از دوران بچگیم - همون وقتی که تونستم چیزا رو به خاطر بسپرم و به یاد بیارم- لحظههای زیادی گذشته. بسیاریش رو فراموش کردم؛ اما بعضیش هنوز توی ذهنم هست...
یادمه برای یه چیزایی خیلی تلاش کردم؛ اما حالا بعد از سالها که نگاه میکنم، هیچ اثری ازشون نیست.
برای یه چیزایی اصلا تلاش نکردم؛ اما جزء اتفاقای بزرگ زندگیم شدن...
من برای اینکه اون ۴ صدم بیاد روی معدل سوم راهنماییم، یا اینکه دوم راهنمایی، فلاحپور و گروهش نفهمن گروه سرودِ ما چی میخواد بخونه، یا برای اینکه اون گوشیِ لمسی فسقلی htc wildfire s برسه دستم، یا... خیلی تلاش کردم.
من برای اینکه توی مصاحبهی صداسیما یا تیم شطرنجِ استان قبول نشدم، غصه خوردم.
من از دست اون معاون پرورشی که سال پنجم دبستان، توی مسابقات فرهنگیِ ناحیه اسممُ رد نکرد عصبانی شدم.
اما مگه کدومِ اون چیزا حالا به دردم میخوره؟
در عوض، در قبالِ اولین باری که اتفاقی پام به مسجد باز شد، اولین انشایی که سال اول راهنمایی خوندم، انتقالیم به دبیرستان دانشگاه صنعتی، شعر، عمرهی دانشآموزی، حوزه، دارالمجانین، طرح ولایت، ازدواج و... ، در قبالِ هیچکدومِ اینا تلاشِ درخوری نداشتم.
این اتفاقاتِ بزرگ رو هیچوقت خودم انتخاب نکردم؛ با بعضیاش حتی به شدت مخالف بودم!
من هیچ وقت دوست نداشتم برم به اون دبیرستان، یا برم عمره، یا بیام حوزه، یا طرح ولایت شرکت کنم...
اون زمان که وقتِ انتقالی بود، دوست داشتم توی مدرسهی امامت بمونم و رئیس شورای مدرسه باشم. حرف از عمره که شد، میخواستم بشینم تو اتاقم و شریعتی -که اون روزا زیاد میخوندم- بخونم. طرح ولایت داشت شروع میشد و من، تنها ساکنِ حجرهی یک نفرهی انتهای شفیعیه، غم تنهایی داشتم و ادبیات.
اما تمام اینا اتفاق افتاد. [به کوچکیِ تصمیمها و خواستههام نخندین؛ هر کدوم از ما در گذشتهمون تصمیمای کوچکِ خندهداری داریم. اگه نه، درست نگاه نکردیم. نه درست و نه منصفانه. علاوه بر این، من یه آدم معمولی بودم. کاملا معمولی. با تصمیما و دلخوشیای معمولی.]
اما تمام اینا اتفاق افتاد. خیلی ناخواسته. خیلی عجیب: دستی از غیب اومد و به سینهی نامحرمِ من زد و منُ با خودش برد...
در تمام این سالها، بین اتفاقای بزرگ، من مردِ تصمیمای کوچیک بودم. هرجا اختیاری بهم داده میشد، خوب یا بد، انتخابای کوچیکی میکردم. چاهنشین نبودم؛ هرچی بود چاله بود. کوهنورد نبودم، هرچی بود، تپه. نه تصمیمای بدم میتونست شمر و یزیدم کنه و نه انتخابای خوبم، حر و زهیر.
امروز در میانههای بیست و سومین سال زندگی، وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که اون اتفاقای بزرگ، چقدر منظم و منطقی و عالی چیده شده، و این تصمیمای کوچیکِ حقیر -چیزایی که نگرانش بودم و هیچوقت هم اتفاق نیفتاد- چقدر نامنظم و بیربط، مثل شنریزه کنار اون صخرههای سترگ، روی زمین ریخته...
من توی تمام این سالا، نگران چیزایی بودم که قرار بوده به وقتش، درست و باشکوه اتفاق بیفته؛ و به جاش انگار تمام اونایی که باید نگرانش میبودم رو رها کرده بودم... من میتونستم به جای اون ۴ صدم، ۴۰ صدم نداشته باشم اما درباره زندگی بیشتر فکر کنم؛ میتونستم حساسیتی روی فلاحپور نداشته باشم و امروز حسرت اون رفاقتِ نیمهتمام رو نخورم؛ میتونستم به جای معدل دیپلم و تراز آزمونای آزمایشی، عیار اراده و ایمانم رو بالا ببرم...
در مقابل برکتهایی که او هر لحظه میفرستاد، من مخلوقِ حقیرِ خُردِ ناسپاسِ از خود راضی بودم که اگه چیزی بهش میرسید تفاخر میکرد و اگه چیزی بهش نمیرسید، ناامید میشد...!
امروز بعد از اینکه به تمام این چیزها فکر کردم، چندبار با خودم خوندم:
"الهی!
خیرک الینا نازل
و شرنا الیک صاعد...
الهی...
الهی...
خیرک الینا
نازل...
خیرک الینا نازل
خیرک
الینا نازل...
و شرّنا
و شرنا...شرّنا...شرّنا...شرّنا الیک صاعد..."
خوندم و بعد از یه عمر تظاهر و دروغ، توی این صداقتِ کوتاهِ یه لحظهای، آرام گرفتم...
این شبا فقط خدا میدونه چقدر خوندم:
بگیر از دلم یه سراغی...
چقدر زمزمه کردم:
میدونی چندوقته چِشَم به راهه؟ ...
دیشب از طرف یه دوست، پیامکی اومد:
"در حرم آقا امام رضا(ع) به یادتم...
یه دوستی هم الآن در حرم آقا اباعبدالله(ع) است که ازش خواستم به یادت باشه" ...
حالا من موندم و مشتاقی و... مهجوری!
هم میخندم...هم اشک میریزم!
همیشه تا جوابی نیومده، فقط جوابی نیومده.
اما وقتی جوابی اومد، این دل دیگه اون دلِ قبلی نمیشه...
قبلا یه کُنده آتیش داشت؟ حالا یه دریا آتیشه...
تا ندیدی، میگی: اگه ببینمش آروم میشم.
وقتی دیدی، دیگه نمیتونی آروم شی...
دیگه نمیتونی...
نمیتونم...
حالا تو بگو
من با این دلِ ناآروم و اون راهِ بسته، اون رَواقای بسته چیکار کنم؟
_____________
پ.ن:
از تو ممنونم
نکردی جوابم
با حال خرابم
میونِ گداهات
تو کردی حسابم...
پ.ن:
یادم باشد
دلتنگی تو
تقدیر من است...
آه از عشق...
هدایت شده از همـــراه بـا وزش بــاد
• ما نمیخواهیم به این عالم خیلی عشق داشته باشیم. برای این که این عالم، چیزی ندارد.
📚 امام (ره)
۹ آذر ۵۸
هدایت شده از همـــراه بـا وزش بــاد
• من میخواهم چه کنم این زندگی را؟
مرگ بر این زندگی من!
آنها خیال میکنند که من از این زندگی، خیلی خوشی دارم میبرم، که تهدیدِ من میکنند.
چه زندگی است که من دارم؟!
هر چه زودتر بهتر!
بیایند!
هر چه زودتر بهتر!
📚 امام (ره)
۱ تیر ۵۰
چندوقتی بود توی فکر همچین چیزی بودم:
ایستادن مقابل آینهها...
امروز به لطف خدا پیش اومد.
فقط کاش بتونم به قدر چند لحظه ازتون کمک بگیرم...
https://formaloo.com/hamidreza
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را میگویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
عمار نیستم.
هنوز ابن ملجم نشدم اما عمار هم نیستم.
کمثل الحمار که یحمل اسفارا، طرح کلی و غیره و کذا میخوانم؛ اما جزئیترین کاری برای این انقلاب نکردهام! هیچ دلی را با آتشِ عشقِ این مکتب به آتش نکشیدهام. هیچ ارادهای از ارادههای بیارزش و حقیرم را در مقابلِ ارادههای الهیِ او قربانی نکردهام.
این حجم متعفن از ادعا که دارم، دارد خفهام میکند. این بار سنگینِ تکبر که بر گرده میکشم دارد کمرم را میشکند.
کاش میشد این خمرهی توخالیِ وجودِ بیارزشم، بلاگردانِ آفتابِ نورانیِ وجود او میشد: روزی هزار بار میشکستم تا گزندی به او نرسد.
کاش میشد تمام عمرم را بدهم تا حتی اگر شده یک لحظه به عمر او افزوده شود.
کاش آنقدر مرد بودم که این حرفها و آرزوها فقط حرف و آرزو نمیماند...
کاش...
پ.ن:
این روزها نامِ اویس و فکر کردن به اویس، لحظههای حسرت و آرامشِ منه...
اویسی که عاشق بود؛ اما مدعی نه.
نقل شده روزی که دندان رسول در احد شکست؛ دندان اویس هم در قرَن شکست...
آخرش هم بلاگردانِ علی شد در صفین...
آه...
این پیام، از اولین پیامهای این کانال بود.
اون موقع توی تلگرام مینوشتم؛ با اسم ایست|گاه.
حالا بدون اینکه دستی توش ببرم، به مناسبت این عید و به توصیه یه برادرِ عزیزی میذارمش...
_________________
وَ يَسْئَلُونڪَ عَنِ الرُّوح
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً...
سورہی مبارڪهی اسراء/ آیهی ۸۵
طاهای من! محمدم! یاسینم!
از تو درباره روح میپرسن...
خیالشون ارثه...قصاصه...حلال و حرومه
منِ خدا خیلی خاطر روحُ میخوام...
یه آسمون فرشته رو پیش پاش زدم زمین...
مگه به این سادگیه؟
یه یسئلونک عن الروح بگن و بعد من همه چی رو بریزم رو دایره؟!
نه خیر...
قل الروح من امر ربی...
روح مال دلای شکسته است...مال مریم تنهای بیکسه...
مال محمد غریب بی سرپناهه...
مال آدم ابوالبشره...
روح مال دلای شکسته است...
باید خوب تنها بشی ؛ خوب دنیا برات قد یه قفس بشه ؛ خوب هیشکی حرفتو نفهمه...بعد بیای جلوی منِ خدا زانو بزنی
زکریای محراب شی...
اونوقت حالا من برات بگم...
هی بگم...هی آروم شی
هی بگم...هی ببینی غمت نیست
هی بگم...هی...
«فانزل الله سکینته علیه...»
اصن روح از اولش مال تو بود ؛ یادت نیست؟
«فنفخت فیه من روحی...»
بعد تو نفهمیدی! خیالت اونهمه ملک مقرب به یه مشت گِل سجده کردن! بعد خوش خوشَکانت شد که دیدی یه شخصیتی مث ابلیسُ واس خاطر تو از عرش زدم زمین...
از اول اولش همه چی همین روح بود...
آره عزیز دلم...
حالا برو
برو و هر وقت که دنیا برات قد یه قفس شد برگرد
اونوقت از روح بپرس
تا جوابتُ بدم...
۲۸ تیر ۹۵
فتنه نوازندهاش یکی است جماعت!
مطرب و خوانندهاش یکی است جماعت!
حرمله یا شمر یا سَنان؟ چه تفاوت؟!
نیزۀ درّندهاش یکی است جماعت!
ناو مسافرکُش و مسلسل داعش
شرکت سازندهاش یکی است جماعت!
متن سخنرانی شغال و سگ زرد
هردو نویسندهاش یکی است جماعت!
خندۀ روباه عین گریۀ تمساح.
گریهاش و خندهاش یکی است جماعت!
چندم سپتامبر بود بازی ایّام؟
بازی و بازندهاش یکی است جماعت!
هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید
مردهاش و زندهاش یکی است جماعت!
شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است
کفر، سُرایندهاش یکی است جماعت!
صیحۀ واحد شنیدهای؟ دَم مولاست
نعرۀ کوبندهاش یکی است جماعت!
ماه زیاد است؛ آن که کربوبلایی است
ماه درخشندهاش یکی است، جماعت...
#مهدی_جهاندار
گاهی ترسِ از دست دادن
سختتر از خودِ از دست دادنه...
تا از دستش میدی میفهمی.
این وقتا، اگه خدا بودی
یه کاری میکردی بندهات از دستش بده یا نه؟
به بهانهی خبرهای انتخاباتیِ این روزها
شعری قدیمی از #میلاد_عرفانپور
__________
به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده است به جز ما کسی به یاری ما...
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
مدام داغ جوان دیدهایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بیقراری ما
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامهی بهاری ما...