«شازده کوچولو به سياره دوم رفت. آنجا فقط يک پادشاه تنها زندگي ميکرد. بعد از ملاقاتي کوتاه، شازده کوچولو خواست که سياره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش ميخواست او را نگه دارد گفت: نرو، تو را وزير دادگستري ميکنيم. شازده کوچولو گفت: اينجا کسي نيست که من او را محاکمه کنم. فرمانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! اين سختترين کار دنياست!»
هر آدمی باید یه دوستی داشته باشه که توی سایهروشن صبح، همچین چیزی براش بفرسته.
توی ماشین نشسته ننشسته، گوشی را بر میدارم. صوتِ کلاسی کارگاهی چیزی را پلی میکنم و گوشی را توی بریدگی بالای ضبط جا میدهم. بین همین رفتن و برگشتنها کلی دوره شرکت کردهام و سلسلهسخنرانی تمام کردهام. وقتهایی که شارژم کم است یا صوتهایم تمام شده، مثل معتادی میشوم که جنس بهش نرسیده، مثل کارمندی که قهوۀ سرِ ساعتش یا پدربزرگی که چای وقت سحرش دیر شده. حس میکنم چیزی دارد ازم کم میشود. انگار جنسی را بهم گران انداختهاند یا پول گم کردهام. بعضی وقتها وسط راهِ دهدقیقهای تا موسسه، میزنم کنار و گوشی را زیر و رو میکنم.
صبح تا سوار شدم، دستم را چسباندم به فرمان که طرف جیبم نرود. با خودم گفتم امروز صوت پخش نمیکنم ببینم چه میشود. تهِ تهش یک تجربهٔ تازه برای نوشتن دارم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. گاز ندادم. برای ماشینهایی که خیابان اصلی را با کوچه اشتباه گرفتهاند بوق نزدم. از کسی سبقت نگرفتم. وسطهای راه، شنیدم صداهایی توی گوشم میپیچد. شبیه جرینگجرینگِ کلید، توی جیب شلوار پارچهای. گوش تیز کردم. «واقعا باید اینهمه برا نوشتن وقت بذاری؟»، «چرا تعمیرکار نمیاری شیر آب حمومو درست کنه؟»، «اگه مقاله به اسم یکی دیگه چاپ شه، حالت چش میشه؟»، «چرا ماشینو کوچهپشتی پارک نمیکنی که مجبور شی پیادهروی کنی؟»، «تهش این زندگی قراره به کجا برسه؟»
دم موسسه، ماشین را خاموش کردم. پیاده نشدم. از پنجره زل زدم بیرون. پسر لاغری با کاپشن خاکی، پلاستیکهای جلوی یک ساختمان نیمهکاره را جمع میکرد. درخت لاغری داشت یکییکی برگهایش را میانداخت زمین. مثل عروسی که از عکسهای آلبومش دل خوشی ندارد.
همین حالا، هر کجای جغرافیای زندگی که ایستادهاید، اگر مقاله مینویسید و اگر داستان، اگر تکواندو کار میکنید یا صفحهٔ شطرنج میچینید، اگر فلسفه میخوانید، اگر معلقات سبع را تجزیه و ترکیب میکنید، بگردید و یک آدم کاربلدِ بیرحم توی رشتهٔ خودتان پیدا کنید؛ یکی از کارهای خوبتان که خیلی بهش افتخار میکنید و به نظرتان کسی نظیرش را خلق نکرده، انتخاب کنید و بدهید نقد کند.
بگذارید با لودر از روی داستانتان رد بشود. بگذارید به گشایشِ ایتالیایی شطرنجتان بخندد. بگذارید توی معلوم و مجهول خواندنِ فعلهای عربی گیرتان بیندازد.
خیالتان راحت باشد. حتما بعدش افسرده میشوید. حتما احساس میکنید توی زندگی هیچی نمیشوید. توی دلتان میگویید چقدر آدم بیذوق و بیملاحظهای است. با این حال چیزهایی که میگوید را یادداشت کنید. صدایش را اگر میتوانید، ضبط کنید. نکاتی که گفته را اصلاح کنید. دوباره اصلاح کنید. دوباره اصلاح کنید. چیزی که آخر کار میبینید، شاهکار نیست اما با خطیخطیهایی که اول نوشته بودید هم قابل مقایسه نیست.
این درسی است که توی این چندماه، وقتی داستانهایم توی دورهٔ حرفهای نقد شد، وقتی ارزیاب، ایدهٔ محوریِ مقالهام را نابود کرد، و وقتی بعد از ارائهام، هر کسی از هرکجای کلاس بهم اشکال گرفت، یاد گرفتم.
دیروز نسخهٔ اصلاحشدهٔ مقاله را دوباره برای ارزیاب فرستادم. موقع زدن دکمهٔ اینتر، کف دستم عرق کرده بود. بند تکتک انگشتهایم درد میکرد. فاضل، از توی یک کلیپ قدیمی آمد بیرون و توی سرم خواند: ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی.
اگر به ما بگویند کسی معتاد است، لاابالی است، عیاش است، چیزی برایش مهم نیست، خلاصه اینکه از همه جهت مبتلا است، با خودمان میگوییم اگر عاشق بشود، درست میشود. عشق همیشه در ذهن ما آن چیزی است که همه چیز را درست میکند. به آدمها قدرت میدهد، انگیزۀ تمامنشدنی میدهد، ازخودگذشتگی میدهد.
قمارباز داستان کسی است که عاشق است. بیپول است اما عاشق است؛ توی چشم آدمها حقیر است اما عاشق است؛ آنقدر عاشق است که میتواند خودش را با یک اشارۀ نهچندان جدیِ آن کسی که دوستش دارد، از کوه بیندازد پایین.
یک چنین آدمی آیا هیچوقت پیش میآید که دست از عشق بکشد؟ هیچ پیش میآید که چیزی جای عشق را توی قلبش بگیرد؟ این سوالی است که داستان میخواهد به دنبال جوابش بگردد.
لینک یادداشت در بهخوان:
https://behkhaan.ir/reviews/429c8f02-4a18-46bd-80db-0f63f1f4a5a2?inviteCode=84cVkAgQzmn2
هفتهٔ پیش همهٔ شهامتم را جمع کردم، جلوی جاکتابی ایستادم و کتابهایی که آرزوی خواندنشان را داشتم، لیست کردم. هر کتابی که میآمد توی لیست، وسواس تمامکردن چیزهای نصفهکاره، یکی از عصبهایم را درگیر میکرد. به کتاب شصتوچهارم که رسیدم، پلک چشمم میپرید، انگشتهایم باز و بسته میشد. دندانهایم چسبیده بود به هم و باز نمیشد.
تصمیم گرفتم برای آزادکردنِ عصبهای غصبشده، این سه ماهی که تا آخر سال مانده، توی این ماجرای #چند_از_چند شرکت کنم. همین که مثلا از پنجاه کتابی که امسال با خودم قرار گذاشته بودم بخوانم چهلتا را خواندم.
آمار کتابهایی که از اول سال خواندم را ندارم. اما زمستان امسال میخواهم ۱۲ تا از اسمهایی که توی لیست شصتوچهارتایی هست را کم کنم. اولیش هم «گیرنده شناخته نشد» بود که امروز تمام شد.
اولین کتاب زمستان ۰۴
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 در مدرسه نویسندگی مبنا، ما قائل به نقش آفرینی در جنگ روایتها هستیم و معتقدیم انقلاب اسلامی همان اندازه که به پشتوانه نظامی احتیاج داره، باید پشتوانه روایی هم داشته باشه!
🖋 در مبنا تدارک زیادی دیده شده تا علاوه بر تجهیز نیروهای انقلاب اسلامی به •سلاح روایت•، اونها رو در باشگاه نویسندگان مبنا به سمت اثر بخشی بیشتر در تولید کتاب، تولید فیلمنامه، نگارش کتاب کودک و... هم سوق بده تا در فضای فرهنگی کشور به نفع انقلاب اسلامی اثرگذار باشند. 📚🎞
✍ برای مجهز شدن به سلاح روایت، روی پیوند زیر ضربه بزنید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/
#جنگ_روایتها
#نویسندگی_خلاق
| @mabnaschoole |
من از همان ده سال پیش که شعر را شروع کردم، مینوشتم. نوشتن به نظرم جالب بود. جالب و راحت. کار خاصی لازم نبود بکنی. شعر نبود که اسیر وزن و قافیه باشی. کلمات را میشد هر طور که دلت خواست کنار همدیگر ردیف کنی. اگر یک کم حوصله هم تنگش میزدی، میشد داستان کوتاه. میشد رمان.
سال گذشته همین روزها بود که همسرم مبتلا به ادبیات شد. مدام خرید، داستان خواند، کلاس نویسندگی ثبت نام کرد. پادکست گوش داد.
برایش خوشحال بودم. با خودم میگفتم بالاخره او هم وارد دنیای ادبیات شد. دنیایی که من ده سال است تویش نفس میکشم. فقط ای کاش زودتر بیاید و به پایتختش برسد. به سرزمین شعر.
یک روز نمیدانم صدای یکی از کلاسهای دورۀ خلاقش را بلند کرد یا یکی از پادکستهای احسان عبدیپور را برایم گذاشت که یکدفعه احساس کردم حالم خوب نیست. چشمهایم سیاهی رفت. تب کردم. مثل آدمهایی که جن دیده باشند، زبانم چسبید به سقف دهانم و نفسم بند آمد. دیدم لال شدهام. دیدم روبهروی یک دنیای دیگر ایستادهام. دنیایی که تویش آدمها ماجرا بودند، اسمها ماجرا بودند، حتی فرمولهای فیزیک ماجرا بودند. من ایستاده بودم روبهروی دنیایی که بهش میگفتند ادبیات روایی، و فهمیده بودم ده سال است دیوانۀ یک چنین چیزی هستم. فهمیدم آن شعرهایی که توی ذهنم ماندهاند، روایت داشتهاند. استادهایی که تا حد پرستش، عاشقشان شدهام، روایتبلد بودهاند. وقتهایی که از خوشحالی داد زدهام و دلم خواسته آواز بخوانم، یا وقتهایی که درِ حجره را از تو قفل کردهام و زیر پتو زار زدهام، تحت تاثیر روایت بودهام.
ثبتنامها که شروع شد، من هم اسم نوشتم. فهمیدم برای روایت کردن، باید یک شخصیت داشته باشی که اتفاقی برایش بیفتد و تغییر کند. شروع کردم به ساختن یاسین. یاسین خودِ من بود. چیزهایی از خودم که دوستش داشتم. چیزهایی از خودم که ازش میترسیدم. آرزوهایی که این بیرون نتوانسته بودم بهشان برسم.
با یاسین صحنهصحنه پیش رفتم. گذاشتمش توی دوراهیها و تماشایش کردم. برایش سفر قهرمان ساختم. دیالوگ توی دهانش گذاشتم. رفتم توی ذهنش و ازش اکستریم کلوزاپ گرفتم، آمدم بیرون و با مریم و آیه، گذاشتمش توی یک مدیوم شات. و کشمکش. برایش بینهایت کشمکش طراحی کردم تا اینکه آن جوان آرمانگرای لوس که فقط بلد بود حرفهای قشنگ تحویل ملت بدهد، قید حجرهٔ حاج حبیب را زد و دست گذاشت روی زانویش و آمد وسط میدان مبارزه.
امشب به همسرم گفتم: «از دست خودم عصبانیام. چرا من اینهمه ساله شعر میگم و از هیچکدومِ این چیزا خبر نداشتم.» گفتم: «بابت اینکه ادبیات رو آوردی تو زندگیمون تا ابد مدیونتم.»
الان یک هفته میشود که دورهٔ حرفهای تمام شده. داریم کمکم وارد باشگاه میشویم. توی این یک هفته، با خیلی از بچهها نشستهام و دوبهدو حرف زدهام که توی این دوره اسم بنویسند. ما به جمع زیادی از آدمهای روایتبلد نیاز داریم. ما کمیم. کوچکیم. کوچکیمان را باید با بزرگی روایت، جبران کنیم. اگر دغدغهٔ دین داریم، اگر آدمها برایمان مهمند، اگر زندگی به ما چیزهایی نشانداده که بقیه، روحشان هم از آن خبر ندارد، باید بتوانیم این چیزها را به دیگران نشان بدهیم. و نشاندادن فن میخواهد. تکنیک میخواهد. نوشتن و پارهکردن و از نو نوشتن میخواهد. روایت کردن حقیقت، تا حد مرگ، زحمت کشیدن میخواهد. راحت بگویم، خودکشی میخواهد.
«خوبی خدا»
دومین کتاب زمستان ۰۴
۲ از ۱۲
پای این نُه داستان، خندیدم، پکر شدم، عصبانی شدم، گریه کردم، نفس راحت کشیدم، دور حاشیهٔ فرش راه رفتم.
داستانها تقریبا همه خوبند. خیلیهایشان حال آدم را خوب میکنند. بعضیهایشان یواشکی تنه به بحثهای دینی میزنند؛ حالا یا مثل داستان «تعمیرکار» میخواهند رابطه مخاطب را با دین جوش بدهند و یا مثل «خوبی خدا» شیطنت میکنند و شک به جان ایمان مخاطب میاندازند.
بعد از خواندن کتاب «بندها»، کتابی به این دلچسبی نخوانده بودم. هر هفته توی شیفت حرم، یکی از داستانها را تمام میکردم و میگشتم ببینم شخصیت اصلی کی بود و چه جور تحولی پیدا کرد و لباس سرخپوستی نماد چی بود و اگر بخواهم داستان دینی بنویسم، الگوی فلان داستان به دردم میخورد یا نه.
امتیاز کتاب ۴ از ۵
#چند_از_چند
«قتل راجر آکروید»
سومین کتاب زمستان ۰۴
۳ از ۱۲
این کتاب را با این تصور شروع کردم که با یک اثر داستانی خوب روبهرو خواهم شد. منظورم از خوب این است که با شخصیتهای پرداختشدهٔ جدی مواجه بشوم که در جریان یک حادثهٔ جنایی، دچار تحولهای عمیق و متنوع بشوند. در عوض مجموعهای از گزارشها را خواندم که به برکت معمای پیچیدهای که طرح شده بود، آدم را دنبال خود میکشاند تا ببیند بالاخره قاتل آقای آکروید کیست. توصیفها و دیالوگها کممایه بود، شخصیتها سطحی بودند، پوآرو -قهرمان داستان- یک آدم بیاشتباه همهچیزدان بود که همذاتپنداری مخاطب را برنمیانگیخت.
البته این احتمال هم وجود دارد که این ویژگیها مربوط به ژانر داستانهای جنایی باشد و من چون مطالعهٔ جدی در این ژانر نداشتهام، انتظار نابهجایی از این آثار دارم.
امتیاز کتاب ۳ از ۵
#چند_از_چند
هدایت شده از خبر فوری
ناگفتههایی از زبان پدر ملینا
«جهان محل عبور است، باشد اما آه...
چگونه مادرت از داغ تو عبور کند»
چقدر حادثه را به موبه مو مرور کند؟
چقدر عذر بیارد، بهانه جور کند؟
نگفتی آه... ملینای من! همیشه پدر
به جان خریده بلا را که از تو دور کند؟
پس از تو هر طرف خانه را که خیره شوم
چقدر خاطره در ذهن من خطور کند
تفنگ خواست به لبخند تو نشانه روَد
و گیسوان تو را موج خون، نمور کند
گلوله خواست وطن را بگیرد از تو ولی
تو خواستی که مرا بیشتر غیور کند
تو خواستی که خدا جان نازنین تو را
به آسمان ببرَد میهمان نور کند
تو را گرفت در آغوش، حضرت زهرا
و دیر نیست که فرزند او ظهور کند
و دیر نیست طلوع شگفت آن خورشید
که چشم حرملهها را به نور کور کند
جهان محل عبور است، باشد اما آه...
چگونه مادرت از داغ تو عبور کند
به کربلا برو امشب، گل سه سالهی من!
خودت بگو که رقیه مرا صبور کند...
میلاد عرفانپور
@AkhbareFori
توی اغتشاشها بابا را زدند. بابا از آن آدمهایی است که همیشه باهاش به آدم خوش میگذرد. هر روز دوش میگیرد. عطر خنک میزند. خیارشور و گوجه را میگذارد روی پر کالباس و لولهاش میکند و بدون نان با بطری نوشابه میرود بالا. دیر عصبانی میشود، زود یادش میرود. وسط فیلمها خوابش میبرد، و آخر فوتبالها، و گاهی حتی وسط حرفزدنش با ما.
به امیر میگویم بابا با هر کسی توی دنیا میتواند ظرف ۵ دقیقه رفیق شود. با نگهبان استخر، با افسر راهنمایی رانندگی، با رانندهٔ اسنپ. آدمهای درونگرایی را دیدهام که وقتی کنار بابا مینشینند، شروع میکنند از خاطراتشان تعریف کردن. اینجور وقتها خیره میشوم توی چشمهای بابا و دو تیلهٔ سیاه میبینم که انگار با شنیدن هر جمله برّاقتر میشود.
بابا را همان پنجشنبهای که اصفهان شلوغ شد، زدند. اطلاعاتی نبود. پلیس نبود. باتوم دستش نگرفته بود. توی کوچه ماشین مشکوک دیده بود و رفته بود طرفش. یک بار، آن وقتها که هنوز خیلی کوچک بودم، توی همین رباطدوم، کنار پارک گلمحمدی، دو تا مرد، مزاحم یک دختر شده بودند. بابا هم که آن موقع تکواندو کار میکرد، رفته بود وسط. یکیشان را زده بود و آن یکی هم از پشت به کمرش چاقو زده بود و دوتایی فلنگش را بسته بودند. حالا دوباره همان حوالی توی کوچهپسکوچهها بابا را زده بودند. مامان میگفت با سر و صورتِ خونی برگشته خانه.
بچهها میگویند بهش بگویم آخر پدر من، این کنجکاویهای بچههای هجدهنوزدهساله را ول کن و به فکر زندگیات باش، اما میدانم که گوش نمیکند. حتی حالا که هر چه توی کوچه دویده، همسایهها راهش ندادند، حتی حالا که هر چه ته بنبست داد و بیداد کرده کسی به روی خودش نیاورده. بابا نمیتواند فقط به فکر زندگی خودش باشد. بابا حتی با این همسایههایی که فقط به فکر خودشان هستند هم نمیتواند فقط به فکر خودش باشد.
بابا تا دو کلمه حرف از چیزهای دینی میشود، چشمهایش خیس میشود. بابا خیلی شبها خواب مادربزرگش را میبیند که توی بهشت است. بابا با زندگی و بدون زندگی دارد عشق میکند؛ چرا پلاک یک ماشین مشکوک -که چندتا قلچماقِ مسلحِ ماسکی- تویش بودند را نباید بردارد و بدهد به پلیس؟
به امیر میگفتم: «یکی از آرزوهام اینه که توی ارتباط با آدما، یه چیزی شبیه بابا شم.» حالا باید اضافه کنم: «توی دلسوزیکردن برای آدما هم.»