قسمتای حماسی صحبتهای آقا رو همه جا دیدیدم. ولی اون بخشی که برای ما مسوولیت میسازه، این قسمته:
[«جبههی مقاومت» یک سختافزار نیست که بشکند یا از هم فرو بریزد یا نابود بشود. «مقاومت» یک ایمان است، یک تفکّر است، یک تصمیم قلبی و قطعی است؛ مقاومت یک مکتب است، یک مکتب اعتقادی است. چیزی که ایمان یک عدّه مردم است، چیز قراردادیای نیست...این، با فشار آوردن نهفقط ضعیف نمیشود بلکه قویتر میشود.]
روحیه مقاومت خود به خود شکل نمیگیره، و خود به خود باقی نمیمونه. برای تقویتش چه باید کرد؟
گیرم که وفا کنیم بر پیمان هم
گیرم برویم تشنه در میدان هم
دِینی دارد حسین بر گردن ما
دینی که ادا نمیشود با جان هم
میلاد عرفان پور
- ... (زینب، پشت تلویزیون، در حال کلنجار رفتن با سیم آنتن)
- زینب بابا! دوست داری جات توی قلبم باشه یا روی سرم؟
- روی سرم! (یعنی روی سرت!)
- خب پس روی سرم بشین و دست به سیم نزن. (کنایه از اینکه عزیزی برام و به پاس این عزیز بودن با اون سیم زبون بسته کاری نداشته باش)
- ... (زینب در حال پا شدن)
- کجا میری بابا؟
- بشینم سرِ بالات! (یعنی روی سرت!)
...
چند لحظه بعد، زینب، روی سر من :/
حداقل سیم آنتن رو ول کرد...
چرا من بعد از هر امتحان تاریخ فلسفه میفهمم که باید اول به کلیات مسلط باشم بعد وقت بذارم روی جزئیات؟
اینکه چرا «میفهمم» مسئلهم نیست. اینکه چرا «بعد»ش میفهمم هم همینطور.
سوالم اینه که چرا بعد از «هر» امتحان اینو میفهمم؟ :/
ولی دم آقای عبودیت گرم. عجب قلمی داره.
اگه عاشق آقا مجتبی نشده بودم، حتما عاشق آقای عبودیت میشدم...
به نظر من امتحان -مخصوصا امتحان درسهایی که دوستشون داریم- فرصتی برای جمعبندی مطالب بود، نه صرفا زمانی برای حفظ کردن یکسری مطلب و نمره گرفتن.
این نظر خودم رو تا قبل از امتحانات این ترم، خیلی میپسندیدم. هنوز هم ازش در مقابل نظرات رقیب، که آدم رو صرفا به خاطر نمره، تا مرز جنون و افسردگی شب امتحان پیش میبرن، دفاع میکنم.
ولی واقعیت اینه که برای تبدیل کردن امتحان به یک جمعبندی موفق، باید مطمئن باشی هیچ اتفاق خارج از برنامهای رخ نمیده: مریض نمیشی، دخترت مریض نمیشه، کارگاه طرح ولایت نمیفته وسط امتحانا، فیل دلت یاد هندوستونِ رمانخوندن نمیکنه و... .
خب از اونجایی که همه این اتفاقات برای من افتاد، باید با کمی تخریب در شعر فاضل عزیز، بخونم که: پایان ماجرای من و «ایده جمعبندی درسها در شب امتحان» روشن است / ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی! :)
[پ.ن: در دفاع دوباره از نظرم، باید بگم همین حالا هم یه جمعبندی ۵۰ درصدی اتفاق میفته. ولی خب روی خطکش معیوب من، یا باید در حد یه تدریس بینقص به جمعبندی برسی، یا اساسا هیچی از اون درس نفهمیدی :/ ]
ما شراب رو یه مایع مستکننده میدونیم. چیزی که عقل رو از بین میبره و باعث میشه آدم حواسش نباشه چی داره میگه و چیکار داره میکنه. درستم هست؛ واقعا شراب همچین چیزیه.
توی ادبیات عرفانی اما، میگن شراب چیزیه که باعث میشه ملاحظههای ظاهری از بین بره؛ آدم همونی که درونش هست رو بروز بده و نگران حرف مردم و پول و آبرو و... نباشه. در واقع شراب باعث میشه حجاب ظاهر کنار بره و آدم با خود واقعیش روبرو بشه.
اینکه منظور عارفا از این شراب، عشقه، معرفته یا... الان مهم نیست. ولی خود شراب براشون همچین معنایی داره.
با همین دستفرمون، تکلیف چیزایی مثل میکده و ساقی و ساغر و... هم روشن میشه. و در مقابلش، پارسایی و زهد و... کنایه است به آدمایی که ظاهر و باطنشون یکی نیست و یه جورایی ریاکارن!
اینا رو گفتم که بگم یکی از بیتهایی که درباره شرابه و من هر سال همین حدودای شروع ماه رجب یادش میفتم، این بیت از حافظه که: «نگویمت که همهساله مِی پرستی کن/سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا میباش!»
توی این سه ماه انگار حال و هوای روح، یه طور دیگه است. شرابآلوده! میلی پنهان به کنار زدن همه چیز و روبرو شدن با اون تمنای عمیق که در درونمون هست...
کاش میشد همهساله می پرستی کرد. سه ماه کمه... برای ریههای دود گرفتهی روح، سه ماه نفس کشیدن توی این هوا کمه...
---
پ.ن: بقیه اون غزل حافظ هم خوندنیه...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
ما شراب رو یه مایع مستکننده میدونیم. چیزی که عقل رو از بین میبره و باعث میشه آدم حواسش نباشه چی دا
«...و یک سوال: این نگاهی که درباره《می》در کانالت گذاشتی برداشت خودت بوده یا جایی خوندی؟ اگر جایی خوندی میشه بگی کجا؟ درباره چیز های دیگه هم داره؟»
آره. خودم برداشتم. منتها از رساله مِشواقِ فیض کاشانی :)
اونجا بعضی تعبیرات دیگه هم توضیح داده شده.
[یه جلساتی داشتیم اصفهان و دور هم حافظخوانی میکردیم. اونجا آقای بحرینیان اینا رو توضیح دادن. اون رساله رو هم ایشون معرفی کردن]