خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
تموم شد. به یکی از مسوولای دوره میگم: طرح ولایت اول و آخرش اشک آدمو در میاره. اولش از بس سخته، آخرش
شب عید
خبرای خوب از نتایج انتخاب رشته بچهها...
انگار امیرحسین ۱۷ بار کنکور داده باشه و ۱۷ تا رشته خوب، توی شهری که حالش باهاش خوبه، قبول شده باشه...
امشب میتونم راحت بخوابم...
اگه این کودکِ درونِ بازیگوش و ذوقزده بذاره...
دارم سعی میکنم به زینب یاد بدم که با اسلوب بیانیِ «میگم که...» میشه جملات مختلفی رو استفاده کرد. فقط باید بین میگم که، و جمله بعدی یه ذره فاصله بندازی. (الان میگه «میگم که»، بعد بلافاصله میگه «دوستت دارم»!)
نتیجه:
-بابا!
-جان بابا!
-میگم که خیار!
اندر عجایب دختر داشتن:
-زینب! میخوام بخرمت.
-چند میخری؟
-صد تومن.
-کمهههه
-دویست تومن
-کمهههههه
-یه میلیارد
-کمهههههههههه
-همه زندگیم
-کمههههههههههههه
-قلب کوچیکم
-کمههههههههههههههه
-اصن نمیخرم.
-نه. بخر!
وقتی ذهنم مرتکب یه خطایی میشه [و مثلا میگه «حالا که یه ویرگول جابجا توی متنت گذاشتی، پس کلا نویسنده خوبی نیستی!»] باید یادم بیاد که این همون ذهنیه که اون اشتباه فاحش رو مرتکب شد و گفت: عالم رو ماهیت پر کرده نه وجود! :/
هی به بچههای موسسه گفتم اینقدر مازوت نسوزونین!
آخرش برق موسسه هم قطع شد...
ولی به نظرم زینب دیشب داشت مازوت میسوزوند، چون تا ۲ نخوابید. هیشکی هم برقشو قطع نکرد. تا کی تبعیض؟!