eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
این شبا فقط خدا میدونه چقدر خوندم: بگیر از دلم یه سراغی... چقدر زمزمه کردم: میدونی چندوقته چِشَم به راهه؟ ... دیشب از طرف یه دوست، پیامکی اومد: "در حرم آقا امام رضا(ع) به یادتم... یه دوستی هم الآن در حرم آقا اباعبدالله(ع) است که ازش خواستم به یادت باشه" ... حالا من موندم و مشتاقی و... مهجوری! هم می‌خندم...هم اشک می‌ریزم! همیشه تا جوابی نیومده، فقط جوابی نیومده. اما وقتی جوابی اومد، این دل دیگه اون دلِ قبلی نمیشه... قبلا یه کُنده آتیش داشت؟ حالا یه دریا آتیشه... تا ندیدی، میگی: اگه ببینمش آروم میشم. وقتی دیدی، دیگه نمیتونی آروم شی... دیگه نمی‌تونی... نمی‌تونم... حالا تو بگو من با این دلِ ناآروم و اون راهِ بسته، اون رَواقای بسته چیکار کنم؟ _____________ پ.ن: از تو ممنونم نکردی جوابم با حال خرابم میونِ گداهات تو کردی حسابم... پ.ن: یادم باشد دلتنگی تو تقدیر من است... آه از عشق...
هدایت شده از همـــراه بـا وزش بــاد
• ما نمی‌خواهیم به این عالم خیلی عشق داشته باشیم. برای این که این عالم، چیزی ندارد. 📚 امام (ره) ۹ آذر ۵۸
هدایت شده از همـــراه بـا وزش بــاد
• من می‌خواهم چه کنم این زندگی را؟ مرگ بر این زندگی من! آن‌ها خیال می‌کنند که من از این زندگی، خیلی خوشی دارم می‌برم، که تهدیدِ من می‌کنند. چه زندگی است که من دارم؟! هر چه زودتر بهتر! بیایند! هر چه زودتر بهتر! 📚 امام (ره) ۱ تیر ۵۰
چندوقتی بود توی فکر همچین چیزی بودم: ایستادن مقابل آینه‌ها... امروز به لطف خدا پیش اومد. فقط کاش بتونم به قدر چند لحظه ازتون کمک بگیرم... https://formaloo.com/hamidreza
(نبوت‌ها در نهج‌البلاغه | سید علی حسینی خامنه‌ای )
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را می‌گویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
عمار نیستم. هنوز ابن ملجم نشدم اما عمار هم نیستم. کمثل الحمار که یحمل اسفارا، طرح کلی و غیره و کذا میخوانم؛ اما جزئی‌ترین کاری برای این انقلاب نکرده‌ام! هیچ دلی را با آتشِ عشقِ این مکتب به آتش نکشیده‌ام. هیچ اراده‌ای از اراده‌های بی‌ارزش و حقیرم را در مقابلِ اراده‌های الهیِ او قربانی نکرده‌ام. این حجم متعفن از ادعا که دارم، دارد خفه‌ام می‌کند. این بار سنگینِ تکبر که بر گرده می‌کشم دارد کمرم را می‌شکند. کاش می‌شد این خمره‌ی توخالیِ وجودِ بی‌ارزشم، بلاگردانِ آفتابِ نورانیِ وجود او می‌شد: روزی هزار بار می‌شکستم تا گزندی به او نرسد. کاش می‌شد تمام عمرم را بدهم تا حتی اگر شده یک لحظه به عمر او افزوده شود. کاش آنقدر مرد بودم که این حرف‌ها و آرزوها فقط حرف و آرزو نمی‌ماند... کاش... پ.ن: این روزها نامِ اویس و فکر کردن به اویس، لحظه‌های حسرت و آرامشِ منه... اویسی که عاشق بود؛ اما مدعی نه. نقل شده روزی که دندان رسول در احد شکست؛ دندان اویس هم در قرَن شکست... آخرش هم بلاگردانِ علی شد در صفین... آه...
این پیام، از اولین پیام‌های این کانال بود. اون موقع توی تلگرام می‌نوشتم؛ با اسم ایست‌|گاه. حالا بدون اینکه دستی توش ببرم، به مناسبت این عید و به توصیه یه برادرِ عزیزی میذارمش... _________________ وَ يَسْئَلُونڪَ عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً... سورہ‌ی مبارڪه‌ی اسراء/ آیه‌ی ۸۵ طاهای من! محمدم! یاسینم! از تو درباره روح می‌پرسن... خیالشون ارثه...قصاصه...حلال و حرومه منِ خدا خیلی خاطر روحُ می‌خوام... یه آسمون فرشته رو پیش پاش زدم زمین... مگه به این سادگیه؟ یه یسئلونک عن الروح بگن و بعد من همه چی رو بریزم رو دایره؟! نه خیر... قل الروح من امر ربی... روح مال دلای شکسته است...مال مریم تنهای بی‌کسه... مال محمد غریب بی سرپناهه... مال آدم ابوالبشره... روح مال دلای شکسته است... باید خوب تنها بشی ؛ خوب دنیا برات قد یه قفس بشه ؛ خوب هیشکی حرفتو نفهمه...بعد بیای جلوی منِ خدا زانو بزنی زکریای محراب شی... اونوقت حالا من برات بگم... هی بگم...هی آروم شی هی بگم...هی ببینی غمت نیست هی بگم...هی... «فانزل الله سکینته علیه...» اصن روح از اولش مال تو بود ؛ یادت نیست؟ «فنفخت فیه من روحی...» بعد تو نفهمیدی! خیالت اونهمه ملک مقرب به یه مشت گِل سجده کردن! بعد خوش خوشَکانت شد که دیدی یه شخصیتی مث ابلیسُ واس خاطر تو از عرش زدم زمین... از اول اولش همه چی همین روح بود... آره عزیز دلم... حالا برو برو و هر وقت که دنیا برات قد یه قفس شد برگرد اونوقت از روح بپرس تا جوابتُ بدم... ۲۸ تیر ۹۵
فتنه نوازنده‌اش یکی است جماعت! مطرب و خواننده‌اش یکی است جماعت! حرمله یا شمر یا سَنان؟ چه تفاوت؟! نیزۀ درّنده‌اش یکی است جماعت! ناو مسافرکُش و مسلسل داعش شرکت سازنده‌اش یکی است جماعت! متن سخنرانی شغال و سگ زرد هردو نویسنده‌اش یکی است جماعت! خندۀ روباه عین گریۀ تمساح. گریه‌اش و خنده‌اش یکی است جماعت! چندم سپتامبر بود بازی ایّام؟ بازی و بازنده‌اش یکی است جماعت! هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید مرده‌اش و زنده‌اش یکی است جماعت! شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است کفر، سُراینده‌اش یکی است جماعت! صیحۀ واحد شنیده‌ای؟ دَم مولاست نعرۀ کوبنده‌اش یکی است جماعت! ماه زیاد است؛ آن که کرب‌وبلایی است ماه درخشنده‌اش یکی است، جماعت...
گاهی ترسِ از دست دادن سخت‌تر از خودِ از دست دادنه... تا از دستش میدی میفهمی. این وقتا، اگه خدا بودی یه کاری می‌کردی بنده‌ات از دستش بده یا نه؟
به بهانه‌ی خبرهای انتخاباتیِ این روزها شعری قدیمی از __________ به دست غیر مبادا امیدواری ما نیامده است به جز ما کسی به یاری ما... به رنج راه بیامیز تا بیاموزی به خطّ آبله، اسرار پایداری ما مدام داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواری ما به سربلندی سرویم و استواری کوه به رودهای جهان رفته بی‌قراری ما  نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم بلندتر شده طومار بردباری ما بهار می رسد و پیش پای آمدنش خوشا که سرخ شود جامه‌ی بهاری ما...
اشک ریزان و عاشقانه، شرح احوالات شهید سید محمدباقر صدر را در کتاب کوچک اما دوست‌داشتنیِ "نا" خواندم. با هر سطر، احساسی ناشناخته در من شکل گرفت... دیدار سید صدر، امام موسی و خمینی بزرگِ ما در یک قاب -آن هم از دریچه‌ی تواضع و مهربانی بی حد و مرز سیدِ صدر و همچنین بصیرت مثال‌زدنی‌اش- تجربه‌ای تکرار نشدنی بود... حالا با هر تمثیلِ سید صدر در حلقات، به عراقِ آن سال‌ها می‌روم؛ کوچک می‌شوم و از انتهای کلاس، خیره می‌شوم به چهره‌ی برادرانه‌ی سید، که از روحانیت می‌گوید؛ و تشکیلات، و عشق... حالا شوق بی‌پایانی دارم تا تمامِ آن کتاب‌ها را که با سوزِ دل و آتشِ سینه نوشته است بخوانم؛ تا آن آتش را در سینه‌ام روشن نگه دارم؛ تا آن بارِ به منزل نرسیده را به منزل برسانم... او از این پس، لااقل دیگر برای من "سید صدر" نیست؛ "امام صدر" است. عنوانی که دشمنانش را سخت می‌ترساند...