eitaa logo
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
360 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
997 ویدیو
1 فایل
- بسم الله اینجا ؟ اینجا !عشقش عشق عادی نیست:) عشقِ به کشورِ عشقِ به رهبرِ عشقِ به امام عصرِ.....♡ -جمع جمعِ ساندیس خوران اعظمِ+++ - گوش به فرمان و فدایی آسید مجتبی:/ کپی ؟!به جز رمان حلالت .. شروعمون:۱۴۰۵/۱/۲۶ پایانمون؟! انشاالله شهادت :)
مشاهده در ایتا
دانلود
🖇📖بسم الله الرحمن الرحیم 📖🖇 ،مرد غول پیکری که کنارم بود با کفشش لگدی بهم زد که خوردم زمین پاشو روی قلبم گذاشت و وزن چند تنیش رو  روم انداخت، دردم آنقدر زیاد بود که داشتم بیهوش میشدم اما، وقتی صدای شلیک تیر رو شنیدم دردم فراموش شد، دنیا برام ایستاد، صدای قهقهه مرتیکه ها که بالا رفت با ترس و وحشت تمام سعیمو کردم که بتونم بچرخم و داوود ببینم با دیدنش تو اون وضعیت دیگه نفس نکشیدم، دردم و فراموش کرده بودم و تمام حواسم به داوود بود فقط دعا میکردم که به قلبش نخورده باشه. اسلان با پوزخند و تمسخر بهمون نگاه کرد و با قهقهه ای همراه  با زیر دستای بیشرفش گورشو گم کرد.   هر چقدر سعی کردم دستمو باز کنم نشد، فاطمه رو دیدم که تونسته بود دستاشو باز کنه اما فقط زل زده بود به داوود غرق به خون.  فریاد زدم : _فاطمهههه متوجه من شد و سریع به سمتم اومد دست و پامو باز کرد و هر دو به سمت داوود رفتیم. داشت بیهوش میشد و نباید می‌خوابید حین باز کردن دست و پاش داد زدم : _داوود حق نداری بخوابی، حق نداری چشات رو ببندی فهمیدی؟! داوود منو ببین نخواب باشه؟! داوودددددددد نباید بخوابی تیر به پهلوش خورده بود، تنش غرق به خون بود، اما!.... اما من نمیتونستم بهش دست بزنم، یعنی عذاب وجدانم این اجازه رو بهم نمی‌داد ، از طرفی حال داوود بدتر از این ها بود، یه فکری به سرم زد و میدونستم که فاطمه میتونه انجامش بده، حین پاره کردن پایین پارچه مانتوم گفتم : _داوود باید بهت دست بزنم تا بتونم خونریزیتو قطع کنم، برای اینکه هر دومون راحت باشیم فاطمه یه صیغه محرمیت یه ماهه بینمون میخونه باشه؟؟ چشاشو روی هم گذاشت. فاطمه بلد بود و شروع کرد خوندن، زمان دانشجویی سر مسخره بازی، الکی الکی حفظش کرده بود و بلاخره یه جا بدردمون خورد. فاطمه صیغه رو که خوند، بدون ذره ای صبر سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم، اما نمیشد تیر باید در میومد، هیچ وسیله ای نداشتم جرقه ای تو ذهنم خورد، سریع روسریمو باز کردم، کیلیپسمو در آوردم و شکوندمش، سوزنش رو برداشتم و با همون تیر رو از پهلوش در اوردم، تو این مدت فاطمه التماس میکرد که نخوابه. پارچه ی پاره شده مانتوم رو روی زخمش گذاشتم و روبه داوود گفتم :میخوام فشار بدم خب؟! تحمل کن باشه داوود؟! نفس کشیدن براش سخت شده بود خون زیادی ازش رفته بود. پارچه رو، روی زخمش گذاشتم، و تا می تونستم فشار دادم، کم کم خون ریزیش بند اومده بود. دوباره قسمتی از مانتوم رو پاره کردم وبا همون تیکه پارچه زخمشو بستم. فاطمه نتونست داوود و بیدار نگه داره و داوود خوابش برده بود، شاید الان اینجوری واسش بهتر بود، فاطمه با صورتی زخمی نگاهم کرد و چیزی نگفت از بوی خونی که تو فضا پیچیده بود حالت تهوع گرفته بودم، دردام تازه داشت یادم میومد،نگاهی به دست غرق خونم  کردم حالم داشت  بهم می‌خورد فاطمه همونجا کنار داوود تکیه داد و سرشو گذاشت رو پاش. با همون دستای خونی موهامو بدون هیچ کش و کیلیپسی بستم و روسریم که سرخ شده بود رو  سرم کردم، خداروشکر اتاق دوربین نداشت. از کنار داوود بلند شدم و لنگ لنگان به گوشه ی اتاق رفتم و به زور درد دراز کشیدم، تمام بدنم درد میکرد و الان فقط نگران حال داوود بودم امیدوارم زود تر از این خراب شده نجات پیدا کنیم و زخمای داوود عفونت نکنه قلبم دیگه خیلی بی تابی میکرد، همینجوری درد داشتم وقتی هم که اون عوضی پاشو گذاشت رو قلبم و فشار داد بدترم شد. چشامو بستم تا شاید با خواب  دردام  فراموش بشه اما با تصویری که چلو چشمم ظاهر شد خونم به جوش اومد همش قیافه شاهرخ جلو چشم نقش می بست. بعد از گذشت 13 سال خوب چهره اش یادمه، مشخصه که دلیلشم کابوس های همیشگیمه. اگر اون مرتیکه نبود، شاید منم اینجا  نبودم حالم این نبود، مامان و بابا بودن و وضعیت رسول و ریحانه این نبود، اون شاهرخ کثافت به خاطر کینه ای که قدیمی بوده رفیقشو کشت، نه مرگ معمولی و حتی نه فقط رفیقش بلکه کل خانواده ی  رفیقشو، اون حرومی حتی به مادرمم رحم نکرد، اون لعنتی، اونطوری که بابا میگفت برای موساد کار می‌کرد و شایدم میکنه، وقتی فهمید بابا ماموره خواست  انتقام بگیره، ازش اطلاعات میخواست ولی بابا خائن نبود و به هر قیمتی که شده بود اطلاعات نداد، نه تنها بابا بلکه مامان. واسه شاهرخ خوب شد تونست با دستور رئیسش زهرشو بریزه، اگر غیره این بود قطعا جرئتشو نداشت. تمام کابوس هام مثل فیلم از جلو چشام رد شد صدای نکبتش  تو گوشم پخش شد، از شدت عصبانیت قرمز شده بودم، این وضعیت من بود هر وقت میخواستم بخوابم نویسندگان :Z&M
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقا شرمنده قرار بود امروز شخصیت های جدید رمان رو بزارم که نتونستم امروز کلا درگیر بودم و متاسفانه فردا هم همینطور هست اما حواسم هست و فردا رمان و شخصیت های جدید فراموش نمیشه انشااللهههههههه 😂🎀
شبتون مهدوی:)♥️ نفستون حیدری:)🌚 ذکرتون یاعلی:)📿 مهرتون فاطمی:)💞 عشقتون حسینی:)🌹 قلبتون رضایی:)♥️ صبرتون زینبی:)✨ حجابتون فاطمی:)🧕 غیرتتون علوی:)✌🏻 شبتون متعالی:)💫 اللهم عجل لولیک الفرج♥️ وضو قبل از خواب فراموش نشه رفیق:)🪽🌚 لف ندی قشنگتره.... التماس دعا ...🤲 کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میگفت ؛ اون چیزی کہ تــُو رو بـَرای نماز صـُبح بیـدار میکنہ ؛ آلارم گوشیـت نیست ، *ایمانتـِہ | 🐳🩵*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا