eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشه قبلِ سوختن برگ مشکل رو فهمید؟ بله اگه این هشدارهای کوچیک رو زود ببینی برگ‌ها اصلاً نمی‌سوزن : • آب سنگین : لایه سفید خیلی نازک روی خاک • رطوبت کم : نوک برگ خشک و نازک میشه • آبیاری اشتباه : خاک یا خیلی خیسه یا خیلی خشکه ⤹༢ 🪴🪴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی و مرده دوباره شروع کردن به صحبت کردن و بعد از تموم شدن حرفاشون، دایی ناامید به سمت ماشینش رفت و
مرد دیگه‌ای که کنار همون مرده نشسته بود، رو کرد بهش و گفت: «شاید با یوسفی هماهنگ شده؟؟» مرده: «اگر هماهنگ می‌شد، زنگ می‌زد.» گفتم: «آقا بالاخره من چی کار کنم؟؟» مرد دوم: «واکن، در و بره بابا. اومده برای خدمتکاری دیگه. سه روز پیش خدمتکار اخراج شده، حتماً جای اون اومده.» مرد اول شونه‌ای بالا انداخت و در رو باز کرد. وارد شدم. خونه که نبود، ویلا هم نبود، قصر بود... قصر... از استرس اصلاً نفهمیدم خونه چه شکلی هست. جلوی در هم دوباره ۲ نفر وایساده بودن که یکیشون جلوم رو گرفت. پرسید: «شما برای کار اومدید؟» با ترس گفتم: «بله.» پس از بیرون بهشون خبر داده بودن. رو به مرد کناریش گفت: «منصور، با خانم برین تو.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساده‌ترین روش کشیدن خط چشم ⤹༢ 🧴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
228K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱۰ فوت‌کوزه‌گری مخصوص آشپزای حرفه‌ای ایرانی! ⤹༢ 🧡 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
مرد دیگه‌ای که کنار همون مرده نشسته بود، رو کرد بهش و گفت: «شاید با یوسفی هماهنگ شده؟؟» مرده: «اگر
منصور در رو زد. وارد شدیم. یه خانم جلومون ایستاد. منصور: «این دختره برای کار اومده، خبر داری که؟» خانم: «کار؟ چه کاری؟ ما از بیرون نیرویی نخواستیم.» منصور: «خودش گفت.» خانمه تا اومد حرفی بزنه، از زیر دستشون فرار کردم. غوغایی تو سالن به پا شده بود، دیدنی. که بالاخره اون قول و بیابونیِ منصور منو گرفت. منصور: «وحشی کجا؟؟ به ماها دروغ می‌گی؟؟؟ ما رو می‌پیچونی دیگه؟ خونت حلاله.» دستم که تو دستاش بود، رو می‌کشیدم، داد می‌زدم: «ولم کن عوضی، ولم کن. بهت می‌گم ولم کن. اگر مثل آدم رامون می‌دادی الان دروغ نمی‌گفتم. ولم کن، من با اون رئیس بی‌صفتت حرف بزنم، ولم کن.» همین که حرفم تموم شد، یه مردی بلند داد زد: «اینجا چه خبره منصور؟؟؟» نگاهمو از منصور گرفتم و به مردی که داد می‌زد نگاه کردم. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از خوشمزه ترین سالادهاست😋 مواد لازم : ذرت مکزیکی شوید، خیار، پیاز قرمز ذرت مکزیکی بخارپز شده ادویه مخصوص سالاد سس مایونز آبلیمو ⤹༢ 🥗 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
منصور در رو زد. وارد شدیم. یه خانم جلومون ایستاد. منصور: «این دختره برای کار اومده، خبر داری که؟»
همون پسره بود. همون پسره که تو نگاهش کلی نفرت بود. منصور: «ارباب، شرمنده، یه اشتباهی پیش اومده.» کلاً هول شدم. پسره: «اشتباه!!!! عمارتو رو سرتون خراب کردین که اشتباه شده؟ چی شده؟ این کیه؟؟» دوباره شروع کردم به تقلا کردن که دستم از دست اون غول بیابونی خلاص کنم: «ول کن دیگه.» بعد به همون پسره گفتم: «اومدم با آقای سپهر تاج صحبت کنم. اما از اون جایی که ایشون خودشون آدم نیستن و کسی رو به حضور نمی‌پذیرن، مجبور شدم که...» زودی جلوی دهنمو گرفتم... چی کار می‌کنی احمق؟ اومدی رضایت بگیری، نیومدی که دعوا... درست صحبت کن با مالم. گفتم: «اومدم با آقای سپهر تاج صحبت کنم.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز قیمه های نذری لو رفت😋 ⤹༢ 🫕 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آماده‌ای با هم چند تا انیمیشن جذاب ببینیم؟! ⤹༢ 📺 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
همون پسره بود. همون پسره که تو نگاهش کلی نفرت بود. منصور: «ارباب، شرمنده، یه اشتباهی پیش اومده.»
منصور دوباره دستم رو کشید. منصور: «راه بیوفت ببینم، تو اجازه‌ی صحبت کردن با ارباب رو نداری.» ول کن دستمو! تو کی باشی که بخوای به من اجازه بدی؟ دوباره صدای همون پسره در اومد. پسره: «ولش کن تا ببینم چی می‌گه.» منصور دستم رو ول کرد، سرش رو پایین انداخت. منصور: «چشم، ارباب. شرمنده.» پسره: «برو بیرون، تا بعداً به حساب تو و اون احمق‌ها برسم.» منصور: «با اجازه‌ی ارباب.» اینا چرا این‌جوری می‌کردن؟ چرا هی به این ایکبیری «ارباب» ارباب می‌گن؟ پسره: «خب، منتظرم. چی می‌خوای و کی هستی که جرات کردی نگهبانای منو دور بزنی و وارد عمارتِ ارباب سالار بشی؟» !!!!! چقدر از خود راضی، ارباب سالار! بسمه‌اللهی تو دلم گفتم و خودمو مظلوم کردم. خب، اگه میشه می‌خواستم با آقای سپهر تاج صحبت کنم... پسره: «حرفتو بزن. تو کی هستی؟؟» با شما نه، با آقای سپهر تاج صحبت کنم. باید از شما بزرگ‌تر باشه... نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم این سپهر تاج باید یه پیرمردِ هاف‌هافویِ سن‌بالا باشه. پسره این‌بار عصبانی گفت: «دیگه داری عصبانیم می‌کنی! بچه، می‌گم بگو کیی؟؟» با لحن آروم گفتم: «اَخه من با شما حرفی ندارم که بزنیم. می‌خوام با آقای سپهر تاج صحبت کنم.» پسره این‌بار دیگه رسماً زنجیر پاره کرد... داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر تغییر رنگ یا لکه، یه پیام از خودِ گیاهه! ⤹༢ 🪴🪴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوای عطر قرمه سبزیت هفت تا خونه اونورتر بره پس سیوش کن و تا آخر ببین😎 شوید، نعنا شنبلیله خشک رب گوجه فرنگی آب نارنج رب انار ⤹༢ 🍲 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026