فردا همیشه ادامهی امروزه...
امروز اگه با مادرمون محبت داشتیم، فردا با همسرمون هم خواهیم داشت.
امروز اگه تو سختیا و اضطرابها، قرص و محکم بودیم، فردا، شب عملیات که شد، جا نمیزنیم؛ نمیترسیم...
امروز اگه دنبالهی فرمایشاتِ آقا رو گرفتیم، فردا سرباز مطیعِ حضرت هم خواهیم بود...
تا ما همین هستیم
فردا همیشه ادامهی امروزه عزیزجان
و نه عشق به همسر، نه معنویت شبهای عملیات، و نه ظهور حضرت، اگه امروز بذر تغییر رو در خودمون نکاشته باشیم، فردا ما رو تکون نمیده...
__________
پ.ن: این رشته را به نقد جوانی خریدهایم...
پ.ن: هرکدوممون توی زمینههای مختلف بسیار پر از این احساسیم که ای کاش فلان اتفاق میافتاد، یا اگه منم فلانجور بودم، این کار رو میکردم یا اون کار رو نمیکردم:
ای کاش صحرای کربلا بودم...
اگه دمِ خونهی حضرت زهرا(س) بودم...
اگه منم درس اخلاق امام خمینی رو میرفتم...
اگه استاد منم علامه طباطبایی بود...
اگه ازدواج کنم
اگه عرفان بخونم
اگه...
این پایانی است که با آغازی جدید در آمیخته است...
از آن زمان که در میانهی یأس و امید، کتاب "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن" را باز کردم، قریب به نُه ماه میگذرد...
در این ماهها، چه لحظههای سردی که با هُرم نفسهای این ولیّ الهی گرم شد؛ چه مشقتها که با دیدن تکاپویش آسان گردید؛ چه اشکها که بیم و شوق را با یکدیگر پیوند داد: بیمِ "این بارِ مسوولیت را به سرانجام نرساندن"، و امید به حرکتِ مجاهدانهی بیپایان، که محکوم به رسیدن است...
تا پیش از این، طرح ولایت را بزرگترین نقطهی تغییر در عمرم میدانستم که هیچ چیز، با او یارای برابری کردن ندارد... این روزها اما فکر میکنم که طرح ولایت شاید، بزرگترین شرافتش این بود که مقدمهای برای فهمیدن طرح کلی باشد...
فراموش نمیکنم که این ماهها، طرح کلیخواندنهای شب، انگار توشهای بود برای صبح، صبحهای سخت و نفسگیر و خستگیآورِ مبارزه...
و من اگرچه مثل همیشه سست و بیحرکت بودم؛ اما به وضوح میدیدم که اعتقاد به آن حرفها، چقدر میتواند این تلاشها را متفاوت کند و قوت و حرارت و امتداد ببخشد...
از خداوند ممنونم که مرا در زمان حیات او -بزرگِ عاشقان و متألهان و مبارزانِ عصرِ ما، و تاریخِ ما- آفرید؛ و حرکتهای ناچیزِ مرا در سایهی او و ولایتِ او قرار داد؛ و محبتش را آنگونه بر جانم پاشید، که با تمام وجودم آمیخته شد...
از خداوند -از اعماق جان و با تمام وجود- میخواهم که هزار بار این جانِ ناقابلِ مرا که تنها داشتهی من است، بستاند و با فضلش، بر حیاتِ نورانی او لحظهای بیافزاید... که اگر فضل خدا نباشد، هزاران هزار همچو منی به لحظهای از لحظاتِ هستیِ او نیارزد...
میخواستم این حرفها را بنویسم تا مگر قدری از این آتشِ شعلهور بکاهم... بیشتر زبانه کشید...
از اینهمه اظهار تواضع شیک و توسلاتِ اتوکشیده خستَم:
خدایا ما بندههای روسیاه رو ببخش و بیامرز.
آقا امام حسین! من شیعهی خوبی برای شما نبودم؛ منُ آدم کنید.
یا بن الحسن! من کسی نیستم؛ من ناتوانم؛ شما به ما کمک کنید سربازتون بشیم...
پس فردا اربعینه.
اربعین اگه کربلا نباشی، هر کجا هستی، ول معطلی.
یه موقع یه دوستی داشتم که یه شب پابرهنه از موکب زد بیرون و هی توی جاده میرفت جلو؛ هی بر میگشت؛ هی یکی رو زیر لب صدا میکرد؛ سرش رو این طرف و اون طرف میچرخوند؛ گریه میکرد...
ما هم شیک و تر و تمیز توی موکب زیارت عاشورا میخوندیم و تو رودرواسیِ هم، گریه میکردیم...
دلم براش تنگ شده...
تکبر مثل یه لاشهی متعفن تمام زندگی رو گرفته؛ دیگه نمیشه یه دل سیر اشک ریخت؛ نمیشه کفشِ بچههای هیئت رو جفت کرد؛ نمیشه دو زانو نشست و محو محبت رفقا شد؛ نمیشه شبا بیدغدغه به ماه خیره شد؛ نمیشه بیغل و غش نشست و گناهایی که کردیم رو نوشت...
همه چی متکبرانه شده؛ تواضع هم متکبرانه شده؛ توسل و عجز و لابه و نماز و دعا و التماس دعا گفتن و "محتاجیم به دعا" پس دادن و به فقیر کمک کردن و از حق خود گذشتن و... همه چیز.
پس فردا اربعینه...
من چیکار کنم از این منجلاب بیام بیرون خدا؟
هرکار بگی میکنم... منُ قدرِ خاک پای زائرای حسین حساب کن.
از دوران بچگیم - همون وقتی که تونستم چیزا رو به خاطر بسپرم و به یاد بیارم- لحظههای زیادی گذشته. بسیاریش رو فراموش کردم؛ اما بعضیش هنوز توی ذهنم هست...
یادمه برای یه چیزایی خیلی تلاش کردم؛ اما حالا بعد از سالها که نگاه میکنم، هیچ اثری ازشون نیست.
برای یه چیزایی اصلا تلاش نکردم؛ اما جزء اتفاقای بزرگ زندگیم شدن...
من برای اینکه اون ۴ صدم بیاد روی معدل سوم راهنماییم، یا اینکه دوم راهنمایی، فلاحپور و گروهش نفهمن گروه سرودِ ما چی میخواد بخونه، یا برای اینکه اون گوشیِ لمسی فسقلی htc wildfire s برسه دستم، یا... خیلی تلاش کردم.
من برای اینکه توی مصاحبهی صداسیما یا تیم شطرنجِ استان قبول نشدم، غصه خوردم.
من از دست اون معاون پرورشی که سال پنجم دبستان، توی مسابقات فرهنگیِ ناحیه اسممُ رد نکرد عصبانی شدم.
اما مگه کدومِ اون چیزا حالا به دردم میخوره؟
در عوض، در قبالِ اولین باری که اتفاقی پام به مسجد باز شد، اولین انشایی که سال اول راهنمایی خوندم، انتقالیم به دبیرستان دانشگاه صنعتی، شعر، عمرهی دانشآموزی، حوزه، دارالمجانین، طرح ولایت، ازدواج و... ، در قبالِ هیچکدومِ اینا تلاشِ درخوری نداشتم.
این اتفاقاتِ بزرگ رو هیچوقت خودم انتخاب نکردم؛ با بعضیاش حتی به شدت مخالف بودم!
من هیچ وقت دوست نداشتم برم به اون دبیرستان، یا برم عمره، یا بیام حوزه، یا طرح ولایت شرکت کنم...
اون زمان که وقتِ انتقالی بود، دوست داشتم توی مدرسهی امامت بمونم و رئیس شورای مدرسه باشم. حرف از عمره که شد، میخواستم بشینم تو اتاقم و شریعتی -که اون روزا زیاد میخوندم- بخونم. طرح ولایت داشت شروع میشد و من، تنها ساکنِ حجرهی یک نفرهی انتهای شفیعیه، غم تنهایی داشتم و ادبیات.
اما تمام اینا اتفاق افتاد. [به کوچکیِ تصمیمها و خواستههام نخندین؛ هر کدوم از ما در گذشتهمون تصمیمای کوچکِ خندهداری داریم. اگه نه، درست نگاه نکردیم. نه درست و نه منصفانه. علاوه بر این، من یه آدم معمولی بودم. کاملا معمولی. با تصمیما و دلخوشیای معمولی.]
اما تمام اینا اتفاق افتاد. خیلی ناخواسته. خیلی عجیب: دستی از غیب اومد و به سینهی نامحرمِ من زد و منُ با خودش برد...
در تمام این سالها، بین اتفاقای بزرگ، من مردِ تصمیمای کوچیک بودم. هرجا اختیاری بهم داده میشد، خوب یا بد، انتخابای کوچیکی میکردم. چاهنشین نبودم؛ هرچی بود چاله بود. کوهنورد نبودم، هرچی بود، تپه. نه تصمیمای بدم میتونست شمر و یزیدم کنه و نه انتخابای خوبم، حر و زهیر.
امروز در میانههای بیست و سومین سال زندگی، وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که اون اتفاقای بزرگ، چقدر منظم و منطقی و عالی چیده شده، و این تصمیمای کوچیکِ حقیر -چیزایی که نگرانش بودم و هیچوقت هم اتفاق نیفتاد- چقدر نامنظم و بیربط، مثل شنریزه کنار اون صخرههای سترگ، روی زمین ریخته...
من توی تمام این سالا، نگران چیزایی بودم که قرار بوده به وقتش، درست و باشکوه اتفاق بیفته؛ و به جاش انگار تمام اونایی که باید نگرانش میبودم رو رها کرده بودم... من میتونستم به جای اون ۴ صدم، ۴۰ صدم نداشته باشم اما درباره زندگی بیشتر فکر کنم؛ میتونستم حساسیتی روی فلاحپور نداشته باشم و امروز حسرت اون رفاقتِ نیمهتمام رو نخورم؛ میتونستم به جای معدل دیپلم و تراز آزمونای آزمایشی، عیار اراده و ایمانم رو بالا ببرم...
در مقابل برکتهایی که او هر لحظه میفرستاد، من مخلوقِ حقیرِ خُردِ ناسپاسِ از خود راضی بودم که اگه چیزی بهش میرسید تفاخر میکرد و اگه چیزی بهش نمیرسید، ناامید میشد...!
امروز بعد از اینکه به تمام این چیزها فکر کردم، چندبار با خودم خوندم:
"الهی!
خیرک الینا نازل
و شرنا الیک صاعد...
الهی...
الهی...
خیرک الینا
نازل...
خیرک الینا نازل
خیرک
الینا نازل...
و شرّنا
و شرنا...شرّنا...شرّنا...شرّنا الیک صاعد..."
خوندم و بعد از یه عمر تظاهر و دروغ، توی این صداقتِ کوتاهِ یه لحظهای، آرام گرفتم...