ اݪـفَرج🦋🌿
پآشـــو دیگه🙂🚶🏻♀
#نمازتسردنشهمؤمن☺️🌱
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
هدایت شده از کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
بهم بگید
پارت بدم یا نه
نظزتون درباره رمانمون خیلی روی تعداد پارت ها تاثیرگذاره
🍀🌸بسم الله الرحمن الرحیم 🍀🌸
#پارت_دوازدهم
#کوله_بار_عشق
#زینب
به ساعت نگاه کردم یه ربع به 9 بود، صدای قاشق چنگالی که به روی بشقاب ها میخورد، نشون میداد دارن سفره رو پهن میکنن، جانمازمو جمع کردم و داخل کیفم گذاشتم و حین لبخند زدن به رهام و شاینا از اتاق اومدم بیرون و وارد حال شدم یه راست رفتم تو آشپزخونه و روبه خاله که سخت مشغول زحمت کشیدن بود گفتم :شرمندم خاله، اون از اینکه دیر رسیدم، اینم از الان که داشتم نماز میخوندم نتونستم بیام کمکتون
خاله لبخندی زد و حین دادن دیس برنج به دست شهاب گفت:شرمندگی چرا خاله؟!
پیش خدا شرمنده نشی عزیزم، الانم نمیخواد کمک کنی زینب جان خسته ای برو بشین
نگاهمو از شیلا و ریحانه ای که داشتن خورشت می ریختن گفتم :خیررررر، خاله ی عزیزم شما از صبح دارید زحمت میکشید الان شما میرید میشنید پای سفره و اجازه میدید، بقیه کار هارو ما انجام بدیم
راضیه حین سالاد دادن به دست رسول گفت :آره عمه تا وقتی که ما هستیم چرا شما کار ها رو انجام بدید شما برید بشینید بقیه کار ها رو ما انجام میدیم
حین گرفتن دیس از دست زندایی پای گاز گفتم :زندایی این سخنرانی هایی که کردیم شامل شما هم میشه هاااا، بفرمایید برید بشینید کار رو بسپرید به دست ما
خاله حین رفتن به بیرون از آشپزخونه گفت :بیا نگار جان، بیا اجازه بده این یه دنده ها کار خودشونو بکنن
زندایی نگار خندید و گفت :حالا بزار برنج ها رو بکشم
منم خندیدم و حین گرفتن دیس از دستش گفتم :زندایییییی
خدا رو خوش نمیاد خونه خواهر شوهرت اینجوری کار کنی ها
ریحانه از پشت گاز رفت کنار و گفت :آرزو به دل موندیم، شما و خاله یه بار باهم بحث کنید
شیلا در آدامه حرفش گفت :ماشالا هزار ماشالا بزنم سر شهاب از دو تا خواهرم بیشتر با هم جورید و صمیمی اید
شهاب با خنده گفت :چیکار به من بدبخت داری؟!
زندایی نگار سری با خنده تکان داد و از آشپزخونه رفت بیرون و ما هم مشغول کارمون شدیم، کار ها که تموم شد، همینجوری پشت سرم هم قطاری از آشپزخونه رفتیم بیرون یه طرف سفره کلا خالی بود، سر سفره نشستیم و همه مشغول به کشیدن غذا شدیم اصلا اشتها نداشتم، کمی سالاد توی بشقابم ریختم و مشغول خوردن شدم وبعدش تقریبا بازی میکردم ، با صدای آقا محسن سرمو بلند کردم :
_زینب خانوم چرا غذا نمی کشید؟!
همین کافی بود که نگاه همه روی من بیفته خاله گفت :
_زینب خاله، چرا نمی کشی؟!
غذا رو دوست نداری؟!
از ظهر کوکو سیب زمینی مونده میخوای برات گرم کنم
لبخندی زدم از اینکه آنقدر براشون مهمم با لبخند گفتم :نه خاله زحمت نکشید ، اشتها ندارم، مگه میشه آدم از دستپخت شما خوشش نیاد؟!
_خب خاله جان یزره بخور، شاید اشتهات باز شد
ناچار یزره برنج ریختم و خورشت خوش عطر قیمه خاله رو هم کنارش ریختم و مشغول خوردن شدم.
غذا که خورده شد دوباره همه بسیج شدیم تا سفره رو جمع کنیم، به گفته خودمون بزرگتر ها که همش 4 نفر از جمعمون بودن نشستن و مشغول صحبت شدن و ما جوونا مشغول کار کردن شدم و از این وضعیت کاملا راضی بودیم
منو ریحانه مشغول ظرق شستن شدیم شهاب و رسول سفره رو جمع میکردن، راضیه ظرف ها رو خشک میکرد و شیلا هم ظزف ها رو سر جاش میزاشت
_میگم شیلا مراسم عقد شهاب کی هست؟!
شیلا با ذوق گفت :الحمداللهههه دو روز دیگه از دستش راحت میشیممممممم
راضیه با خنده گفت :خب حالا متوجه شدیم میخوای از دستش راحت بشی
ریحانه گفت _اشتب گفتی که برادر، اون موقع تازه دوران نامزد بازیش شروع میشه
_بعدشم کوووو تا عروسیش، بعد از عروسی هم که بالا سرتون در خدمتتون هستن
شیلا-راست میگی ها ولی خب خدا رو شکر من فردا یا پس فردا، انشالا سخت مشغول کارم میشم
راضیه _ حالا مشخصات عروس خانومتون چیه؟!
شیلا _والا من خودمم خبر ندارم، آقا شهاب آنقدر هول بودن که صبر نکرده یه شب برن خاستگاری من خونه باشم
خندیدم و گفتم :عیب نداره بزرگ میشی یادت میره
ریحانه_شهابو صدا کن بیاد مشخصات عروس و بده ببینم داریم کی و بدبخت میکنیم
حین خشک کردن دستام گفتم :آره فقط یه چایی واسه خاله اینا ببریم
ریحانه_من میریزم
آروم دم گوشم گفت :آبجی قرصت یادت نره و بعدم جعبه ی قرص و تو دستم گذاشت
_الهی من قربونت برم که انقدر حواست هست بهم
ریحانه مشغول چایی ریختن شد و شیلا هم رفته بود بیرون و راضیه هم رو صندلی پشت میز نشسته بود و با گوشیش مشغول بود، از فرصت استفاده کردم و سریع قرصمو خوردم و جعبه شو پنهون کردم، درسته که همه از مشکلم با خبرن ولی خب نمیخواستم جلوشون قرص بخورم
ریحانه چایی رو که ریخت ازش گرفتم تا ببرم تعارف کن خارج شدن من از آشپرخانه مصادف شد با ورود شهاب و رسول
#ادامه_دارد
نویسندگان :Z&M
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nbdwn8r&btn=کولهـ.بــآر.عِشقــــ
برای نوشتن ادامه رمان یه انرژی ای بهمون بدید رفقا :))
شبتون مهدوی:)♥️
نفستون حیدری:)🌚
ذکرتون یاعلی:)📿
مهرتون فاطمی:)💞
عشقتون حسینی:)🌹
قلبتون رضایی:)♥️
صبرتون زینبی:)✨
حجابتون فاطمی:)🧕
غیرتتون علوی:)✌🏻
شبتون متعالی:)💫
اللهم عجل لولیک الفرج♥️
وضو قبل از خواب فراموش نشه رفیق:)🪽🌚
لف ندی قشنگتره....
التماس دعا ...🤲
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras