توی میوهفروشی بودم. فروشنده داشت به یکی از مشتریا میگفت «شکم هم آدمو بهشتی میکنی هم جهنمی. اگه غذای حلال بریزی توش بهشتیت میکنه...» ایشونم تایید کرد.
نفر دوم اومد تو و گفت به شرطی که بهشت و جهنمی باشه. به ما تو مدرسه و دانشگاه و منبر گفتن هست. باید بریم سراغ همونایی که اینا رو گفتن، ببینیم اصلا خودشون اعتقاد دارن؟
(من داشتم پیاز بر میداشتم و فکر میکردم چیزی بگم، نگم، داره جدی میگه، میخواد درد و دل کنه یا...)
یه دفعه فروشنده نه گذاشت و نه برداشت، رو کرد به من(که با لباس معمولی رفته بودم) و گفت: شما چی میگی حاج آقا؟! :/
گفتم حاجی اگه ما هم درست رفتار نکنیم، بازم بهشت و جهنم هست. ما رو هم میبرن جهنم. (مشتری دوم زیر لب گفت: کسی نرفته ببینه اون طرف جهنمی هست یا نه...)
مشتری اول گفت: میگن خدا اینهمه آدما رو خلق نکرده که بعد بره اونور آتیش درست کنه بسوزوندشون. (رجوع کنید به طرح ولایت، فلسفه اخلاق، درس ۷ و ۸ :/// )
گفتم: نه، خدا که آتیش درست نکرده، خودمون درست میکنیم. خدا از خداشه(!) ما بریم بهشت...
فروشنده یه لبخندی زد و گفت: آره. آتیش همین دنیا است. خودمونیم که آتیش درست میکنیم.
بعد دیگه مشتری اول بحث رو عوض کرد و گفت: «میگن آقا اومده قم» و... . منم یه ذره بعد حساب کردم و تموم.
ولی داشتم فکر میکردم آدم تو قم، میوهفروشی هم که میخواد بره باید یه ارشد الهیات گرفته باشه :/
و جدای از شوخی، داشتم فکر میکردم که صحبتای این چند دقیقه، همهش طرح ولایت بود؛ بدون هیچ کموکسری.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
توی میوهفروشی بودم. فروشنده داشت به یکی از مشتریا میگفت «شکم هم آدمو بهشتی میکنی هم جهنمی. اگه غذای
یه مسئله جدی توی این برخوردهای معمولی اینه که...
ببینید، شما وقتی با یه دانشجو یا طلبه صحبت میکنید که توی این زمینهها مطالعه داشته و میدونه چی به چیه و نهایتا نظرش با شما فرق میکنه، از این جهت خیلی راحت هستید که استدلالها رو میارید و بحث شکل میگیره.
ولی توی تجربههای این شکلی، شما مخاطب رو که اصلا هیچی نمیشناسید(تنها شناختتون ازش اینه که یه نگاه سریع بکنید به نوع لباسپوشیدنش و ماشینش و لحن حرف زدنش)
فرصتی هم برای آنالیز ندارید(اون پلاستیک سیبزمینی مگه چقدر جا میگیره؟)
برای همین باید در چند لحظه کوتاه تصمیم بگیرید که اون جملهای که میگید و قراره مثل قصههای عرفا، یهو بشینه به قلب مخاطب و مسیر زندگیش رو عوض کنه، چیه!
بر همین اساس، میدونم اون دو تا جمله جواب، اصلا حق مطلب رو ادا نمیکرد، ولی فکر میکنم بهترین چیزی بود که از دستم بر اومد :)
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
تموم شد. به یکی از مسوولای دوره میگم: طرح ولایت اول و آخرش اشک آدمو در میاره. اولش از بس سخته، آخرش
شب عید
خبرای خوب از نتایج انتخاب رشته بچهها...
انگار امیرحسین ۱۷ بار کنکور داده باشه و ۱۷ تا رشته خوب، توی شهری که حالش باهاش خوبه، قبول شده باشه...
امشب میتونم راحت بخوابم...
اگه این کودکِ درونِ بازیگوش و ذوقزده بذاره...
دارم سعی میکنم به زینب یاد بدم که با اسلوب بیانیِ «میگم که...» میشه جملات مختلفی رو استفاده کرد. فقط باید بین میگم که، و جمله بعدی یه ذره فاصله بندازی. (الان میگه «میگم که»، بعد بلافاصله میگه «دوستت دارم»!)
نتیجه:
-بابا!
-جان بابا!
-میگم که خیار!
اندر عجایب دختر داشتن:
-زینب! میخوام بخرمت.
-چند میخری؟
-صد تومن.
-کمهههه
-دویست تومن
-کمهههههه
-یه میلیارد
-کمهههههههههه
-همه زندگیم
-کمههههههههههههه
-قلب کوچیکم
-کمههههههههههههههه
-اصن نمیخرم.
-نه. بخر!
وقتی ذهنم مرتکب یه خطایی میشه [و مثلا میگه «حالا که یه ویرگول جابجا توی متنت گذاشتی، پس کلا نویسنده خوبی نیستی!»] باید یادم بیاد که این همون ذهنیه که اون اشتباه فاحش رو مرتکب شد و گفت: عالم رو ماهیت پر کرده نه وجود! :/
هی به بچههای موسسه گفتم اینقدر مازوت نسوزونین!
آخرش برق موسسه هم قطع شد...
ولی به نظرم زینب دیشب داشت مازوت میسوزوند، چون تا ۲ نخوابید. هیشکی هم برقشو قطع نکرد. تا کی تبعیض؟!