▫️شاید تصویرِ صحیحتر از خدا، تصویرِ شما باشد وقتی که در ذهنتان، آدمی را تصور میکنید: یک پسرِ ۱۸ ساله، لاغر، با قد متوسط، موهای سیاه، عاشقِ دختری همسن و سال خودش که صبح به صبح در ایستگاه اتوبوس میایستد، کتاب شعر کوچکی از کیفش بیرون میآورد، و زیر لب شعر میخواند. [جزئیات این داستان را میتوانید به سلیقه خودتان تغییر دهید؛ اینکه آن دختر هم به این پسر علاقهمند باشد یا نه؛ خانوادههایشان با این وصلت موافق باشند یا نه؛ به هم برسند یا یکی تا آخر عمر در خاطرات دیگری غرق باشد، و... .]
آن پسر و دختر، مخلوق شما هستند. و مخلوق بودنشان، مثل آن کوزههای سفالی نیست که بگذارید داخل قفسه و بترسید از اینکه بشکند، یا کسی آن را بردارد و از دستش بیفتد و... .
این مخلوقها، درون شمایند. اگر در ذهنتان نگهشان دارید، همیشه همراهتان هستند. کاری برای شما نمیتوانند بکنند اما شما اگر اراده کنید، نابود میشوند، بیمار میشوند، ثروتمند میشوند، عشقشان به یکدیگر کم و زیاد میشود، پدر و مادرشان راضی یا ناراضی میشوند و... . این مخلوقات، چیزی از خودشان ندارند. هر چه دارند شما خواستهاید، حتی همین که هستند، یعنی شما خواستهاید که باشند.
▫️«اگر کسی از آن پسر بپرسد: «خدای تو، کجای زندگیِ تو است؟» نمیتواند یک جای مشخص از زندگی را نشان بدهد که مادر و معلم و رفیق آن را پر نکرده باشند و جای شما آنجا باشد. در عوض میتواند هر کجای زندگی دست بگذارد و بگوید این را شما خواستهاید... .
شاید بپرسید: «اگر این طور است، چرا خدا برای کسی بیماری میخواهد، یا مرگ عزیز، یا نرسیدن به محبوب، یا هرچیز رنجآورِ دیگر؟» یا اینکه «با این اوصاف، پس آزادی و اختیار چه میشود؟»
اینها سوالهای خیلی خوبی است [و اگر بخواهید، در یکی از همین نوشتهها دربارهاش گفتگو خواهیم کرد] اما هر جوابی به آن سوالها بدهیم، باعث نمیشود تصویر خدا به این صورتی که گفتیم، نباشد. خدا بودن، چیزی شبیه همین، و هزاران بار دقیقتر از این است.
▫️حالا بعد از این مقدمات طولانی، شاید بشود درباره ربط ما به خدا حرف زد.
در نسبت با نانوا، پدر، و راننده تاکسی ما همه موجودات مستقلی هستیم، که ربطی هم به این افرادِ بیرون از خودمان داریم. اما درباره خدا چطور؟ آیا اینجا هم مستقل از خداییم و صرفا ربطی به خدا داریم؟
پاسخ این است که: نه. در نسبت به خدا، ما موجودات مرتبط نیستیم، بلکه خودِ ربطیم.
آدم، برای اینکه چیزی بخواهد داشته باشد، باید باشد. و بودنِ ما از خداست. بودنِ تمام چیزهایی که داریم هم از خدا است. آن هم به این صورت که در هر لحظه، باید تمام آن چیزها را بخواهد، تا وجود داشته باشد. باید مرا، با تمام سلولهای بدنم، و افکار و احساساتم، و پدر و مادر و دوستانم، بخواهد تا وجود داشته باشم. حتی اگر از او متنفر هم باشم، همینِ منِ متنفر، و همین تنفر را هم او باید بخواهد تا باشد!
▫️حالا اگر از قرمهسبزی، یا حرفزدن با نامزدم لذت میبرم، میتوانم به این هم توجه کنم که این غذا و آن انسان دوستداشتنی را، خدا است که هر لحظه برایم خلق میکند. و یا اگر نماز میخوانم یا شب قدر، احیا میگیرم میتوانم به این فکر کنم که آن پسرِ ۱۸ سالهی ذهنی، سرش را بلند کرده تا با من صحبت کند، و یا از من چیزی بخواهد...
▫️در یادداشت بعدی، باید بپردازیم به این پرسش که: «این نگاه، چه تاثیری بر بخشهای مختلف زندگی خواهد داشت؟»
▪️برای آشناییِ فنیتر با این مبحث پیشنهاد میشود برنامه بدون توقف با حضور دکتر مجتبی مصباح را ببینید و یا رجوع کنید به: خداشناسی، مجتبی مصباح و عبدالرسول عبودیت، انتشارات موسسه امام خمینی(ره)؛ آموزش فلسفه، محمدتقی مصباح یزدی، درسهای ۶۱ تا ۷۰؛ همچنین شرکت در دوره چهلروزه تابستانی مبانی اندیشه اسلامی(طرح ولایت).
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت پنجم: ارتباط با خدا
▪️بخش چهارم: آرامش
▫️اضطراب، یکی از رنجآورترین احساسات عصر ما است: به طور آزاردهندهای مبهم است، نفسمان را تنگ میکند، و احساس میکنیم چیزی در قلبمان گِزگِز میکند.
معمولا اضطراب زمانی رخ میدهد که ترسِ از دست دادن یا به دست نیاوردنِ چیزی را داریم:
نکنه فردا خواب بمونم و به مصاحبه نرسم؟
نکنه از دستم ناراحت باشه؟
نکنه بیفته و بشکنه؟
نکنه وقتی مُردم، برم جهنم؟
▫️اگر بخواهیم قدری دقیقتر صحبت کنیم، باید گفت: اضطراب، زمانی رخ میدهد که چیزی را بتوانیم داشته باشیم، یا بتوانیم نگه داریم، اما ترسِ به دست نیاوردن یا از دست دادنش را داشته باشیم. پس اگر نتوانیم چیزی را داشته باشیم، از نداشتنش، دچار اضطراب نخواهیم شد. چنان که هیچ انسانی از فکر اینکه تا آخر عمر بال در نیاورد و پرواز نکند، اضطراب نمیگیرد چون میداند این کار شدنی نیست.
▫️البته مهم نیست آن چیز، واقعا به دستآوردنی باشد یا نه. برای مضطرب شدن، همین که خودِ شخص احتمال بدهد آن چیز را میشود به دست آورد، کافی است.
لطیفهای بود با این مضمون که یک مار مدتها عاشق مار دیگری شده بود، اما وقتی به او رسید، فهمید که شلنگ آب بوده است. این مار، اگر آگاهیِ انسانی داشت، حتما از فکرِ نرسیدن به محبوبِ خیالیاش، مضطرب میشد.
▫️ارتباط با خدا، آنگونه که همهچیز را در هر لحظه عین نیاز به خداوند بدانیم -مثل چیزهایی که ما در ذهنمان تصور میکنیم- اضطراب را از ریشه میخشکاند.
به دست آوردن یک چیز، یعنی خداوند در لحظه یا لحظاتی بعد، آن را در دستان ما خلق کند. و خداوند، برای این کار، نیاز به اجازه ندارد، از کسی نمیترسد، و از بینهایت داراییاش چیزی کم میشود.
پس اگر چیزی، به دست آمدنی باشد، حتما به دست خواهد آمد. و اگر چیزی ماندنی باشد، حتما خواهد ماند.
▫️منطقی است اگر بگویید: چیزهایی در زندگی داشتم که میشد خدا آنها را از من نگیرد، ولی گرفت. و چیزهایی میخواستم که میشد به من بدهد، ولی نداد. ظاهرا خدا هر طور دلش بخواهد رفتار میکند، و تکیه بر دلبخواههای خدا، اضطراب آور است.
در این باره حرفهای دلچسبِ بسیاری هست -که شاید زمانی، در عنوانی مستقل بیان شد- اما برای شروع، همینقدر کافی است که از خودمان بپرسیم: «چه میشود که خدا، چیزی را به کسی نمیدهد؟»
آیا نمیداند که او آن چیز را میخواهد؟ آیا توان برآورده کردن این خواسته را ندارد؟ آیا برآورده کردنِ آن خواسته، خطری برای خدا دارد؟ آیا از تماشای رنجِ ما لذت میبرد؟
اگر درباره خدا هیچکدام از این ویژگیها درست نیست -چون همه اینها از نقص سرچشمه میگیرد، و خدا ناقص نیست- پس واقعا چرا خدا چیزهایی را که میخواهیم به ما نمیدهد؟
پاسخ، غیر از این نمیتواند باشد که خدا به ما نگاه میکند. به زندگیِ ما. از ابتدای ابتدا، تا لحظهی مرگ، و تا بینهایتِ بعد از مرگ. خدا حتی به زندگیِ اطرافیان ما هم نگاه میکند. و چیزی را برای ما میخواهد، که بیشترین تاثیر مثبت را در تمامِ هستیِ ما و دیگران داشته باشد.
خدا تلخیِ سلامتآورِ دارو را، با شیرینیِ کشندهی شوکران معامله نمیکند؛ لبخند طولانی و عمیقِ رضایت را، پیش پای قهقهههای کوتاه و سطحی، زمین نمیزند. او همیشه خوبها را میخواهد؛ حتی برای آنها که بد کردند. چون او خدا است: عاشق، بینقص، دلسوز.
▫️قبول شدن در رشته دلخواه، ممکن است ما را از همسر ایدهآلمان دور کند. داشتنِ درآمد بالا، شاید از ما یک آدم خودخواه بسازد. تحملِ فوت یک عزیز، تجربه یک تصادفِ سخت، و سنگینیِ یک بیماریِ طولانی شاید... .
بنابراین آن چیزهایی که خدا به ما نمیدهد، اگرچه در مقیاس زمانیِ کوچک، دادنی به نظر میرسد؛ اما در مقیاسِ بینهایتِ عمر، حتما به دست آوردنی نیست.
با این اوصاف، چه دلیلی برای مضطرب شدن وجود دارد؟
▫️پینوشت: شاید در همین ارتباط باشد این آیه از قرآن که میفرماید:
...وَ عَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
وَ عَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
[و بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد كه آن به سود شماست و بسا چيزى را دوست داشته باشيد كه به زيان شماست، و خدا مى داند و شما نمى دانيد.] - [سوره بقره: آیه ۲۱۶]
▫️پینوشت ۲: بعضی روانشناسان فرق میگذارند میان استرس و اضطراب. اضطراب، بر خلاف استرس، نگرانیِ مبهمی است که نمیدانیم چرا به وجود آمده است. با این حال هر دو در «ترس از فقدان» ریشه دارند.
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت پنجم: ارتباط با خدا
▪️بخش پنجم: امید
▫️شب امتحان، حجم درسها را که میبینیم، از نمره گرفتن ناامید میشویم. پای صحبت آن فارغالتحصیل بیکار که مینشینیم، از کار پیدا کردن ناامید میشویم. زندگی علما را که میخوانیم، از آدم شدن ناامید میشویم. راستی، این امید چیست؟
امید، احساس خوشایندی است که برای رخ دادنش، باید توجه کنیم که قرار است در آینده اتفاق خوب و لذتبخشی برایمان رخ بدهد. ناامیدی، درست برعکس است. یعنی تصور خواهیم کرد که آن اتفاق شیرین، رخ نخواهد داد: نمره نخواهیم گرفت، کار پیدا نخواهیم کرد، رشد معنوی نخواهیم کرد.
▫️برای امیدوار شدن، لازم نیست حتما آن اتفاقِ دلچسب بیفتد؛ بلکه حتی توهمِ یک اتفاق خوب هم در ما ایجاد امیدواری میکند. برای همین امید، میتواند صادق باشد یا کاذب. امیدِ صادق، تکیهاش به حقیقتها است، و امیدِ کاذب، تکیهاش به توهمات.
طبیعتا هر چقدر به آن اتفاق خوب یقین بیشتری داشته باشیم، امیدواری ما نیز بیشتر خواهد شد.
▫️برای داشتن یک امیدِ صادق، نیاز داریم نگاهمان به شخصیتمان، استعدادهایمان، زندگی، و هستی، درست باشد.
من اگر ندانم که استعداد نوشتن دارم، هیچگاه به اینکه نویسنده بزرگی شوم امیدی نخواهم داشت. من اگر دنیا را، ظالمانه، و بیحساب و کتاب بدانم، امیدِ رسیدن به آنچه حق من است را، نخواهم داشت. من اگر... .
▫️آخرین نکته درباره امید این است که امید، حرکتساز است. وقتی میدانی که در امتحانِ فردا خواهی درخشید، تا صبح هم که شده بیدار میمانی و درس میخوانی. وقتی پدر خانواده میداند که اول ماه، چشم یک خانواده به دستان او است، تا آخر شب عرق میریزد و کار میکند. امیدِ بدونِ حرکت، توهمِ امید است.
▫️ارتباط با خدا، آنگونه که او را آفرینندهی دمادمِ همه چیز بدانیم، از چند طریق، به امیدوار شدن کمک میکند.
اول آنکه وجود چنین خدایی، به زندگی معنا میدهد، چرا که میدانیم کسی دارد لحظه به لحظهی این عالم را خلق میکند که دانشش بیانتها است و قدرتش پایان ندارد. که بخیل نیست. که عاشق است.
دوم آنکه در راهِ رسیدن به هر هدفی، موانعی هست که تا آنها را در نظر میگیریم، ناامید میشویم. اعتقاد به خدا، اعتقاد به کسی است که میتواند تمام موانع را کنار بزند. لَّهُ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ كُلّٞ لَّهُ قَٰنِتُونَ [هر چه در آسمان ها و زمين است از آن اوست و همه فرمانبردار اويند - بقره: ۱۱۶]
سوم آنکه اعتقاد به خدا، همراه است با اعتقاد به بینهایت بودنِ انسان. انسانِ بینهایت، توانِ بینهایت دارد، و توانِ بینهایت، با موانع محدود، از بین نمیرود.
▫️در ادبیات دینی، برای اشاره به مفهوم امید، از واژه رجا استفاده شده است. مناجات الراجین، راز و نیاز امیدواران، با خداوند است.
بخش عمدهای از حرکت انبیا نیز، امیدافزایی بوده است؛ چرا ایشان مبشرند و بشارت دادن، خبر دادن از اتفاق خوبی است که قرار است در آینده بیفتد.
در مقابل، بخش مهمی از تلاشهای شیطان نیز، صرف ناامید کردن انسانها میشود. ناامیدی از رحمت خداوند نیز، از ویژگیهای کافران شمرده شده است: ...وَلَا تَاْيئَسُواْ مِن رَّوحِ ٱللَّهِ إِنَّهُ لَا يَاْيـَٔسُ مِن رَّوحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلقومُ ٱلكٰفِرُونَ [...از رحمت خدا نوميد نشويد، كه از رحمت خداوند جز كافران نوميد نمى شوند - یوسف: ۸۷]
برای آشنایی فنیتر با مسئله، میتوانید به کتاب سجادههای سلوک(مصباح یزدی، محمد تقی، جلد اول، گفتار شانزدهم) و یا کتاب اخلاق در قرآن(همان، ج۱، ص۳۵۷) مراجعه فرمایید.
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت پنجم: ارتباط با خدا
▪️بخش پایانی: دعا
▫️از در اتاق عمل بیرون میآید. خانواده بیمار دورش جمع میشوند. میخواهد بگوید: «کاری از دست من بر نمیآید. بیمارتان میمیرد و هیچ چیز جلودار مردنش نیست.» اما برای اینکه کمتر ناراحتشان کند، اینطور میگوید:«فقط دعا کنید!»
▫️دعا برای ما در حکمِ یک آخرین راهکار است؛ راهکاری شانسی که بگیر نگیر دارد. بیشتر مواقع اتفاقی نمیافتد، اما گاهی هم انگار خدا دلش میسوزد و آن را مستجاب میکند. [شاید هم نمیکند و مشکل ما، خودبهخود حل شده است!]
در نگاه ما اگر کسی فردا صبح، چک داشت و به جای گداییِ پول از دوست و دشمن، نشست و دعا کرد، حتما آدم معقولی نیست؛ چرا که اگر میشود از راههای مطمئنتر به هدف رسید، نباید به یک راهِ شانسی تکیه کرد.
از نگاه ما، نظام عالم، نظامِ سببها است؛ خدا نمیخواهد کارها از طریق دیگری پیش برود. حتی گاهی گوشه ذهنمان میآید که خدا، اگر بخواهد هم نمیتواند از طریق دیگری کارهایش را پیش ببرد.
در نگاه آن دستهای از ما که به دعا، بیشتر از بقیه باور دارند هم، این تصویر وجود دارد که نباید همه چیز را از خدا خواست. اینکه از خدا بخواهی سرطان دخترت خوب شود، قابل قبول است؛ اما اینکه بخواهی موقع پوشیدن کفش، پایت پیچ نخورد، نه. این را خودت میتوانی مراقبت کنی!
از طرف دیگر، دعاهای خیلی بزرگ هم، چندان مستجابشدنی نیست. مثلا اینکه خدا مریض تو را خوب کند را میتوانی بخواهی. اما اینکه همه مریضهای عالم را خوب کند، نه. در واقع، از یک اندازهای به بعد، انگار خدا درخواستهای ما را اجابت نمیکند.
همین انگاره است که باعث میشود گاهی در دلمان بگوییم: «خدایا این حاجت مرا بده، دیگر هیچچیز از تو نمیخواهم!»
▫️پیامد این نوع نگاه به دعا، این میشود که در زندگی کمتر دعا میکنیم و بیشتر میدویم. و اگر جایی نتوانیم بدویم، اضطراب میگیریم. و در نتیجه حتی از جاهایی که باید در آن دوید، فرار میکنیم.
مثلا تن به ازدواج فرزندانمان نمیدهیم؛ رشته مورد علاقهمان را که درآمدزا نیست، رها میکنیم؛ استعدادهای شکوفا نشدهمان را میگذاریم تا پژمرده شود و... .
▫️ولی به راستی دعا، چیزی فراتر از الفاظی عربی، و راهکاری شانسی است. دعا، ارتباط با خدای صاحباختیارِ لحظهبهلحظهی تمام عالم، است. دعا اعتراف به این نکته مهم است که من کوچکم، و از پس سادهترین کارهای خودم بر نمیآیم. و تو خدایا، بزرگی، سخاوتمندی، رفیقی، دلسوزی...
دعا پیش از آنکه ابزار رسیدن به خواستهها باشد، ابزار اتصال به خدا است. تا در سایه این اتصال، اضطرابها از بین برود، ترسها و تردیدها محو شود، ارادهها قوت بگیرد و حرکت، ادامه یابد.
▫️دعاهایی که از معصومین(ع) به ما رسیده است، نمونههایی عالی است برای اینکه یاد بگیریم چطور با خدا صحبت کنیم؛ با این حال، دعا کردن منحصر در خواندن همین ادعیه نیست. روح دعا، همان صحبت و ارتباط با خدا است.
ما در لحظههای درد و دل با یک دوست معمولا چه میگوییم؟ «فلانی! امروز رفته بودم دانشگاه، استاد رو دیدم. اومدم باهاش درباره نمرهم صحبت کنم، راهشو گرفت و رفت. خیلی دلم شکست...»، «دیروز رفتم گوشت بگیرم، دیدم اصن قیمتا رو نمیشه خوند. این چه وضعشه آخه؟...»، «فردا باید برم دندونمو عصبکشی کنم؛ میترسم. عمهم هفته پیش رفته بود عصبکشی. داروی بیحسی اثر نکرده بود و تا بیاد کار دکتر تموم شه، بیچاره شده بود...» دعا در سادهترین حالت خودش، گفتن همین حرفها به خدا است.
مهم نیست چیزی که از خدا میخواهیم چقدر کوچک است[چرا که در روایات از ما خواستهاند حتی نمک سفره و بند کفشمان را هم از خدا بخواهیم.] مهم نیست که خواستههای ما خیلی بزرگ باشد[خودِ رسول الله در آن دعای معروفِ اللهم أغنِ کل فقیر... بزرگترین چیزها را از خدا میخواهد.] حتی مهم نیست در چه حالی با خدا صحبت میکنیم [که روایت داریم در هیچ حالی -حتی حالاتی که در آن شرم داریم- از یاد خدا خجالت نکشیم.] مهم، حرف زدن با خدا، و درخواست کردن از او، و اصرار کردن بر خواستهها است.[در روایات مربوط به دعا، فصلی وجود دارد درباره اصرار کردن بر خواستهها.]
به این ترتیب، از ابتدای صبح تا آخر شب، موضوعات بسیاری وجود دارد که باید دربارهاش با خدا صحبت کرد. از دغدغههای معمولی مثل جای پارک و امتحان و غذای ظهر تا مسائل جدیتری مثل ازدواج و انتخاب رشته و... . حتی رشد معنوی و اخلاقی که به نظر میرسد باید تماما به عهده خودمان باشد هم، به گفته اساتید اخلاق، تماما دست خداوند است.
▪️برای آشنایی فنیتر رجوع کنید به عدة الداعی(ابن فهد حلی) [که با نام آیین بندگی و نیایش(حسین غفاری ساروی) ترجمه شده است]. همچنین مجموعه طعم شیرین خدا(محسن عباسی ولدی) برای ایجاد تعلق عاطفی و باز کردن گرههای ذهنی درباره ارتباط با خدا، بسیار مفید است.
▪️@shivename
▫️یک سال است در باب حرکت صحبت میکنیم. تمامش فدای یک لحظه پلک زدنِ انسان، در غزه.
حرکت او است. نور او است. معجزه او است.
اینها همه حرف است. رکود است. شعبده است. سیاه است...
___
[پ.ن: این روزها بارها دست به قلم شدم که چیزی درباره غزه بنویسم. هربار یادم آمد که شاید چنین نوشتهای باید جایی میان دلنوشتهها باشد. و مخاطبان این کانال اگرچه هر کدامشان از این فاجعه بزرگ، آتشی بر دل دارند، اما با انگیزه دیگری در اینجا حضور یافتهاند. با این حال احساس کردم باید لااقل در حد چند جمله نوشت.]
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت ششم: تقوا، مدیریت خود
▪️بخش اول: طرح مسئله
▫️آشنایی ما با واژههای دینی، به یک اندازه نیست. کلماتی مثل مواسات و تواصی چندان برای ما آشنا نیست؛ در حالی که همه ما، واژههای ایمان و عمل صالح را شنیدهایم. با این وجود، تصور ما از همین واژههای آشنا هم با واقعیت، فاصله دارد.
▫️تقوا یکی از این واژههای آشنا است. واژه تقوا هزاران بار در کتابهای درسی، کلاسهای دینی، سخنرانیها، رسانههای مذهبی و... به گوشمان خورده، و هر بار با شنیدنش، معنایی کلیشهای به ذهنمان آمده است؛ به این صورت که انسان باتقوا یعنی انسانی که در مجموع، انسان خوبی است: نماز میخواند؛ روزه میگیرد؛ ختم قرآن میکند، دروغ نمیگوید؛ چشمچرانی نمیکند و... .
اما آیا این انسان باتقوا:
-سرمایهگذاری اقتصادی هم میکند؟
-برای همسرش شعر میخواند؟
-برای خستگی پسربچه گلفروش محله، گریه میکند؟
-در انتخابات شرکت میکند؟
-بخشی از درآمدش را خرج این میکند که انسانها جهان را شفافتر بفهمند؟
-اگر شنید در محلهای، جشن دانشجوییِ مختلطی برقرار است، چه کار میکند؟ استغفار میکند و حواسش را جمع میکند که گذرش به هزار کیلومتری آن محله نیفتد؟!
پاسخ دادن به این پرسشها -لااقل با تصور عامیانه ما از مفهوم تقوا- ساده نیست.
▫️باید توجه داشت که این ویژگیهای عامیانه که برای تعریفِ تقوا در ذهن داریم، به خودیِ خود بد نیست؛ اما آیا تقوایی که دین از آن صحبت میکند، همین است؟ آن تقوایی که قرآن وعدهداده که با داشتنش، زندگی آسان میشود، رزق سرازیر میشود، اشتباهات جبران میشود، محبت انسان به دل مردم میافتد، مسیر زندگی برایش روشن میشود و... همین است؟
پس چرا آدمهایی هستند که آن نماز و روزه و... را دارند، اما نه محبوبند، نه روزیِ سرشاری دارند، نه مسیرِ پیشِ رو برایشان روشن است، نه...؟
به بیانی صریحتر، آیا تقوا میتواند نیازی از نیازهای مرا برطرف کند؟ درسخواندن، کار کردن، ازدواج کردن، و مسافرت رفتن، نیازهای مرا برطرف میکند، اما تقوا چطور؟
آیا تقوا بذری است که قرار است در مزرعه دنیا بکاریم و بعدا در آخرت، محصولش را درو کنیم، یا سپردهای است که در یک حساب بانکی میگذاریم و هرماه، از ارزش افزودهاش استفاده میکنیم؟
▫️این نوشتار سعی دارد به بررسی مفهوم تقوا بپردازد. مفهومی که برای درک حرکت، بسیار مورد نیاز است و با اینکه آن را به پارسایی و پرهیزگاری ترجمه میکنیم، اما با دقت بیشتر، روشن میشود که به معنای مدیریت خود است: مدیریت توجه، انگیزهها، علاقهها، رفتارها، ... .
▪️برای آشنایی فنیتر با مسئله، میتوانید مراجعه کنید به:
-اخلاق در قرآن(ج۱)، محمدتقی مصباح یزدی، صص ۶۹-۷۹|
-طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، سید علی خامنهای، جلسه اول|
-دهگفتار، مرتضی مطهری، گفتار اول و دوم
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت ششم: تقوا، مدیریت خود
▪️بخش دوم: تقوای انسانی
"غذا آمد. پلوی چرب زعفرانی و کوبیده اعلا. برنجها را نخورد. کباب هم به اندازه نصف سیخ، با یک کف دست نان. و مقداری سالاد. گفت: رژیم دارم. اشتباه میکرد؛ تقوا داشت!"
▫️تقوا در عمومیترین معنای خودش یعنی رعایت اصولی مشخص. فرقی نمیکند چه اصولی. کسی که هر شب به طور منظم مطالعه میکند، کسی که در صحبتهایش، مراقب است از بعضی کلمات استفاده نکند، و کسی که وقتی بیمار است سوار مترو نمیشود، در همین زمینهها دارای اصولی مشخص است. این انسان، با تقوا است.
▫️عبارتِ «رعایت اصولی مشخص»، پرسشهایی را در دل خود دارد: این اصول مشخص از کجا میآید؟ چرا هر انسانی، اصولی متفاوت از دیگری دارد؟ چرا یک انسان، در یک زمینه دارای اصول است و در زمینهای دیگر، نه؟ انسانی که برنامه مطالعاتی دارد، چرا در ورزش کردن تنبل است. آنکه بیماریاش را به مترو نمیآورد، چرا افسردگیاش را در اینستاگرام فریاد میزند؟
پاسخ این است که اصول، زاییده هدفها هستند. من اگر بخواهم لاغر شوم، ورزش میکنم و هر غذایی نمیخورم؛ اگر بخواهم در کنکور قبول شوم، درس میخوانم و شبنشینیها را کمتر میکنم؛ اگر بخواهم... . تفاوت آدمها در اصولی که به آن پایبندند، به تفاوت اهدافشان بر میگردد.
▫️نقطه مقابل تقوا، این است که انسان، تن به خواستههای لحظهای بدهد و در مواقعی، اصول خودش را رعایت نکند.
خوردن یک کیک خامهای، پیچیدن در یک کوچه ورود ممنوع، داد زدن در وقت عصبانیت و... برای کسانی که اینها را خط قرمز میدانند، بیتقوایی است.
از آنجایی که این اصول، با محاسبات عقلی انتخاب شدهاند، رعایت نکردن این اصول، در حقیقت بیعقلی است.
همچنین، از آنجا که تفاوت انسان با حیوانات، در همین محاسبات عقلی است، رعایت نکردن آن اصول، یک رفتار غیر انسانی است.
بنابراین تقوا به این معنای عام، لازمه انسان بودن است. این تقوا، تقوای انسانی است.
▫️[نیازی به گفتن نیست، اما تقوا با آزادی منافاتی ندارد. کسی که خودش تصمیم گرفته در رشته خاصی قبول شود، احساس نمیکند که با نرفتن به آن شبنشینی، آزادیاش سلب شده است. البته ممکن است از این بابت رنج بکشد؛ اما این رنج را برای رسیدن به آن چیزی که برایش مهمتر است، تحمل میکند.]
▫️آنچه درباره تقوا گفته شد، معنایی عام از تقوا است. تقوا دارای معنایی خاصتر هم هست که در آینده مورد بررسی قرار میگیرد.
▪️برای آشنایی فنیتر با مسئله، مجددا توصیه میکنم که مراجعه کنید به:
-اخلاق در قرآن(ج۱)، محمدتقی مصباح یزدی، صص ۶۹-۷۹
-طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، سید علی خامنهای، جلسه اول
-دهگفتار، مرتضی مطهری، گفتار اول و دوم
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت ششم: تقوا، مدیریت خود
▪️بخش سوم: تقوا و انتخاب هدف
▫️دیدیم که تقوا، رعایت کردن اصولی مشخص است برای رسیدن به هدف.
این هدف گاهی، یک هدف کوچک است برای بخشی از زندگی: موفقیت در کنکور، کم کردن وزن، یادگیری رانندگی و هدفهایی از این دست.
گاهی هم بزرگتر است و محدوده بیشتری را پوشش میدهد: سلامت جسمی، آزار نرساندن به دیگران، تقویت عزت نفس، و... .
اما سوال مهم این است که اساسا این هدفها از کجا میآیند؟ انسانها میتوانند ورزش کنند یا نکنند. چه میشود که یک نفر این کار را انجام میدهد و دیگری نه؟
▫️حتما میگویید: «اینکه سوال سختی نیست؛ نفر اول، به سلامتیاش اهمیت میدهد؛ برای همین هم ورزش می کند. اگر سلامتی برایش مهم نبود، ورزش نمیکرد.»
پس از نظر شما، خودِ ورزشکردن برای آن فرد مهم نیست، بلکه سلامتی است که برای او اهمیت دارد.
در واقع او، پیش از آنکه تصمیم بگیرد ورزش کند، تصمیم گرفته که سالم باشد. حالا چون میداند که یکی از راههای حفظ سلامتی، ورزش کردن است، دست به این کار زده است. بنابراین اگر روزی بفهمد برای سلامتی به کارهای دیگری -مثل تغییر دادن ساعت خواب- هم نیاز است، برای آن کارها هم برنامهریزی خواهد کرد.
به عبارت دیگر، این هدفهای جزئی، وسیلههایی هستند برای رسیدن به آن هدفِ کلیتر.
▫️اینبار پرسش قبلی را درباره سلامتی میپرسیم: چه میشود که یک نفر تصمیم میگیرد سلامتیاش را حفظ کند، و یک نفر دیگر نه؟
اگر بخواهیم به این سوال هم مانند سوال قبلی جواب بدهیم، باید بگوییم: «نفر اول سلامتیاش را حفظ میکند تا رنج بیماری نکشد، تا حال روحیاش بهتر باشد، تا لذت بیشتری ببرد، تا... .» پس چیزی که در اصل برای نفر اول مهم بوده، سلامتی و ورزش نیست؛ بلکه لذت بردن، رنج نکشیدن، داشتن حال خوب، یا... است که از طریق ورزش و سلامتی به دست میآید. پس تفاوت نفر اول و دوم در این است که چیزهایی مثل رنج و لذت برای نفر اول اهمیت دارد؛ اما برای نفر دوم مهم نیست.
ولی یک لحظه صبر کنید! آیا هیچ انسان سالمی را میشود تصور کرد که لذت و رنج برایش مهم نباشد و مثلا بگوید: «من ورزش نمیکنم تا بیمار شوم و اعصابم به هم بریزد و حالم خراب شود و از هیچ چیزی لذت نبرم»؟
▫️ظاهرا نفر دوم هم به این دلیل ورزش را رها کرده که ورزش کردن سخت است و به جایش میشود نشست و فیلم دید و پیتزا خورد و لذت برد. در واقع، گویی هدفهایی بسیار کلی وجود دارد که انسانها همگی به دنبال آن هستند. چیزهایی مثل همان رسیدن به حال خوب و لذت و... . تنها تفاوت انسانها در مسیرهایی است که برای رسیدن به آن هدفهای کلی انتخاب میکنند.
▫️در اینجا با پرسشی دشوارتر مواجه میشویم: چطور میشود که دو نفر، با اینکه میخواهند به چیزهای یکسانی برسند، مسیرهای متضادی را انتخاب میکنند و پایبند به اصولی متضاد میشوند؟ مگر میشود از دو راه متضاد، به یک مقصد مشترک رسید؟
[برای رفتن به زیرزمین، باید از پلهها پایین رفت. نمیشود هم کسی که از پلهها پایین میرود به زیرزمین برسد و هم کسی که پایین نمیرود.]
▫️پاسخی که به پرسش بالا داده میشود، در فهم عمیقتر ما نسبت به مفهوم تقوا موثر است؛ بر همین اساس باید پرسید که «لذت چیست؟»، «برای رسیدن به لذت، چه باید کرد و چه اهداف جزئیتری را باید انتخاب کرد؟» به عبارت دیگر «اصول رسیدن به لذت چیست؟» و نیز میتوان پرسید که «آیا این اصول، یکسان است یا اصول متفاوتی برای رسیدن به لذت وجود دارد؟»
در آینده، پس از بررسی مفاهیمی مانند لذت و رنج، باید کمی جدیتر به پرسشهای بالا بپردازیم؛ اما برای اینکه این یادداشت، به جمعبندی مشخصی برسد، در بخش بعدی -که آخرین بخش است- به تقوای دینی خواهیم پرداخت.
▪️برای آشنایی فنیتر با مسئله، جستجو پیرامون کلیدواژه «علت غایی» راهگشا است. با این حال میتوانید مراجعه کنید به:
-آموزش فلسفه، محمدتقی مصباح یزدی، درس ۳۹: علت غایی
-خداشناسی، عبدالرسول عبودیت و مجتبی مصباح
▪️@shivename
بسم الله الرحمن الرحیم
▪️یادداشت ششم: تقوا، مدیریت خود
▪️بخش پایانی: تقوای دینی
"منو را باز کردم تا سفارش بدهم. فروشنده گفت:«این منو برای مشتریان معمولی است. برای مشتریان خاص، منوی ویژهای داریم»"
▫️گفتیم که هر کس در زندگی هدفی دارد که برای رسیدن به آن، اصول مشخصی را رعایت میکند. خود این هدف هم وسیلهای برای رسیدن به هدفهای بالاتر است. سرانجام، آنچه در پسِ تمامی اهداف، برای ما خودنمایی میکند -به طور کلی و با قدری ملاحظه- لذتی است که به دست میآوریم.
از آنجا که لذت، پدیدهای بسیار متنوع است - لذتِ خوردن، لذت دیدن یک فیلم، لذت بازی کردن، لذت تحسین شدن، لذت مشهور بودن، لذت آرامش داشتن، لذت به دیگران محبت کردن، لذتِ... - هدفهایی که برای رسیدن انتخاب میکنیم هم میتواند متنوع باشد.
▫️شاید اگر میشد تمام لذتها را در کنار یکدیگر تجربه کرد، همه انسانها به اصولی مشترک پایبند میشدند؛ اما مسئله اینجا است که اصولِ رسیدن به یک لذت، ممکن است با اصول رسیدن به لذتی دیگر، تعارض داشته باشد. اگر بخواهیم لذت آرامش داشتن را تجربه کنیم، شاید مجبور شویم از لذت مشهور شدن، چشم بپوشیم. [اینکه در یک پیادهرویِ معمولی، مجبور باشی با دهها انسانی که نمیشناسی سلفی بگیری، و یا در یک قرار شام خانوادگی، به همه حاضرین رستوران امضا بدهی، مسیرِ رسیدن به آرامش را -اگر نگوییم ناممکن، لااقل- دشوار میکند.]
بنابراین ما ناچاریم که در میان لذتها، دست به انتخاب بزنیم. و همین انتخاب است که اصول زندگی هر کس را تعیین میکند.
▫️بعضی افراد برای انتخاب لذت، ترجیح میدهند به تجربههای قبلی خود یا دیگران رجوع کنند -رستورانی که ماه پیش رفتیم، سریالی که رضا معرفی کرد، غذایی که دیشب ناهید پخت، ...- و اصول زندگی خود را نیز بر اساس همین تجربهها تنظیم کنند. در مقابل، بعضی دیگر ترجیح میدهند از خود بپرسند که: «چرا از چیزی لذت میبریم؟» [به این ترتیب، ایشان میتوانند لذتهایی را بیابند که در تجربههای قبلیشان، نشانی از آن نیست.]
البته پاسخ دادن به سوال بالا، ساده نیست؛ با این حال میتوان به همین مقدار اکتفا کرد که انسان زمانی لذت میبرد که تصور میکند دارایی تازهای به او رسیده است. این دارایی میتواند فهمیدن یک چیز، یاد گرفتن یک مهارت، ایجاد یک ارتباط نو یا... باشد.
این دارایی میتواند کوچک باشد یا بزرگ؛ کوتاه باشد یا طولانی؛ عمیق و درونی باشد، یا سطحی و بیرونی. لذتِ حاصل از این دارایی هم بر همین اساس میتواند کم باشد یا زیاد.
البته باید توجه داشت که تصور دارایی، برای لذت بردن کافی است. ممکن است کسی به خاطر تشابه اسمی، تصور کند رتبه تک رقمیِ کنکور شده است و از این بابت لذت ببرد؛ حال آنکه در واقع، دارایی تازهای به او نرسیده است.
▫️اگر کسی از میان داراییهای مختلف، تصمیم بگیرد به یک داراییِ عمیقِ تمامنشدنی برسد، و به بیان دیگر، به آفریننده دمادمِ تمام لذتها نزدیک شود، باید اصول مشخصی را رعایت کند. در ادبیات دینی، این رعایت اصول، تقوای الهی نام دارد.
به این ترتیب، هرچیزی که انسان را به این هدف برساند، جزئی از تقوا است؛ حتی اگر با تصور عمومی ما از تقوا متفاوت باشد.[سرمایهگذاری اقتصادی، خواندن یک شعر عاشقانه برای همسر، برداشتن زبالهای از روی زمین، کاشتن درخت، و... در صورتی که با هدفِ رسیدن به خدا باشد، میتواند تقوا نام بگیرد.]
بر همین اساس، تقوا رعایت دستورالعملهایی فرمایشی و دلبخواهی از سوی خدا نیست؛ بلکه تلاشی است که نتیجهی واقعیاش، بزرگشدن و وسعتیافتن است.[چنانکه نتیجه واقعی رژیمگرفتن، لاغر شدن است.]
▫️وسعتی که با تقوا در انسان ایجاد میشود، با آرامش بیشتر همراه است؛ و آشفتگی کمتر در مشکلات؛ و دلبستگی کمتر به چیزهای کوچک؛ و لذت بردنِ بیشتر از همه چیز... .
انسانِ باتقوا، از لذت بردن دست نکشیده است. او به جای اینکه خودش را به منوی لذتهای معمولی محدود کند، سری هم به منوی ویژه زده تا شاید لذتی متناسبتر با خودش بیابد؛ چیزی که مخصوصِ خودِ او باشد: اصیل، عمیق، و همیشگی.
▪️برای آشنایی فنیتر با مفاهیم تقوا، لذت و دارایی، میتوانید مراجعه کنید به:
-فلسفه اخلاق، مجتبی مصباح، درسهای ۸ و ۹
-خودشناسی برای خودسازی و اخلاق در قرآن(جلد ۱)، محمدتقی مصباح یزدی
▪️@shivename