.
دیشب داشتم از یه برنامه برمیگشتم خونه، راننده یه خانم میانسال بود، وقتی دید از صدا و سیما سوار شدم شروع کرد سوال پرسیدن که شما برنامه داشتین یا کارمند هستین و...
گفتم اومدم اینجا درباره کتابهامون صحبت کنم.
بعد کلی ذوق کرد و گفت پس نویسندهاین. اسم کتابتون چیه؟
بنده خدا انتظار داشت لابد بگم موفقیت در سی دقیقه، ده راز خوشبختی یا تهش دیگه بامداد خماری چیزی. نه این که مادران میدان جمهوری و دختران ایران. یکهو فضا سنگین شد.
حالا باز دختران ایران یه کم عنوان سبکتری بود و از قضا همونم تو کیفم داشتم. مادران میدان رو مجری به زور هدیه گرفت.
درآوردم کتاب دختران ایران رو بهش نشون بدم که یه کم بنده خدا از گرخیدگی دربیاد.
چشمش به جلد گلبهی و خانومای رو جلد که افتاد یه کم صورتش باز شد. گفت یعنی خانومای شهیدن؟! دقیقا مثل سوال مجری، سی ثانیه مونده به رفتن رو آنتن!
گفتم نه ۱۶ تا خانم هستن که کارای مختلفی انجام دادن. دو تا مشت زد به ضبطش روشن نشد.
شروع کرد غر زدن از وضعیت مملکت و این که یه خانم تا ده شب باید بچههاش رو بذاره و بیاد مسافرکشی.
چه جوابی داشتم بدم؟ هیچی! گفتم بذار فضا رو حداقل یه کم عوض کنم.
مقداری همدردی کردم و گفتم راستی میدونید تو این دختران ایران ما قصه یه خانم رو داریم که مثل شما راننده بوده؟ تازه هشت تا هم بچه داشته.
نیمچه لبخندی زد و گفت خب حق داشته با هشت تا بچه. من تو دوتاش موندم.
گفتم میدونستین نماینده مجلس هم بوده قبل مسافرکشی؟
یهو برگشت. نماینده مجلس؟ چه قصهها مینویسین خانم!
گفتم ولی اینا قصه نیست. واقعیه.
گفتم میدونستین قبلترش فرمانده سپاه بوده؟
بلند بلند خندید
گفتم میدونستین قبلترش محافظ امام بوده؟
انگشتاشو برد توی موهای جلوی مقنعهاش، گفت حتما قبلترترشم مرد عنکبوتی بوده!
دوتایی خندیدیم.
ولی بعدش تو دلم کلی غصهدار شدم که چرا مرضیه حدیدچی مادر انقلاب، همون که آقا گفت ما زن مثل دباغ میخوایم رو نشناخت. خندهمون که تموم شد. چند خط از کتاب رو براش خوندم.
وقتی جلوی مجتمع ترمز زد. تیکههایی از مستند دباغ رو بهش نشون دادم. یه کمی هم دربارهاش گفتم.
بعد صفحه کتاب رو بهش نشون دادم و گفتم ببین اصلا داستان از مسافرکشی شروع میشه.
معلوم بود که هنوز نتونسته شنیدههاشو بذاره کنار هم. گفت کاش میشد بخونمش. من خودم ادبیات خوندم. اهل کتابم.
دیگه تسلیم قضا و قدر الهی شدم و کتاب رو هدیه دادم ولی به شرط خوندن و نظر دادن.
تا برسم بالا، مدام تو آسانسور با خودم فک میکردم گیر کار کجاست که هنوز مردم کف جامعه خصوصا زنهای ما کسی مثل خانم دباغ رو نباید بشناسند ولی فلان زن اون سر دنیا انقد براشون آشناست.
شنیدم همین روزا کنگره بانو دباغه. انگار پارسال هم بوده. برگزاری این همایش و کنگرهها خیلی خوبه، مفیده. دستشون درد نکنه ولی اگر منجر به این نشه خانم دکتر، مهندس، فعال فرهنگیهای حوزه زنان و الگوی سوم اینا... بتونن مرضیه دباغ رو بیارن و برسونن دست زن و مادر و دختر کف جامعه، عقل ناقص من میگه یه جای کار میلنگه!
@koookhak
کوخَک
.
مامان امشب برایم یک جعبه انار فرستاده بود مشهد. وقتی بهش زنگ زدم، گفت: «مامان اینا انارهای گودآسیاست، یادت نره برا مامانبزرگت فاتحه بخونی.» آخر این رسم مادربزرگم بود. اول پاییز، یک کیسه انار به همسایه گودآسیاییمان سفارش میداد. مامانبزرگ تا شب چله هرشب، یک دانه انار بزرگ قاچ میکرد و همانطور که دانههای درشت و سیاه انار قل میخورد توی کاسه چینی، قصههای گلستان و کلیلهودمنه برایمان میگفت.
حالا یکی دو سال است که وقتی چشمم به این انارها میافتد، یاد یک مادربزرگ دیگر هم توی ذهنم جان میگیرد؛ ننه صدیقه. فکر کنم دوسال پیش بود که مهناز ماجرایش را تعریف کرد.
میگفت فصل انار بوده. ننه صدیقه درختان پر از انار گودآسیا را از اتاقهای بالاخانه میدیده. با خودش گفته: «اگه صاحب هر باغ یه جعبه انار بیاره، خاور جبهه پر میشه». اول هفته به غلامرضا، متولی مسجد، میگوید اهالی را خبر کند. خیلیها خوشحال میشوند و با جان و دل از درختهایشان انار برای رزمندهها باز میکنند. نایلون بزرگی روی فرشهای مسجد میاندازد. هر کس انار میآورد روی همان نایلونها خالی میکند. خودش هم هر روز انارها را زیر و رو میکرده تا هوا بخورد. حدوداً ده پانزده خروار انار جمع میشود و میرود تا کام رزمندهها را شیرین کند.
ننه صدیقه نه فقط در ایام جنگ که همیشه انگار از آن بالاخانه حواسش به روستا و اهالیاش بوده. وگرنه دنبال آب و برق و گاز و مدرسه و مخابرات برایشان نمیافتاده. حواسجمعی ننه صدیقه و وقت شناسیاش که تا هزار کیلومتر آن طرفتر از روستا هم میرفته، امروز به بار نشسته. نشان به آن نشان که ما آدمهای چند نسل بعد از او به دانههای انار به یک چشم دیگر نگاه میکنیم. چشمی که توی همین دانههای انار هم دنبال رد پای مقاومت میگردد.
پ_ن: بخوانید قصه ننهصدیقه را در کتاب «شیرین انار تلخ کلپوره» به قلم مهناز کوشکی از نشر راهیار
@koookhak
.
دیشب شنیدم خانم زینب مرادی در مسابقات ریاض مدال نقره گرفته. نوش جان خودش و ما.
الحمدلله دستم برایش سبک بوده. از وقتی قصهاش را توی سها نوشتهام تند تند دارد مدالهایش را پس میگیرد:)
اگر میخواهید از مسیری که رفته بیشتر بدانید، ماجرایش را در شماره سوم #سها بخوانید. مسیری که از سرطان و قطع پا شروع میشود و میرسد به فتح میدانهای جهانی.
https://eitaa.com/khaneh_pishraft/791
@koookhak
.
عاشق این نگاههای جهانی و بینالمللی آقا و امام هستم. بچه بودیم خاله بازی میکردیم. الکی غذا هم میزدیم، استکان پلاستیکی خالی هورت میکشیدیم. یکهو مامان، محض تنوع و چشاندن لذتهای زندگی یه روزشو اجازه میداد واقعی غذا بپزیم، چای دم کنیم. تو همون پلاستیکا غذا و چای واقعی بریزیم، اصلا یه دنیای دیگه میشد. همه چی رنگ و جون میگرفت.
من این موقعها وقتی این دست بیانات رو میبینم. این نگاهها رو میبینم. حس میکنم وسط خالهبازی، بین نظریههای قد کوتاه و دم دستی، دستی برمیآید و میگیره تو رو میکشه بالا. میگه بیا ببین چه قدر میتونی بزرگتر ببینی و فکر کنی و تو کجا موندی.
هنوز لای در و لای دعوای شیعه و سنی گیر افتادی. پاشو بابا. باید فاطمه سلام الله علیها رو به جهان صادر کنی. زنهای دنیا بل، انسانهای دنیا دلشون فاطمه میخواد. اسیر شدن، تو تحیر و گمراهی و خلأ.
پ_ن: عکس از کتاب حقیقت عظیم
@koookhak
کوخَک
.
*بدون سانسور با یک مدافع حرم
به روایت نودونهمین نفر*
وقتی آقا رضا دامرودی ساکش را بست و از گوشه خانه پنجاه متری و ماشین پراید مدل هشتاد که خرج زندگی درمیآورد ازش، رفت سوریه، هیچکس نفهمید. اصلا میفهمید چه میدانست مدافع حرم یعنی چه که یک بچه روستایی بیست و چند ساله را کشانده دنبال خودش، آن طرف مرزها. اما خبر شهادتش که آمد، سکوت همه خبرگزاریها و آدمهای شهر شکست. گفتند؛ دارند اولین شهید مدافع حرم سبزوار را میآورند. آقا رضا آنقدر در حاشیه بود که اسمش به زور به گوش بسیجیها خورده بود چه برسد باقی مردم.
ولولهای افتاد به جان جوانهای شهر. گردان امام حسین علیهالسلام که تا دیروز پرنده تویش پر نمیزد، جای سوزن انداختن نداشت. همه جوانهای بسیجی میخواستند مدافع حرم بشوند. آقا مهدی یکی از همان جوانها بود. نگذاشت پیکر بنشیند توی خاک. وسط تشییع، دست زنش را گرفت و برد پیش مسئول اعزام که تو بیا راضیاش کن من بروم. نه این که خیال کنی از بس سر به مُهر و تسبیح به دست بود یا صف اول روضه، نه. جایش، ته مجلس بود و مدام در رفت و آمد. بهش میگفتند؛ اگر گوش نسپری به روضه که آدم نمیشوی. اما این حرفها توی کتش نمیرفت. رسم و رسوم خودش را داشت.
آقا مهدی قیصر ننه، با موتورش تک چرخ میزد. آرام و قرار نداشت. یک پایش قهوه خانه بود و قلیان آتش میکرد، یک پایش پایگاه شهید شجیعی. لابد به اینجای قصه که برسی خیال میکنی، پایگاه و مسجد، بالاخره آقا مهدی را ساخت و انداختش توی همان مسیری که همهمان دلمان میخواهد از یک شهید در ذهنمان بسازیم. این که یک روز صبح بیدار شد و دیگر آن آدم سابق نبود. قلیان و قهوهخانه و دعوا را سه طلاقه کرد، یقه پیراهنش را محکم بست، ساک برداشت و رفت سوریه؛ اما زهی خیال باطل!
نودونهمین نفر، قصهاش مثل آن چیزی که تا حالا به گوش و چشممان خورده نیست. آقای مهدی شهید، قطره قطره مثل رودی شد و خودش را به دریا رساند، ذره ذره نرم شد و جوانه زد. کتاب نودونهمین نفر با یک روایت چابک و پرسرعت، درست مثل شخصیت شهید، روایت همین رشدیست که لای تکتک خاطرات پنهان شده. خاطراتی از زبان همسر، مادر، برادر و دوست و رفیقهایش و تو باید خوب دل بدهی به زندگی آقا مهدی، تا نخ تسبیح بیاید دستت. بفهمی چه جور رخت شهادت را اندازه تنش میکند.
روایت کتاب نودونهمین نفر، به قلم محمد حکمآبادی، ماجرای همان آخرمجلسهاست. نه این که فقط حرفش باشد. اصل اصل است. آدمی که حتی گاهی همان آخر مجلس هم هرچه چشم میچرخاندی به زور پیدایش میکردی.
@koookhak
هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرانی که نه شرقیاند نه غربی!
🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه خراسان رضوی
🏷 تهیه کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» 🔻
📬 بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ، حسینیه هنر سبزوار
📦 غرفه باسلام
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
کوخَک
مادرانی که نه شرقیاند نه غربی! 🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه
.
تو سخنان گهرباری که اینجا بیان فرمودم، یه چیزایی شاید به نظر شعار بیاد. شاید انقد شنیدیم و کنفرانس و همایش و فلان براش بوده، تو ذهنمون یه حرف کلیشهای شده اما معتقدم با همه مصیبتهایی که داریم میکشیم چه سر اینکه خودمون تو مسیر الگوی سوم حرکت کنیم چه روایتش کنیم، واقعا اون الگویی که به زن آرامش میده و در نهایت آرامش انسان و جامعه رو به دنبال داره، همین الگوی سومه. چون فک میکنم این الگوی سوم زن نیست. الگوی سوم انسان است. اگه محقق بشه، تصویر مرد و خانواده و جامعه و انقلاب الگوی سومی که بهش معتقدیم درمیاد.
حالا من به عنوان یه زن خصوصا اگه بخوام حرکت کنم سمت این قله سمت این راه سوم، ممکنه به هزار چاله چوله بخورم. سر ساختارها و دلایل دیگه ولی به چشم این ببینم که دارم بخشی ازین مسیر رو هموار میکنم که اون نور اصلی رخ بنماید.
اینجوری من یقین دارم شاید ما آسایشمونو از دست بدیم ولی آرامشمون پابرجاست.
چون این الگو جهت فطرت ماست. راه کجکی نیست هی خراش بندازه آزار بده روانمون رو.
که اگه اگه اگه این الگو راه نجات، راه آرامش، راه حیات انسان نبود، نه اون مردی که ما رو از سیطره طاغوت نجات داد، انقد سرش پافشاری میکرد و جلوی همه متحجرای زمان خودش یک تنه میایستاد، نه این مردی که امروز علم انقلاب را محکم نگه داشته ما رو بهش دعوت میکرد.
کوخَک
🇮🇷چرا دشمن دانشمندان ما را شهید میکند؟
وقتی که شهید دکتر فریدون عباسی از دلایل شهادت دکتر شهریاری میگوید
🔸من فکر میکنم جنبه خطرناک آقای شهریاری عالِمشدن و استادشدنش در کشور، بدون نیاز به خارج رفتن در هیچ مقطعی بود. یعنی ایشان دیپلم، لیسانس، فوقلیسانس و دکترایش را در این کشور گرفت و در این کشور استادتمام شد. درواقع آقای دکتر شهریاری یک نماد از کفایت جمهوری اسلامی در زمینه آموزش و تحقیقات است؛ یک الگو و یک نمونه که نشان میدهد با امکانات کشور میتوان پروفسورتمام شد. دکتر علیمحمدی هم همین خصوصیت را داشت. تمام تحصیلاتش را در اینجا گذرانده و همه مقالات و همه چیزش در داخل کشور بود و او هم در همین جا استادتمام شد.
🔸اینها به صورت نماد و سمبل درمیآیند و دشمن حس میکند همه اینها خطرناکند؛ چون بااینکه آنها برایشان دعوتنامه میفرستند، حاضرند پول و کرسی دانشگاه بدهند، حاضر نیستند بروند. بدتر از همه اینکه دارند در داخل کشور آدم تکثیر میکنند و آموزش میدهند و دارند رشتههای فوقلیسانس و دکترا راه میاندازند. اینها نهتنها نظام اعزام دانشجو به خارج را تغییر میدهند، بلکه کمکم در ایران دانشجوی خارجی میگیرند. اگر از این منظر نگاه کنیم، خطر اصلی کسی مثل آقای شهریاری، قدرت سازماندهی و مدیریتش در آموزش است که میتواند برای کشور متخصص تربیت کند که این برای کشورهای دیگر خیلی خطرناک است. ما اگر یک دستگاه داشته باشیم، میزنند آن را خراب میکنند، ولی با آدمهایی که تکثیر شدهاند کاری نمیتوانند بکنند.
🔸آقای دکتر شهریاری با علمش مدام در حال حل مسائل کشور بود. یک سال قبل از شهادتش، کاربرد پرتوها در حفر و آنالیز چاههای نفت را در شرکت ملی حفاری شروع کرد؛ خب این یعنی مختل کردن بازار شرکتهای نفتی خارجی در ایران و کشورهای منطقه. آقای شهریاری میتوانست محاسبات سوخت هستهای را انجام بدهد و وقتی غربیها سوخت راکتور تهران را که برای تولید رادیو داروها استفاده میشد به ما ندادند، ایشان این محاسبات را برای راکتور تهران انجام داد.
🔸دشمن به این نتیجه رسید که آقای شهریاری نهتنها به خارج از کشور نمیرود، بلکه نترس و شجاع هم هست و اگر هم او را بترسانند، از پروژههای استراتژیک کشور پاپس نمیکشد. فهمیدند که او علاوه بر حل مشکلات، میتواند امکانات کشور را هم توسعه بدهد و در محاسبات هستهای در سطح اول جهانی قرار میگیرد.برای همین هم دکتر شهریاری و مانندهای او را ترور فیزیکی میکنند تا دیگر این آدمها تکثیر نشوند؛ تا از این طریق در جامعه علمی ما رعب ایجاد کنند. ایشان از سال ۷۸ میدانست که ورود به حوزههای علمی که غربیها فقط حق خودشان میدانند پرخطر است، اما هیچ وقت از کاری که باید میکرد و از توسعه علم در کشور دست برنداشت.
🇮🇷 پرونده #فتح_علم
#دانشمند_هستهای #شهدای_هستهای
#شهیدعلم #روایت_پیشرفت
#فناوری_هستهای #علم #شهید_عباسی
#انرژی_هستهای #شهید_هستهای
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت | راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft
کوخَک
🇮🇷چرا دشمن دانشمندان ما را شهید میکند؟ وقتی که شهید دکتر فریدون عباسی از دلایل شهادت دکتر شهریاری م
.
این چند خط رو بخونید چهقد جالبه!
حرکت تو مدار انسان انقلاب اسلامی از تو یه شخص نمیسازه. از تو یه جریان میسازه.
یه جریان تموم نشدنی! میبرت سمت جاودانگی.
کدوم فطرته که دلش نخواد حیات جاودانه داشته باشه. تو همین درس دینی مدرسه بود که میگفت آدم میل به جاودانگی داره. وقتی اینا رو میخونی یا هی زیر و رو میکنی زندگی انسانهایی که در اون فرمول انسان انقلابی حرکت کردن، میبینی انگاری این میل فطری رو دارن جواب میدن. تو نه تنها دیگه یه نفر نیستی با این دستور پخت انسان انقلابی، بلکه نامیر هم میشی.
خب دشمن که هرکاری کنه نمیتونه سر ازین دستور پخت دربیاره. چون یه چیزایی رو هرچی بچشه، ببینه سردرنمیاره ازش. لذا دستگاه محاسباتیش بهش آدرس غلط میده. میگه برو بکششون تموم میشن. امام ولی میگه زهی خیال باطل؛ بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود.
حالا همه اتاق فکراشم بریزه رو هم نمیتونه سردربیاره چه جوری کشتن بیداری میاره، حیات جاودانه میاره.
مثل چند وقت پیش که ظواهر امر رو گذاشت کنار هم، گفت انسجام اجتماعی تو ایران ضعیف شده برم سراغشون کار تمومه. اما به قول آقا اومدن، زدن، کتکخوردن رفتن. و ما رو این حماقت حساب باز کردیم.
پ_ن: یه وقتایی خودمون کار رو سخت میکنیم. مثلا میخوایم همین دستور پخت انسان انقلاب اسلامی رو به نوجوان عرضه کنیم به قول بعضیا جذبشون کنیم. هزار آسمون ریسمون صورتی و زرد و قرمز و آبی به هم میبافیم، باز میبینیم با یه جرقه ریسمون هزار تکه میشه. چون قلابیه. بیا از همین منظر جاودانگی، از دریچه همین آدمای بینهایت، روایت کن. اگه اون ریسمون براش اتفاقی افتاد!