eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
وَهُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ سوره مبارکه شوری/آیه ۲۸ ﻭ "ﺍﻭ"ﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ ناامیدی، سرازیر می‌کند و مهربانی‌اش را می‌گسترد. و سرپرست ستودنی، حقیقتا "او"ست. ___________ بارون میاد. به نظرم اومد که خدا هنوز دوسِمون داره؛ وگرنه به کسی که دوسش نداری که مهربونی نمی‌کنی. بعد فکر کردم که آخه با اینهمه بدیِ ما آدما... بعد دوباره-انگار که خود خدا جواب داده باشه- به دلم افتاد که "او" خیلی عاشقه ؛ خیلی مهربونه. حساب کتاب نمی‌کنه. فقط محبت می‌کنه. اما این جواب قانعم نکرد؛ برای همین دوباره ادامه داد: خدا مربی‌ه ؛ در حال تربیت کردن آدماست ؛ تا رشد کنن. و آدما رشد کردن. خیلی رشد کردن. خوبا خیلی خوب‌تر شدن. معمولیا خیلی بهتر. متوسطا خیلی معمولی‌تر. درسته؛ همه نمازشب‌خون نیستیم ؛ توسلات دائمی و اذکار طولانی و طلب مداوم علم نداریم، اما هر کدوممون یه بزنگاهی توی زندگیمون بوده، که با یه ذره صافی قلب میشده ازش عبور کرد و سوگلی خدا شد. که من فکر می‌کنم کم‌ و بیش، هممون شدیم. وگرنه الان اینقده قشنگ بارون نمیومد... پ.ن: همین حالا که دارم می‌نویسم، یه جواب دیگه به ذهنم اومد: تا حالا شده اینقده از یه چیزی خوشتون بیاد که حاشیه‌هاش براتون مهم نباشه. مثلا اینقده یه نویسنده رو دوست داشته باشین که براتون فرقی نکنه کتابی که دارین ازش میخونین مال دهه پنجاهه؟ ( با اون رسم الخط قدیمی و صفحه های زرد و غلطای املایی و...) تا حالا شده یه چیزی رو اینقده دوست داشته باشین که از حاشیه‌هاش هم -که تو حالت معمولی، دوست‌داشتنی نیستن- خوشتون بیاد؟ (مثلا به خاطر همون نویسنده، بقیه ی کتابای دیگه‌ی اون شکلی رو هم دوست داشته باشین.) خدا هم یه آدمایی رو خیلی دوست داره. اونقده دوسشون داره که هرکی یه ذره هم شبیهشون باشه، اونم دوس داره. اگه این طوری باشه، باید گفت که الان خدا و "او" حسابی گرم گفتگو هستن...که داره از آسمون اشک شوق می‌باره...داره بارون می‌باره...
انسانْ بدون دین، انسانِ بدون معناست. اینُ تازه دیروز لمس کردم. دیروز که از صبح تا غروب، مهمان کنیسه و آتشکده و کلیسا بودیم... و باز به نظرم رسید که انسانِ دیندار بدون اسلام هم، دستش خیلی خالیه. نه که بخوام از روی صحبتای چند طلبه مسیحی یا یهودی یا زرتشتی قضاوت کنم...نه. جنس حرفا یه جنسی بود که تا اون آخرین اعماق روحُ پوشش نمی‌داد. تشنگی این سینه‌ی آتش‌گرفته رو سیراب نمی‌کرد...خوب بود. ولی کم بود. خیلی کم...بگذریم... خوشحالم که به دینی معتقدم. خوشحال‌ترم که اون دین اسلامه. و سر از پا نمیشناسم از اینکه میون اینهمه حرفه و شغل، کار من تلاش برای فهمیدن همین دینه. دیروز توی مترو، جوونا رو که می‌دیدم احساس غم می‌کردم. کاش اون آتشی که توی سینه دارمُ می‌تونستم نشونشون بدم. کافی بود تا برای مدت‌ها شعله‌ور باشن... باید کاری کنم. تا این سینه و این آتش هر دو خاموش نشده... _____________ پ.ن: ارزش هرچیزی رو وقتی میشه فهمید که تصور کنی اونُ نداری. دیروز من بارها تصور کردم که مسلمون نیستم...که شهید مطهری رو ندارم...که علامه مصباح و امام و آقا رو ندارم... دردآور بود. پ.ن: دیروز ؛ وقتی برگشتیم، دمِ خونه آیت الله ناصری ناگهان آیت الله یزدی بیرون اومدن. و ناگهانی‌تر تا محافظشون فهمید طلبه‌‌ایم ما رو برد جلوی ایشون تا التماس دعا بگیم. بعد اون چهره مهربون و پر از آرامش، با لبخندِ ذوق گفت: ...خدا شما رو در تقویت حکومت اسلامی موفق کنه ؛ اگه این محقق شد تمام فروع هم محقق می‌شه اما اگه نه... و من که این توصیه رو بارها و بارها شنیده بودم. اینبار نوشیدم... پ.ن: صبح به خدا گفتم: خدایا من دین و ایمان درست و حسابی ندارم ؛ هوامو داشته باش دلم متمایل به غیر حق و غیر مسیر تو نشه. به حضرت هم متوسل شدم. بعد تا آخر روز، حس می‌کردم همه جا خدای من، معشوقِ منُ می‌پرستن...
روزگاری، برادر بزرگتری بودم. برادر کوچکتری داشتم. من به قاعده‌ی بزرگی، ژستِ پختگی می‌آمدم و او به تصورِ کوچکی، طریقه‌ی تحمل پیش می‌گرفت... سال‌ها گذشته است. حالا من هنوز همینم. اما او دیگر آن کوچکِ سر به هوا نیست... ____________ پ.ن: کان لی فی ما مضی اخٌ فی الله...(نهج البلاغه/حکمت ۲۸۹) پ.ن: به بهانه چند پست آخرش: @N****neviis
شما قایم باشک می‌گویید؟ ما می‌گفتیم قایم موشک! همینقدر یادم می‌آید که تا دنبال بقیه می‌گشتی، همه مخفی می‌شدند. همینکه مخفی می‌شدی، همه دنبال تو می‌گشتند. و اگر خیلی محل اختفایت دنج بود، بعد از یک مدت همه صدا می‌زدند که مثلا حمیدرضا...کجایی؟ ما که مردانه زندگی نکردیم، چه اشکال دارد قدری کودکانه بازی کنیم؟ قدری دنبال آرامش، آبرو، علم، عشق و -با فرسنگ‌ها فاصله- پول نگردیم. شاید خودشان بیایند. شاید آن بازی های بچگی، آنقدرها هم بازی نباشد... __________ پ.ن: روزی، دوستی از قول بزرگی گفت: قاعده عالم اینه ؛ اگه بین مردم گم شدی، خدا پیدات می‌کنه. پ.ن: جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب قرارِ توست طالبِ بی‌قرار شو تا که قرار آیدت پ.ن: یا ابن آدم! ...أنا غنيّ لاأفتقر. اطعني فيما أمرتك ؛ اجعلْك غنيّا لاتفتقر... آی پسر آدم! من بی‌نیازی هستم که محتاج هیچ چیز نمی‌شوم. به برنامه‌ای که به تو داده‌ام عمل کن تا آنقدر بی‌نیازت کنم که محتاج هیچ چیز نشوی... (حدیث قدسی)
ما برای اینکه به قله برسیم، مگر چه می‌خواهیم؟ جز قدری ، ، ، و یک که بالای سرمان باشد؟ این‌ها را نداریم؟ نداریم؟ علممان وحی و عقلانیت ؛ توانمان هزار هزار جوانِ پایِ کار ؛ توکلمان دریا دریا آرامش، سایه ی سرمان آن مراد آن مقتدا، آن راه‌بر، آن معبود... قدری خودباوری می‌خواهیم فقط. تا مطمئن شویم که هستیم ؛ که زیادیم ؛ که موثریم. که درخت انقلاب اگر با خون گرم و در حرکتِ جوان‌ها رشد کرد، میوه‌اش هزار هزار جوان است: آتشِ سینه‌هاشان طوفان‌تر، سرخی خون رگهاشان در جریان‌تر... و آتشِ این باور را اگر هنوز در سینه ندارید، را از دست ندهید.
دلم تنگِ آن قدیم‌ها شد. آن زمان که در می‌نوشتم. که امیرخانی می‌خواندم. که پنهانی از دیگران در شب‌های حجره گریه می‌کردم. که هیچ‌کس حواسش به من نبود. که اینقدر تکلف و تصنع و خودنمایی و زهدفروشی و عارف‌نمایی و... هعی... حسابم یک‌دستِ یک‌دست بود، همه‌اش گناه. گناه واضح. نه مثل حالا که شوکولات پیچش کرده‌ام لای یک‌مشت تواضع و تظاهر و... . نفاق‌بازی شده‌ام برای خودم! حتی همین ها هم که الان می‌نویسم خودش ژستِ عبدِ صالح گرفتن است! حتی همین جمله آخر هم. و همین‌طور تا آخر... دلم تنگِ آن قدیم‌ها شد به سرم زد فقه و اصول و دفتر و کتاب را مدتی ببندم و کاغذهای کاهی قدیمی را بیرون بیاورم و یک دلِ سیر بنویسم. بعد کتاب‌های امیرخانی را دوباره از الف ارمیا تا شینِ رهش بخوانم و دیوان قیصر را با مهدی ورق بزنیم و آلبوم نیلوفرانه ی افتخاری، خودش بخواند و صبحانه‌های دو سه ساعته ی صبح های جمعه و... بعد مهدی از آقای رفیعایی بگوید و من کوچک بشوم و بروم در فکر و خیال‌هایم و... الان که بخوابم، همه چیز مثل اولش می‌شود. فردا خوبِ خوب خواهم شد. خوبِ خوبِ خوب... پ.ن: دیشب
باور کنید همه انسان‌ها خودشان را دوست دارند. شما را به خدا باور کنید که بقیه هم مثل ما انسان‌اند ؛ که مثل ما وقتی بی‌احترامی می‌بینند ناراحت می‌شوند ؛ وقتی محبت می‌بینند در پوست خودشان نمی‌گنجند... و باور کنید که همه همین‌طوریم: بنده، شما، آن استاد دانشگاه، آن فروشنده موتورسوار که این وقت شب دارد لباس می‌برد سمتِ مغازه، آن خانمی که چادرش را توی صورتش کشیده و دارد التماس می‌کند: "برای درمان دختر مریضم قدری کمک کنید"، آن... -کمی آن طرف‌تر بروم؟- آن سرمایه دارِ خبیث انگلیسی، آن رئیس‌جمهورِ آدمکش آمریکایی، آن خواننده‌ی شیطان‌پرست...اصلا چرا راهِ دور برویم؟ خودِ شیطان...و کمی بالاتر: فرشتگان و بی‌نهایت بالاتر: خودِ خدا! همه موجوداتی که بتوانند وجودشان را بفهمند خودشان را دوست دارند...در سخت‌ترین حال...در بدترین شرایط خودشان را دوست دارند. دوست دارند، که نمی‌خواهند این طور بشود ؛ که می‌خواهند آن اتفاق بیفتد. که می‌ترسند، که غصه می‌خورند، که در پوستِ خودشان نمی‌گنجند... ما همه انسانیم. خودمان را دوست داریم. بودنمان را دوست داریم. بهتر شدنمان را دوست داریم... به انسان‌بودنِ هم، به "بودن"ِ هم احترام بگذاریم... ____ پ.ن: درد آن زمانی است که من فکر می‌کنم با آن اتفاق و آن مبلغ و آن غذا و آن جایگاه و آن...فکر می‌کنم با این‌ها کامل‌تر می‌شوم. آن‌وقت هر کس نگذاشت این "آن‌ها" به من برسد می‌شود دشمن. دشمن که آمد، جنگ هم می‌آید ؛ شکست هم می‌آید ؛ غم هم می‌آید و...هعی... اما کامل شدن که به این چیزها نبود. شما باور می‌کنید آن نماینده رانت‌خوارِ سرمایه‌دار که تمام آن "آن‌ها" را دارد از بهنام محمدی که حتی یک زندگی نامه‌ی شسته‌رفته‌ی خشک و خالی هم ندارد کامل‌تر باشد؟ حالا تازه بهنام، "نوجوان" مکتب امام است ؛ دریابید آقا را! بعد دریابید اهل بیت را -که آن‌جا همه بزرگی است؛ همه حیرت است- و بعد اگر طاقتی مانده بود، دریابید خدا را... کمال اینجاست برادرجان. آن آبنبات‌چوبی را بگذار زمین. بال‌هایت را بیاور تا قدری -مثلا تا ابد- به آن سمت و سو برویم ببینیم خبری از این "من و تو" بازی‌های بچگانه، در آنجا هم هست یا نه... آنجا که چیزها یکی می‌شود ؛ دوست‌داشتن‌ها یکی می‌شود ؛ من‌ها یکی می‌شود. می‌شویم او. نه... می‌شویم تو...
-میدونی، من فکر می‌کنم همه ما یه سری نقطه ضعف مشترک داریم. منتها زمین بازیمون فرق می‌کنه. یکی رو گذاشتن توی جنگل و از خرس می‌ترسه، یکی دیگه رو رها کردن توی دریا و از نهنگ می‌ترسه. ولی هر دو می‌ترسن...اصلِ کار همینه. باید نشست و ریشه‌ی این ترس رو پیدا کرد... - (سکوت...) -آدم وقتی توی خودش تامل می‌کنه، میرسه به مشکلات مشترک. هر چی تاملش دقیق‌تر و ریشه‌ای تر باشه، مشکلات، مشترک‌ترن... اون وقت میشه برای این مشکلات مشترک، یه برنامه مشترک هم ریخت... برای اون ترسه، اون خودخواهیه، اون تشتته، اون افسردگیه، اون دلزدگیه... شاه کلید مردای خدا اینجاست: میرن میرن تا تهِ تهِ تهِ کار، اونجا که همه طنابا یه جا گره خورده. اونو که باز می‌کنن، همه گره‌ها باز می‌شه... شاه کلید مردای خدا اینجاست...نگات که می‌کنن میرن تا تهِ تهِ تهِ وجودت، اون گره رو نشونت میدن...بازش که بکنی... شاه کلید مردای خدا اینجاست...گاهی برات بازِشَم می‌کنن... - (سکوت...) ______ پ.ن: هم او که گفت، هم او که سکوت کرد، هر دو می‌دانستند. هر دو نمی‌دانستند... پ.ن: باور می‌کنی یکباره همه مردم برن توی خیابونا...بعد نگاه آقا روح الله نباشه؟ یکباره همه مردم بیان توی میدون، گوشه‌ی چشمِ آقا سید علی نباشه؟ باور می‌کنی اون نگاه و این گوشه‌ی چشم، به اشاره مولی نباشه؟
از عاشقی گفتیم... از امامِ جامعه شدن... از دلسوزِ مردم بودن... و این، تثلیثِ ماست امام ؛ مردم ؛ عشق پدر...پسر...و روح القدس و تو ‌ ‌"ایمان بیاور تا بفهمی" _______ پ.ن: خدایا، این لحظه‌ها یادمان نرود خدایا این عهدها بر زمین نماند خدایا این حلقه های دوستی (بخوان: ولایت)، از هم نگسلد... آمین
زمانی گفتم: "خدایا خسته‌م...دیگه نمی‌کشم...تنهام...توان ایستادگی ندارم...دوست دارم بزنم به جاده...برم به یه سرزمین دور...کسی نباشه، کسی نشناسه، بشینم و فقط به آسمون نگاه کنم؛ چشمامو ببندم و به صدای موجای دریا خیره بشم؛ آروم...آروم...آروم..." و خدا -که اگر زبانش را ندانی، به این سادگی‌ها چیزی نمی‌گوید- -که ولی اگر بلد باشی، زمین و زمان، غم و شادی، دوست و دشمن یکصدا می‌شود زبانِ او- -که جسم نیست تا آن دورها در آسمان باشد؛ که همینجا در قلب تو نشسته است- پاسخ داد: بنده‌ی من! این روحِ خسته‌ی عصیانگرِ سرکش را من ساخته‌ام. من که خدای عصیانگری هستم؛ خدای کلیشه را برنتافتن؛ خدای جاده‌ها، موج‌ها، خدای آسمان، خدای آرامش، خدای عزت، خدای دوستی، خدایِ "ربّ"... روحِ تو در آن جاده‌ها، در آن ساحلِ دور، بین آن ناشناس‌ها -و بدون این بارهای سنگین مسوولیت که بر شانه‌ی توست- همانقدر مضطرب است که الان...همانقدر خسته است که دیروز... باز گفتم: خدایا غرق عادتم، زندانی توقعات دیگرانم، اسیر میل‌ها و خواسته‌هام...اینا سخته، سنگینه، دلْ، این میوه بهشتی رو که برای باغ بهشت ساختی، پرنده ی قفس کرده... گفت (و با چشم دل اگر می‌دیدی، نگاهش پر از محبت، پر از دلسوزی بود) : دل را -بنده‌ی من!- از همان ابتدا برای راحتی نیافریدم. برای بهشتِ میوه و غذا و رودخانه‌ی شیر و عسل خلق نکردم. دل را ساختم که عاشقی کند. و عشق، آتش است: می‌سوزاند، خاکستر می‌کند، گرما می‌دهد، روی سرخِ و سینه‌ی جوشان و اشکِ پرحرارت می‌دهد... و این‌ها مگر شریف‌ترین حالات عالمِ شما نیست؟ در عشق که بسوزی، آتش حسد می‌رود، مرداب خستگی می‌خشکد، طوفان نگرانی می‌میرد. تو فقط مشق عشق کن، مشقِ سوختن... پرسیدم (و اینبار در دل): سرورم، میان این همه سردی و شلوغی و سنگینی مشق سوختن کنم؟ فرمود: شب‌ها-بنده‌ی من!- شب‌ها... سپس آیاتی از قرآنش را بر دلِ رو به احتضارِ خسته‌ی من خواند: ای جامه بر خود پیچیده! شب را -جز اندکی- به پا دار و قرآن را با تامل و به روشنی بخوان. ما قطعا بار مسئولیتی بزرگ را بر دوش تو خواهیم گذاشت... تردیدی مکن که عبادت [تو در دل] شب، محکم‌تر و پایدارتر است... و روز، وقت رفت و آمدهای طولانی توست... (سوره مزمل/آیات ۱-۷)
بین الاحباب، تسقط الآداب... کوتاه نوشتم که آن مخاطب خاص بخواند. تا فردا برایش شرح کنم این حدیث را، و این جگر هزار پاره از محبتِ بی‌غل‌و‌غش برادرانِ حقیقتا برادر را. بدون هیچ تکنیکی، هیچ ناصافی و ناخالصی، و هیچ عزمی برای تغییردادنِ نامحسوسشان... "ما گنهکاریم...آری! جرم ما هم عاشقی است..."
آسمون صورتی شده... خدایا منم دوسِت دارم!