به نام خدا
این کانال برای نوشتن حرفهای ایجابیه. حرفهای ایجابی، در مقابل حرفهای سلبی هستن. وقتی شما در یک زمینه، حرفها و نظرات دیگران رو درست نمیدونید و سعی میکنید نادرستی اونها رو نشون بدید، شما یک حرکت سلبی انجام دادید. حرف ایجابی، پیشنهادِ جایگزین شما در اون زمینه است.
طبیعتا در زمینههای زیادی میشه حرفهای ایجابی زد؛ اما قصد من، حرفزدن در زمینههاییه که به نحوی با «حرکت انسان» ارتباط دارن. حرکت فردی انسان و حرکت اجتماعیش.
باید به این نکته اشاره کنم که این حرفها، حرف آخر نیست. برای همین، نسخه تعاملی کانال در تلگرام این قابلیت رو داره که ذیل هر پیام، حرفهای سلبی و ایجابی شما رو بشنوم و هر کجا تونستم اونها رو بپذیرم، پیامم رو بر اون اساس، ویرایش کنم.
ایده تاسیس این کانال، بعد از یک بازه چندسالهی حضور در یک جمع دوستانهی اندیشهبرانگیز، و مواجهه با چالشهای مطرح شده از سوی اعضای اون گروه در ذهنم شکل گرفت. با گفتن حرفهای ایجابی در یک مکان منسجم، و ارجاع دیگران به اون فضا، فرآیند همفکر شدن و کاهشدادن سوء تفاهمها، بهتر و سریعتر شکل میگیره.
منطقیتر اینه که در نوشتن پیامها، ترتیب صحیحی میان موضوعات در نظر گرفته بشه. ولی چون ترتیبی که این موضوعات در ذهن بنده دارن، از یک نقطه بسیار انتزاعی شروع میشه، و ممکنه مانع همراهی شما با مطالب بشه، در موارد زیادی از این شیوه منطقی چشمپوشی شده. در عوض امیدوارم در آینده پیامهایی در این کانال قرار داده بشه که بتونه نظمِ حاکم بر این صحبتها رو تبیین کنه.
صادقانه بگم: بابت توجه ارزشمندتون، ممنونم. و البته عذرخواه.
▪️یادداشت اول: یقین
▪️بخش اول
▫️یقین، احساسی درونی است که با وجودش، احتمال نمیدهیم چیزی که میدانیم، درست نباشد. این احساس، بر خلاف آنچه در ابتدا تصور میکنیم، همواره درست نیست. گاهی، چیزی که به آن یقین داریم، غیر از چیزی است که حقیقت دارد.
▫️برای اینکه یقین ما بر چیزی که در واقعیت هست، منطبق شود، حداقل دو پیشنهاد به ذهن میآید. اول آنکه سعی کنیم آیینه ذهن را تا آنجا که ممکن است گردگیری و تنظیم کنیم، تا مطمئن شویم آنچه در آن منعکس شده، تصویر یک چیزِ واقعی است. آیینه های دودی، تصاویر را کدر نشان میدهند و آیینههای غیرِ تخت، در کوچکی و بزرگیِ واقعیت اغراق میکنند.
پرسشهایی از این دست که «چه چیزهایی بر شفافیت و تخت بودن ذهن اثر میگذارد؟» و اینکه «آیا اساسا ذهن انسان آینهی واقعیت است، یا سازنده واقعیت؟» با اینکه بحث را دقیقتر میکند، اما برای بیانِ شیوهنامه حرکت، قدری انتزاعی است. با این حال در ادامه، تنهی کوچکی به پاسخ سوال اول خواهیم زد.
▫️پیشنهاد دوم برای اینکه یقین ما بر واقعیت منطبق شود، این است که از دوگانهی ذهن-واقعیت بیرون آمده، بدون آینهی ذهن، با واقعیت روبرو شویم. درست آنگونه که در لحظات شیرینِ لذت، یا ثانیههای کشدارِ اضطراب، هر دو احساس را طوری که انگار خودِ ما هستند، درک میکنیم. پیشنهاد دوم از یک جهت بهتر است و آن هم اینکه، با استفاده از واقعیتهای دسته دوم، میتوان آینه ذهن را نیز شفافتر کرد؛ و یا لااقل مطمئن شد تصاویری که ارائه میدهد، درست است.
مثلا فرض کنید شما در همان لحظهی کشدارِ اضطراب -که خیالات ترسناک و غمانگیز را وحشی میکند و به جانِ آدم میاندازد- درباره دوستتان قضاوتی کردید و بر اساس آن قضاوت، رفتار تلخی از شما سر زد. وقتی که بالاخره آن لحظات تمام شود، با بررسی همین حالت، میتوان فهمید که «اضطراب، میتواند بر فهم من از حقیقت تاثیر بگذارد.» چرا که هم اضطراب، هم آن برخورد تلخ و هم ارتباط این دو، بدون اینکه ذهن بتواند دخالت موثری کند، در آزمایشگاهِ درون شما حضور دارد. به این ترتیب، برای یکی از آن دو سوال -که درباره عوامل شفافکردنِ ذهن بود- هم میتوان لااقل یک پاسخ داشت: آرامش!
▫️یقین، اگر همیشه به همین صورتی که گفته شد به دست میآمد، دیگر از این جهت، مشکلی نداشتیم؛ اما متاسفانه اینطور نیست و ملاقات با یقین، از راهِ دیگری هم ممکن است: بالا بردنِ احتمالِ درستی یک چیز. گاهی بالابودنِ احتمال درستیِ یک چیز، باعث میشود که ما توجهی به احتمالِ نادرست بودنش نکنیم. در این صورت، بدون اینکه متوجه باشیم، به آن چیز یقین میکنیم.
بگذارید با اشاره به یک مطلب که احتمالا تا به حال آن را نشنیدهاید، مثالی برای حرف خودم بزنم. نمیدانم تلفن همراه یا رایانهای که با آن، مشغول خواندنِ این مطلب هستید، محصولِ چه شرکتی است، ولی چین، نسخه تقلبیِ محصولاتِ بیشتر شرکتها را تولید کرده و برای اینکه در مجامع بینالمللی مجبور نباشد جریمه بدهد، یک تفاوت کوچک در آرم آن شرکت گذاشته تا مثلا بگوید این آرمِ همان شرکت نیست. آن تفاوت کوچک این است که حرف آخر آن شرکت-مثلا حرف جی در سامسونگ- قدری کج نوشته شده... . مثالم تمام شد. مطلبی که گفتم را خودم ساخته بودم و اگر چین، چنین کاری هم میکند، من بیخبرم. با این حال، شما در اصالت دستگاه خود، شک کردید.
شاید بگویید: من از اول هم به این مسئله یقین نداشتم. اما این تنها یک مثال است. در عوض، چیز دیگری را که به آن یقین دارید، در نظر بگیرید و بعد، خودتان چند سوالِ مشابهِ این را از آن یقین بپرسید، و صدای شکستنش را بشنوید. صدای شکستنِ یقین، سرد است؛ آدم یخ میکند.
▫️برای اینکه بین این دو گونه یقین، فرق بگذاریم، اجازه بدهید اولی را یقینِ فلسفی بنامیم و دومی را یقین روانشناختی ؛ سپس تفاوت این دو را اینطور بیان کنیم که در یقین اول، احتمال خطا راه ندارد -زیرا یا دوگانهای میان ذهن و واقعیت نیست، و یا اگر هست، ذهن، واقعیت را کاملا شفاف نشان میدهد- اما در یقین دوم، این احتمال، نادیده گرفته میشود.
ادامه دارد... .
▫️پینوشت: برای آشنایی فنیتر با این موضوع میتوانید عنوانِ «علم حضوری و حصولی» را در کتابها و مقالات، دنبال کنید. پیشنهاد بنده یکی از موارد زیر است:
•درس ۱۳ و ۱۹ از کتاب آموزش فلسفه، محمدتقی مصباح یزدی، شرکت چاپ و نشر بینالملل
•درس دوم تا چهارم از کتاب معرفتشناسی، مجتبی مصباح و عبدالله محمدی، انتشارات موسسه امام خمینی(ره)
•مقدمه کتاب ارزش معرفتشناختی دلیل نقلی، عبدالله محمدی، انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره)
▪️یادداشت اول: یقین
▪️بخش دوم
▫️یقینِ روانشناختی تا حد زیادی به دو امر بستگی دارد: وجود دلایلی که احتمال یک مطلب را برای ما بالا ببرد، و توجه ما به آن دلایل. بر این اساس، ممکن است یقین ما به یک مطلب غلط، ناشی از دلایلی باشد که با آن مطلب بیارتباط است؛ همانطور که احتمال دارد ناشی از بیتوجهی ما به بعضی دلایل باشد. همچنین، بیتوجهی به بعضی دلایل گاهی به خاطر این است که اساسا امکان توجه به آن دلایل برای ما وجود ندارد، و گاهی به خاطر آن است که اموری چون احساسات، منافع شخصی یا... مانع از توجه ما به آن دلایل میشود.
▫️[برای توضیح بیشتر، سعی کنید آنچه در ادامه میآید تصور کنید:
زن و شوهری به تازگی در همسایگی شما ساکن شدهاند. هر شب، دقایقی بعد از ورود مرد به خانه، از خانه این همسایه صدای داد و فریاد، میآید. یک شب، پس از شنیدن صدای جیغی بلند، صدای باز شدنِ درب خانه همسایه را میشنوید؛ سپس صدای قدمهایی سراسیمه میآید و خودروی ایشان با سرعت از پارکینگ خارج میشود. صبح فردا، وقتی که طبق معمول آماده میشوید که از منزل خارج شوید، با منظره هراسانگیزِ پیکرِ بیجان زنِ همسایه روبهرو میشوید!
اگر از شما بخواهند نظر خود را درباره این اتفاق بیان کنید، چه خواهید گفت؟ احتمالا این گزاره از ذهن شما خواهد گذشت که: حتما مردِ همسایه، همسرش را به قتل رسانده است.
در این میان، سوالی که با بحثهای قبلی ما مرتبط باشد، این است که این قید «حتما» دقیقا از کجا آمد؟
آیا ناشی از یک یقین فلسفی بود؟ خیر. زیرا نه دوگانه ذهن-واقعیت را کنار گذاشتیم، و نه آیینهی بخارگرفته ذهن را آنچنان دستمال کشیدیم که واقعیت را نشان بدهد. ما تنها از لابلای بخارها چند صحنه جدا از هم را درک کردهایم: صدای جیغ، صدای در، صدای قدمهای تند، صدای خودرو، و صحنه پیکر بیجانِ زن. با این حال، کودکِ کنجکاو ذهن، علاقه دارد آن ارتباطها را هم به نحوی حدس بزند پس به هر صحنه، نخی میچسباند تا آن را به صحنه بعدی متصل کند؛ مثلا میگوید آن دعواهای هرشبی، نشان از یک اختلاف شدید دارد؛ آن صدای جیغ، نشان از وارد آمدنِ ضربه. آن قدمهای تند نیز، قدم های یک قاتل مضطرب است که دارد از صحنه جرم فرار میکند.
این دلایل همگی به نحوی به مدعای ما ارتباط دارد. پس اولین عامل برای به وجود آمدن یقین روانشناختی در ما وجود دارد.
همچنین هیچ دلیلی که در تضاد با این دلایل باشد در ذهن ما وجود ندارد؛ حالا یا واقعا وجود ندارد و یا ما دوست نداشتهایم آن را ببینیم. [مثلا اگر صبح، پیکر مرد را نیز در کنار زن میدیدیم، دیگر به این سادگی نمیتوانستیم بگوییم که مرد قاتل است. چرا که شاید پای فرد سومی در میان بوده باشد.] این هم از دومین عامل برای رسیدن به یقین روانشناختی.
حالا، وقتی هر دو عامل وجود دارد، چرا نباید یقین به قاتل بودن مرد، در ما شکل بگیرد؟
با گذشت چند روز از این واقعه، نتیجه تحقیقات پلیس اینطور گزارش شد: زن، در حال شستن ظرفها دچار سرگیجه میشود، تعادلش را از دست میدهد و زمین میخورد. با صدای جیغ زن، مرد متوجه اتفاق میشود و پس از تماس با دوستِ پزشکش، سراسیمه سوار خودرو میشود تا او را از منزلش که در خیابان کناری است، به خانه بیاورد. اما متاسفانه، در بین راه، با یک دستگاه تریلی برخورد کرده، و در دم جان میبازد. دوست پزشک ایشان، نشانی خانه تازه را نمیدانسته و تنها راه ارتباطی او، تماس با تلفن مرد بوده است. ضمنا در منزل متوفی، هیچ اثری از درگیری و خشونت یافت نشد... .
▫️اینکه چرا از میان صدها احتمال، احتمالِ قاتل بودن مرد به ذهن ما آمد، میتواند ناشی از عوامل بسیاری باشد: مثلا دیدن فیلمهای جنایی، پرداخت نشدن شارژ ساختمان توسط مرد همسایه، اعتقاد ناخودآگاه به این مطلب که همواره به زنها ظلم میشود، یا... .
همچنین «بیصبری» قطعا موثر است؛ «بیاهمیت بودن همسایه برای ما» همینطور. [اگر ما پدر یا مادر آن مرد بودیم، قطعا به این سادگی حکم به قاتل بودن مرد نمیدادیم]
▫️پادزهرِ یقینهای سمیِ اینچنینی، تلاش برای یافتن دلایل بیشتر و متنوعتر است. یعنی همان کاری که پلیس انجام داد.
دلایلِ بیشتر، تعداد صحنههایی را که ذهن بخار گرفته نشان میدهد، بیشتر میکند و از این جهت، دستِ ذهن را برای حدس زدنهای زیاد و غیرمنطقی میبندد.]
ادامه دارد... .
▪️@shivename
▪️یادداشت اول: یقین
▪️بخش سوم | پایانی
▫️نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، این است که بسیاری از امور روزمره، اساسا این قابلیت را ندارند که به ایشان، یقین فلسفی پیدا کنیم. همیشه این احتمال وجود دارد که سیب سرخ و شیرینی که میخوریم در واقع زرد و ترش باشد اما زبان و چشم ما، به واسطه گونهی ناشناختهای از بیماری عصبی، آن را اینگونه ادراک نماید.
اینجا نیز تنها و بهترین راه این است که یقین روانشناختی را با ضمیمه کردن دلایل متنوع و مرتبط، همراه نماییم تا لااقل احتمال درستیِ مطلب، به بیشترین حالت ممکن برسد. [مثلا رنگ و مزه سیب را از دوستان و نزدیکانمان بپرسیم.]
▫️نتیجهگیری: در شناخت حقایق عالم، اگر امکان دستیافتن به یقین فلسفی وجود داشت، از آن استفاده میکنیم؛ و الا به یقین روانشناختی اکتفا مینماییم. با این حال سعی میکنیم تا حد ممکن، به دلایلی که با مدعای ما مرتبط هستند -حتی اگر با آنها مخالفیم، و یا برای ما تبعات رنجآوری به همراه دارند- توجه کنیم تا احتمال رسیدن به حقیقت را بیشتر نماییم.
▫️ارتباط این بحث با حرکت انسان، از این جهت است که یقینهای ما، ریشه بسیاری از تصمیمات ما هستند؛ همانطور که ریشه بسیاری از توقفهای ما نیز، نبودِ یقین است. با شناخت یقین، و راههای ایجاد آن، وادار میشویم تصمیمها و توقفهای خود را ارزیابی کنیم؛ و با ارزیابی توقفها، و حذف توقفهای نادرست، حرکت آغاز میشود. همانطور که با ارزیابی تصمیمها، و حذف تصمیمهای ناصحیح، حرکت ما جهتی صحیح به خود میگیرد.
علاوه بر این، مطالب بعدی این کانال، غالبا شناختهایی هستند که نگارنده به آنها یقین کرده و در دل، انتظار دارد که بتواند این یقین را برای مخاطب نیز ایجاد کند. پس طبیعی است اگر در ابتدا درباره خودِ یقین صحبتی به میان آورده باشد!
▪️پینوشت: ممکن است بعد از این بحثها، این سوال به ذهن بیاید که آیا شناخت های ما از دنیا، خیلی بیشتر از آنچه فکر میکنیم، غیرقابل اعتماد نیست؟
پاسخ این است که: چرا. شناخت ما از دنیا، به شدت غیرقابل اعتماد است. اما دلیل این مطلب، «غیرقابل شناخت بودن دنیا» نیست بلکه «سهلگراییِ ما» است.
ما برای یقین به یک مطلب، شواهد کافی و متنوع نداریم. همه پدیدهها برای ما، حکم همان حادثه دردناک همسایه را دارد. و اگر با یک «چرا»، با یک توییت، و یا با یک تشر، یقینمان متزلزل میشود نیز از همین باب است.
در عوض، کسانی هستند که از کنار حادثهها قدری سختگیرانهتر عبور میکنند و از رهگذر این سختگیری، به مرتبهی نابِ «رسیدن به حقیقت» نائل میآیند.
◾️برای آشنایی فنیتر با این موضوع میتوانید علاوه بر منابع معرفی شده در بخش اول همین یادداشت، مباحث مربوط به «تفکر نقاد، نقدی، انتقادی و به انگلیسی: critical thinking» را نیز در کتابها و مقالات دنبال نمایید.
▪️@shivename
▪️ یادداشت دوم: تفاوتها
▪️ بخش اول
▫️هر کدام از انسانها، ویژگیهایی دارند که ایشان را از یکدیگر "متفاوت" میکند. این را همه میدانیم.
همچنین میدانیم که این ویژگیها باعث میشود بعضی اوقات، افراد نتوانند مسوولیتی را بپذیرند. در عوض، در بعضی مواقع دیگر، داشتن این ویژگیها، مانعی برای پذیرفتن یک مسوولیت نیست.
[مثلا کسی که لکنتِ زبان دارد، کمتر داوطلب گویندگیِ یک پادکست میشود. اما برای تدوینِ همان پادکست، داشتن یا نداشتنِ لکنت زبان، مسئله تاثیرگذاری نیست.]
▫️با این حال، لازم است توجه داشته باشیم مسائل دیگری هم در این میان هست که شاید از آن، آگاه نباشیم. چیزهایی که ندانستنش، دانستههای قبلی را نیز، بیاثر میسازد.
مثلا ما نمیدانیم که آیا تفاوت آدمها صرفا به لکنت زبان، رنگ پوست، نوع استخوانبندی و... خلاصه میشود و یا نحوه فکر کردن، نوع ابراز محبت، علاقه به مفاهیم انتزاعی یا کاربردی، تسلط بر واژگان، جدی یا صمیمی بودن و... را نیز در بر میگیرد. در واقع ما نمیدانیم کدام یک از ناتوانیهای دیگران، ناشی از تلاش نکردن است و کدام یک ناشی از تفاوتهای شخصیتی.
◽️مطلب دیگری که ما نمیدانیم این است که آیا ویژگیهایی وجود دارد که قابل تغییر نباشد، یا اینکه تمامی ویژگیهای روحی و رفتاری انسانها، با تلاش اندک یا زیاد، دگرگون خواهد شد؟ مثلا آیا اینکه من نمیتوانم به یک مسئله، همزمان از زوایای گوناگون نگاه کنم، با تمرین قابل برطرف شدن است، و یا باید همیشه مراقب باشم در جایگاههایی قرار بگیرم که از من نخواهند به یک مسئله از چند زاویه نگاه کنم.
▫️آخرین مطلبی که نمیدانیم و در این یادداشت به آن پرداخته خواهد شد، این است که در هر زمینه، تفاوتهای ما با یکدیگر باعثِ بروزِ چه مشکلات یا فرصتهایی میشود؟
مثلا حضور یک فردِ با اراده که دیر تصمیم میگیرد اما تا مدتها میتواند تصمیمش را دنبال کند، در جایگاه مدیرِ یک مدرسه، و در کنار معاونانی که سریعا به دنبال تصمیمات عملیاتی هستند، باعث بروز چه چالشهایی میشود؟ حضور همین فرد در مقام مشاور برنامهریزیِ همان مدرسه چطور؟
▫️در یک گروه، همیشه کسانی هستند که بدون هیچ تلاشی، ویژگیهای جذابی دارند و مورد توجهند. این افراد به راحتی حرف میزنند، نظرات خود را میگویند، گروه را فرماندهی میکنند و احساس خوبی دارند.
اما آسیبهای توجه نکردن به تفاوتها، معمولا متوجه کسانی میشود که از این ویژگیهای شخصیتی، محرومند، و در عوض، توانمندیهای دیگری دارند که در برخوردهای اول، به چشم نمیآید.
ادامه دارد... .
▪️@shivename
▪️ یادداشت دوم: تفاوتها
▪️ بخش دوم
▫️برخی از تفاوتهای آدمها، کم و بیش قابل رویت است: درشت بودن استخوان بندی، کوتاه بودن قد، سیاه بودن رنگ چشم، و دیگر ویژگیهای جسمی.
همچنین، زندگی کردن در یک منطقه کوهستانی، حضور در یک خانواده پر جمعیت، داشتن یک پدرِ ارتشی و... نیز ویژگیهایی است که اگر چه جسمی نیست، اما قابل مشاهده است.
در مقابل، ویژگیهای دیگری نیز هست که لااقل برای همگان قابل رویت نیست. مثلا کمبودِ یک آنزیم یا ویتامین در بدن، بالارفتن فشار خون در زمان حضور در یک جمع ناشناس، داشتن خواهری که دچار اختلال روانی است، و ویژگیهایی از این قبیل، نیاز به شناختی عمیقتر از فرد دارد.
▫️در ابتدا به نظر میرسد که این تفاوتها، فارغ از اینکه قابل رویت هست یا نه، صرفا تفاوتهایی ظاهری است و روی رفتارهای ما تاثیری ندارد. اما این نظرِ ابتدایی - مثل خیلی از نظرهای ابتداییِ دیگر - درست نیست. حقیقت این است که ظاهر و باطن، جسم و روح، تن و روان، دست در دست یکدیگر دارند.
دو نفر که یکی لاغر و قد بلند است و دیگری کوتاه قد و چاق، صرفا به واسطه همین تفاوتهای بدنی، تفاوتهای روحی و رفتاری هم دارند. مثلا ممکن است یکی خوشبرخورد و اجتماعی باشد و دیگری خوشفکر و ساکت.
همچنین، فارغ از تفاوت های جسمی، حضور در یک خانواده و فرهنگ، منجر به تغییر تدریجی روحیات و رفتارهای فرد میشود. یک خانواده نظامی، به عنصر نظم در وجود فرد، ضریب میدهد؛ و یک فرهنگ مذهبی، هنجارهای دینی را در فرد نهادینه میکند.
▫️از آنچه گفته شد میتوان اینطور نتیجه گرفت که اگر ما همیشه پنج دقیقه زودتر بر سر قرار حاضریم و دوستمان معمولا پنج دقیقه بعد از قرار، تازه از خانه راه میافتد، به این معنا نیست که ما خوب هستیم و او بد. ممکن است واقعا ما خوب باشیم و او بد، اما در عین حال ممکن است که ما بدون اینکه تلاشی کرده باشیم، منظم بودن را، صرفا از بدن و محیطمان به ارث برده باشیم. پس شاید بتوان ویژگیهای ارثی دیگری را یافت که ما در آن خوب نیستیم، اما همین دوستِ بینظمِ ما، در آن بینظیر است!
▫️معمولا بلافاصله بعد از شنیدن این نتیجهگیری، آه راحتی میکشیم و میگوییم: پس من بابت اشتباهاتم، مقصر نیستم. اگر من هم بدن و محیط دیگری داشتم، مرتکب این اشتباهات نمیشدم... .
در اینجا باید به یک نکته مهم توجه کرد و آن این است که هیچ کدام از ویژگیهای ما، انتخاب را از ما نمیگیرد. در نهایت، این ما هستیم که انتخاب میکنیم چه رفتاری انجام دهیم. با این حال، داشتن برخی ویژگیها باعث میشود انجام دادن بعضی رفتارها برای ما راحتتر باشد و برای انجام دادن برخی رفتارهای دیگر، به سختی بیشتری بیفتیم.
در نتیجه، میتوان گفت هر انسانی موقعیتهای دشواری را در زندگی تجربه میکند که باید میان تصمیمی که درست است، و تصمیمی که راحت است، انتخاب کند.
اینجا است که باید تصمیم درست را، هر چقدر هم که سخت باشد، به تصمیم راحت، ترجیح داد. و اینجا است که ما در مقابل تصمیمهایمان مسوولیت پیدا میکنیم.
▫️بگذارید این نوشته را با مثالی فرضی تمام کنیم:
«حمید» و «رضا»، دو دوست صمیمی هستند. حمید، چهارشانه و تپل؛ و رضا، لاغر و استخوانی است.
مدل عصبانیت حمید، پلکانی است؛ یعنی اگر ۱۰ اتفاق عصبانی کننده برایش بیفتد، در پنج اتفاق اول، اصلا احساس ناراحتی نمیکند. و در پنج اتفاق دوم، به مرور عصبانی میشود.
کم اتفاق میافتد که حمید به پله دهم برسد، اما وقتی که رسید، تا چند ساعت نمیشود به او نزدیک شد. او در این مواقع تبدیل به یک مجنونِ جانی میشود: بددهن و خشن.
رضا درست نقطه مقابل حمید است؛ یعنی از میان ۱۰ اتفاق ناراحتکننده، با همان سهتای اول ناراحت میشود. در عین حال، ناراحتیاش را ابراز نمیکند و خودخوری میکند. و این کار او باعث میشود که از آدمها کینه به دل بگیرد.
در گفتگوهای دوستانه، بسیار مشاهده میشود که حمید به رضا میگوید: «آخه تو چرا اینقدر حساسی! چقد زود بهت بر میخوره! سخت نگیر!» در مقابل، رضا هم به حمید میگوید: «تو چرا به اعصابت مسلط نیستی! طرف آدم که نکشته، یه اشتباه کوچیک انجام داده!»
در این گفتگو، نه رضا اشتباه میکند و نه حمید. در عین حال، هم رضا اشتباه میکند و هم حمید! هر دو اشتباه میکنند چون تفاوتها را ندیده میگیرند؛ و هر دو درست میگویند چون آدمها اختیار دارند.
کسی که این دو مطلب را در کنار هم در نظر نگیرد، یا به دام پیشداوری دیگران میافتد، و یا به دام بیمسوولیتی نسبت به اشتباهات. و در هر دو صورت، حرکت فردی و گروهیِ او، با مشکل مواجه میشود.
▫️در بخش بعدی، به صورت مصداقی، درباره برخی تفاوتهای مهمِ روحی و رفتاری، گفتگو خواهد شد. ان شاء الله.
ادامه دارد...
▪️@shivename
▪️ یادداشت دوم: تفاوتها
▪️ بخش سوم | پایانی
▫️چند ماه قبل، یک دوست قدیمی پرسید: تفریحت در زندگی چیست؟ گفتم: مطالعه، وقت گذراندن با خانواده و چیزهایی از این دست. او گفت که اینها تفریح نیست؛ بلکه تفریح، کاری هیجانانگیز است. و سطح هیجان اگر در زندگی کاهش یابد، شاید منجر به آسیبهای روحی شود.
آن روز به فکر فرو رفتم؛ چرا که به راستی هیجان، سهم زیادی در سبد رفتارهای روزانهام نداشت. در زندگی من آنچه ممکن بود با ارفاق هیجان نام بگیرد، هیجان در حین مطالعه بود: احساسی ناشی از این پرسش که: «یعنی نویسنده در فصل بعدی چه میخواهد بگوید؟»(!)
امروز که به آن خاطره مینگرم، میدانم در برخی مدلهای شخصیتشناسی، میل به هیجان اگرچه یک ویژگی عمومی دانسته میشود، اما شدتش در افراد مختلف، متفاوت است. یک فرد میتواند با پریدن از یک جوی آب، به این نیاز پاسخ دهد؛ در حالی که فردی دیگر باید هفتهای یکبار خودش را با طناب از قله اورست به پایین پرتاب کند!
امروز این نکته را هم میدانم که بسیاری از ویژگیهای ما به همین صورت است. یعنی به تناسب تفاوتهای شخصیتی، بهرههای متفاوتی از آنها داریم.
▫️باز هم به سراغ یک مثال فرضی برویم:
گروه ما، مشغول برنامهریزیِ یک دوره علمی چهلروزه است. طبیعتا برای این کار نیاز به یک جلسه همفکری داریم تا مجموعهای از اقدامات مورد نیاز را تهیه کنیم.
در جلسه همفکری، حمید (همان حمیدِ مثال قبل) با شور و حرارت به طرح ایدههای مختلف میپردازد. از دیگران هم انتظار دارد به مشکلات پیش رو فکر کنند و فعالانه نظر بدهند. با این حال، رضا ساکت است و فقط به بقیه نگاه میکند. گاهی سرش میرود توی گوشی و گاهی با انگشترش بازی میکند.
ما به عنوان ناظر بیرونی، ممکن است چنین قضاوتی داشته باشیم که این جلسه برای رضا چندان اهمیتی ندارد چون کمکی به پیشبرد جلسه نمیکند. شاید حتی رضا آدمی خودشیفته است که نظرات بقیه را قبول ندارد. در عوض چقدر حمید، خوشفکر، دوستداشتنی و فعال است!
این قضاوت، میتواند به مرور، منجر به شکلگیری ذهنیت ما نسبت به حمید و رضا شود. احتمالا برای تصمیمهای مهم بعدی، به نظرات حمید بیشتر ترتیب اثر خواهیم داد تا رضا. و شاید رضا به مرور، از جمع ما حذف شود.
با این حال، این قضاوت، برای کسی که به تفاوتها توجه دارد؛ سختتر اتفاق میافتد. چرا که او میداند:
• فهم یک مطلب برای بعضی افراد، در سکوت حاصل میشود و برای بعضی دیگر، در گفتگو.
• ذهن بعضی افراد به سرعت از مفاهیم و ایدهها لبریز میشود؛ چنانکه بدون بیان افکارشان، توان فهم یا طرح مطالب جدید را ندارند، اما ذهن برخی افراد، فقط متمرکز بر نکات اصلی است و آن فرد، میتواند بدون حرف زدن، روی آن نکات فکر کند.
• بعضی افراد با حضور در جمع انرژی میگیرند و بعضی دیگر دچار سطحی از فشار اجتماعی میشوند.
شاید اگر برگزاری جلسه، به جای یک دورهمی، تبدیل به یک نظرخواهیِ فردی میشد، شاهد واکنشهای متفاوتی میبودیم. در این صورت رضا بعد از پرسیدن چند سوال کلیدی، مهلتی برای فکر کردن میگرفت و بعد نظر خودش را بدون اضطراب مطرح میکرد. اینبار شاید حمید، مشارکت کمتری میکرد و میگفت: «این مسائل رو تلفنی نمیشه حل کرد. باید قشنگ جلسه بگیریم و دربارهش صحبت کنیم!»
▫️«آیا ویژگیهای شخصیتی تغییر نمیکنند؟»
این سوال مهمی است که در پایان، جا دارد مورد اشاره قرار بگیرد.
پاسخ دقیق و مفصل به این سوال، به عهده علم روانشناسی است؛ اما آنچه مسلم است این است که انسان به سبب همان اختیاری که دارد، میتواند رفتارهایش را مدیریت کند. و مدیریت مستمر یک رفتار، به مرور انجام آن رفتار را برای انسان ساده میکند.
به این ترتیب میشود یک انسان منظم که در یک خانواده ارتشی بزرگ شده، تلاش کند در تعاملش با اطرافیان، انعطاف به خرج بدهد. این کار قطعا برای او دشوار است؛ اما نشدنی نیست.
در نهایت، انسان کامل، کسی است که طرح وجودش را به گونهای تکمیل کند که در هر لحظه بتواند تصمیم درستی بگیرد؛ و این یعنی اگر انجام بعضی کارها برایش سخت است، تلاش کند زمینههای انجام آن کارها را در خودش ایجاد کند.
در ادبیات دینی، به این مدیریت مستمر رفتارها، تقوا گفته میشود. پس تقوا، نه فقط به معنای خواندن نماز و گرفتن روزه، بلکه به معنای گرفتن تصمیم درست در هر لحظه است که در مثال بالا، میتواند تماس گرفتن با رضا، و پرسیدن نظرش درباره جلسه باشد.
پینوشت: برای تغییر نگرش درباره اصلِ متفاوت بودن انسانها، ۷ جلسه سخنرانی علیرضا پناهیان با موضوع آدمها متفاوتند، برای آشنایی مفصل با نظریههای شخصیتشناسی، کتاب نظریههای شخصیت(دوان شولتز، نشر ارسباران) و برای آگاهی از مفهوم تقوا، گفتار اول و دوم از کتاب ده گفتار شهید مطهری، و جلد اولِ اخلاق در قرآن آیت الله مصباح یزدی، قابل استفاده است.
▪️@shivename
▪️یادداشت سوم: یادگیری و سرعت
▪️بخش اول
▫️یکی از عوامل موثر در حرکت، پدیده یادگیری است. حرکت، بر مبنای دانستههایی شکل میگیرد که پیش از این آموخته شده باشند. همچنین بهینهتر شدن حرکت، و استفاده بیشتر از ظرفیتها، وابسته به یادگرفتنِ شیوهها و شناختهای نو و صحیح است. با این حال، پدیده یادگیری میتواند دچار آسیبهایی شود که در نتیجه آن، صرفا توهم یادگیری ایجاد شود، و نه خودِ یادگیری. یکی از آسیبهایی که در یادگیری به آن دچار میشویم، یادگیریِ سریع است.
▫️جهان مدرن، با تکیه بر مبانی هستیشناختی و انسانشناختی خاصی که دارد، به فعالیتهای انسانی، تا حد امکان سرعت بخشیده است: فستفود، وسایل حمل و نقل سریعالسیر، شبکههای اجتماعی، شعرهای کوتاه، و... .
یکی از این پدیدهها نیز، یادگیری سریع است.
در یادگیری سریع، فردِ یادگیرنده سعی میکند تا جایی که میشود زمان یادگیری را کوتاه کند. مثلا با فراگیری مهارتهای تندخوانی، سرعت مطالعه را بیشتر میکند و با نرمافزارهای پخش صوت، سرعت صوتهای درسی را افزایش میدهد.
با این نگاه، حضور در کلاسهای درسِ حضوری، و یا مطالعه طولانیمدتِ یک متن، در بسیاری از موارد جایگاهی نخواهد داشت، چرا که عملا به معنای تلف کردن وقت، سکون، و دست نیافتن به حجم عظیمِ اطلاعاتی است که هر روزه در جهان تولید میشود.
▫️با اولویت یافتن سرعت در یادگیری، فرد به مرور زمان به سوی مطالب کوتاه، و کاربردی میل پیدا میکند، و در نتیجه از تحلیلهای دقیق و ریشهای -که غالبا در نوشتههای بلند ارائه شدهاند- محروم میگردد؛ در نتیجه به مرور، دچار یادگیری سطحی و نگاه غیردقیق به حوادث میشود.
این نگاه سطحی، علاوه بر تاثیرگذاری بر زندگی فردی و ایجاد تنشهای خانوادگی و دوستانه، میتواند در شرایط خاص اجتماعی، منجر به رفتارهای پرهزینه اجتماعی نیز بشود.
▫️با تمام این اوصاف به نظر میرسد که پدیده یادگیری یک پدیده مکانیکی نیست. اگر شما به یک توپ ضربه بزنید، با شتاب و سرعتی مشخص، پرتاب میشود. هرچه این ضربه محکمتر باشد، سرعت توپ هم بیشتر میشود؛ چون حرکت کردن توپ، یک پدیده مکانیکی است.
اما این مطلب درباره پختن غذا، درست نیست. برای پختن غذا، لازم است که مواد غذایی، برای مدتی مشخص، در دمایی مشخص حرارت ببیند. افزایش حرارت، نه تنها فرآیند پخت را سریع نمیکند، بلکه منجر به سوختن غذا میشود.
▫️با این اوصاف، نگاه صحیح به پدیده یادگیری چیست؟ آیا یادگیری هیچ نسبتی با سرعت ندارد؟ و آیا باید پیشرفتهایی که در عرصه تکنولوژی رخ میدهد را کنار بگذاریم و به کتابهای قطورِ کاغذی برگردیم؟ در بخش بعدی، انشاءالله به این مطالب پرداخته خواهد شد.
▪️@shivename
▪️یادداشت سوم: یادگیری و سرعت
▪️بخش دوم | پایانی
یادگیری، فهم روابط میان اشیا است.
یادگیری یک فرمول، یعنی فهمیدن ارتباط میان چند پدیده.
یادگرفتنِ یک دستور آشپزی یعنی فهمیدن ارتباط میانِ طعم خوب، و ترکیب مقدار مشخصی از چند ماده غذایی.
یادگیریِ اصول مدیریت نیز، یعنی فهمیدن رابطه اعضا و امکانات، با هدف، و رابطه رفتارهای مدیر با تغییراتی که در افراد و امکانات ایجاد میشود.
جالب است بدانید که در طبقهبندی سطوح یادگیریِ بلوم نیز، هر چه به سطوح بالاتر میرویم، به درک روابط عمیقتر و پیچیدهتر میان اشیا میرسیم. مثلا در سطح اول(دانستن یا حفظ کردن) تنها فهمیدن چارچوب کلی مطلب، به صورتی که بتوانیم آن را بازگو کنیم، کافی است. اما در سطح دوم(درک مطلب) باید بتوان میان آن مطلب، و دانستههای قبلی ارتباط برقرار کرد. این در حالی است که در سطح سوم(فهم کاربردی) باید بتوانیم ارتباط آن دانسته، با شرایط واقعی را کشف کنیم و از آن دانسته در شرایط واقعی استفاده کنیم.
▫️گفتیم که یادگیری، فهم روابط میان اشیا است. اکنون باید اضافه کنیم که ستون خیمهی فهم نیز، توجه است.
ترکیب مواد غذایی، همواره آن طعم مطلوب را داشته، ولی ما پیش از این، به این نسبت توجه نداشتهایم و در نتیجه به فهم این ارتباط نایل نشدهایم.
شیوههای نگارش صحیح فارسی را در کلاسهای دبیرستان به ما آموزش دادهاند، اما به علت توجه به رمانهایی که پنهانی و در آخر کلاس میخواندیم، توجه به آن شیوهها را از دست دادهایم و در نتیجه، گفتگوهای مجازیمان با یکدیگر را تبدیل به تهدیدی برای خط فارسی کردهایم!
▫️با توجه به آنچه گفته شد، عواملی که بر میزان توجه ما به یک مطلب موثر است، یادگیری ما را نیز تحت تاثیر قرار میدهد. مثلا اضطراب در زمان یادگیری، میزان یادگیری را کاهش میدهد؛ یا علاقه به موضوع درس، چون با افزایش توجه همراه است، به یادگیری عمیق کمک میکند.
یکی از عواملی که در اکثر مواقع قابلیت کاهش توجه را دارد، سرعت است. گذشتنِ سریع از یک مطلب، فرصت توجه کافی به آن مطلب را از ما میگیرد.
بنابراین، یادگیری صحیح، در غالب موارد، با سرعت کم و به صورت مداوم شکل میگیرد.
▫️بعضی از پیشنهادهایی که برای عمقبخشیدن به یادگیری مطرح میشود نیز از همین اصل کاهش سرعت پیروی میکند:
▪️رونویسی از روی مطلبی که آن را متوجه نمیشویم.
▪️استفاده از یادداشت کاغذی به جای یادداشت الکترونیک(زیرا سرعت ثبت در یادداشتبرداری دستی، کمتر است.)
▪️طراحی سوال از مطلب، پاسخ دادن به آن، و نمره دادن به پاسخ
▪️تلاش برای نوشتن خلاصه مطلب، یا کشیدن نقشه ذهنی از آن
▪️مطالعهی مجدد مطلب
▪️و...
▫️در پایان باید اشاره کرد که برای افزایش سرعت یادگیری، همچنان راهکارهایی وجود دارد.
مثلا مطالعه یک کتاب به صورت لایهای، اگرچه که در ظاهر سرعت کمتری دارد، اما در مجموع، وقت کمتری نسبت به مطالعه خطی از ما میگیرد.
[در شیوه لایهای، یک کتاب، چندبار مطالعه میشود؛ به این صورت که در نوبت اول، فهرست، تیترهای اصلی، خلاصهها، پرسشهای انتهای هر فصل، کلیدواژههای انتهای کتاب یا... دیده میشود. در نوبت دوم، جدولها، جملاتِ برجستهشده، تیترهای فرعی و... مطالعه میگردد. بر اساس آنچه در دو نوبت قبلی دیده شد، سوالات و قضاوتهایی در ذهن فرد شکل میگیرد که میتوان آن را یادداشت کرد و یا به خاطر سپرد. سپس در نوبت سوم، تمامی کتاب از ابتدا تا انتها مطالعه میشود. به این ترتیب، بخشهای زیادی از کتاب که در رابطه با سوالاتِ مطرح شده است، به صورتی عمیقتر -و البته با سرعتی بیشتر- فهمیده میشود. این سرعت، با کاهش توجه همراه نیست؛ بلکه ناشی از افزایش تمرکز و آشنا بودن بخشهای قبلی کتاب در ذهن مخاطب است.]
راهکار دیگر برای افزایش سرعت یادگیری، وقتگذاری بر روی منابع عمیق در یک رشته است. منابع عمیق معمولا نیاز به مطالعه دقیق و طولانی دارند؛ اما با فهمیدن مطالب آن منبع، حجم زیادی از کتابهای آن رشته، به سادگی قابل مطالعه و فهم خواهد بود.
▪️@shivename
▪️یادداشت چهارم: اعتیاد به لذت
▪️بخش اول
▫️در انتهای هر قسمت از یک سریال هیجانانگیز، احساسی مبهم در ما شکل میگیرد که آمیزهای است از تمنا و سرخوردگی. از یکسو مشتاق دیدن قسمت بعدی هستیم و از سویی دیگر، ناراحتیم که نمیتوانیم به این تمنا پاسخ دهیم. این احساس، قرابتِ بیاندازهای دارد به آنچه مینامندش: اعتیاد!
▫️اعتیاد، حالتی است که در آن، تمنای دریافتِ هرچه بیشترِ یک لذت را داریم؛ به طوری که توانایی مقاومت در برابر آن لذت، در ما کاهش مییابد و رفتارهای دیگرِ ما، به نفع رسیدن به آن لذت، مختل میشود.
این حالت معمولا در مواقعی ایجاد میشود که دستیابی به یک لذت، سریع و ساده باشد. هیچ کارگر معدنی، به لذت ناشی از کسب درآمد، معتاد نمیشود؛ اما یک مشتری مواد مخدر، چرا!
دلیل این مسئله، این است که لذت بردن، هدف نهایی ما از تمامی رفتارهایی است که انجام میدهیم؛ و برآورده شدن این هدف، از راههای ساده و سریع، باعث میشود که همین راهها را تکرار کنیم.
▫️ گشتوگذار در شبکههای اجتماعی، بازیهای کامپیوتری، ارتباط غیرمتعهدانه با جنس مخالف، رمانهای تخیلی و عاشقانه، سریالهای تلویزیونی جذاب، و... همگی نمونههایی هستند از چیزهایی که به سرعت، ما را به لذت میرسانند و از این طریق، اعتیاد به لذت را در ما رشد میدهند.
▫️اما این اعتیاد، فارغ از نام ترسناکش، چه اشکالی دارد؟ پاسخ این است که هیچ اشکالی! جز اینکه نتیجه ضروری چنین اعتیادی، کنارگذاشتنِ لذتهای عمیق، اصیل و پایدارتری است که با تحمل سختیهای طولانی به دست میآید.
تحصیل، کار، ازدواج، مطالعه، خودسازی، عبادت و... همگی رفتارهای طولانیمدت و دشواری هستند که حقیقتا شخصیت ما را حرکت میدهند. در مقابل، لذتهای کوتاهمدت، ما را متوقف میکنند تا برای مدتی، به خلسه برویم.
▫️پزشکی که پس از سالها تحصیل، به جایگاه اجتماعی بالایی رسیده است، یا عارف ریاضتکشیدهای که با تماشای تکتک اجزای هستی، سرشار از لذتی بینهایت وسیع میشود، حقیقتا چیزی دارد که مخاطب یک سریالِ هیجانانگیز ندارد. او در آن جایگاهی که هست، کاملتر از کسانی است که در آن جایگاه نیستند؛ او تولیدکننده لذت عمیق برای خود و دیگران است؛ در حالی که این مخاطب، فقط یک مصرفکننده است؛ و با اتمام هر واحدِ مصرفی، چیزی جز یک احساس مبهم، که آمیزهای از تمنا و سرخوردگی است، ندارد.
ادامه دارد...
__
▪️پینوشت: تقویت اراده، قدرت برنامهریزی، شکوفایی استعدادها، کنترل خیال، خودسازی معنوی، حضور قلب در نماز، افزایش عزت نفس، بهبود روابط خانوادگی، رشد تحصیلی و... همگی نسبت مستقیمی دارند با مدیریت این لذتها.
هربار دریافت مدیریتنشدهی چنین لذتی، بسته به شدت لذت، به مدت چند ساعت تا چند روز، احساس وابستگی، تمنا، بیقراری و... را در ما ایجاد میکند که برای خنثی کردنش، لازم است به همین مقدار، مقاومت کنیم و آن کار را تکرار نکنیم. اما این مقدار مقاومت، همیشه امکانپذیر نیست. توان مقاومت ما پس از تجربه این لذت، کمتر از وقتی است که آن را تجربه نکردهایم.
▪️@shivename