320.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هم همیشه از تمیز کردن ماهی فراری بودی؟!
وقتشه یاد بگیری مثل حرفهایها انجامش بدی!
⤹༢ 🐟
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
به راننده گفتم: «این آقایی رو که از اون خونه دراومد بیرون رو میبینی؟ این آقا هر جا رفت تعقیبش کن. ف
دلشوره خیلی بدی داشتم. یعنی چی میشد؟ دایی میتونست راضیشون کنه؟؟
دایی بعد از ۱ ساعت وایساد. خونه تو یکی از منطقههای بالای شهر کرج بود. از ماشین پیاده شدم و پول راننده رو حساب کردم و راننده رفت. مردک عوضی تا اسم پول اومد، همه چی یادش رفت.
پشت یکی از درختا رفتم و صبر کردم ببینم چی میشه.
دایی جلوی در ویلاشون وایساده بود و با یه مرده صحبت میکرد.
بعد چند دقیقه مرده شروع کرد با تلفن صحبت کردن و بعد قطع کرد. نمیدونم به دایی چی گفت که دایی یه دفعه عصبانی شد.
دایی: «یعنی چی؟؟ چه آدم نفهمیه! میگم میخوام باهاش حرف بزنم. وقت نداره یعنی چی؟»
بعد به سمت در رفت و گفت: «واکن ببینم این در بیصاحب شده رو.»
مرد: «آقا، ما رو وادار به زور نکنین. خواهش میکنم برین کنار.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سمت راست رژیم، سمت چپ خوشگذرونی!
⤹༢ 🥣
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه تا حالا به رنگ خون پریودت دقت نکردی
وقتشه بدونی رنگش میتونه کلی چیز بهمون بگه!
⤹༢ 🩸
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دلشوره خیلی بدی داشتم. یعنی چی میشد؟ دایی میتونست راضیشون کنه؟؟ دایی بعد از ۱ ساعت وایساد. خونه
دایی و مرده دوباره شروع کردن به صحبت کردن و بعد از تموم شدن حرفاشون، دایی ناامید به سمت ماشینش رفت و سوار شد. بعد از ۵ دقیقه حرکت کرد و رفت.
حالا نوبت من بود که برم تو، اما منم راه نمیدادن. پس نباید به عنوان یکی از اعضای خانوادهٔ خودم وارد میشدم.
فقط خدا کنه نقشهای که کشیده بودم جواب بده.
رفتم جلو و رو به روی گیت نگهبانی ایستادم. رو به یکی از مردها گفتم: «سلام، روز بخیر. میخواستم برم داخل.»
مرده پوزخندی زد و گفت: «به چه عنوان؟ برای چی؟؟؟»
خدایا خودت کمکم کن.
گفتم: «اینجا برای کار اومده بودم. یکی از آشناهامون اینجا کار میکنه، قرار شده منم اینجا کار کنم. گفتن که هماهنگ شده.»
مرده با تعجب پرسید: «هماهنگ شده؟؟ با کی؟؟ من به یاد ندارم.»
تمام جونم میلرزید.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشه قبلِ سوختن برگ مشکل رو فهمید؟ بله
اگه این هشدارهای کوچیک رو زود ببینی
برگها اصلاً نمیسوزن :
• آب سنگین : لایه سفید خیلی نازک روی خاک
• رطوبت کم : نوک برگ خشک و نازک میشه
• آبیاری اشتباه : خاک یا خیلی خیسه یا خیلی خشکه
⤹༢ 🪴🪴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی و مرده دوباره شروع کردن به صحبت کردن و بعد از تموم شدن حرفاشون، دایی ناامید به سمت ماشینش رفت و
مرد دیگهای که کنار همون مرده نشسته بود، رو کرد بهش و گفت: «شاید با یوسفی هماهنگ شده؟؟»
مرده: «اگر هماهنگ میشد، زنگ میزد.»
گفتم: «آقا بالاخره من چی کار کنم؟؟»
مرد دوم: «واکن، در و بره بابا. اومده برای خدمتکاری دیگه. سه روز پیش خدمتکار اخراج شده، حتماً جای اون اومده.»
مرد اول شونهای بالا انداخت و در رو باز کرد.
وارد شدم. خونه که نبود، ویلا هم نبود، قصر بود... قصر... از استرس اصلاً نفهمیدم خونه چه شکلی هست.
جلوی در هم دوباره ۲ نفر وایساده بودن که یکیشون جلوم رو گرفت.
پرسید: «شما برای کار اومدید؟»
با ترس گفتم: «بله.»
پس از بیرون بهشون خبر داده بودن. رو به مرد کناریش گفت: «منصور، با خانم برین تو.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سادهترین روش کشیدن خط چشم
⤹༢ 🧴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
228K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱۰ فوتکوزهگری مخصوص آشپزای حرفهای ایرانی!
⤹༢ 🧡
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
مرد دیگهای که کنار همون مرده نشسته بود، رو کرد بهش و گفت: «شاید با یوسفی هماهنگ شده؟؟» مرده: «اگر
منصور در رو زد. وارد شدیم. یه خانم جلومون ایستاد.
منصور: «این دختره برای کار اومده، خبر داری که؟»
خانم: «کار؟ چه کاری؟ ما از بیرون نیرویی نخواستیم.»
منصور: «خودش گفت.»
خانمه تا اومد حرفی بزنه، از زیر دستشون فرار کردم. غوغایی تو سالن به پا شده بود، دیدنی. که بالاخره اون قول و بیابونیِ منصور منو گرفت.
منصور: «وحشی کجا؟؟ به ماها دروغ میگی؟؟؟ ما رو میپیچونی دیگه؟ خونت حلاله.»
دستم که تو دستاش بود، رو میکشیدم، داد میزدم: «ولم کن عوضی، ولم کن. بهت میگم ولم کن. اگر مثل آدم رامون میدادی الان دروغ نمیگفتم. ولم کن، من با اون رئیس بیصفتت حرف بزنم، ولم کن.»
همین که حرفم تموم شد، یه مردی بلند داد زد: «اینجا چه خبره منصور؟؟؟»
نگاهمو از منصور گرفتم و به مردی که داد میزد نگاه کردم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از خوشمزه ترین سالادهاست😋
مواد لازم :
ذرت مکزیکی
شوید، خیار، پیاز قرمز
ذرت مکزیکی بخارپز شده
ادویه مخصوص سالاد
سس مایونز
آبلیمو
⤹༢ 🥗
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
منصور در رو زد. وارد شدیم. یه خانم جلومون ایستاد. منصور: «این دختره برای کار اومده، خبر داری که؟»
همون پسره بود. همون پسره که تو نگاهش کلی نفرت بود.
منصور: «ارباب، شرمنده، یه اشتباهی پیش اومده.»
کلاً هول شدم.
پسره: «اشتباه!!!! عمارتو رو سرتون خراب کردین که اشتباه شده؟ چی شده؟ این کیه؟؟»
دوباره شروع کردم به تقلا کردن که دستم از دست اون غول بیابونی خلاص کنم: «ول کن دیگه.»
بعد به همون پسره گفتم: «اومدم با آقای سپهر تاج صحبت کنم. اما از اون جایی که ایشون خودشون آدم نیستن و کسی رو به حضور نمیپذیرن، مجبور شدم که...»
زودی جلوی دهنمو گرفتم... چی کار میکنی احمق؟ اومدی رضایت بگیری، نیومدی که دعوا... درست صحبت کن با مالم. گفتم: «اومدم با آقای سپهر تاج صحبت کنم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026