کوخَک
.
همیشه دستاوردهای علمی، برایم یک چیزی توی لولههای شیشهای آزمایشگاه بود. همانها که همش اخبار علمی، فرهنگی، هنری شبکه چهار نشان میداد و آقای مجری میگفت؛ دانشمندان کشورمان فلان دارو و بهمان دستگاه را درست کردهاند. از آن موقع تا همین چند سال پیش، فکر میکردم این دستاوردها قدش تا همان اتاق آزمایشگاه است و پایش به بیرون نمیرسد. تا اینکه چشمم باز شد به دنیای روایت پیشرفت. جایی که یک آدم دانشمند یا فناور میآمد مینشست سیر تا پیاز زندگیاش را تعریف میکرد. درباره چیزی که ساخته حرف میزد و تو میفهمیدی که یک فناوری چه مسیری از ایده تا بازار طی را میکند.
آن وقت بود که آن آدم، از آزمایشگاه میآمد بیرون و خودش و دستاوردش برات هویت پیدا میکرد. یکدفعه توی داروخانه چشمت به محصولش میافتاد، سایتش را پیدا میکردی و محصولاتش را از نزدیک میدیدی. حس میکردی حالا آن محصول از لوله آزمایشگاه رسیده سرسفرهات.
مثل همین خانم دکتر مریم نگهبان که چند وقت پیش، نشستم پای نوشتن روایتش برای سها. حین نوشتن، مدام یک چیزهایی که چند سال قبل شنیده و دیده بودم در ذهنم بالا میآمد. محصول پسته فامیلمان که سر سم زدن زیاد برگشت خورده بود. میوههایی که میگفتند از بس سم میزدند نباید با پوست بخورید. سبزیهایی که زن همسایه هزار بار با مایع ظرفشویی میشست و میگفت؛ پدرنیامرزیدهها صدجور سم به زبانبستهها میزنند. کشاورزهایی که آفتها امانشان را بریده بود و هی دوز سمهای مصرفی را میبردند بالاتر و این خودش عمر محصول را هم کم میکرد. این گزارهها که فقط ازش عبور کرده بودم، با حرفهای خانم دکتر نگهبان، برایم یک رنگ و روی دیگری گرفت.
فردا صبحش که رفتم میوهفروشی، آن سبزی و میوه توی چشمم مثل همیشه نبود. همش فکر میکردم چه جور سمی به اینها زدهاند. اصلا کشاورزش خبر دارد ما آفتکش گیاهی نانویی داریم که ضرری برای آدمها و محیطزیست ندارد؟ اسم شرکت طوبایو به گوشش خورده؟ میداند سازنده این آفتکش یک خانم است و چه جوری به این کشف مهم رسیده؟ خبر دارد برای پیدا کردن گیاهانی که خاصیت آفتکشی داشته یک شب زمستانی لای برفها چه قصهای از سر گذارنده؟
مطمئنم خیلیها مثل خودم، از این روایتها خبر ندارند. حالا نشریه را گذاشتهام کنار تا چند روز دیگر ببرم برای خانم گلخانهداری که گهگاه ازش خرید میکنیم. شما هم تا دیرنشده شماره چهارم #سها را بیاورید توی سبد خریدتان. سوژههای این شماره، میتواند هم برای خودتان جذاب باشد هم باب گفتوگویی باز کند با آدمهای اطرافتان. اصلا شاید خواستید هدیهاش بدهید به کسی که فکر میکنید این روزها، نیاز به امید و رویا دارد.
@koookhak
https://ketabresan.net/w/7WH43
کوخَک
. همیشه دستاوردهای علمی، برایم یک چیزی توی لولههای شیشهای آزمایشگاه بود. همانها که همش اخبار علمی
.
خیلی خیلی اعتقاد دارم که خواندن و انتشار روایتهای پیشرفت، حلقه مهمی برای تکمیل چرخه علم و فناوری در کشور هستند.
یعنی میرود جز دستهٔ کارهایی قرار میگیرد که از ما مردم برمیآید. شما اگر سخنرانیهای چند سال اخیر آقا را دقت کنید، کمتر پیش آمده که از اهمیت علم و قدرت علم در هر شرایطی برای کشور حرف نزنند. خب پس خیلی مهم است مردم هم اهمیت این علم و حضورش در زندگی را لمس کنند. انگار یک جور جمهوریتی بسازیم با روایت پیشرفت، برای دانشمندان و فناوران کشورمان.
انگار با رساندن این روایتها و قصهها دست زنان و مردان و کودکان و نوجوانان، همه را بیاوریم پای صندوق رای آری، برای جریان علمی کشور که هم یک روزی خودشان با علم قدرت بسازند و هم پشت جریان علمی کشورشان قرص و محکم بایستند. آنوقت دیگر آمریکا و امثالش حتما غلط میکنند که بگویند درِ هستهای و فضایی و موشکی و بقیه علم و دانشتان را تخته کنید.
پس انتشار این روایتها دست کم نگیریم!
کوخَک
به راویان پیشرفت، افتخار و آنها را دعا میکنم. اینها خود جزو عناصر پیشرفتاند. گامشان استور باد. ک
.
حالا هی #سها نخرید
عیدی ندهید.
به گوش و دل جوانها و نوجوانهای دوست و فامیل نرسانید.
ماه رمضان کنار سجادهتان نگذارید.
ماه رمضان توی جلسات تبلیغ و قرآنتان نبرید.
برای دانشآموزها ازش حرف نزنید.
به دانشجوها نشانش ندهید.
راوی پیشرفت کشور نشوید.
بذر امید را در دل مردم شکفته نکنید.
کی ضرر میکنه؟ همهمون!
تا دیر نشده حتما بروید سراغ این روایتهای دست اول در عرصه پیشرفت کشور.
کوخَک
.
به خواست خدا استقلال و حیات مملکت دست شماست. هر چه پیش بیاید به نفع شماست یا به ضرر شما؛ اگر به ضررتان تمام شد، باید شکست روحی نخورید. شکست ظاهری مهم نیست؛ آنچه مهم است، شکست روحی است. اگر انسان شکست روحی خورد، تا آخر باید به گورستان برگردد. شما که استناد دارید به ذات مقدس حق تعالی، شما که روحانی هستید، شما که قلبتان با ماوراءالطبیعه است، این عالم شکست ندارد؛ عالِم چیزی نیست؛ کسی که رابطه با خدا دارد شکست ندارد؛ شکست مال کسی است که آمالش دنیا باشد.اگر آمالْ دنیا باشد، شکست است؛ اگر آماْل غیب و ماورای غیب باشد، شکست ندارد. شکستْ مال بیچاره هاست؛ شکست مال کسانی است که معتِمد به شیطانند و ذخایر دنیا قلبشان را فرا گرفته است. اگر یک جایی به ضرر شما تمام شد، قلبتان محکم باشد؛ تا آخرین فردتان بایستید. گمان نکنید این آدم شکست خورد، تمام شد؛ تو هم یک موحدی، تو هم یک مسلمی، تو متصل به خداوندی؛ خدا شکست نمی خورد: وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَ أنْتُمُ الأعْلَوْنَ إنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ.
صحیفه امام روحالله
جلد اول
پینوشت: عکس، مسجد حضرت زهرا(س) مشهد که هجدهم دیماه در آتش اغتشاشگران سوخت. از فردایش جوانهای مسجد آستین بالا زدند برای بازسازی. اول یک پرچم بزرگ مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل، جلوی در نصب کردند و بعد افتادند به نقاشی و بنایی توی مسجد تا به قول خودشان از روز اولش هم بهتر شود.
@koookhak
.
ویتکاف در مصاحبه جدید با فاکس نیوز:
نمیخواهم از کلمه مستأصل استفاده کنم ولی ترامپ متحیر است که چرا با این همه فشار ما و امکانات و نیروهای نظامی که به منطقه فرستادیم ایران تسلیم نمیشود. حالا تسلیم هم نه، چرا نمیگویند فلان خواستههای آمریکا را میپذیریم؟!
پینوشت: عکس از کتاب تفسیر سوره حشر آقا
@koookhak
.
نسخه اولیه را تحویل دادم. تمام شد. تمام شد، ششماه همنشینی با زنی که اهل آباد کردن بود. انگار روی پیشانیاش نوشته باشند که آسایش به تو نیامده. هرجا پا گذاشت، یک ویرانه بهش تحویل دادند، او هم مثل اینکه ارث بابایش باشد، میافتاد به جانش. نه برای خوردن و چاپیدن، برای ساختن. صافش میکرد، در و دیوار و سقف برایش میزد و میرفت سروقت جای بعدی.
عادت نداشت وقتی این ناآبادیها را تحویل میگیرد، همش نیمه خالی لیوان را ببیند. اول مینشست سر سجاده، سنگهایش را با خدا وا میکَند و خودش را میانداخت توی دل کار.
نه اینکه چشم نداشته باشد برای دیدن کمبودها یا کم سواد باشد، نه. سواد داشت چه جورش هم. اتفاقا کژیها را، کسریها را خیلی خوب میدید. اصلا اگر آدم کم و کاستیها را درست نبیند که نمیتواند، آباد کند. اما فرق نگاهش با آدمهایی مثل من این بود که یکسره غرغر نمیکرد. عدل نمیچسبید به همان نقطه تاریک و آیه یأس بخواند. هی بگوید. اینجایش فلان است. آنجایش بهمان است. نمیشود. نمیگذارند. نمیتوانم. انگار اینها توی دایره لغاتش پیدا نمیشد.
من فکر میکنم این قطار انقلاب، قطار انقلاب که میگویند با این جنس آدمها تا امروز از این ایستگاهها گذشته و همچنان دارد راهاش را میرود. یقین دارم به آدمهایی مثل من بود، گذشتن از ایستگاه که چه عرض کنم، یک بوق هم نمیتوانست بزند.
@koookhak
.
بارها و بارها این لحظه را توی کتابها خواندم یا از زبان راویها شنیدم که وقتی امام رفت چهطور مثل طفل پدر از دست داده ریختند توی کوچه و خیابان و میدانی ساختند از عزای حضرت روحالله که در تاریخ ماند.
همین کار آخری که نوشتم. راوی تعریف میکرد؛ مردم هر تکه پارچه سیاهی که گیر آورده بودند، زدند در خانهشان. نگذاریم کوچه و محلهمان جوری باشد که انگار آب از آب تکان نخورده.
سیاهی بزنیم در خانه. عکس آقا و پرچم کشورمان را ببریم بالای در خانهها. نگذاریم مشتی منافق جولان بدهند و کار خودشان را پیش ببرند.
ما عزاداریم و منتقم. پس باید شکل و شمایلش را به خودمان بگیریم.
@koookhak
.
همیشه به مامان میگفتم تو چه حوصلهای داری. هرکس توی این محله درندشت، یکی از قوم و خویشهایش میمیرد، فوری شال و کلاه میکنی میروی مجلس عزا. میگفت؛ توی عالم همسایهداری این کارها به گردن آدم است.
امشب دیدم یکی بهش زنگ زد، یک چیزهایی گفت. مامان تندی چادر برداشت برود ساختمان پشتی. رفتم دنبالش، ببینم چه خبر شده.
دعوا سرپرچم ایران بود. یکی از اعضای آن ساختمان افتاده بود جلو و نمیگذاشت پرچم ببرند بالای ساختمان. بقیه همسایهها را هم انداخته بود دنبال حرفش.
همینجور مشغول خط و نشان کشیدن بود که مامان در زد و رفت توی پارکینگ. زن تا چشمش به مامان افتاد، آرام گرفت و یک گوشه ایستاد.
مامان احوالپرسی گرمی باهاش کرد و پرچم را از دست مدیر ساختمان گرفت. به آن زن گفت بیا باهم برویم بالا پرچم را خودمان نصبش کنیم. دستش را گرفت و رفتند سمت راهپله. مامان رفت روی منبر؛ سر خاک و مملکتش که یکی دعوا راه نمیاندازد. حالا درد داری، من هم دارم، آن یکی هم دارد، همه دارند، ولی بفروشیم به اینها که دارند بمب میندازند رو سرمان. بگذار اگر موشکهایشان آمد تا اینجا و رفتنی شدیم، مردم به بد از ما یاد نکنند. نگویند این یک روز جلو اسم خدا ایستاد. دیدهای کسی خیر ببیند از قد علم کردن جلوی خدا؟ من ندیدهام.
زن هیچی نمیگفت و با مامان پله پله میرفت بالا.
پ_ن: من وقتی سکوت آن زن را دیدم دوزاریام افتاد که با مامان رودرواسی دارد. که حتما مامان باهاش برو بیا داشته، حتما عزا و عروسیاش رفته حتما یک جایی دستش را گرفته که اینجور آتشش خوابید. اینها همان تقویت ولایت عرضی و طرفینی مومنین نسبت به هم است که اینجاها به کارت میآید که قلب طرف را برای شنیدن حرفت نرم میکند. نمیگوید برو بابا دلت خوش است. اصلا تو کی هستی و چه میگویی این وسط.
@koookhak