eitaa logo
کمیته خادمین شهداء گرمی ، انگوت ، موران
369 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
3هزار ویدیو
959 فایل
┄┅═✧☫ کمیته خادمین شهداء شهرستان گرمی ، انگوت، موران ☫✧═┅┄ موسس : #علی_مرادی_کلان تاریخ تأسیس: ۱۳۹۴/۱۱/۳۰ . شناسایی و جذب ،اطلاع رسانی برنامه ها . 👤ارتباط‌با‌ ادمین : @Alimoradikalan 🕊️ 🏢 کد شامد: 1-1-874541-64-0-2 🕊خــ♥️ـادم الشـَـہـیـد🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
26.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کلیپ 🍂🍂🍂🍂 گوشه ای از مراسم میلاد با سعادت امام رضا علیه السلام در پایگاه مقاومت بسیج اینی علیا با محترم سپاه ناحیه شهرستان گرمی-استان اردبیل و عشق و ارادت خالصانه ایشان به آن امام مهربانی ها 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 📼کاری ازگروه جهادرسانه خادم الشهدا @Khademin_Germi
کمیته خادمین شهداء گرمی ، انگوت ، موران
مدافع حرم عراقی کاظم عبدالامیر 🍃🌷🍃 در اردوگاه تکریت۵، شکنجه اسرای ایرانی بود. یکی از برادرانش اسیر ایرانی ها و برادر دیگرش هم در جنگ کشته شده بود، به همین خاطر کینه خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت، وایرانیها را مقصر همه مشکلاتش می دانست. الاسلام والمسلمین آقای ابوترابی که از اسرا بودند را خیلی اذیت می کرد. می دانست ابوترابی و روحانی انقلابی است، به همین خاطر ضربات کابلی که می زد شدت بیشتری نسبت به دیگر داشت، اما مرحوم ابوترابی هیچگاه شکایت نکرد و به ایشان احترام می گذاشت. از هر فرصتی برای شکنجه روحی، روانی و جسمی بویژه ابوترابی استفاده می کرد. تنها امتیازش بودنش بود. خانواده اش به و احترام می گذاشتند. اما ابوترابی در اردوگاه حکم اسیر رو برایش داشت، نه یک روحانی یکروز با حالت دیگری وارد اردوگاه شد یک راست رفت سراغ ابوترابی و گفت:بیا اینجا کارت دارم... تعجب کردند و گفتند لابد شکنجه جدید و...😔 گفت خانواده ما هستند و مادرم بارها سفارش رو بهم کرده بود. بارها بهم گفته بود مبادا ایرانی ها را اذیت کنی،😔 اما دیشب مادرم خواب# حضرت زینب(س)🌷 را دیده و نسبت به کارهایم در اردوگاه به مادرم شکایت کرده.صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و پرسید: تو در اردوگاه ایرانی ها رو اذیت می کنی؟ ، حلالت نمی کنم...😭😭 حالا من اومدم که حلالیت بطلبم😭😭 کم کم محبت اقا ابوترابی در دل ایشان جا باز کرد و شد# مرید ایشان، بطوریکه وقتی قرار شد ابوترابی را به اردوگاه دیگری بفرستند گریان و بسیار دلگیر بود. 🍃🌷🍃 وقتی اسرای ایرانی آزاد شدند ، برا خداحافظی با آنها بخصوص ابوترابی تا مرز ایران آمد. 🍃🌷🍃 بعد از مدتی نتوانست دوری اقا ابوترابی رو تحمل کند و برای دیدن شان راهی تهران شد. وقتی فهمید آقا توی سانحه تصادف مرحوم شدند به شدت متاثر شد. 🍃🌷🍃 رفت مشهد سر مزارش و مدتها آنجا بود. از خدا می خواست تا از گناهانش نسبت به ایرانی بگذرد. حتی ایشان رفت سراغ برخی از ایرانی که شکنجه شان کرده بود و طلبید. حتی تا روستاهای خراسان رفت. تا اینکه پایان یافت و ما به ایران بازگشتیم.  پس از ارتحال آقا ابوترابی گویا او به ایران و به مشهد می آید و در دیداری که با تعدادی از آزادگان داشت شماره مرا از آنان می گیرد. آن زمان بنده در قم بودم که تلفنم زنگ زد و گفت من کاظم هستم. قراری گذاشتیم و او به قم آمد و  با هم دیدار کردیم و دیدم همان مامور بعثی است و بسیار بود که با خانواده آقا دیداری داشته باشد. 🍃🌷🍃 و از خاطراتش برای آنان بگوید و تاثیر رفتار آقا برایشان درحدی بود که بعدها مطلع شدیم او به برای از حرم زینب(س)🌷 به اعزام و بعد هم به می رسد.😭 🍃🌷🍃 به جاست یاد کنیم از آزاده در که بر اثر و در  ها به رسیدند که یکی از همین اتفاقات در 8# آذر سال 61# در درگیری که در اردوگاه پیش آمد. 🍃🌷🍃 سربازان بعثی ها با چماق، و آب فلزی و هرآنچه در دست داشتند به  ها هجوم آوردند و در همان روز  قریب به بیش از400- 500# تن از را و تن از ها را به رساندند.😭 سرانجام کاظم عبدالامیر هم در از حرم زینب سلام الله علیها🌷در به آرزویش که همانا در راه 🤍 بود رسید. 🍃🌷🍃 در کشور عراق خاکسپاری شد. 🍃🌷🍃 شادی ارواح طیبه ی شهدا،امام شهدا،شهدای انقلاب، شهدای دفاع مقدس،شهدای مدافع حرم، شهدای مدافع امنیت، شهدای مدافع سلامت،شهدای هسته ای و علی الخصوص شهید سرفراز 💠 شهید کاظم عبدالامیر💠 🌷 صلوات 🌷‌ ✨ التماس دعای فرج وشهادت✨ یاعلی مدد 🔺 @koolebar_germi
12.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمی نایاب و تاریخی از حضور جوان و دلاور ویژه در جوار و پیکر شهدای ۲ - - اوایل ۶۲ پای ارتفاعات در حال انتظار رسیدن 📡 @koolebar_germi
آن روز مصطفی خیلی داشت، با هم وارد اردوگاه شدیم نگهبان جلوی در، جلوی ماشین را گرفت و چون ما را نمی‌شناخت اجازه ورود نمی‌داد. مصطفی شد و برخورد تندی کرد و وارد شد وقتی حرکت کرد، نگاهی به مصطفی کردم و گفتم: «برای چی تند برخورد کردی؟ نگهبان تازه به جبهه اومده شما رو هم نمی‌شناخت». مصطفی ماشین را متوقف کرده و به عقب نگاه کرد بعد هم از ماشین پیاده شد و به سراغ نگهبان رفت صورتش را بوسید و معذرت‌خواهی کرد جوان هم که فهمیده بود ایشان از فرماندهان است، خندید و گفت طوری نیست. مصطفی ادامه داد: «می‌دانید چه کسی به من فهماند که اشتباه کردم. این حاج‌آقا که تو ماشین نشسته به من گفت که اشتباه کردم». جوان نگاهی به من کرد و سلام کرد مصطفی ادامه داد: «اگر ما از روحانیت جدا نشویم، همه اشکالات کار خودمان را می‌فهمیم روحانیت متعهد حلّال مشکلات است». شهید مصطفی ردانی پور . . ایـنجابیــت‌الشهــداســت