eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
. و در آخر منبرمون، صلواتی هدیه کنیم محضر حضرت روح‌الله که شأن اسلام رو از نوحه‌سرایی به خطبه‌خوانی تبدیل کرد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
. یک بار در یکی از نشست‌های جنبش عدالت‌خواه، استاد جلسه آقای یاسر عسکری، می‌خواست درباره موضوع ترویج کتاب برایمان حرف بزند. تنها یک قاب از گفت‌وگوهای آن روز توی ذهنم حک شده. وقتی از یک کوله پر از کتاب گفتند که همه جا همراه‌‌شان بوده. تعریف می‌کردند توی سلف دانشگاه یک دفعه درِ کوله‌ام را باز می‌کردم، پنج شش تا کتاب می‌ریختم روی میز و درباره‌اش با آدم‌های اطرافم حرف می‌زدم. این تصویر چنان در نظرم جذاب آمد که آرزو کردم روزی من هم، چنین کاری انجام بدهم. زور یک کوله کتاب را نداشتم ولی چند ماه بعد با چهار پنج تا کتاب سبک، شروع کردم. اول‌های کار خیلی محدود، کتاب از کیفم درمی‌آوردم ولی کم‌کم ترسم ریخت و هرجا موقعیت مناسبی بود، یک کتاب از ته کیف یا کوله می‌کشیدم بیرون و می‌شد بهانه گفت و‌گویمان. اصلا انگار یک استکان چای ریخته باشی و نشسته باشی به یک گپ خودمانی. دیگر آن‌قدر این عادت برایم ریشه‌دار شد که چند سال اول ازدواج، وقتی ساکن یه منطقه کم برخوردار کتابی شدیم، اولین کاری که به ذهنم رسید، ترویج کتاب بود. از باز گذاشتن در خانه‌مان توی ساعاتی از روز، برای رفت و آمد همسایه‌ها تا کیسه‌های کتابی که از مقر کتاب سبزوار، امانت می‌گرفتم و با خودم می‌بردم شهرستانی که ساکن بودیم. هرجا مجلس روضه و جشن و دورهمی و برنامه‌ای بود کتاب‌ها را می‌آوردم وسط، درباره‌شان حرف می‌زدم و بعد نوبت به بیرون آوردن دفتر ثبت امانات می‌رسید.از یک ستون باریک در ماه‌های اول بعد از دو سه سال، رسیدم به یک سررسید پر از اسم با سن و موضوعات متنوع کتابی. زمانی هم که مادران میدان پا به دنیا گذاشت، شد پای ثابت کتاب‌های داخل کیفم. دیگر به زنده و مرده برای حرف زدن ازش رحم نمی‌کردم. نشان به آن نشان که یک روز رفتم سر مزار حمید سبزواری و از کتاب برایش گفتم. انتظار داشتم بیاید توی خوابم و چند بیتی برای کتابمان بسراید. هرجا می‌رفتم مادران میدان همراه‌ام بود. بعدتر، دختران ایران، نشریه دانشمند، سها و چند تا کتاب دیگر هم به محتویات توی کیفم اضافه شد. کتاب شد حلقه‌ای که مرا به آدم‌های اطرافم وصل می‌کرد. تجربه‌ای که به امتحان کردنش می‌ارزد. پ_ن: البته این کار بدون خطر و خسارت نیست. گاهی کتابتونو با خواهش و التماس هدیه میگیرن. گاهی امانت میبرن نمیارن. گاهی هم در اثر عدم شناخت آدم رو به رویی بحث بالا میگیره. ولی مهم‌ترین خطر،‌ همون زورکی هدیه گرفتن کتابه که اینم بعد از چند مدت دستتون میاد چه جوری نه تنها کتاب ندین به زور هدیه بگیرین. @koookhak
. دیشب داشتم از یه برنامه برمی‌گشتم خونه، راننده یه خانم میانسال بود، وقتی دید از صدا و سیما سوار شدم شروع کرد سوال پرسیدن که شما برنامه داشتین یا کارمند هستین و... گفتم اومدم اینجا درباره کتاب‌هامون صحبت کنم. بعد کلی ذوق کرد و گفت پس نویسنده‌این. اسم کتاب‌تون چیه؟ بنده خدا انتظار داشت لابد بگم موفقیت در سی دقیقه، ده راز خوشبختی یا تهش دیگه بامداد خماری چیزی. نه این که مادران میدان جمهوری و دختران ایران. یکهو فضا سنگین شد. حالا باز دختران ایران یه کم عنوان سبک‌تری بود و از قضا همونم تو کیفم داشتم. مادران میدان رو مجری به زور هدیه گرفت. درآوردم کتاب دختران ایران رو بهش نشون بدم که یه کم بنده خدا از گرخیدگی دربیاد. چشمش به جلد گل‌بهی و خانومای رو جلد که افتاد یه کم صورتش باز شد. گفت یعنی خانومای شهیدن؟! دقیقا مثل سوال مجری، سی ثانیه مونده به رفتن رو آنتن! گفتم نه ۱۶ تا خانم هستن که کارای مختلفی انجام دادن. دو تا مشت زد به ضبطش روشن نشد. شروع کرد غر زدن از وضعیت مملکت و این که یه خانم تا ده شب باید بچه‌هاش رو بذاره و بیاد مسافرکشی. چه جوابی داشتم بدم؟ هیچی! گفتم بذار فضا رو حداقل یه کم عوض کنم. مقداری همدردی کردم و گفتم راستی می‌دونید تو این دختران ایران ما قصه یه خانم رو داریم که مثل شما راننده بوده؟ تازه هشت تا هم بچه داشته. نیمچه لبخندی زد و گفت خب حق داشته با هشت تا بچه. من تو دوتاش موندم. گفتم می‌دونستین نماینده مجلس هم بوده قبل مسافرکشی؟ یهو برگشت. نماینده مجلس؟ چه قصه‌ها می‌نویسین خانم! گفتم ولی اینا قصه نیست. واقعیه. گفتم می‌دونستین قبل‌ترش فرمانده سپاه بوده؟ بلند بلند خندید گفتم می‌دونستین قبل‌ترش محافظ امام بوده؟ انگشتاشو برد توی موهای جلوی مقنعه‌اش، گفت حتما قبل‌ترترشم مرد عنکبوتی بوده! دوتایی خندیدیم. ولی بعدش تو دلم کلی غصه‌دار شدم که چرا مرضیه حدیدچی مادر انقلاب، همون که آقا گفت ما زن مثل دباغ می‌خوایم رو نشناخت. خنده‌مون که تموم شد. چند خط از کتاب رو براش خوندم. وقتی جلوی مجتمع ترمز زد. تیکه‌هایی از مستند دباغ رو بهش نشون دادم. یه کمی هم درباره‌اش گفتم. بعد صفحه کتاب رو بهش نشون دادم و گفتم ببین اصلا داستان از مسافرکشی شروع میشه. معلوم بود که هنوز نتونسته شنیده‌هاشو بذاره کنار هم. گفت کاش میشد بخونمش. من خودم ادبیات خوندم. اهل کتابم. دیگه تسلیم قضا و قدر الهی شدم و کتاب رو هدیه دادم ولی به شرط خوندن و نظر دادن. تا برسم بالا، مدام تو آسانسور با خودم فک می‌کردم گیر کار کجاست که هنوز مردم کف جامعه خصوصا زن‌های ما کسی مثل خانم دباغ رو نباید بشناسند ولی فلان زن اون سر دنیا انقد براشون آشناست. شنیدم همین روزا کنگره بانو دباغه. انگار پارسال هم بوده. برگزاری این همایش و کنگره‌ها خیلی خوبه، مفیده. دستشون درد نکنه ولی اگر منجر به این نشه خانم دکتر، مهندس، فعال فرهنگی‌های حوزه زنان و الگوی سوم اینا... بتونن مرضیه دباغ رو بیارن و برسونن دست زن و مادر و دختر کف جامعه، عقل ناقص من میگه یه جای کار می‌لنگه! @koookhak
کوخَک
. مامان امشب برایم یک جعبه انار فرستاده بود مشهد. وقتی بهش زنگ زدم، گفت: «مامان اینا انارهای گودآسیاست، یادت نره برا مامان‌بزرگت فاتحه بخونی.» آخر این رسم مادربزرگم بود. اول پاییز، یک کیسه انار به همسایه گودآسیایی‌مان سفارش می‌داد. مامان‌بزرگ تا شب چله هرشب، یک دانه انار بزرگ قاچ می‌کرد و همان‌طور که دانه‌های درشت و سیاه انار قل می‌خورد توی کاسه چینی، قصه‌های گلستان و کلیله‌و‌دمنه برایمان می‌گفت. حالا یکی دو سال است که وقتی چشمم به این انارها می‌افتد، یاد یک مادربزرگ دیگر هم توی ذهنم جان می‌گیرد؛ ننه صدیقه. فکر کنم دوسال پیش بود که مهناز ماجرایش را تعریف کرد. ‌ می‌گفت فصل انار بوده. ننه صدیقه درختان پر از انار گودآسیا را از اتاق‌های بالاخانه می‌دیده. با خودش گفته: «اگه صاحب هر باغ یه جعبه انار بیاره، خاور جبهه پر می‌شه». اول هفته به غلامرضا، متولی مسجد، می‌گوید اهالی را خبر کند. خیلی‌ها خوشحال می‌شوند و با جان و دل از درخت‌های‌شان انار برای رزمنده‌ها باز می‌کنند. نایلون بزرگی روی فرش‌های مسجد می‌اندازد. هر کس انار می‌آورد روی همان نایلون‌ها خالی می‌کند. خودش هم هر روز انارها را زیر و رو می‌کرده تا هوا بخورد. حدوداً ده پانزده خروار انار جمع می‌شود‌ و می‌رود تا کام رزمنده‌ها را شیرین کند. ‌ ننه صدیقه نه فقط در ایام جنگ که همیشه انگار از آن بالاخانه حواسش به روستا و اهالی‌اش بوده. وگرنه دنبال آب و برق و گاز و مدرسه و مخابرات برایشان نمی‌افتاده. حواس‌جمعی ننه صدیقه و وقت شناسی‌اش که تا هزار کیلومتر آن طرف‌تر از روستا هم می‌رفته، امروز به بار نشسته. نشان به آن نشان که ما آدم‌های چند نسل بعد از او به دانه‌های انار به یک چشم دیگر نگاه می‌کنیم. چشمی که توی همین دانه‌های انار هم دنبال رد پای مقاومت می‌گردد. ‌ پ_ن: بخوانید قصه ننه‌صدیقه را در کتاب «شیرین انار تلخ کلپوره» به قلم مهناز کوشکی از نشر راه‌یار ‌ @koookhak
. دیشب شنیدم خانم زینب مرادی در مسابقات ریاض مدال نقره گرفته. نوش جان خودش و ما. الحمدلله دستم برایش سبک بوده. از وقتی قصه‌اش را توی سها نوشته‌ام تند تند دارد مدال‌هایش را پس می‌گیرد:) اگر می‌خواهید از مسیری که رفته بیشتر بدانید، ماجرایش را در شماره سوم بخوانید. مسیری که از سرطان و قطع پا شروع می‌شود و می‌رسد به فتح میدان‌های جهانی. ‌https://eitaa.com/khaneh_pishraft/791@koookhak
. عاشق این نگاه‌های جهانی و بین‌المللی آقا و امام هستم. بچه بودیم خاله بازی می‌کردیم. الکی غذا هم می‌زدیم، استکان پلاستیکی خالی هورت می‌کشیدیم. یکهو مامان، محض تنوع و چشاندن لذت‌های زندگی یه روزشو اجازه می‌داد واقعی غذا بپزیم، چای دم کنیم. تو همون پلاستیکا غذا و چای واقعی بریزیم، اصلا یه دنیای دیگه میشد. همه چی رنگ و جون می‌گرفت. من این موقع‌ها وقتی این دست بیانات رو می‌بینم. این نگاه‌ها رو می‌بینم. حس می‌کنم وسط خاله‌بازی، بین نظریه‌های قد کوتاه و دم دستی، دستی برمی‌آید و می‌گیره تو رو می‌کشه بالا. میگه بیا ببین چه قدر می‌تونی بزرگتر ببینی و فکر کنی و تو کجا موندی. هنوز لای در‌ و لای دعوای شیعه و سنی گیر افتادی. پاشو بابا. باید فاطمه سلام الله علیها رو به جهان صادر کنی. زن‌های دنیا بل، انسان‌های دنیا دلشون فاطمه میخواد. اسیر شدن، تو تحیر و گمراهی و خلأ. ‌ پ_ن: عکس از کتاب حقیقت عظیم ‌ @koookhak
کوخَک
. *بدون سانسور با یک مدافع حرم به روایت نود‌و‌نهمین نفر* وقتی آقا رضا دامرودی ساکش را بست و از گوشه خانه پنجاه متری و ماشین پراید مدل هشتاد که خرج زندگی درمی‌آورد ازش، رفت سوریه، هیچ‌کس نفهمید. اصلا می‌فهمید چه می‌دانست مدافع حرم یعنی چه که یک بچه روستایی بیست و چند ساله را کشانده دنبال خودش، آن طرف مرزها. اما خبر شهادتش که آمد، سکوت همه خبرگزاری‌ها و آدم‌‌های شهر شکست. گفتند؛ دارند اولین شهید مدافع حرم سبزوار را می‌آورند. آقا رضا آن‌قدر در حاشیه بود که اسمش به زور به گوش بسیجی‌ها خورده بود چه برسد باقی مردم. ولوله‌ای افتاد به جان جوان‌های شهر. گردان امام حسین علیه‌السلام که تا دیروز پرنده تویش پر نمی‌زد، جای سوزن انداختن نداشت. همه جوان‌های بسیجی می‌خواستند مدافع حرم بشوند. آقا مهدی یکی از همان جوان‌ها بود. نگذاشت پیکر بنشیند توی خاک. وسط تشییع، دست زنش را گرفت و برد پیش مسئول اعزام که تو بیا راضی‌اش کن من بروم. نه این که خیال کنی از بس سر به مُهر و تسبیح به دست بود یا صف اول روضه، نه. جایش، ته مجلس بود و مدام در رفت و آمد. بهش می‌گفتند؛ اگر گوش نسپری به روضه که آدم نمی‌شوی. اما این حرف‌ها توی کتش نمی‌رفت. رسم و رسوم خودش را داشت. آقا مهدی قیصر ننه، با موتورش تک چرخ می‌زد. آرام و قرار نداشت. یک پایش قهوه خانه بود و قلیان آتش می‌کرد، یک پایش پایگاه شهید شجیعی. لابد به اینجای قصه که برسی خیال می‌کنی، پایگاه و مسجد، بالاخره آقا مهدی را ساخت و انداخت‌ش توی همان مسیری که همه‌مان دلمان می‌خواهد از یک شهید در ذهنمان بسازیم. این که یک روز صبح بیدار شد و دیگر آن آدم سابق نبود. قلیان و قهوه‌خانه و دعوا را سه طلاقه کرد، یقه پیراهنش را محکم بست، ساک برداشت و رفت سوریه؛ اما زهی خیال باطل! نودو‌نهمین نفر، قصه‌‌اش مثل آن چیزی که تا حالا به گوش و چشم‌مان خورده نیست. آقای مهدی شهید، قطره قطره مثل رودی شد و خودش را به دریا رساند، ذره ذره نرم شد و جوانه زد. کتاب نود‌و‌نهمین نفر با یک روایت چابک و پرسرعت، درست مثل شخصیت شهید، روایت همین رشدی‌ست که لای تک‌تک خاطرات پنهان شده. خاطراتی از زبان همسر، مادر، برادر و دوست و رفیق‌هایش و تو باید خوب دل بدهی به زندگی آقا مهدی، تا نخ تسبیح بیاید دستت. بفهمی چه جور رخت شهادت را اندازه تنش می‌کند. روایت کتاب نود‌و‌نهمین نفر، به قلم محمد حکم‌آبادی، ماجرای همان آخرمجلس‌هاست‌. نه این که فقط حرف‌ش باشد. اصل اصل است. آدمی که حتی گاهی همان آخر مجلس هم هرچه چشم می‌چرخاندی به زور پیدایش می‌کردی. @koookhak
هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرانی که نه شرقی‌اند نه غربی! 🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه خراسان رضوی 🏷 تهیه کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» 🔻 📬 بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ، حسینیه هنر سبزوار 📦 غرفه‌‌ باسلام 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
کوخَک
مادرانی که نه شرقی‌اند نه غربی! 🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه
. تو سخنان گهرباری که این‌جا بیان فرمودم، یه چیزایی شاید به نظر شعار بیاد. شاید انقد شنیدیم و کنفرانس و همایش و فلان براش بوده، تو ذهن‌مون یه حرف کلیشه‌ای شده اما معتقدم با همه مصیبت‌هایی که داریم می‌کشیم چه سر این‌که خودمون تو مسیر الگوی سوم حرکت کنیم چه روایتش کنیم، واقعا اون الگویی که به زن آرامش میده و در نهایت آرامش انسان و جامعه رو به دنبال داره، همین الگوی سومه. چون فک می‌کنم این الگوی سوم زن نیست. الگوی سوم انسان است. اگه محقق بشه، تصویر مرد و خانواده و جامعه و انقلاب الگوی سومی که بهش معتقدیم درمیاد. حالا من به عنوان یه زن خصوصا اگه بخوام حرکت کنم سمت این قله سمت این راه سوم، ممکنه به هزار چاله چوله بخورم. سر ساختارها و دلایل دیگه ولی به چشم این ببینم که دارم بخشی ازین مسیر رو هموار می‌کنم که اون نور اصلی رخ بنماید. این‌جوری من یقین دارم شاید ما آسایش‌مونو از دست بدیم ولی آرامش‌مون پابرجاست. چون این الگو جهت فطرت ماست. راه کجکی نیست هی خراش بندازه آزار بده روان‌مون رو. که اگه اگه اگه این الگو راه نجات، راه آرامش، راه حیات انسان نبود، نه اون مردی که ما رو از سیطره طاغوت نجات داد، انقد سرش پافشاری می‌کرد و جلوی همه متحجرای زمان خودش یک تنه می‌ایستاد، نه این مردی که امروز علم انقلاب را محکم نگه داشته ما رو بهش دعوت می‌کرد.